eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_54 ساعتی بعد در حالی که با چشم دنبال چمدانش می‌گشت تا ل
رمان ✍به قلم:مستانه بانو ★★★★ با صدای زنگ تلفنش از شیرین فاصله گرفت و به سوی انتهای سالن رفت و تماس را وصل کرد: _ سلام بابا، خوبی؟! مامان خوبه؟! آقا وحید خوشحال از شنیدن صدای پسرش جواب داد: _سلام بابا، ما خوبیم تو چطوری؟! چه خبرا؟! _خبر خاصی نیست بابا؟! همش سرگرم کار... صدای پیچر بیمارستان باعث شد چندثانیه‌ایی سکوت کند و بعد ادامه داد: _ همش سرگرم کارم، ساسان حسابی دستم‌و اینجا بند... آقا وحید که صدای پیجر بیمارستان را شنیده بود گفت: _کجایی بابا؟! این سروصدا برای شرکت نیست، انگار شرکت نیستی؟! فرهاد لبش را به دندان کشید، کمی سکوت کرد که باعث شد آقا وحید ادامه دهد: _بیمارستانی؟! درسته؟! فرهاد سکوت را جایز ندانست و می‌دانست نمی‌تواند به پدرش دروغ بگوید، دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت: _ نه شرکت نیستم، بیمارستانم _بیمارستان چرا؟! حالت خوبه بابا؟! فرهاد نفسی کشید و جواب داد: _بله بابا من خوبم، یکی از دوستام... آقا وحید حرفش را قطع کرد: _برای ساسان اتفاقی افتاده؟! _ نه بابا جان، ساسان خوبه، فقط... مینا که شاهد مکالمه‌ی تلفنی وحید با فرهاد بود تلفن را از دست شوهرش کشید و نگران پرسید: _فرهاد؟! مامان حالت خوبه؟! چی شده؟! فرهاد با شنیدن صدای مادرش خود را لو رفته پنداشت، بنابراین سلامی کرد و گفت: _من خوبم مامان جان، چیزی نشده یکی از دوستام... _یکی از دوستات چی؟! توکه به جز ساسان اونجا دوستی نداری... راستشو به من بگو پسر، نصف‌جون شدم فرهاد پوفی کشید و به سمت شیرین که ماسکی بر دهان گذاشته و آرام روی صندلی نشسته و منتظر رسیدن نوبتش بود، نگاهی انداخت و گفت: _ مامان شیرین اینجاست، حالش خوب نیست و اومده اینجا برای درمان، الانم اومدیم که آزمایش... با جیغی که مادرش کشید تلفن را از گوشش دور کرد و چشمانش را محکم بست. مینا که به گوش‌هایش شک کرده بود گفت: _ چی؟! گفتی شیرین؟! فرهاد حالت خوبه؟! شیرین که شیراز داره درس می‌خونه، من که متوجه نمی‌شم تو چی می‌گی! درست بگو ببینم قضیه چیه؟ _نه مامان جانم، حالش خوب نبود با عمو تصمیم گرفتیم بیاریمش اینجا درمان بشه. الانم قراره مراحل آزمایشی رو بگذرونه که دقیقا ببینن چطوری درمانش کنن... مینا گریه‌اش گرفت: _ یعنی حالش انقد بده؟! آخه چطور ممکنه؟! اون که حالش خوب بود آقا وحید که از شنیدن اسم شیرین و گریه‌ی همسرش نگران شده بود از مینا خواست تلفن را به او بدهد، مینا هم که بیشتر از این نمی‌توانست صحبت کند تلفن را به همسرش داد و روی مبل لم داد، وحید با صدایی لرزان از فرهاد پرسید: _ فرهاد بابا مگه شیرین چشه؟! چرا کسی ما رو در جریان نذاشت؟! فرهاد شقیقه‌اش را فشرد و گفت: _ چیز مهمی نیست بابا، فقط یکم ریه‌اش مشکل داره، عمو ترجیح داد اینجا معالجه بشه، از من کمک خواست منم قبول کردم، بابا باید برم الان نوبت شیرین می‌رسه باید ببینم دکتر چی می‌گه از هم خداحافظی کردند و آقا وحید عصبانی از بی‌اطلاع بودن از حال و روز شیرین لباس پوشید و همراه همسرش به سمت منزل برادرش حرکت کرد. ★★★★ سعید با شنیدن صدای پیاپی زنگ آیفون نگران شد و ترجیح داد برود و خودش شخصا در را باز کند، با باز شدن در و نمایان شدن چهره‌ی عصبانی برادرش با تعجب گفت: _ سلام خان داداش، خوش اومدین، چه عج... آقا وحید سعی کرد آرامش خود را حفظ کند نفس عمیقی کشید و و میان حرفش پرید: _ علیک سلام، عجب از شماست، اجازه هست؟! سعید از جلوی در کنار رفت و وحید با عصبانیت وارد شد، پشت سرش مینا وارد شد و سلام کرد، سعید با خوش‌رویی جواب سلام زن‌برادر را نیز داد و در را بست و برادر و زن برادرش را به داخل خانه دعوت کرد. ستاره با شنیدن در سالن از آشپزخانه بیرون آمد و پرسید: _ سعید کی بو...؟! که همان‌دم با دیدن وحید و مینا حرف در دهانش نیمه‌تمام ماند. مینا خودش را به ستاره رساند و سخت او را در آغوش گرفت، وحید سلام کرد و از کنارش رد شد و مستقیم رفت روی مبل نشست. ستاره که حسابی نگران و دلتنگ شیرین بود با گریه مینا را به خود فشرد، سعید هم آنها را تنها گذاشت و از کنارشان گذشت و نرسیده به مبل وحید با عصبانیت پرسید: _ من غریبه بودم؟ آره؟! چرا هیچ چی راجع به بیماری شیرین به من نگفتی؟! به توأم می‌شه گفت برادر؟! دختر من مریضه و برای درمان رفته اون سر دنیا اون‌وقت تو یه کلمه هم در موردش به من نگفتی، شیرین دختر منم هست سعید، یادت رفته؟! روی پاهای خودم بزرگ شده، اون‌وقت تو...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_55 ★★★★ با صدای زنگ تلفنش از شیرین فاصله گرفت و به سوی
سعید سرش را پایین انداخت و رفت کنار برادرش نشست، شروین با صدای بلند عمویش از طبقه‌ی بالا پایین آمد و به آرامی سلام کرد، مینا و ستاره هم آمدند و کنار هم روی مبل نشستند، سعید با سری افتاده در جواب برادرش گفت: _ همه چی خیلی سریع اتفاق افتاد داداش، بیماریش به سرعت پیشرفت کرد و مجبور شدم از فرهاد کمک بگیرم، از همون شیراز هم فرستادمش رفت، نمی‌تونستم بهتون خبر بدم تا اونجا بیایین؛ اصلا هیچ چیزی به ذهنم نمی‌رسید، اونجا فقط دنبال کارهای محضر و مدارک پزشکیش بودم، از اون‌ور هم فرهاد دنبال کارهای محضری، داداش چیزی نیست. گفتن زود خوب می‌شه... وحید متعجب پرسید: _محضری؟ چرا محضر؟! نکنه خونه رو فروختی؟! وحید که فکر می‌کرد فرهاد همه چیز را برای پدرش تعریف کرده با این سؤال برادرش فهمید که این‌طور نبوده، نگاهی به همسرش انداخت و وقتی ستاره با سر تأیید کرد رو به برادرش کرد و گفت: _ نه خونه رو نفروختم؛ فعلا نیازی نیست، فقط برای اینکه شیرین راحت‌تر بره اونجا مشکل داشتیم پسر صاحب‌کار شیرین انگلیس بود و از قضا دوست فرهاد هم هست، وقتی اون خانم به پسرش گفته برای درمان شیرین رو عقد کنه و بفرسته فرهاد متوجه می‌شه و با من تماس می‌گیره، منم که دلم راضی نبود دخترم‌و دست غریبه بدم با پیشنهاد فرهاد موافقت کردم، از همون‌جا وکالتی عقدشون کردیم و شیرین بدون اینکه چیزی بدونه رفت. آقا وحید با دهانی باز از تعجب، از شنیدن این همه اتفاقی که افتاده و او بی‌خبر بود نگاهی به مینا انداخت. به خیال اینکه شاید او خبر داشته، ولی وقتی دید او هم با تعجب چشم به صورت سعید دوخته است رو به برادرش پرسید: _ یعنی فرهاد و شیرین عقد کردن؟! و برقی در چشمانش درخشید. ولی از لبخند زدن پرهیز کرد، سعید سرش را تکان داد و جواب داد: _ بله خان داداش، مجبور شدیم، باید حتما با یکی از افرادی که اونجا زندگی می‌کنه ازدواج می‌کرد تا بتونه بره، منم اون پسر رو نمی‌شناختم و تردید داشتم تا اینکه فرهاد باهام تماس گرفت و گفت که خودش این کار رو می‌کنه بعد از اینکه حالش خوب شد هم برمی‌گردونش ایران... وحید دیگر حرفی نزد ولی فهمید که پسر شاخ شمشادش به عمو و دختر عمویش کلک زده، اما نمی‌دانست چرا؟! باید به محض برگشتن به خانه با فرهاد تماس بگیرد. 💟💟💟
@Romankade, yek fenjan golbarg .pdf
حجم: 1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, yek fenjan golbarg.apk
حجم: 1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, yek fenjan golbarg.epub
حجم: 446.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
یک فنجان گلبرگ ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: دخترزمستانی (مهنازsm) 📖 تعدادصفحات : 240 💬 خلاصه: گلبرگ بعد از چند سال زندگی مشترک با یک شکست روبه رو می شود، یک شکست که او را از خود و اطرافیانش دور می کند تا اینکه سر و کله ی آراد پسر دوست پدرش که چند سال پیش به طور ناگهانی به خارج از کشور مهاجرت کرده بود پیدا می شود و زندگی گلبرگ را دست خوش اتفاقات قشنگ می کند! 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
سعید سرش را پایین انداخت و رفت کنار برادرش نشست، شروین با صدای بلند عمویش از طبقه‌ی بالا پایین آمد و
رمان ✍به قلم: مستانه بانو فرهاد تلفن را قطع کرد، آرام و سر به زیر خودش را به شیرین رساند و سمت چپ او نشست، انگشتانش را در هم قفل کرد و به آنها زل زد. شیرین متوجه فرهاد نشستن فردا در کنارش شد ولی نگاهش نکرد، تا اینکه فرهاد آرام گفت: _ بابا بود! فهمیدن تو اینجایی! شیرین سرش را بلند کرد و به نیم‌رخ فرهاد نگاه کرد، ولی باز هم فرهاد نگاه از انگشتانش نگرفت، دخترک خیره به فرهاد پرسید: _ فهمیدن که...؟! فرهاد انگشتانش را چنان بهم فشرد که جای آنها روی دست‌هایش را سفید کرد، با همان صدای آرام جواب داد: _نه. من چیزی نگفتم، یعنی جرئت نکردم بگم سرش را بلند کرد و با ابروهایی بالا رفته به چشمان شیرین زل زد و ادامه داد: _ جرئت نکردم به بابا بگم کسی که بهت بی‌احترامی کرده الان زن منه شیرین چند ثانیه در سکوت به چشمان فرهاد زل زد ولی توان ادامه‌ی این نگاه را در خود ندید و نگاهش را از صورت بی‌احساس فرهاد گرفت و سر پایین انداخت؛ مرد جوان نفس عمیق و بی‌صدایی کشید و نگاهش را به سمت جایگاه پرستاران سوق داد؛ با خود گفت: "حتما بابا می‌ره سراغ عمو، اونجا همه چی رو می‌فهمه، چی جوابش‌و بدم؟! یعنی ممکنه عصبانی بشه؟!" هر لحظه منتظر تماس دوباره‌ی پدرش بود، ولی تا وقتی که اسم شیرین را صدا زدند تماسی با او گرفته نشد. با خوانده شدن نام شیرین هر دو از جا بلند شدند و فرهاد در اتاق دکتر را باز کرد، دستش را پشت کمر شیرین گذاشت و او را به درون اتاق هدایت کرد و خودش پشت سرش وارد شد. با دکتر مسن و خوش‌برخورد به زبان انگلیسی خوش‌و‌بشی کرد و با اشاره‌ی دستش به شیرین گفت: روی صندلی کنار او بنشیند، با نشستن شیرین، فرهاد همه‌ی موارد بیماری‌اش را برای دکتر توضیح داد. شیرین اما از صحبت‌های او چیزی سر در نمی‌آورد و سرش را پایین انداخته بود؛ بالاخره فرهاد سکوت کرد و دکتر برای معاینه‌ی شیرین گوشی پزشکی‌اش را به گوش زد و از جای بلند شد. پشت سر شیرین قرار گرفت و با دقت وی را معاینه کرد. با هر نفس عمیق شیرین اخم‌های دکتر درهم می‌رفت و فرهاد خیره به او منتظر ماند. دقایقی طول کشید تا دکتر معاینه‌اش را تمام کرد و سر جای خود نشست. به زبان انگلیسی داشت مواردی را برای فرهاد توضیح می‌داد که لحظه‌به‌لحظه چهره‌ی فرهاد برافروخته‌تر شده و اخم‌هایش درهم گره می‌خورد، شیرین حدس می‌زد که اوضاعش خیلی وخیم است. از چهره‌ی برافروخته و چشمان نگران فرهاد و حرکات آن دکتر خارجی هم احساس کرد ممکن است چند وقتی بیشتر زنده نماند. حتی در دل داشت به لحظه‌ی جان دادن خود نیز فکر می‌کرد. بالاخره با پایان صحبت‌های دکتر، فرهاد رو به شیرین کرد و گفت: _ باید قرنطینه بشی؛ یه سری آزمایش و نمونه‌برداری باید انجام بدن، بعد از اون می‌تونن نظر قطعی بدن که نیازی به پیوند ریه داری یا نه؟! گفتن ممکنه تو این فاصله من هم مبتلا به سل شده باشم، بنابراین من رو هم قرنطینه می‌کنن آب دهانش را فرو برد و در حالی که سعی می‌کرد عمق ناراحتی‌اش را پنهان کند گفت: _ مدتی نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم به چشمان شیرین زل زد و ترس را در چشمانش دید، برای آرام کردن آن نگاه سرکشی که حالا رام‌تر از هر زمان دیگری بود، ادامه داد: _ درخواست می‌کنم اتاقامون کنار هم باشه، اینجوری دیگه موردی برای نگرانی نیست شیرین سرش را پایین انداخت و در سکوت منتظر ادامه‌ی حرف فرهاد شد ولی فرهاد رو به دکتر دوباره شروع به انگلیسی حرف زدن کرد. چند دقیقه بعد، به شیرین گفت: _ دو تا اتاق کنار هم رو برامون در نظر می‌گیره، مشکلی که نداری؟! شیرین سرش را به علامت " نه" تکان داد، فرهاد با دکتر خداحافظی کرد و به همراه شیرین از اتاق خارج شدند تا مراحل آزمایش و قرنطینه را طی کنند. 💟💟💟
@Romankade, aski.apk
حجم: 2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aski.epub
حجم: 546.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آسکی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: مهدیه صابریان 📖تعداد صفحات: 890 💬خلاصه: دایان بی توجه به غرغرهای زن که مخاطبش قرار داده بود، قهوه اش را مزه مزه می کرد. – والا عمه جان دختره انقدر هار شده که انگار نه انگار من عمه شم، انگار نه انگار بزرگ ترشم، اگه می دیدی چه دادی کشید سرم جلو بقیه.با گریه ای که ساختگی بودنش حتی با آن چهره ی محزون هم بیداد می کرد، ادامه داد: ـ دو سه روزه هرچی هیچی نمی گم، مراعاتش و می کنم، میگم داغ داره، این هی بدتر می کنه، آدم چه قدر ساکت بمونه!؟ 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_56 فرهاد تلفن را قطع کرد، آرام و سر به زیر خودش را به
رمان ✍به قلم:مستانه بانو سه روز بعد فرهاد در حالی که هیچ مشکلی نداشت و آزمایش‌ها سلامت او را تأیید می‌کردند از قرنطینه خارج شد. به محض بیرون آمدن از اتاق اولین کاری که کرد رفتن به اتاق شیرین بود. به آرامی وارد اتاق شد و سرکی در اتاق کشید، شیرین روی تخت زیر چادر اکسیژن آرام به خواب رفته بود. فرهاد به آرامی به تخت نزدیک شد و گوشه‌ای از چادر را آهسته کنار زد. چشم‌هایش را به صورت مهتاب‌گون شیرین دوخت و آرام پلک زد. حتی باورش هم دردناک بود! این دختر زبان‌دراز و تخس، چطور کارش به این‌جا رسیده بود؟! نفسش را با شدت بیرون فرستاد و دستش را بالا آورد‌ و آهسته روی گونه‌ی داغ دخترک کشید. پشت انگشتانش از حرارت پوست شیرین سوخت. کلافه سری تکان داد و دستش را پس کشید و مشت کرد. به خود نهیب زد: _چی کار می‌کنی احمق؟! برگرد بیرون! به سختی نفس می‌کشید. آب دهانش را قورت داد و انگشت‌هایش را باز کرد. کف دستانش از فشاری که به آن وارد کرده بود سفید شده بود. تحمل دیدن هم‌بازی دوران کودکی‌اش را آن هم در این وضع‌وحال روی تخت بیمارستان، برایش سخت بود. شاید با کاری که شیرین با او کرده بود کمی توانسته بود احساسش را کنترل و خودش را از او دور کند. پس‌زده شدنش توسط او، این بار مفید واقع شده بود! اما... اما مگر می‌شد چهره‌ی مهتابی و رنگ پریده‌اش را دید و هیچ کاری نکرد؟! دندان‌هایش را سخت به هم فشرد. آب دهانش را برای بار دوم فرو فرستاد و پوفی کشید. با افسوس به شیرین زل زد و با خود فکر کرد چه می‌شد اگر شیرین با او راه می‌آمد و از اول به درخواست ازدواجش پاسخ مثبت می‌داد؟! اگر این‌گونه بود، حالا با خیال راحت شیرین را صدا می‌زد و به او می‌گفت که کنارش است. که تنهایش نمی‌گذارد. آهی کشید و دوباره از خود پرسید چه می‌شد اگر مانند تمام زوج‌های جوان زندگی‌شان با عشق شروع می‌شد؟! البته این عشق وجود داشت، اما فقط برای فرهاد! بی‌تاب و کم‌طاقت شده بود، آن‌دو که به هم محرم بودند... پس تعللش برای چه بود؟! خودش پاسخ خود را داد: _شاید منتظرم جواب مثبتش‌و بشنوم... شاید... دستش را به آرامی روی گونه‌ی شیرین گذاشت و روی صورتش خم شد. چند سانتی‌متری صورت دخترک مکث کرد و چشم‌هایش را باز کرد، نگاه آخرش را به پلک‌های برگشته و مژگان مشکی‌رنگ شیرین انداخت. لب پایینی‌اش را به داخل دهانش برد و تر کرد. زبانش را روی لب بالایی‌اش کشید. نمی‌دانست کار درستی می‌کند یا نه... از عواقب کاری که درصدد انجامش بود، می‌ترسید! می‌ترسید که به این جسم عادت کند، به این نزدیکی عادت کند، به این خواستن... سرش را عقب برد و خود را نهی کرد. چشم‌هایش را محکم روی هم فشرد و لبش را زیر دندان کشید. نه... او نمی‌توانست چنین کاری با شیرین بکند! دوباره برگشت و نگاه کلافه‌اش را به صورت شیرین انداخت. اخم غلیظی کرد و نفسش را به شدت بیرون فرستاد. _لعنتـــی! روی صورت همسرش خم شد؛ لب‌هایش مماس با لب‌های سرخ‌رنگ و سردِ شیرین قرار گرفت. نفس‌های گرمش، روی صورت دخترک پخش می‌شد. آیا او هم احساس می‌کرد؟! متوجه این نزدیکی و لمس معشوقش می‌شد؟! چرا وقتی شیرین هیچ احساس نمی‌کرد، باید او را می‌بوسید؟! سرش را خم کرد و دهانش را به سمت گوشه‌ی لب شیرین هدایت کرد. لب‌هایش نرم و آرام، روی پوست داغ و سوزان گونه‌ی دخترک قرار گرفت... انگار کسی لب‌هایش را آتش زده بود! چندثانیه‌ای مکث کرد و در همان حالت ماند. حسرت چشیدن طعم آن لب‌‌ها را، به امید عاشقیِ دوباره بر دل خود گذاشت! آهسته سر بلند کرد و با چشم‌هایی نم‌دار‌ به شیرین نگاه کرد. باید حداقل به خود اعتراف می‌کرد... دلش برای زبان‌درازی‌هایش، برای روزهای سرحالی و سرتقی‌هایش تنگ شده بود. حاضر بود تنَش فرسنگ‌ها از شیرین فاصله داشت، اما حداقل سالم و مشغول شیطنت و زبان‌ریختن بود... سری تکان داد و انگشت اشاره‌اش را روی چشمانش فشرد تا سوزش اشک‌هایش را بگیرد. از چادر بیرون رفت و راهش را به سمت درب خروجی کج کرد... در راهرو از حرص مدام دست داخل موهایش می‌کشید و از دست خودش حرص می‌خورد و به جان خود غر می‌زد _پسره‌ی احمق داشتی چه غلطی می‌کردی؟! برایش مهم نبود کسانی که از کنارش می‌گذرند چگونه نگاهش می‌کنند. او داشت اعتماد عمویش را نادیده می‌گرفت... 💟💟💟