eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
سعید سرش را پایین انداخت و رفت کنار برادرش نشست، شروین با صدای بلند عمویش از طبقه‌ی بالا پایین آمد و
رمان ✍به قلم: مستانه بانو فرهاد تلفن را قطع کرد، آرام و سر به زیر خودش را به شیرین رساند و سمت چپ او نشست، انگشتانش را در هم قفل کرد و به آنها زل زد. شیرین متوجه فرهاد نشستن فردا در کنارش شد ولی نگاهش نکرد، تا اینکه فرهاد آرام گفت: _ بابا بود! فهمیدن تو اینجایی! شیرین سرش را بلند کرد و به نیم‌رخ فرهاد نگاه کرد، ولی باز هم فرهاد نگاه از انگشتانش نگرفت، دخترک خیره به فرهاد پرسید: _ فهمیدن که...؟! فرهاد انگشتانش را چنان بهم فشرد که جای آنها روی دست‌هایش را سفید کرد، با همان صدای آرام جواب داد: _نه. من چیزی نگفتم، یعنی جرئت نکردم بگم سرش را بلند کرد و با ابروهایی بالا رفته به چشمان شیرین زل زد و ادامه داد: _ جرئت نکردم به بابا بگم کسی که بهت بی‌احترامی کرده الان زن منه شیرین چند ثانیه در سکوت به چشمان فرهاد زل زد ولی توان ادامه‌ی این نگاه را در خود ندید و نگاهش را از صورت بی‌احساس فرهاد گرفت و سر پایین انداخت؛ مرد جوان نفس عمیق و بی‌صدایی کشید و نگاهش را به سمت جایگاه پرستاران سوق داد؛ با خود گفت: "حتما بابا می‌ره سراغ عمو، اونجا همه چی رو می‌فهمه، چی جوابش‌و بدم؟! یعنی ممکنه عصبانی بشه؟!" هر لحظه منتظر تماس دوباره‌ی پدرش بود، ولی تا وقتی که اسم شیرین را صدا زدند تماسی با او گرفته نشد. با خوانده شدن نام شیرین هر دو از جا بلند شدند و فرهاد در اتاق دکتر را باز کرد، دستش را پشت کمر شیرین گذاشت و او را به درون اتاق هدایت کرد و خودش پشت سرش وارد شد. با دکتر مسن و خوش‌برخورد به زبان انگلیسی خوش‌و‌بشی کرد و با اشاره‌ی دستش به شیرین گفت: روی صندلی کنار او بنشیند، با نشستن شیرین، فرهاد همه‌ی موارد بیماری‌اش را برای دکتر توضیح داد. شیرین اما از صحبت‌های او چیزی سر در نمی‌آورد و سرش را پایین انداخته بود؛ بالاخره فرهاد سکوت کرد و دکتر برای معاینه‌ی شیرین گوشی پزشکی‌اش را به گوش زد و از جای بلند شد. پشت سر شیرین قرار گرفت و با دقت وی را معاینه کرد. با هر نفس عمیق شیرین اخم‌های دکتر درهم می‌رفت و فرهاد خیره به او منتظر ماند. دقایقی طول کشید تا دکتر معاینه‌اش را تمام کرد و سر جای خود نشست. به زبان انگلیسی داشت مواردی را برای فرهاد توضیح می‌داد که لحظه‌به‌لحظه چهره‌ی فرهاد برافروخته‌تر شده و اخم‌هایش درهم گره می‌خورد، شیرین حدس می‌زد که اوضاعش خیلی وخیم است. از چهره‌ی برافروخته و چشمان نگران فرهاد و حرکات آن دکتر خارجی هم احساس کرد ممکن است چند وقتی بیشتر زنده نماند. حتی در دل داشت به لحظه‌ی جان دادن خود نیز فکر می‌کرد. بالاخره با پایان صحبت‌های دکتر، فرهاد رو به شیرین کرد و گفت: _ باید قرنطینه بشی؛ یه سری آزمایش و نمونه‌برداری باید انجام بدن، بعد از اون می‌تونن نظر قطعی بدن که نیازی به پیوند ریه داری یا نه؟! گفتن ممکنه تو این فاصله من هم مبتلا به سل شده باشم، بنابراین من رو هم قرنطینه می‌کنن آب دهانش را فرو برد و در حالی که سعی می‌کرد عمق ناراحتی‌اش را پنهان کند گفت: _ مدتی نمی‌تونیم همدیگه رو ببینیم به چشمان شیرین زل زد و ترس را در چشمانش دید، برای آرام کردن آن نگاه سرکشی که حالا رام‌تر از هر زمان دیگری بود، ادامه داد: _ درخواست می‌کنم اتاقامون کنار هم باشه، اینجوری دیگه موردی برای نگرانی نیست شیرین سرش را پایین انداخت و در سکوت منتظر ادامه‌ی حرف فرهاد شد ولی فرهاد رو به دکتر دوباره شروع به انگلیسی حرف زدن کرد. چند دقیقه بعد، به شیرین گفت: _ دو تا اتاق کنار هم رو برامون در نظر می‌گیره، مشکلی که نداری؟! شیرین سرش را به علامت " نه" تکان داد، فرهاد با دکتر خداحافظی کرد و به همراه شیرین از اتاق خارج شدند تا مراحل آزمایش و قرنطینه را طی کنند. 💟💟💟
@Romankade, aski.apk
حجم: 2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aski.epub
حجم: 546.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آسکی ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نوشته: مهدیه صابریان 📖تعداد صفحات: 890 💬خلاصه: دایان بی توجه به غرغرهای زن که مخاطبش قرار داده بود، قهوه اش را مزه مزه می کرد. – والا عمه جان دختره انقدر هار شده که انگار نه انگار من عمه شم، انگار نه انگار بزرگ ترشم، اگه می دیدی چه دادی کشید سرم جلو بقیه.با گریه ای که ساختگی بودنش حتی با آن چهره ی محزون هم بیداد می کرد، ادامه داد: ـ دو سه روزه هرچی هیچی نمی گم، مراعاتش و می کنم، میگم داغ داره، این هی بدتر می کنه، آدم چه قدر ساکت بمونه!؟ 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم: مستانه بانو #پارت_56 فرهاد تلفن را قطع کرد، آرام و سر به زیر خودش را به
رمان ✍به قلم:مستانه بانو سه روز بعد فرهاد در حالی که هیچ مشکلی نداشت و آزمایش‌ها سلامت او را تأیید می‌کردند از قرنطینه خارج شد. به محض بیرون آمدن از اتاق اولین کاری که کرد رفتن به اتاق شیرین بود. به آرامی وارد اتاق شد و سرکی در اتاق کشید، شیرین روی تخت زیر چادر اکسیژن آرام به خواب رفته بود. فرهاد به آرامی به تخت نزدیک شد و گوشه‌ای از چادر را آهسته کنار زد. چشم‌هایش را به صورت مهتاب‌گون شیرین دوخت و آرام پلک زد. حتی باورش هم دردناک بود! این دختر زبان‌دراز و تخس، چطور کارش به این‌جا رسیده بود؟! نفسش را با شدت بیرون فرستاد و دستش را بالا آورد‌ و آهسته روی گونه‌ی داغ دخترک کشید. پشت انگشتانش از حرارت پوست شیرین سوخت. کلافه سری تکان داد و دستش را پس کشید و مشت کرد. به خود نهیب زد: _چی کار می‌کنی احمق؟! برگرد بیرون! به سختی نفس می‌کشید. آب دهانش را قورت داد و انگشت‌هایش را باز کرد. کف دستانش از فشاری که به آن وارد کرده بود سفید شده بود. تحمل دیدن هم‌بازی دوران کودکی‌اش را آن هم در این وضع‌وحال روی تخت بیمارستان، برایش سخت بود. شاید با کاری که شیرین با او کرده بود کمی توانسته بود احساسش را کنترل و خودش را از او دور کند. پس‌زده شدنش توسط او، این بار مفید واقع شده بود! اما... اما مگر می‌شد چهره‌ی مهتابی و رنگ پریده‌اش را دید و هیچ کاری نکرد؟! دندان‌هایش را سخت به هم فشرد. آب دهانش را برای بار دوم فرو فرستاد و پوفی کشید. با افسوس به شیرین زل زد و با خود فکر کرد چه می‌شد اگر شیرین با او راه می‌آمد و از اول به درخواست ازدواجش پاسخ مثبت می‌داد؟! اگر این‌گونه بود، حالا با خیال راحت شیرین را صدا می‌زد و به او می‌گفت که کنارش است. که تنهایش نمی‌گذارد. آهی کشید و دوباره از خود پرسید چه می‌شد اگر مانند تمام زوج‌های جوان زندگی‌شان با عشق شروع می‌شد؟! البته این عشق وجود داشت، اما فقط برای فرهاد! بی‌تاب و کم‌طاقت شده بود، آن‌دو که به هم محرم بودند... پس تعللش برای چه بود؟! خودش پاسخ خود را داد: _شاید منتظرم جواب مثبتش‌و بشنوم... شاید... دستش را به آرامی روی گونه‌ی شیرین گذاشت و روی صورتش خم شد. چند سانتی‌متری صورت دخترک مکث کرد و چشم‌هایش را باز کرد، نگاه آخرش را به پلک‌های برگشته و مژگان مشکی‌رنگ شیرین انداخت. لب پایینی‌اش را به داخل دهانش برد و تر کرد. زبانش را روی لب بالایی‌اش کشید. نمی‌دانست کار درستی می‌کند یا نه... از عواقب کاری که درصدد انجامش بود، می‌ترسید! می‌ترسید که به این جسم عادت کند، به این نزدیکی عادت کند، به این خواستن... سرش را عقب برد و خود را نهی کرد. چشم‌هایش را محکم روی هم فشرد و لبش را زیر دندان کشید. نه... او نمی‌توانست چنین کاری با شیرین بکند! دوباره برگشت و نگاه کلافه‌اش را به صورت شیرین انداخت. اخم غلیظی کرد و نفسش را به شدت بیرون فرستاد. _لعنتـــی! روی صورت همسرش خم شد؛ لب‌هایش مماس با لب‌های سرخ‌رنگ و سردِ شیرین قرار گرفت. نفس‌های گرمش، روی صورت دخترک پخش می‌شد. آیا او هم احساس می‌کرد؟! متوجه این نزدیکی و لمس معشوقش می‌شد؟! چرا وقتی شیرین هیچ احساس نمی‌کرد، باید او را می‌بوسید؟! سرش را خم کرد و دهانش را به سمت گوشه‌ی لب شیرین هدایت کرد. لب‌هایش نرم و آرام، روی پوست داغ و سوزان گونه‌ی دخترک قرار گرفت... انگار کسی لب‌هایش را آتش زده بود! چندثانیه‌ای مکث کرد و در همان حالت ماند. حسرت چشیدن طعم آن لب‌‌ها را، به امید عاشقیِ دوباره بر دل خود گذاشت! آهسته سر بلند کرد و با چشم‌هایی نم‌دار‌ به شیرین نگاه کرد. باید حداقل به خود اعتراف می‌کرد... دلش برای زبان‌درازی‌هایش، برای روزهای سرحالی و سرتقی‌هایش تنگ شده بود. حاضر بود تنَش فرسنگ‌ها از شیرین فاصله داشت، اما حداقل سالم و مشغول شیطنت و زبان‌ریختن بود... سری تکان داد و انگشت اشاره‌اش را روی چشمانش فشرد تا سوزش اشک‌هایش را بگیرد. از چادر بیرون رفت و راهش را به سمت درب خروجی کج کرد... در راهرو از حرص مدام دست داخل موهایش می‌کشید و از دست خودش حرص می‌خورد و به جان خود غر می‌زد _پسره‌ی احمق داشتی چه غلطی می‌کردی؟! برایش مهم نبود کسانی که از کنارش می‌گذرند چگونه نگاهش می‌کنند. او داشت اعتماد عمویش را نادیده می‌گرفت... 💟💟💟
@Romankade, tehran dood .pdf
حجم: 3.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, tehran dood.apk
حجم: 991.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, tehran dood.epub
حجم: 321.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
تهران دود ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: آفسا Afsa 📖تعداد صفحات: 432 💬خلاصه: درمورد گروهی از انسان‌های عجیب و درک ‌نشدنی‌ست که از دید مردم پنهان‌ مانده‌اند. عجایبی که همه آن‌ها را پست و بی‌رحم می‌خوانند، بدون آنکه ذره‌ای از وجودشان را درک کنند. تصورها می‌شکند وقتی یکی از همین بی‌رحم‌های بی‌وجود، وجودش را نور و حس شرم فرا می‌گیرد و درست ‌جایی که حتی نقطه‌ای از تصور آدمی به آن نمی‌رسد، شاید اتفاقی از طرف یک شخص باورنکردنی به درگیری‌ها پایان دهد. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_57 سه روز بعد فرهاد در حالی که هیچ مشکلی نداشت و آزمایش
رمان ✍به قلم:مستانه بانو کلافه دور خودش چرخید و نفسش را محکم بیرون فرستاد. به طرف صندلی داخل راهرو رفت و خودش را روی آن رها کرد. به موهایش چنگ زد و آرنجش را روی زانوهایش گذاشت. چشم‌هایش را بست، اما با صحنه‌ای که دید، سریع پلک‌هایش را از هم باز کرد و با چشم‌هایی گردشده و هیجان‌زده به کاشی‌های سفید راهرو زل زد. چهره‌ی مهتاب‌گون و سفیدِ شیرین جلوی چشم‌هایش آمده بود. لعنتی! حتی از خیالش هم دست نمی‌کشید... با شنیدن صدای پایی که نزدیکش شد و کنارش ایستاد سر بلند کرد و با دیدن روپوش سفید شخص روبه‌رویش نگاهش را امتداد داد و به چهره‌ی خسته اما خندانِ دکتر رسید. لبخند بی‌جانی زد و از روی صندلی بلند شد و مقابلش ایستاد: _سلام مرد جوان، اوضاع خوبه؟! سری تکان داد و لبخندش را پررنگ‌تر کرد و پاسخ دکتر را داد: _سلام، بله ممنون من خوبم... بعد از مکث کوتاهی، پرسید: _حال شیرین چطوره دکتر؟! لبخند دلنشینی روی لب‌های دکتر جا خوش کرد و عینکش را کمی جابه‌جا کرد: _نگران نباش، حالش بهتر می‌شه به حرف‌های دکتر اعتماد نداشت، شاید اگر کمی با دلش راه می‌آمد و دلداری بیشتری می‌داد راحت‌تر می‌توانست به حرف‌هایش اعتماد کند. _حقیقت رو می‌گین دکتر؟! لبخند دکتر این‌بارر پررنگ‌تر شد و دستی روی شانه‌اش گذاشت: - بله، مطمئن باشین... مرد از کنارش عبور کرد، ولی نمی‌دانست به حرف‌های دکتر اعتماد کن یا چهره‌ی رنگ پریده‌ی شیرین را باورکند؟! بعد از صحبت با پزشک، از بیمارستان خارج شد و برای رهایی از افکار مغشوشش تصمیم گرفت به منزل برود و قبل از آن کمی خرید کند. خرید کردن می‌توانست برایش راه نجاتی باشد. به همین منظور به سمت ماشین به راه افتاد و سوار شد، استارت ماشین را زد. در حین رانندگی صحنه‌هایی که در اتاق شیرین رخ داده بود به یادش آمد. انگار تمامی آن اتفاقات خوابی بود از جنس یک کابوس و شاید هم یک رویای تلخ... کلافه ماشین را کناری کشید و سری به سوپرمارکت آن طرف خیابان زد تا خریدهایش را انجام دهد. دقایقی بعد با در دست داشتن چندین کیسه خرید از سوپرمارکت خارج و آنها را در صندوق عقب ماشین جای داد. بلافاصله ماشین را روشن و به سمت خانه راند. لحظاتی بعد در حین جابه‌جا کردن خریدهایش بود که تلفنش به صدا در آمد، دست به جیب برد و تلفن را بیرون کشید و به آن زل زد، بله! درست حدس زده بود پدرش پشت خط بود، نفس عمیقی کشید و جواب داد؛ _ سلام بابا، خوبین؟! آقا وحید سعی داشت آرامشش را حفظ کند بنابراین سلامش را پاسخ و ادامه داد: _ بله خوبیم، چی از این بهتر؟! پسر و برادرت همه,ی کارهارو یه تنه انجام بدن اون‌وقت تو نفر آخری باشی که از ماجرا باخبر می‌شی... بهتر از اینم مگه می‌شه؟! فرهاد لب زیرینش را به دندان گرفت، جوابی نداشت که به پدرش بدهد، به آرامی گفت: _معذرت می‌خوام بابا، نمی‌خواستیم اینجوری بشه، همه چی یهویی اتفاق افتاد، نتونستم بهتون اطلاع بدم، در واقع می‌ترسیدم مخالفت کنید. خیالتون راحت باشه بابا، فقط برای یه مدت کوتاه اوضاع اینجوریه، حالش که خوب بشه طلاقش می‌دم و برش می‌گردونم ایران... آقا وحید سعی کرد خنده‌اش را کنترل کند؛ _آخه پسر خوب، تو اگه می‌خواستی طلاقش بدی با این کلک اونو نمی‌کشیدی اونور! فکر کردی من نفهمیدم به جز ازدواج راه دیگه‌ای هم برای بردنش بود؟! "وای خدای من بابا متوجه شده" این را فرهاد در دلش گفت و محکم به پیشانی‌اش کوبید؛ خنده‌اش گرفت ولی سکوت کرد تا پدرش به صحبتش ادامه بدهد؛ _ می‌دونم چی تو کله‌ته، ولی راه‌های دیگه‌ای هم بود بابا، اینجوری به اون چیزی که می‌خوای نمی‌رسی... فرهاد حرفش را قطع کرد و گفت: _بابا من چیزی تو سرم نیست، فقط برای یه مدتی اینجا مهمون منه، به خدا باور کنید هیچ کار خلافی نمی‌کنم. آقا وحید تک خنده‌ای کرد و در جواب پسرش گفت: _صلاح کار خویش خسروان دانند... پس از آن خداحافظی و تلفن را قطع کرد؛ فرهاد هجوم خون را به صورتش احساس کرد، انگشت شصتش را بین دندان‌هایش گرفت و با لبخند به آینده‌ی نامعلومش و حرفی که پدرش زده بود فکر کرد. 💟💟💟
@Romankade, ashob aram .pdf
حجم: 2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻