eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_49 شیرین به آرامی و با تردید سرش را بالا آورد و به فره
رمان ✍به قلم:مستانه بانو هر سه در سکوت و افکار خود غرق بودند که تک سرفه‌های شیرین دوباره تبدیل به سرفه‌های شدید پیاپی شد و توجه فرهاد و ساسان را به خود جلب کرد، ساسان با دستپاچگی ماشین را کنار خیابان پارک کرد و هم‌زمان با فرهاد خود را به عقب کشید و پرسید: _حالتون خوبه؟! چی‌شد؟! شیرین میان سرفه‌های شدیدش به آرامی سرش را به علامت بله تکان داد و به کیفش اشاره کرد، قبل از اینکه ساسان کیفش را بردارد فرهاد دست دراز کرد و کیف را برداشت و گفت: _تو حرکت کن، زودتر برسیم خونه ساسان سری تکان داد و سریع ماشن را روشن کرد و به راه افتاد و فرهاد در کیف شیرین مشغول جستجوی اسپری هوا شد. با پیدا کردن اسپری آن را رو به شیرین گرفت، چشم‌های قرمز شیرین حکایت از گریه دقایقی قبل می‌داد که این‌بار به خاطر شدت سرفه‌هایش به اشک نشسته بود، نگاهی به فرهاد کرد و اسپری را از دستش گرفت ماسک دهانش را پایین کشید و هوای اسپری را در دهانش خالی کرد، کمی بعد آرام شد و سرش را به پشتی صندلی چسباند و چشمانش را بست. فرهاد که سعی می‌کرد دستپاچگی و نگرانی‌اش را بروز ندهد رو به جلو صاف و ساکت نشست و به خیابان خیره شد. ساسان از آینه نگاهی به شیرین انداخت و گفت: _ بهترین؟! اگه حالتون بده بریم بیمارستان. شیرین چشمانش را باز کرد و با صدای خش‌داری که بر اثر زخم گلویش از سرفه‌ها بود جواب داد: _نه ممنون، بهترم نفسی گرفت و ادامه داد: _معمولا چندین‌بار در روز این اتفاق می‌افته، با اسپری حل می‌شه، جای نگرانی نیست. ساسان از گوشه‌ی چشم به فرهاد نگاه کرد، با دیدن دست مشت شده‌ی فرهاد و ابروهای گره کرده‌اش، سری از روی تأسف تکان داد و گفت: _خب خداروشکر، شما دست ما امانت هستین، نگران... فرهاد عصبی حرفش را قطع کرد: _ به جای پرحرفی اون گاز لعنتی رو فشار بده زودتر برسیم. خسته‌ام، نگران ایشونم نباش، تا الان نمرده تو ماشین تو هم نمی‌میره ساسان دهانش از تعجب باز ماند، زمزمه‌وار گفت: _ این چه حرفیه می‌زنی؟! من که چیزی نگفتم فرهاد پوفی کشید و ساسان هم ترجیح داد سکوت کند، حال خراب دوستش را می‌فهمید، ولی نگران روزهای آینده بود، روزهایی که ممکن بود اتفاقات غیرقابل پیش‌بینی پیش‌رو داشته باشند. و اما شیرین ناباور از حرف‌های تند فرهاد فقط از پشت سر به او خیره شده بود و توان صحبت کردن را در خود نمی‌دید. با نگه داشتن ماشین رو‌به‌روی ساختمانی شیک، نگاه شیرین ابتدا به ساختمان کشیده شد اما با صدای فرهاد که در ماشین را باز کرده و منتظر نگاهش می‌کرد به خود آمد: _ وقت برای تماشا زیاده، خانم نزول اجلال می‌فرمایند؟! شیرین که از تندی کلام فرهاد آزرده‌خاطر شده بود رو به ساسان که کمی آن طرف‌تر با چمدانش ایستاده بود دستش را دراز کرد و گفت: _ ممکنه کمکم کنین پیاده بشم؟! ساسان مستأصل نگاهی به فرهاد انداخت، فرهاد خود را جلو کشید و دست شیرین را گرفت و با عصبانیت گفت: _ این لوس‌بازیا چیه؟! رو به موت که نیستی، خودت پیاده‌شو دیگه... و دست شیرین را محکم کشید، ساسان جلوتر آمد و گفت: _خب شاید نمی‌تونه چرا اینجوری می‌کنی تو؟! صدای فریاد فرهاد در خیابان طنین‌انداز شد: _به تو مربوط نیست، تو برو در رو باز کن شیرین با دردی که از فشار دست فرهاد بر دستش احساس می‌کرد لب گزید و وقتی پیاده شد به ماشین تکیه داد و دستش را کشید و گفت: _وحشی، چرا دستم‌و می‌کشی؟! اصلا به تو چه لوس‌بازیه یا نیست، مگه تو ساسانی؟! من گفتم ساسان نه تو... فرهاد برافروخت، لبانش را محکم روی هم فشار داد، سعی داشت جوابی ندهد ولی نتوانست بنابراین گفت: _ اون روی سگ من‌و بالا نیار شیرین، راه بیافت اصلا حوصله‌ی لوس‌بازیاتو ندارم، من نه عمو هستم نه فرهاد یک سال پیش! پس هرچی می‌گم بی‌کم‌وکاست انجام بده. شیرین با چشمانی گرد شده به فرهادی که از عصبانیت رنگش به کبودی می‌زد خیره شد که مرد جوان بازویش را گرفت و دنبال خود کشید، شیرین آنقدر شوکه بود که توجهی به منظره‌ی اطرافش نداشت و فقط این سؤال برایش به وجود آمد که چرا فرهاد با او مثل یک غریبه یا زندانی رفتار می کند؟! 💟💟💟
@Romankade, Tarfanj .pdf
حجم: 2.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Tarfanj .apk
حجم: 4.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
ترفنج ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: آیسان نیک‌پی 📖تعداد صفحات: 350 💬خلاصه: تقاصش رو پس دادم، تقاص فرار شبانه از خونه و قاچاقی خارج شدن از کشور! من یه دختر از یه خانواده‌ی مذهبی بودم ولی نفهمیدم کی مابین این باتلاق دست و پا زدم و تا آخر تو لجن فرو رفتم. سدنا دختر ۱۷ ساله با رویاهای بزرگ پا به راهی می‌زاره که آخرش... 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_50 هر سه در سکوت و افکار خود غرق بودند که تک سرفه‌های
رمان ✍به قلم:مستانه بانو _دستمو ول کن، چرا اینطوری می‌کنی فرهاد؟! ولم کن... فرهاد اما بی‌توجه شیرین را دنبال خود می‌کشید. ساسان سنگ‌فرش حیاط را به دنبالشان دوید و با دیدن حال شیرین و التماس‌هایش خود را به فرهاد رساند و دستش را از بازوی شیرین جدا کرد و گفت: _ خب ولش کن، چرا اینجوری دنبال خودت می‌کشی؟! دستش‌و کندی! خودش بلده راه بره، یادت رفته مریضه؟! فرهاد عصبانی پوفی کشید و از بین دندان‌های به هم فشرده‌اش گفت: _به تو مربوط نیست، تو دیگه برو شرکت... ساسان که دیگر از رفتارهای فرهاد خونش به جوش آمده بود، سینه به سینه‌وش ایستاد: _ یعنی چی به تو مربوط نیست؟! داری بهش آسیب می‌زنی فرهاد، قرار ما این نبود. فرهاد سرخ شد و فریاد کشید : _ ما هیچ قراری با هم نداشتیم، به تو هم مربوط نیست من با زنم چطوری رفتار می‌کنم. دست برمی‌داری یا همین الان از اینجا بریم؟! شیرین با دهانی باز از شنیدن این حرف به فرهاد خیره شد، باورش نمی‌شد، "یعنی چی که زنم؟!" ساسان چرخید و نگاهی به شیرین انداخت، می‌دانست شنیدن این حرف برایش شوک بزرگ‌تری است و این دختر توانایی تحمل این شوک‌های سنگین را ندارد، فرهاد که ساسان را متوجه‌ی شیرین دید او نیز سرش را به سمت شیرین چرخاند و با همان اخمی که بر چهره داشت به او زل زد، نگاه شیرین ناباور و متعجب و نگاه فرهاد عصبی و کم‌طاقت بود. بالاخره زبان در دهان شیرین چرخید و به آرامی پرسید: _ چی گفتی؟! تو... چی گفتی الان؟! فرهاد دستی به موهایش کشید و گفت: _ بریم تو همه رو می‌... شیرین که گویی به شیرین سال قبل تبدیل شده بود، جسورانه سرش را به شدت تکان داد و حرفش را قطع کرد: _ همین جا و همین الان بگو، چی گفتی؟! زنم؟! یعنی چی زنم؟! به سمت ساسان برگشت و ادامه داد: _ آقا ساسان فرهاد چی می‌گه؟! ساسان دست راستش را بالا آورد و خواست حرفی بزند که فرهاد اجازه نداد و گفت: _ خودم همه چی رو بهت می‌گم، بریم تو... رو به ساسان ادامه داد: _ تو هم برو شرکت، نگران نباش اتفاقی نمی‌افته چمدان شیرین را برداشت و دستش را به سمت شیرین دراز کرد ولی شیرین به ساسان که سرش را پایین انداخته بود خیره شد، فرهاد نیم‌نگاهی به ساسان انداخت و آرام بازوی شیرین را به دست گرفت و دنبال خود کشاند، تا آخرین لحظه نگاه شیرین مات ساسان بود و هنوز باورش نمی‌شد که بازیچه دست این دو مرد شده، با بسته شدن در سالن ساسان نفس حبس شده‌اش را رها کرد و به سمت شرکت روانه شد. فرهاد اما وقتی وارد سوئیت شدند، موضع خود را حفظ کرد و دستوری گفت: _ بشین اونجا... پالتوی خوش‌دوخت و مشکی‌اش را از تن خارج کرد و زیرچشمی به شیرین که آرام و با طمأنینه به سمت مبل‌های وسط سالن می‌رفت نگاه کرد، شیرین اما نرسیده به مبل به سمت فرهاد چرخید و در حالی که از بهت و ناراحتی هنوز شوکه بود منتظر خیره‌اش شد، فرهاد پالتویش را روی جالباسی کنار در آویزان کرد و با چند قدم بلند خود را به شیرین رساند، روبه‌رویش ایستاد. محکم، استوار، با نگاهی سرد و یخ‌زده به چشمان شیرین زل زد و اخم کرد. لب پایینی‌اش را به دندان کشید و نگاهش را به زمین دوخت و انگشتانش را در موهایش فرو برد. شیرین همچنان منتظر ایستاده بود که فرهاد دستش را به سمت مبل گرفت و گفت: _نشنیدی گفتم بشین؟! و سرش را بالا آورد و دوباره به چشمان ناباور شیرین خیره شد. وقتی سکوت و سکون شیرین را دید با لحنی سرد جمله‌ای را به زبان آورد که از این سردیِ کلام، تن بیمار دخترعمویش یخ زد: _ تو زن منی! یک سال پیش سعی کردی نشی و نباشی ولی الان هستی، بدون اینکه بدونی زن من شدی. زن منی نه زن ساسان... و با چشمانی خالی از احساس به شیرین زل زد و در حالی که انگشتانش را پشت سرش قلاب و سرش را تکیه‌ی دستانش کرده بود، ضربه‌ای دیگر بر پیکر بیمار شیرین وارد کرد: _عمو در جریانه، اگه باور نمی‌کنی می‌تونی زنگ بزنی ازش بپرسی! این ضربه آن‌قدر کاری بود که شیرین شل شد و بدن لمس و بی‌حس خود را روی مبل رها کرد. 💟💟💟
@Romankade, amaliate akshen.epub
حجم: 233K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, amaliate akshen .pdf
حجم: 1.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, amaliate akshen (1).apk
حجم: 710.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
عملیات اکشن @Romankade ✍🏻نویسنده: دیوید کماندو 📖تعداد صفحات : 112 💬خلاصه : داستان درمورد شادی فرهمند این دختر به شدت روحیه گانگسترمنانه داره صاحب یه شرکت واردات و صادرات قطعات کامپیوتره که از پدربزرگش بهش ارث رسیده با کسی به نام ارشام پارسا شریک می شه یکی از خریدارای شرکت ازش شکایت می کنه پلیس ازش یه سری مدارک می خواد که بوسیله همونا متوجه شدن که این دختر با ارشام شریکه، یه قاچاقچی بزرگ موادمخدر و از زیرشاخه های ابلیس مغز این باند سرگرد اریا فرهمند بهش پیشنهاد یه ماموریتو می ده ماموریتی که زندگی این دخترو به کل عوض می کنه... 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_51 _دستمو ول کن، چرا اینطوری می‌کنی فرهاد؟! ولم کن...
رمان ✍به قلم:مستانه بانو دست چپش را جلوی دهانش گرفت و شوکه اشک‌ها یکی‌پس‌از دیگری از چشمان درشت و زیباش فرو ریخت، هضم این حجم از شوک‌هایی که از بدو ورود بر پیکر نحیف و بیمارش وارد شده بود برایش خیلی سنگین و غیرقابل تحمل بود، "چطور ممکنه؟ " این را با صدای بلند به زبان آورد و رویش را به سمت فرهاد گرفت و ادامه داد: _ من باورم نمی‌شه؛ چطور ممکنه؟! همه‌تون این نقشه‌هارو کشیدین که فقط من زن تو بشم؟! یعنی بابا تا این حد از من متنفر شده بود؟! یعنی تو تا این حد مغرور و دورو بودی؟! فرهاد پوزخندی زد و رویش را به سمت راست چرخاند، لب بالایش را به دندان گرفت، کمی تأمل کرد و مجددا به سمت شیرین برگشت: _ تو پیش خودت چی فکر کردی؟! من اگه دورو بودم و می‌خواستم برات نقشه بکشم تو همون ایران این‌کارو می‌کردم نه اینجا، در ضمن همون شبی که به من جواب رد دادی به عمو گفتم که حتی اگر خودت هم بخوای من دیگه حاضر نیستم باهات ازدواج کنم. یادت که نرفته؟! مسئول بیماری تو هم من نیستم، اینم که یادت نرفته؟! پس برای خودت آسمون‌وریسمون نباف... پوزخندش را تکرار کرد و ادامه داد: _ عمو هم به کسی جز برادرزاده‌اش اعتماد نداشت که یه دونه دختر لوسش‌و بهش بسپاره‌، منم نتونستم به عمو نه بگم، پیش خودت فکر نکن که الان زن منی خیلی خوشحالم، نه؛ دیدنت و بودنت آزارم می‌ده ولی چاره‌ایی نیست چند ماهی باید تحملت کنم. تنه‌اش را از دیواری که به آن تکیه داده بود برداشت و چند قدمی به سویش برداشت، با رسیدن به نزدیک شیرین خم شد و رو‌دررو، چشم در چشمان اشک‌آلود شیرین دوخت و با قساوت و سنگ‌دلی، آرام و شمرده گفت: _ تو دیگه برای من هیچ ارزشی نداری، بود و نبودت برام هیچ فرقی نداره، مسئولیتی به گردنم هستی که بنا به حرمت فامیلی قبول کردم، سینه‌ی اون عاشق سینه‌چاک بسته شده نه تو رو می‌خواد نه هیچکدوم از هم‌جنسات‌و، فکر نکن عاشقتم و برات نقشه کشیدم، نه، من ازت متنفرم، این‌و توی مخت فرو کن که هیچ اهمیتی برای من نداری، زودتر خوب‌شو و برگرد که دیگه هیچ‌وقت نبینمت، چون با هر بار دیدنت یادم می‌افته زن‌ها لیاقت عشق‌و ندارن، مخصوصا تو... صاف ایستاد ولی هنوزم چشم‌درچشم شیرین بود، پوزخندی زد و ادامه داد: _ چند ماه مهمون منی و فقط تحملت می‌کنم، فقط همین، الانم بلندشو اتاقت‌و نشونت بدم، باید برم بیرون، قرار دارم. شیرین دل‌گیر از این همه قساوت فرهاد، اشک چشمانش را پاک کرد و به زور بغضش را فرو داد و گفت: _ می‌خوام با بابا حرف بزنم، باید همین الان من‌و برگردونه ایران؛ من اینجا نمی‌مونم فرهاد گردنش را به سوی شیرین چرخاند، اخم‌هایش را درهم کرد و گفت: _ این اتفاق بعد از اینکه کاملا خوب شدی می‌افته، چون طبق توافق من و عمو، تو تا زمانی که کاملا خوبِ‌خوب نشدی حق خروج از اینجارو نداری شیرین عصبی به فرهاد نگاه کرد و گفت: _ ولی من نمی‌خوام اینجا باشم، اصلا نمی‌خوام خوب بشم، لعنتی چی با خودت فکر کردی؟! من همون شیرینم، همونی که وقتی راه می‌ره زمین زیر پاش می‌لرزه، هنوز هم برای خودم کیا و بیا دارم. سریع‌تر به بابا اطلاع بده می‌خوام برگردم، اصلا حاضر نیستم که... با فریادی که فرهاد زد حرف در دهانش خشک شد: _بســــه... فریادش پرده‌ه گوش دخترک را لرزاند. مرد جوان عضلات صورتش را جمع کرد و با دست به سر تا پای شیرین اشاره کرد و با حالتی تحقیرآمیز ادامه داد: _تو چی فکر کردی؟! فکر کردی من مثل خانواده‌تم که لوس‌بازیات‌و تحمل کنم و هرچی گفتی بگم چشم؟! کور خوندی، پاشو بیا اتاقت‌و نشونت بدم، حوصله‌ی سروکله‌زدن با دختر لوسی مثل تورو ندارم شیرین. زود باش به سرعت به سمت چمدان شیرین رفت و با یک دست بلندش کرد و به سمت راه‌پله حرکت کرد. شیرین با تعجب فقط نظاره‌گر این تغییر رفتار و خشونت فرهاد بود، فرهاد که به کنار راه‌پله رسیده بود برگشت و با اخمی که هنوز بر چهره داشت حرفش را با تحکم بیشتری تکرار کرد: _ با تو بودم، گوشات که مشکل نداره! بلندشو دیگه، وقت ندارم که برای تو تلف کنم شیرین با چشمانی متعجب و خیس از اشک به آرامی از جایش بلند شد و به سمت فرهاد راه افتاد، این حجم از بی‌رحمی در فرهاد بی‌سابقه بود، به راستی مردی که با او سخن می‌گفت فرهاد بود؟! وقتی به نزدیک فرهاد رسید نگاهی به او انداخت ولی فرهاد با عصبانیت و اخم بر چهره به راه‌پله نگاه کرد و دستش را به آن سمت دراز کرد که یعنی " راه بیفت" شیرین نگاه از او گرفت و قدم به اولین پله گذاشت و دستش را به نرده‌ی پله گرفت تا تعادلش را از دست ندهد، آرام و با احتیاط حرکت کرد و فرهاد هم پشت سرش راه افتاد. 💟💟💟
@Romankade, Khosofe Cheshmanam .pdf
حجم: 1.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Khosofe Cheshmanam.apk
حجم: 724.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱