eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_46 روز بعد ساسان با فرهاد تماس گرفت: _می‌گم فرهاد! تو
رمان ✍به قلم:مستانه بانو خیلی زود تمام کارهای مربوط به عقد شیرین و فرهاد انجام شده بود، بدون اینکه شیرین اطلاع داشته باشد که همسرش فرهاد است. روی تخت بیمارستان دراز کشیده و از لابه‌لای کرکره‌ی پنجره به آسمان خیره بود که وکیل همراه پدرش وارد اتاق شدند، ستاره از روی صندلی بلند شد و پرسید: _چی شد سعید؟! در چهره‌ی پدرش شور و شعف پنهانی دیده می‌شد: _تموم شد، محضر بهمون یه برگه داد که به سفارت ببریم! سر ستاره به طرف شیرین برگشت و غم‌زده در حالی که سعی داشت لبخند به لب بزند تا درد این ازدواج را پنهان کند گفت: _مبارکت باشه دخترم، ان‌شاءالله دوباره صحیح و سالم برمی‌گردی! حرف ستاره ته دل سعید را خالی کرد؛ شیرین اما از این جمله‌ی مادرش دلش گرم شد و با لبخند گذرایی که خیلی زود جایش را به بی‌حالتی لب‌هایش داده بود، گفت: _ان‌شاءالله مامان جان وکیل کیفش را در دست‌به‌دست کرد و گفت: _خب خانم فرهادی! من هم تبریک می‌گم، از فردا دنبال کارتون هستم که مقدمات رفتن شما رو فراهم کنم، کپی پرونده پزشکی رو فرستادم و وقتی اونجا همه چیز آماده شد، با خود مدارک اصلی تشریف می‌برید و درمان رو شروع می‌کنید. سر شیرین تکان خورد و با سرفه‌های خشک پی‌درپی همراه شد، ستاره وحشت‌زده به شیرین نگاه می‌کرد، سعید که دخترش را تا به حال این‌چنین ندیده بود طاقت نیاورد و از اتاق بیرون رفت؛ حق داشت! چهره‌ی شیرین به کبودی می‌زد و چشم‌هایش تا آخرین حد ممکن گشاد شده بود، گویی هر لحظه امکان داشت کروی چشمانش از حدقه بیرون بزند... کمی بعد آرام شد و ستاره که با نگرانی بالای سرش ایستاده بود در حالی که دستش را در دست می‌گرفت گفت: _بهتری مامان؟! شیرین که نمی‌توانست صحبت کند سرش را به علامت مثبت تکان داد و به آرامی روی بالشت فشار داد و چشمانش را بست. ★★★★ انگلیس فرهاد با قلبی مالامال از غم از سفارت خارج شد و به آسمان ابری نگاهی انداخت، نم‌نمی شروع به باریدن کرد و دلتنگی فرهاد را بیشتر... با خود فکر کرد که چه آرزوهایی برای خود و شیرین داشت ولی با اتفاقاتی که افتاد همه‌ی آن آرزوها نقش بر آب شد و حالا بعد از چندین ماه جایی ایستاده بود که بدون اینکه شیرین بداند همسرش شده بود، قرار بود در آینده چه اتفاقی بی‌افتد؟! عکس‌العمل شیرین وقتی او را به عنوان همسر کنار خود می‌دید چه خواهد بود؟! عکس‌العمل خودش پس از دیدن شیرین چه خواهد بود؟! همه‌ی این سوالات تک‌تک در ذهنش می‌رقصیدند و او را کلافه‌تر می‌کردند، سوار ماشین شد و دکمه پخش را روشن کرد و با آهی که کشید افکارش را پس زد، فعلا سلامتی شیرینش واجب تر بود، گوش به صدای پخش ماشین داد و سعی کرد افکار بد را از ذهنش دور کند. ♫♫♫♫♫♫♫♫ آهنگ علیرضا طلیسچی به نام حقمه ♫♫♫♫♫♫♫♫ همیشه از گذشته نفرت داشتم از بیاد آوردن تو و تموم خاطراتم فکر من نیستی چون که مثل من هیشکی بعد این همه دوری نمی‌گه باز باهاتم می‌دونی تقصیر خودمه که تحت تاثیر یه رابطه‌ام خامتم چیزی که حتی نمی‌دیدی تو توی خوابتم با خودم قرار گذاشته بودم دیگه رو ندم ولی بازم تا دیدمت به سمتت اومدم من بدم آره درست می‌گی بدم که حال و روزم این شده تموم حرفاتم حرفای بی‌خوده حاضرم برای اینکه عشقو حس کنی من از تو زندگیت برم اصلا مقصرم سر من هرچی اومد حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی‌خودیم عذاب و دردمه سنگ باشم‌و بهت بگم مقصری منو می‌ذاری رو چشت ولم نمی‌کنی بری حقمه حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی‌خودیم عذاب و دردمه سنگ باشم‌و بهت بگم مقصری منو می‌ذاری رو چشت ولم نمی‌کنی بری ♫♫♫♫♫♫♫♫ ♫♫♫♫♫♫♫♫ اون روزا که پر از غرور و اعتماد به نفس بودی من تموم طول روزو تو اتاق سردم حبس بودم هرکی می‌رسید بهم می‌گفت واسه همیشه دست بردار اما باز برای کشتن غرورم پیش تو نترس بودم خودمم از هجوم فکر رفتن تو از کنارم خسته بودم روحتم خبر نداره چند دفعه تو خلوتم شکسته بودم رفتنت ازم یه آدم بدون قلب و سرد ساخته این کسی که روبه‌روته کل زندگیش‌و پاک باخته سر من هرچی اومد حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی خودیم عذاب و دردمه سنگ باشمو بهت بگم مقصری منو میذاری رو چشت ولم نمیکنی بری حقمه حقمه سکوتم از غمه دل سوزوندنای بی‌خودیم عذاب و دردمه سنگ باشم‌و بهت بگم مقصری منو می‌ذاری رو چشت ولم نمی‌کنی بری 💟💟💟
@Romankade, Nobaraneh.pdf
حجم: 4.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
نوبرانه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده:K.diyar 📖 تعداد صفحات:774 💬خلاصه: داستان یک دختر فعالی اجتماعی به نام گلنار است که مادر، پدر و خواهر چهار ساله اش را وقتی نوزاد بوده در حمله موشکی ناو یو اس اس آمریکا به پرواز شماره ۶۵۵ هواپیمای مسافربری ایرباس ایران ایر در خلیج فارس از دست داده و کنار پدربزرگ و مادربزرگ پدری اش بزرگ شده و حالا بعد از بیست و چند سال با ناردون، دختر بچه ای آشنا می شود که شباهتش به خواهر گلنار بی نهایت است... 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, aseman cheshman to .pdf
حجم: 1.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, aseman cheshman to.apk
حجم: 3.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aseman cheshman to.epub
حجم: 154.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آسمان چشمان تو ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: هانیتا 📖 تعداد صفحات : 203 💬 قسمتی از رمان : -مرررررریم باتوام د اخه مگه کری دختر؟؟-چیه باز صدات انداختی توسرت؟یجوری که انگار هزارمتر خونس-خیلی دلتم بخواد بیشتر ترش میکنی بانو-خدابیامرزه پدر اونی که نوشابه رو اختراع کرد تا در اینجور مواقع برای جلوگیری از ترش کردن خوردش-اون زبونت کوتاه نمیاد حتی اگه خودت کوتاه بیای نه؟؟-کوری چشم حسودوبخیل-بسه دیگه پاشو لباساتو بپوش بریمکجااااونوقت-منزل جناب شجاع-واه که چقدر تو بانمکی داداشی جونم-کوری چشم حسودوبخیل... 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_47 خیلی زود تمام کارهای مربوط به عقد شیرین و فرهاد انجا
رمان ✍به قلم:مستانه بانو مسافران محترم هواپیمایی ایران ایر به شماره پرواز (...) به مقصد لندن برای دریافت کارت پرواز به کانتر شماره (...) مراجعه نمایند... این صدایی بود که در سالن شنیده شد و شیرین که آرام کنار مادرش نشسته بود نگاهی به تابلو پرواز انداخت و از جا برخاست. با حال زاری که داشت کشیدن چمدان برایش سخت بود، اما به هر زحمت باید خودش این راه را می‌رفت؛ قبل از اینکه دستش به چمدان برسد آقا سعید چمدانش را برداشت و صاف ایستاد، به صورت رنگ پریده‌ی دخترش زل زد، شیرین نگاهش کرد و با بغض سکوت را شکست: _ بابا می‌دونم که خیلی ناراحتت کردم، خواهش می‌کنم من‌و ببخش! ممکنه این رفتن برگشتی نداشته باشه، ممکنه دیگه هیچ‌وقت همدیگه رو نبینیم و این آخرین دیدارمون باشه... ستاره با هق‌هق به آرامی کمر دخترش را نوازش می‌کرد و چشم به همسرش دوخت که در سکوت نگاهش رو به زمین بود، شیرین پدرش را صدا زد: _بابا؟! نمی‌خوای به من نگاه کنی؟ دارم می‌رم... مقاومت آقا سعید شکسته شد، دیگر نمی‌توانست ظاهرش را بی‌تفاوت نشان دهد، سرش را بالا گرفت و به دخترش خیره شد: _ ازت می‌خوام محکم باشی، ممکنه اونجا خیلی اذیت بشی، ممکنه خیلی سختی بکشی، ولی محکم باش، تو دختر منی، دختر منم قویه، وقتی حالت خوب شد و برگشتی می‌شینیم‌و باهم حرف می‌زنیم! پس الان فقط به فکر خوب شدنت باش، می‌خوام سالم برگردی، مثل همیشه شاد و خوشحال... بغضش را فرو داد و اشکی که می‌رفت از چشمانش جاری شود را کنترل کرد و ادامه داد: _ برو دیرت نشه، الان کانتر رو می‌بندن! خودش جلو افتاد و شیرین با گونه‌ای خیس از اشک دنبال پدرش روان شد... بعد از تحویل چمدان و گرفتن کارت پرواز به طرف گیت خروجی فرودگاه می‌رفت که صدای پدرش در گوشش پیچید: _شیرین! فقط باید خوب بشی و برگردی ★★★★ میان فرهاد و ساسان کشمکش بود. _ببین ساسان تو که دیدیش و می‌شناسیش، برو جلو خودت‌و معرفی کن، من اگه تونستم میام اگه نه خودت ببرش خونه دیگه... ساسان عصبی پوفی کشید و گفت : _یعنی چی تو برو جلو؟! زن توئه‌ها، من برم جلو بگم چند منه؟! بی‌خود برام خجالت‌بازی درنیار حوصله ندارم! نیایی منم نمی‌رم از همین‌جا برمی‌گردم خونه... فرهاد با استرس و دلهره حرفش را قطع کرد: _مرد حسابی خجالت چیه؟! می‌گم آمادگی روبه‌رو شدن باهاش رو ندارم. می‌فهمی چی می‌گم؟! آمادگی ندارم. نمی‌تونم الان ببینمش. بعد دستش را روی پنجره‌ی ماشین گذاشت و انگشت اشاره‌اش را روی لبش کشید و سکوت کرد، ساسان نگاه کوتاهی به او انداخت و گفت: _ آها، یعنی یه ساعت دیگه تو خونه آمادگیش‌و پیدا می‌کنی؟! بابا تو دیگه کی هستی؟! لوس بازی درنیار برای من، توأم با من میایی، من نمی‌دونم باید چی بهش بگم؟! مخصوصا اینکه هنوز نمی‌دونه من شوهرش نیستم... دست راستش را از روی فرمان ماشین بلند کرد و به آرامی به پیشانی زد و ادامه داد: _وای اگه بفهمه... خدا بگم چیکارت نکنه فرهاد. فرهاد نگاهش را به مغازه‌های اطراف دوخت و هیچ نگفت، ترجیح داد فعلا ساسان را همراهی کند تا در وقت مناسب گوشه‌ایی پنهان شود. ساعتی بعد هر دو وارد فرودگاه شدند، هواپیما دقایقی پیش نشسته بود. مسافران پیاده شده و از گمرک عبور کرده و مهر ورودی در پاسپورتشان خورده بود و حالا چشم به نقاله‌ی بار دوخته بودند تا چمدانشان را بردارند. ساسان مابین مسافران سرک کشید تا شیرین را پیدا کند و او را به فرهاد نشان دهد با دیدن شیرین با ذوق و استرس برگشت تا به فرهاد بگوید که شیرین را دیده ولی فرهاد کنارش نبود. بله پسرک لجباز کار خودش را کرد و بالاخره او را میان این ماجرا تنها رها کرد. شیرین که نگاهش بین نقاله و آن طرف شیشه در گردش بود، چشم چرخاند تا ساسان را از روی عکسی که مهتاج خانم به او داده بود پیدا کند، با کمی جستجو بالاخره او را پشت شیشه دید، ساسان دستی برایش تکان داد و شیرین سرش را به معنای سلام پایین آورد. در این حین چمدانش را از میان انبوه چمدان‌های دیگر دید و آن را از روی نقاله برداشت و آرام از سالن خارج و به طرف ساسان رفت. مرد جوان خود را به شیرین رساند و در حالی که دستش را به طرف دسته‌ی چمدان شیرین می‌برد، سلام کرد: _سلام، خوش اومدین... شیرین از خدا خواسته دسته‌ی چمدان را رها کرد و آن را به ساسان سپرد، ماسک جلوی دهانش را پایین کشید و با خجالت جواب داد: _سلام، ممنونم! خیلی به شما زحمت دادم آقا ساسان، شرمنده‌ام ساسان دستی به موهایش کشید و همانطور که با چشم دنبال فرهاد می‌گشت گفت: _خواهش می‌کنم، چه زحمتی؟! بهتره زودتر بریم تا شما هم استراحت کنید، خسته‌ی سفر هستید شیرین سری تکان داد و حرفش را تایید کرد: _بله حتما، ممنونم ساسان که از دیدن حال و روز زار شیرین غمگین شده بود به آرامی کنارش راه می‌رفت و چمدان را به دنبال خود می‌کشید.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_48 مسافران محترم هواپیمایی ایران ایر به شماره پرواز (..
فرهاد که خود را پشت ستونی در نزدیکی آنها پنهان کرده بود با دیدن شیرین که به شدت لاغر و رنگ‌پریده شده بود قلبش فشرده شد و بغض گلویش را فشرد. انگشتانش را به ستون سخت فشرد ولی جز سفتی سطح سنگی ستون چیزی حس نکرد، به آرامی از مخفیگاه خود خارج و به دنبال آن دو حرکت کرد و مراقب بود که شیرین او را نبیند. با کمی فاصله دنبالشان تا بیرون از محوطه فرودگاه رفت تا اینکه شیرین به شدت سرفه‌اش گرفت، هرچقدر سعی کرد سرفه‌اش را کنترل کند نشد ساسان نگران مدام از او حالش را می‌پرسید و جوابی جز سرفه‌های شدید شیرین نمی‌گرفت چشم چرخاند تا بتواند از کسی کمک بگیرد که با دیدن فرهاد که شوکه به شیرین زل زده بود میخکوب شد. در یک آن شیرین به سختی خم شد و کنترل خود را از دست داد و دستش را به ماشینی که کنارش بود تکیه داد قبل از اینکه ساسان اقدامی کند فرهاد به سرعت خود را به شیرین رساند و بازوی راستش را محکم در میان انگشتانش فشرد و اجازه نداد که اون به زمین سقوط کند، شیرین که هنوز در حال سرفه کردن بود به خیال اینکه ساسان دستش را گرفته چهار انگشت راستش را که در دست فرهاد بود به نشانه‌ی آنکه حالش خوب است بالا آورد و وقتی کمی آرام‌تر شد به سوی فردی که کنارش بود برگشت اما با دیدن فرهاد که بازویش را محکم در پنجه‌هایش اسیر کرده بود و می‌فشرد شوکه بر جای میخکوب شد. میان سرفه‌هایی که حالا از شدت آن کم‌تر شده بود ناباور به فرهاد خیره شد. لحظات به کندی سپری می‌شد شیرین با ترس و اضطراب از واقعی بودن این دیدار و فرهاد با نگرانی و دلتنگی به هم زل زده بودند. هیچکدام قدرت برداشتن نگاهشان از همدیگر را نداشتند. ساسان که با حضور فرهاد خیالش راحت شده بود به آرامی به سمت ماشین حرکت کرد و آن دو را در شوک و استرس و نگرانی تنها گذاشت. شیرین به سختی از شوک دیدن فرهاد خارج شد و برای اینکه تعادل خودش را برقرار کند به ماشین کنارش تکیه داد. حالا بغض هم گلویش را می‌فشرد و همراه با سرفه‌هایی که راه گلویش را تنگ کرده بودند دست به یکی کرده و گویی قصد کشتن دخترک را دارند سرانجام بغضش ترکید و اشک‌هایش به روی گونه جاری شد 💟💟💟
رمانکده
فرهاد که خود را پشت ستونی در نزدیکی آنها پنهان کرده بود با دیدن شیرین که به شدت لاغر و رنگ‌پریده شده
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین به آرامی و با تردید سرش را بالا آورد و به فرهاد که در سکوت تماشایش می‌کرد خیره شد. چشمان اشک‌آلودش دل فرهاد را به درد آورد ولی با غرور سرش را به راهی که ساسان رفته بود کج کرد و آرام و مغرورانه گفت: _ سلام... شیرین اما نمی‌توانست جوابش را بدهد، زبانش خشک شده و به کامش چسبیده بود، انگار کسی فک‌هایش را به هم می‌فشرد که حتی توان باز کردن دهان خود را نداشت. وقتی فرهاد جوابی نشنید دست چپش را در جیب شلوار فرو برد و به سمت شیرین که گویی هنوز باورش نشده بود که شخص مقابلش خود فرهاد است، برگشت. کمی تأمل کرد و بعد سرش را بالا آورد و مجددا به چشمان شیرین خیره شد، قطرات اشک روی گونه‌های سپید دختر روبه‌رویش که هیچ شباهتی به شیرین مغرور چند ماه پیش نداشت فرود می‌آمدند و فرهاد با دلی مالامال از غمی سنگین که سعی در پنهان نگه داشتن آن داشت، فقط نظاره‌گر بود؛ بالاخره شیرین تکانی خورد، سرش را پایین انداخت و سعی در کنترل کردن تک‌سرفه‌هایش داشت، ولی هر چه سعی کرد نتوانست جواب فرهاد را بدهد، بغضی سخت گلویش را می‌فشرد و مانع از صحبت کردن او می‌شد، فرهاد سخت بر آشفت. برخورد تند و تحقیرآمیز شیرین از آخرین دیدارشان مقابل چشمانش جان گرفت، اخم به چهره کشید و با چشم‌هایی که ریز شده بودند گفت: _ اومدی اینجا فارسی حرف زدن و سلام کردن یادت رفته یا منو لایق جواب سلام نمی‌دونی دخـــتر عمـــو؟! شیرین سرش را بالا آورد و بدون آنکه نگاهی به صورت فرهاد بیاندازد به زحمت دهان باز کرد و آرام گفت: _سلام فرهاد همچنان خشمگین دستش را از جیب شلوار خارج کرد و در موهایش فرو برد، فعلا برای اجرای نقشه‌اش زود بود ولی شیرین مجبورش کرد قبل از اینکه بداند همسرش فرهاد است خودی نشان دهد، رو به سمتی که ساسان رفته بود اشاره کرد: _ خوبه، مطمئن شدم زبونت هنوزم سرجاشه، بریم ساسان تو ماشین منتظره خودش قدمی به جلو برداشت و به پشت سرش نیم‌نگاهی انداخت تا ببیند شیرین دنبالش می‌آید یا همان‌طور مبهوت آنجا ایستاده است؟! شیرین به سختی تکیه‌اش را از ماشین گرفت و قدمی برداشت ولی هنوز دستش به ماشین کنارش بود، قدم دوم را با تک‌سرفه‌ای خشک برداشت و با قلبی که تند می‌تپید دستش را از ماشین جدا کرد، فرهاد که از صدای سرفه‌اش به عقب برگشته بود منتظر ماند تا شیرین به او برسد. می‌دید که شیرین همین چند قدم را هم به سختی گام برمی‌دارد، چشمانش را اما محکم بست تا نبیند آن کسی را که سال‌ها دلش را عاشق کرده بود اما زبان به کام گرفت و حرفی از عشقش به زبان نیاورد و در آخر نتیجه‌اش این بود که به تنهایی خود پناه ببرد و آواره‌ی غربت شود. چشمانش را بست تا در راهی که قدم گذاشته بود با عزمی راسخ قدم بردارد، پس اگر دلسوزی می‌کرد نمی‌توانست به این راه ادامه بدهد، چشمانش را که باز کرد شیرین با سری افتاده و سرفه‌هایی که مدام سعی می‌کرد خفه‌شان کند به کنارش رسیده بود، ابروهایش در هم گره خورد و به سمت چپ شیرین اشاره کرد و گفت: _ از این طرف... باهم هم‌قدم شدند. یکی بیمار و سرافکنده و هنوز در شوک! و دیگری عصبی و مردد و دلگیر از رفتارهای یک‌سال پیش... با رسیدن به ماشینِ ساسان، فرهاد بدون اینکه نگاهی به ساسان بیاندازد درب عقب ماشین را برای شیرین باز کرد و خود کنار ایستاد، شیرین با نیم‌نگاهی کوتاه به صورت برافروخته‌ی فرهاد درب ماشین را به دست گرفت و به آرامی سوار شد و قبل از اینکه خودش در را ببندد فرهاد محکم درب را بهم کوبید و بلافاصله درب جلوی ماشین را باز کرد و نشست، ساسان پوفی کشید و سوار شد و در حال استارت زدن رو به فرهاد گفت: _ماشین بابات که نیست، پول دادم این‌ بی‌صاحاب‌و خریدم شازده... فرهاد نگاه تندی به ساسان انداخت که حرف در دهان مرد جوان خشک شد: _خب بابا، اینجوری نگاه نکن، بزن بشکن، خراب کن، اگه بهت گفتم بالا چشمت ابروئه... ماشینِ روشن شده را به حرکت درآورد و از فرودگاه خارج شد. به فرهاد که به طرز مشکوکی سکوت کرده بود نگاهی انداخت و گفت: _ کجا بریم رئیس؟ شیرین نگاهی به ساسان کرد که منتظر جواب فرهاد بود. فرهاد عصبی جواب داد: _ برو خونه دیگه، کجا می‌خوای بری؟! ساسان لبخندش را جمع کرد و گفت: _ چشم قربان... شیرین متعجب از رفتار آن دو که شبیه رئیس و مرئوس بودند سؤال های زیادی در ذهنش شکل گرفت. چرا فرهاد اینجاست؟! ساسان فرهاد را از کجا می‌شناسد؟! چرا فرهاد به ساسان دستور می‌داد؟! سر در نمی‌آورد، خدا را شکر که فرهاد را می‌شناخت اما رئیس گفتن ساسان برایش حس ترس را به همراه داشت، حالا چه اتفاقی می‌افتد؟! و هزاران سؤال دیگر که جوابی برای آنها نداشت و البته جرئت پرسیدنِ آن را هم در خود نمی‌دید، ترجیح داد سکوت کند تا به وقتش همه چیز را بفهمد. اما از این دیدار غیرمنتظره حس خوبی نداشت و سرنوشتش را در هاله‌ای از ابهام می‌دید. از این تاریکی متنفر بود... 💟💟💟
@Romankade, Eshgh Dar Nemizane .pdf
حجم: 3.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Eshgh Dar Nemizane.apk
حجم: 890.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱