eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_48 مسافران محترم هواپیمایی ایران ایر به شماره پرواز (..
فرهاد که خود را پشت ستونی در نزدیکی آنها پنهان کرده بود با دیدن شیرین که به شدت لاغر و رنگ‌پریده شده بود قلبش فشرده شد و بغض گلویش را فشرد. انگشتانش را به ستون سخت فشرد ولی جز سفتی سطح سنگی ستون چیزی حس نکرد، به آرامی از مخفیگاه خود خارج و به دنبال آن دو حرکت کرد و مراقب بود که شیرین او را نبیند. با کمی فاصله دنبالشان تا بیرون از محوطه فرودگاه رفت تا اینکه شیرین به شدت سرفه‌اش گرفت، هرچقدر سعی کرد سرفه‌اش را کنترل کند نشد ساسان نگران مدام از او حالش را می‌پرسید و جوابی جز سرفه‌های شدید شیرین نمی‌گرفت چشم چرخاند تا بتواند از کسی کمک بگیرد که با دیدن فرهاد که شوکه به شیرین زل زده بود میخکوب شد. در یک آن شیرین به سختی خم شد و کنترل خود را از دست داد و دستش را به ماشینی که کنارش بود تکیه داد قبل از اینکه ساسان اقدامی کند فرهاد به سرعت خود را به شیرین رساند و بازوی راستش را محکم در میان انگشتانش فشرد و اجازه نداد که اون به زمین سقوط کند، شیرین که هنوز در حال سرفه کردن بود به خیال اینکه ساسان دستش را گرفته چهار انگشت راستش را که در دست فرهاد بود به نشانه‌ی آنکه حالش خوب است بالا آورد و وقتی کمی آرام‌تر شد به سوی فردی که کنارش بود برگشت اما با دیدن فرهاد که بازویش را محکم در پنجه‌هایش اسیر کرده بود و می‌فشرد شوکه بر جای میخکوب شد. میان سرفه‌هایی که حالا از شدت آن کم‌تر شده بود ناباور به فرهاد خیره شد. لحظات به کندی سپری می‌شد شیرین با ترس و اضطراب از واقعی بودن این دیدار و فرهاد با نگرانی و دلتنگی به هم زل زده بودند. هیچکدام قدرت برداشتن نگاهشان از همدیگر را نداشتند. ساسان که با حضور فرهاد خیالش راحت شده بود به آرامی به سمت ماشین حرکت کرد و آن دو را در شوک و استرس و نگرانی تنها گذاشت. شیرین به سختی از شوک دیدن فرهاد خارج شد و برای اینکه تعادل خودش را برقرار کند به ماشین کنارش تکیه داد. حالا بغض هم گلویش را می‌فشرد و همراه با سرفه‌هایی که راه گلویش را تنگ کرده بودند دست به یکی کرده و گویی قصد کشتن دخترک را دارند سرانجام بغضش ترکید و اشک‌هایش به روی گونه جاری شد 💟💟💟
رمانکده
فرهاد که خود را پشت ستونی در نزدیکی آنها پنهان کرده بود با دیدن شیرین که به شدت لاغر و رنگ‌پریده شده
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین به آرامی و با تردید سرش را بالا آورد و به فرهاد که در سکوت تماشایش می‌کرد خیره شد. چشمان اشک‌آلودش دل فرهاد را به درد آورد ولی با غرور سرش را به راهی که ساسان رفته بود کج کرد و آرام و مغرورانه گفت: _ سلام... شیرین اما نمی‌توانست جوابش را بدهد، زبانش خشک شده و به کامش چسبیده بود، انگار کسی فک‌هایش را به هم می‌فشرد که حتی توان باز کردن دهان خود را نداشت. وقتی فرهاد جوابی نشنید دست چپش را در جیب شلوار فرو برد و به سمت شیرین که گویی هنوز باورش نشده بود که شخص مقابلش خود فرهاد است، برگشت. کمی تأمل کرد و بعد سرش را بالا آورد و مجددا به چشمان شیرین خیره شد، قطرات اشک روی گونه‌های سپید دختر روبه‌رویش که هیچ شباهتی به شیرین مغرور چند ماه پیش نداشت فرود می‌آمدند و فرهاد با دلی مالامال از غمی سنگین که سعی در پنهان نگه داشتن آن داشت، فقط نظاره‌گر بود؛ بالاخره شیرین تکانی خورد، سرش را پایین انداخت و سعی در کنترل کردن تک‌سرفه‌هایش داشت، ولی هر چه سعی کرد نتوانست جواب فرهاد را بدهد، بغضی سخت گلویش را می‌فشرد و مانع از صحبت کردن او می‌شد، فرهاد سخت بر آشفت. برخورد تند و تحقیرآمیز شیرین از آخرین دیدارشان مقابل چشمانش جان گرفت، اخم به چهره کشید و با چشم‌هایی که ریز شده بودند گفت: _ اومدی اینجا فارسی حرف زدن و سلام کردن یادت رفته یا منو لایق جواب سلام نمی‌دونی دخـــتر عمـــو؟! شیرین سرش را بالا آورد و بدون آنکه نگاهی به صورت فرهاد بیاندازد به زحمت دهان باز کرد و آرام گفت: _سلام فرهاد همچنان خشمگین دستش را از جیب شلوار خارج کرد و در موهایش فرو برد، فعلا برای اجرای نقشه‌اش زود بود ولی شیرین مجبورش کرد قبل از اینکه بداند همسرش فرهاد است خودی نشان دهد، رو به سمتی که ساسان رفته بود اشاره کرد: _ خوبه، مطمئن شدم زبونت هنوزم سرجاشه، بریم ساسان تو ماشین منتظره خودش قدمی به جلو برداشت و به پشت سرش نیم‌نگاهی انداخت تا ببیند شیرین دنبالش می‌آید یا همان‌طور مبهوت آنجا ایستاده است؟! شیرین به سختی تکیه‌اش را از ماشین گرفت و قدمی برداشت ولی هنوز دستش به ماشین کنارش بود، قدم دوم را با تک‌سرفه‌ای خشک برداشت و با قلبی که تند می‌تپید دستش را از ماشین جدا کرد، فرهاد که از صدای سرفه‌اش به عقب برگشته بود منتظر ماند تا شیرین به او برسد. می‌دید که شیرین همین چند قدم را هم به سختی گام برمی‌دارد، چشمانش را اما محکم بست تا نبیند آن کسی را که سال‌ها دلش را عاشق کرده بود اما زبان به کام گرفت و حرفی از عشقش به زبان نیاورد و در آخر نتیجه‌اش این بود که به تنهایی خود پناه ببرد و آواره‌ی غربت شود. چشمانش را بست تا در راهی که قدم گذاشته بود با عزمی راسخ قدم بردارد، پس اگر دلسوزی می‌کرد نمی‌توانست به این راه ادامه بدهد، چشمانش را که باز کرد شیرین با سری افتاده و سرفه‌هایی که مدام سعی می‌کرد خفه‌شان کند به کنارش رسیده بود، ابروهایش در هم گره خورد و به سمت چپ شیرین اشاره کرد و گفت: _ از این طرف... باهم هم‌قدم شدند. یکی بیمار و سرافکنده و هنوز در شوک! و دیگری عصبی و مردد و دلگیر از رفتارهای یک‌سال پیش... با رسیدن به ماشینِ ساسان، فرهاد بدون اینکه نگاهی به ساسان بیاندازد درب عقب ماشین را برای شیرین باز کرد و خود کنار ایستاد، شیرین با نیم‌نگاهی کوتاه به صورت برافروخته‌ی فرهاد درب ماشین را به دست گرفت و به آرامی سوار شد و قبل از اینکه خودش در را ببندد فرهاد محکم درب را بهم کوبید و بلافاصله درب جلوی ماشین را باز کرد و نشست، ساسان پوفی کشید و سوار شد و در حال استارت زدن رو به فرهاد گفت: _ماشین بابات که نیست، پول دادم این‌ بی‌صاحاب‌و خریدم شازده... فرهاد نگاه تندی به ساسان انداخت که حرف در دهان مرد جوان خشک شد: _خب بابا، اینجوری نگاه نکن، بزن بشکن، خراب کن، اگه بهت گفتم بالا چشمت ابروئه... ماشینِ روشن شده را به حرکت درآورد و از فرودگاه خارج شد. به فرهاد که به طرز مشکوکی سکوت کرده بود نگاهی انداخت و گفت: _ کجا بریم رئیس؟ شیرین نگاهی به ساسان کرد که منتظر جواب فرهاد بود. فرهاد عصبی جواب داد: _ برو خونه دیگه، کجا می‌خوای بری؟! ساسان لبخندش را جمع کرد و گفت: _ چشم قربان... شیرین متعجب از رفتار آن دو که شبیه رئیس و مرئوس بودند سؤال های زیادی در ذهنش شکل گرفت. چرا فرهاد اینجاست؟! ساسان فرهاد را از کجا می‌شناسد؟! چرا فرهاد به ساسان دستور می‌داد؟! سر در نمی‌آورد، خدا را شکر که فرهاد را می‌شناخت اما رئیس گفتن ساسان برایش حس ترس را به همراه داشت، حالا چه اتفاقی می‌افتد؟! و هزاران سؤال دیگر که جوابی برای آنها نداشت و البته جرئت پرسیدنِ آن را هم در خود نمی‌دید، ترجیح داد سکوت کند تا به وقتش همه چیز را بفهمد. اما از این دیدار غیرمنتظره حس خوبی نداشت و سرنوشتش را در هاله‌ای از ابهام می‌دید. از این تاریکی متنفر بود... 💟💟💟
@Romankade, Eshgh Dar Nemizane .pdf
حجم: 3.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Eshgh Dar Nemizane.apk
حجم: 890.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Eshgh Dar Nemizane.epub
حجم: 310.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
عشق در نمیزنه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده : فاطمه زره پوش 📖تعداد صفحات : 410 💬 خلاصه داستان : داستان در مورد دختری به اسم رهاست که همیشه غرور توی زندگیش حرف اول رو میزنه و همیشه در برابر پسرا کوه غرور بوده و در این ۶داستان با پسری از جنس خودش ، یعنی مغرور و متنفر از جنس مخالف خودش برخورد میکنه این برخورد بر اثر یه تصادف به وجود میاد و باعث میشه این دو تا سر راه هم قرار بگیرن و با هم همکار بشن و از همین جاست که … 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_49 شیرین به آرامی و با تردید سرش را بالا آورد و به فره
رمان ✍به قلم:مستانه بانو هر سه در سکوت و افکار خود غرق بودند که تک سرفه‌های شیرین دوباره تبدیل به سرفه‌های شدید پیاپی شد و توجه فرهاد و ساسان را به خود جلب کرد، ساسان با دستپاچگی ماشین را کنار خیابان پارک کرد و هم‌زمان با فرهاد خود را به عقب کشید و پرسید: _حالتون خوبه؟! چی‌شد؟! شیرین میان سرفه‌های شدیدش به آرامی سرش را به علامت بله تکان داد و به کیفش اشاره کرد، قبل از اینکه ساسان کیفش را بردارد فرهاد دست دراز کرد و کیف را برداشت و گفت: _تو حرکت کن، زودتر برسیم خونه ساسان سری تکان داد و سریع ماشن را روشن کرد و به راه افتاد و فرهاد در کیف شیرین مشغول جستجوی اسپری هوا شد. با پیدا کردن اسپری آن را رو به شیرین گرفت، چشم‌های قرمز شیرین حکایت از گریه دقایقی قبل می‌داد که این‌بار به خاطر شدت سرفه‌هایش به اشک نشسته بود، نگاهی به فرهاد کرد و اسپری را از دستش گرفت ماسک دهانش را پایین کشید و هوای اسپری را در دهانش خالی کرد، کمی بعد آرام شد و سرش را به پشتی صندلی چسباند و چشمانش را بست. فرهاد که سعی می‌کرد دستپاچگی و نگرانی‌اش را بروز ندهد رو به جلو صاف و ساکت نشست و به خیابان خیره شد. ساسان از آینه نگاهی به شیرین انداخت و گفت: _ بهترین؟! اگه حالتون بده بریم بیمارستان. شیرین چشمانش را باز کرد و با صدای خش‌داری که بر اثر زخم گلویش از سرفه‌ها بود جواب داد: _نه ممنون، بهترم نفسی گرفت و ادامه داد: _معمولا چندین‌بار در روز این اتفاق می‌افته، با اسپری حل می‌شه، جای نگرانی نیست. ساسان از گوشه‌ی چشم به فرهاد نگاه کرد، با دیدن دست مشت شده‌ی فرهاد و ابروهای گره کرده‌اش، سری از روی تأسف تکان داد و گفت: _خب خداروشکر، شما دست ما امانت هستین، نگران... فرهاد عصبی حرفش را قطع کرد: _ به جای پرحرفی اون گاز لعنتی رو فشار بده زودتر برسیم. خسته‌ام، نگران ایشونم نباش، تا الان نمرده تو ماشین تو هم نمی‌میره ساسان دهانش از تعجب باز ماند، زمزمه‌وار گفت: _ این چه حرفیه می‌زنی؟! من که چیزی نگفتم فرهاد پوفی کشید و ساسان هم ترجیح داد سکوت کند، حال خراب دوستش را می‌فهمید، ولی نگران روزهای آینده بود، روزهایی که ممکن بود اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی پیش‌رو داشته باشند. و اما شیرین ناباور از حرف‌های تند فرهاد فقط از پشت سر به او خیره شده بود و توان صحبت کردن را در خود نمی‌دید. با نگه داشتن ماشین رو‌به‌روی ساختمانی شیک، نگاه شیرین ابتدا به ساختمان کشیده شد اما با صدای فرهاد که در ماشین را باز کرده و منتظر نگاهش می‌کرد به خود آمد: _ وقت برای تماشا زیاده، خانم نزول اجلال می‌فرمایند؟! شیرین که از تندی کلام فرهاد آزرده‌خاطر شده بود رو به ساسان که کمی آن طرف‌تر با چمدانش ایستاده بود دستش را دراز کرد و گفت: _ ممکنه کمکم کنین پیاده بشم؟! ساسان مستأصل نگاهی به فرهاد انداخت، فرهاد خود را جلو کشید و دست شیرین را گرفت و با عصبانیت گفت: _ این لوس‌بازیا چیه؟! رو به موت که نیستی، خودت پیاده‌شو دیگه... و دست شیرین را محکم کشید، ساسان جلوتر آمد و گفت: _خب شاید نمی‌تونه چرا اینجوری می‌کنی تو؟! صدای فریاد فرهاد در خیابان طنین‌انداز شد: _به تو مربوط نیست، تو برو در رو باز کن شیرین با دردی که از فشار دست فرهاد بر دستش احساس می‌کرد لب گزید و وقتی پیاده شد به ماشین تکیه داد و دستش را کشید و گفت: _وحشی، چرا دستم‌و می‌کشی؟! اصلا به تو چه لوس‌بازیه یا نیست، مگه تو ساسانی؟! من گفتم ساسان نه تو... فرهاد برافروخت، لبانش را محکم روی هم فشار داد، سعی داشت جوابی ندهد ولی نتوانست بنابراین گفت: _ اون روی سگ من‌و بالا نیار شیرین، راه بیافت اصلا حوصله‌ی لوس‌بازیاتو ندارم، من نه عمو هستم نه فرهاد یک سال پیش! پس هرچی می‌گم بی‌کم‌وکاست انجام بده. شیرین با چشمانی گرد شده به فرهادی که از عصبانیت رنگش به کبودی می‌زد خیره شد که مرد جوان بازویش را گرفت و دنبال خود کشید، شیرین آنقدر شوکه بود که توجهی به منظره‌ی اطرافش نداشت و فقط این سؤال برایش به وجود آمد که چرا فرهاد با او مثل یک غریبه یا زندانی رفتار می کند؟! 💟💟💟
@Romankade, Tarfanj .pdf
حجم: 2.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Tarfanj .apk
حجم: 4.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
ترفنج ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: آیسان نیک‌پی 📖تعداد صفحات: 350 💬خلاصه: تقاصش رو پس دادم، تقاص فرار شبانه از خونه و قاچاقی خارج شدن از کشور! من یه دختر از یه خانواده‌ی مذهبی بودم ولی نفهمیدم کی مابین این باتلاق دست و پا زدم و تا آخر تو لجن فرو رفتم. سدنا دختر ۱۷ ساله با رویاهای بزرگ پا به راهی می‌زاره که آخرش... 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_50 هر سه در سکوت و افکار خود غرق بودند که تک سرفه‌های
رمان ✍به قلم:مستانه بانو _دستمو ول کن، چرا اینطوری می‌کنی فرهاد؟! ولم کن... فرهاد اما بی‌توجه شیرین را دنبال خود می‌کشید. ساسان سنگ‌فرش حیاط را به دنبالشان دوید و با دیدن حال شیرین و التماس‌هایش خود را به فرهاد رساند و دستش را از بازوی شیرین جدا کرد و گفت: _ خب ولش کن، چرا اینجوری دنبال خودت می‌کشی؟! دستش‌و کندی! خودش بلده راه بره، یادت رفته مریضه؟! فرهاد عصبانی پوفی کشید و از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: _به تو مربوط نیست، تو دیگه برو شرکت... ساسان که دیگر از رفتارهای فرهاد خونش به جوش آمده بود، سینه به سینه‌وش ایستاد: _ یعنی چی به تو مربوط نیست؟! داری بهش آسیب می‌زنی فرهاد، قرار ما این نبود. فرهاد سرخ شد و فریاد کشید : _ ما هیچ قراری با هم نداشتیم، به تو هم مربوط نیست من با زنم چطوری رفتار می‌کنم. دست برمی‌داری یا همین الان از اینجا بریم؟! شیرین با دهانی باز از شنیدن این حرف به فرهاد خیره شد، باورش نمی‌شد، "یعنی چی که زنم؟!" ساسان چرخید و نگاهی به شیرین انداخت، می‌دانست شنیدن این حرف برایش شوک بزرگ‌تری است و این دختر توانایی تحمل این شوک‌های سنگین را ندارد، فرهاد که ساسان را متوجه‌ی شیرین دید او نیز سرش را به سمت شیرین چرخاند و با همان اخمی که بر چهره داشت به او زل زد، نگاه شیرین ناباور و متعجب و نگاه فرهاد عصبی و کم‌طاقت بود. بالاخره زبان در دهان شیرین چرخید و به آرامی پرسید: _ چی گفتی؟! تو... چی گفتی الان؟! فرهاد دستی به موهایش کشید و گفت: _ بریم تو همه رو می‌... شیرین که گویی به شیرین سال قبل تبدیل شده بود، جسورانه سرش را به شدت تکان داد و حرفش را قطع کرد: _ همین جا و همین الان بگو، چی گفتی؟! زنم؟! یعنی چی زنم؟! به سمت ساسان برگشت و ادامه داد: _ آقا ساسان فرهاد چی می‌گه؟! ساسان دست راستش را بالا آورد و خواست حرفی بزند که فرهاد اجازه نداد و گفت: _ خودم همه چی رو بهت می‌گم، بریم تو... رو به ساسان ادامه داد: _ تو هم برو شرکت، نگران نباش اتفاقی نمی‌افته چمدان شیرین را برداشت و دستش را به سمت شیرین دراز کرد ولی شیرین به ساسان که سرش را پایین انداخته بود خیره شد، فرهاد نیم‌نگاهی به ساسان انداخت و آرام بازوی شیرین را به دست گرفت و دنبال خود کشاند، تا آخرین لحظه نگاه شیرین مات ساسان بود و هنوز باورش نمی‌شد که بازیچه دست این دو مرد شده، با بسته شدن در سالن ساسان نفس حبس شده‌اش را رها کرد و به سمت شرکت روانه شد. فرهاد اما وقتی وارد سوئیت شدند، موضع خود را حفظ کرد و دستوری گفت: _ بشین اونجا... پالتوی خوش‌دوخت و مشکی‌اش را از تن خارج کرد و زیرچشمی به شیرین که آرام و با طمأنینه به سمت مبل‌های وسط سالن می‌رفت نگاه کرد، شیرین اما نرسیده به مبل به سمت فرهاد چرخید و در حالی که از بهت و ناراحتی هنوز شوکه بود منتظر خیره‌اش شد، فرهاد پالتویش را روی جالباسی کنار در آویزان کرد و با چند قدم بلند خود را به شیرین رساند، روبه‌رویش ایستاد. محکم، استوار، با نگاهی سرد و یخ‌زده به چشمان شیرین زل زد و اخم کرد. لب پایینی‌اش را به دندان کشید و نگاهش را به زمین دوخت و انگشتانش را در موهایش فرو برد. شیرین همچنان منتظر ایستاده بود که فرهاد دستش را به سمت مبل گرفت و گفت: _نشنیدی گفتم بشین؟! و سرش را بالا آورد و دوباره به چشمان ناباور شیرین خیره شد. وقتی سکوت و سکون شیرین را دید با لحنی سرد جمله‌ای را به زبان آورد که از این سردیِ کلام، تن بیمار دخترعمویش یخ زد: _ تو زن منی! یک سال پیش سعی کردی نشی و نباشی ولی الان هستی، بدون اینکه بدونی زن من شدی. زن منی نه زن ساسان... و با چشمانی خالی از احساس به شیرین زل زد و در حالی که انگشتانش را پشت سرش قلاب و سرش را تکیه‌ی دستانش کرده بود، ضربه‌ای دیگر بر پیکر بیمار شیرین وارد کرد: _عمو در جریانه، اگه باور نمی‌کنی می‌تونی زنگ بزنی ازش بپرسی! این ضربه آن‌قدر کاری بود که شیرین شل شد و بدن لمس و بی‌حس خود را روی مبل رها کرد. 💟💟💟
@Romankade, amaliate akshen.epub
حجم: 233K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱