@Romankade, tehran dood .pdf
حجم:
3.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, tehran dood.apk
حجم:
991.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, tehran dood.epub
حجم:
321.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
تهران دود ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: آفسا Afsa
📖تعداد صفحات: 432
💬خلاصه:
درمورد گروهی از انسانهای عجیب و درک نشدنیست که از دید مردم پنهان ماندهاند. عجایبی که همه آنها را پست و بیرحم میخوانند، بدون آنکه ذرهای از وجودشان را درک کنند. تصورها میشکند وقتی یکی از همین بیرحمهای بیوجود، وجودش را نور و حس شرم فرا میگیرد و درست جایی که حتی نقطهای از تصور آدمی به آن نمیرسد، شاید اتفاقی از طرف یک شخص باورنکردنی به درگیریها پایان دهد.
🎭 ژانر ⬅️ #تخیلی #عاشقانه #پلیسی #مذهبی
📚 #تهران_دود
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_57 سه روز بعد فرهاد در حالی که هیچ مشکلی نداشت و آزمایش
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_58
کلافه دور خودش چرخید و نفسش را محکم بیرون فرستاد. به طرف صندلی داخل راهرو رفت و خودش را روی آن رها کرد. به موهایش چنگ زد و آرنجش را روی زانوهایش گذاشت. چشمهایش را بست، اما با صحنهای که دید، سریع پلکهایش را از هم باز کرد و با چشمهایی گردشده و هیجانزده به کاشیهای سفید راهرو زل زد. چهرهی مهتابگون و سفیدِ شیرین جلوی چشمهایش آمده بود. لعنتی! حتی از خیالش هم دست نمیکشید...
با شنیدن صدای پایی که نزدیکش شد و کنارش ایستاد سر بلند کرد و با دیدن روپوش سفید شخص روبهرویش نگاهش را امتداد داد و به چهرهی خسته اما خندانِ دکتر رسید. لبخند بیجانی زد و از روی صندلی بلند شد و مقابلش ایستاد:
_سلام مرد جوان، اوضاع خوبه؟!
سری تکان داد و لبخندش را پررنگتر کرد و پاسخ دکتر را داد:
_سلام، بله ممنون من خوبم...
بعد از مکث کوتاهی، پرسید:
_حال شیرین چطوره دکتر؟!
لبخند دلنشینی روی لبهای دکتر جا خوش کرد و عینکش را کمی جابهجا کرد:
_نگران نباش، حالش بهتر میشه
به حرفهای دکتر اعتماد نداشت، شاید اگر کمی با دلش راه میآمد و دلداری بیشتری میداد راحتتر میتوانست به حرفهایش اعتماد کند.
_حقیقت رو میگین دکتر؟!
لبخند دکتر اینبارر پررنگتر شد و دستی روی شانهاش گذاشت:
- بله، مطمئن باشین...
مرد از کنارش عبور کرد، ولی نمیدانست به حرفهای دکتر اعتماد کن یا چهرهی رنگ پریدهی شیرین را باورکند؟!
بعد از صحبت با پزشک، از بیمارستان خارج شد و برای رهایی از افکار مغشوشش تصمیم گرفت به منزل برود و قبل از آن کمی خرید کند. خرید کردن میتوانست برایش راه نجاتی باشد.
به همین منظور به سمت ماشین به راه افتاد و سوار شد، استارت ماشین را زد. در حین رانندگی صحنههایی که در اتاق شیرین رخ داده بود به یادش آمد.
انگار تمامی آن اتفاقات خوابی بود از جنس یک کابوس و شاید هم یک رویای تلخ...
کلافه ماشین را کناری کشید و سری به سوپرمارکت آن طرف خیابان زد تا خریدهایش را انجام دهد.
دقایقی بعد با در دست داشتن چندین کیسه خرید از سوپرمارکت خارج و آنها را در صندوق عقب ماشین جای داد. بلافاصله ماشین را روشن و به سمت خانه راند.
لحظاتی بعد در حین جابهجا کردن خریدهایش بود که تلفنش به صدا در آمد، دست به جیب برد و تلفن را بیرون کشید و به آن زل زد، بله! درست حدس زده بود پدرش پشت خط بود، نفس عمیقی کشید و جواب داد؛
_ سلام بابا، خوبین؟!
آقا وحید سعی داشت آرامشش را حفظ کند بنابراین سلامش را پاسخ و ادامه داد:
_ بله خوبیم، چی از این بهتر؟! پسر و برادرت همه,ی کارهارو یه تنه انجام بدن اونوقت تو نفر آخری باشی که از ماجرا باخبر میشی... بهتر از اینم مگه میشه؟!
فرهاد لب زیرینش را به دندان گرفت، جوابی نداشت که به پدرش بدهد، به آرامی گفت:
_معذرت میخوام بابا، نمیخواستیم اینجوری بشه، همه چی یهویی اتفاق افتاد، نتونستم بهتون اطلاع بدم، در واقع میترسیدم مخالفت کنید. خیالتون راحت باشه بابا، فقط برای یه مدت کوتاه اوضاع اینجوریه، حالش که خوب بشه طلاقش میدم و برش میگردونم ایران...
آقا وحید سعی کرد خندهاش را کنترل کند؛
_آخه پسر خوب، تو اگه میخواستی طلاقش بدی با این کلک اونو نمیکشیدی اونور! فکر کردی من نفهمیدم به جز ازدواج راه دیگهای هم برای بردنش بود؟!
"وای خدای من بابا متوجه شده" این را فرهاد در دلش گفت و محکم به پیشانیاش کوبید؛ خندهاش گرفت ولی سکوت کرد تا پدرش به صحبتش ادامه بدهد؛
_ میدونم چی تو کلهته، ولی راههای دیگهای هم بود بابا، اینجوری به اون چیزی که میخوای نمیرسی...
فرهاد حرفش را قطع کرد و گفت:
_بابا من چیزی تو سرم نیست، فقط برای یه مدتی اینجا مهمون منه، به خدا باور کنید هیچ کار خلافی نمیکنم.
آقا وحید تک خندهای کرد و در جواب پسرش گفت:
_صلاح کار خویش خسروان دانند...
پس از آن خداحافظی و تلفن را قطع کرد؛ فرهاد هجوم خون را به صورتش احساس کرد، انگشت شصتش را بین دندانهایش گرفت و با لبخند به آیندهی نامعلومش و حرفی که پدرش زده بود فکر کرد.
💟💟💟
@Romankade, ashob aram .pdf
حجم:
2M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, ashob aram.apk
حجم:
987.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, ashob aram.epub
حجم:
254.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آشوب آرام ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: سنا خالقی
📖تعداد صفحات: 300
💬خلاصه:
من هم یک روز آرام بودم. آرامی آرام، با زندگیه عاشقانه… من هم روزی زندگی شیرینی داشتم. یک عاشق تمام عیار که عشق را در یک گل رز می دید… لباس رنگی می پوشید و برای مجنونش لیلی می شد… همه چیز از آن شبی شروع شد که مجنون رفت و من تنها شدم…
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #آشوب_آرام
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_58 کلافه دور خودش چرخید و نفسش را محکم بیرون فرستاد. به
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_59
نفسش را بیرون فرستاد و برای رهایی از این همه فکر و خیال سمت آشپزخانه رفت. مقداری استیک از یخچال بیرون کشید و خود را با سرخ کردنشان مشغول کرد، برای این که حالش کمی بهتر شود، دستگاه پخش آهنگ را روشن کرد تا حداقل برای ساعتی همه چیز را به دست فراموشی بسپرد. همنوا با ترانه زمزمه کرد:
_"بعد تو من رو آوردم به این عالم مستی
یه شهر اینو میدونه ته قلبم تو هستی
به عکسات خیره میشم دارم پژمرده میشم…
عجب حال قشنگی هنوز با خاطراتت"
صدایش را بالا برد:
_"یادم مونده نگاهت مگه میشه نخوامت؟!
مگه میشه نخوامت؟! مگه میشه نخوامت؟!…"
چشمهایش را بست و سرش را آرام به طرفین تکان داد:
_"بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن
دیگه تنهام نذار و منو آروم صدا کن"
یک طرف استیک سرخ شده بود، آن را برگرداند و با صدای بلندتری همخوانی کرد:
_"بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن
بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن
دیگه تنهام نذار و منو آروم صدا کن
بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن"
صدایش لحظهبهلحظه اوج میگرفت:
_"سکوت کردم به اجبار ولی انگار نه انگار
تو نشنیدی صدامو، هنوزم بعد یک سال
به این دستای سردم، بیا دستاتو بسپار …
عجب حال قشنگی هنوز با خاطراتت
یادم مونده نگاهت مگه میشه نخوامت؟!
مگه میشه نخوامت؟! مگه میشه نخوامت؟!…"
حالا فریاد میزد:
_"بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن
دیگه تنهام نذارو منو آروم صدا کن
بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن
بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن
دیگه تنهام نذارو منو آروم صدا کن
بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن"
(مرتضی مخبر نژاد)
ترانه تمام شده بود و ترانهای دیگر در حال پخش بود، فرهاد اما لبهایش بیاراده به هم میخورد و حواسش نبود که سطر آخر را مثل یک ذکر مرتب تکرار میکند
" بیا بازم تو قلبم آشوبی به پا کن "
با شنیدن بوی سوختگی که به مشامش خورد، حواسش دوباره جمع شد. زیر گاز را بلافاصله خاموش کرد و ماهیتابه را روانهی سینک و شیر آب را رویش باز کرد.
نفسش را به بیرون فوت کرد و چنگی داخل موهایش زد. میخواست با آشپزی هم فکرش را آزاد کند و هم کمی به فکر شکم بیتوایش باشد که این روزها انگار خودش را هم فراموش کرده بود.
به سینک تکیه داد و دستی به صورت خستهاش کشید و نفسش را مثل یک آه بیرون فوت کرد، با انگشت شست و اشاره شقیقههایش را فشرد، دلش میخواست برای لحظهای هم که شده ذهنش آرام بگیرد.
آرزو کرد که ای کاش معجزهای رخ میداد یا دستی او را یاری میکرد و از دست این افکار نجاتش میداد.
با صدای شنیدن زنگ در سرش ناخودآگاه سمت در خروجی آشپزخانه چرخید، به گمانش دست یاریکننده سمتش دراز شده بود... تکیهاش را از سینک گرفت و سمت در خروجی رفت.
صدای زنگ دوباره به صدا در آمد، از داخل آیفون به صورت خندان ساسان نگاه کرد، قطعا اینبار خدا صدایش را شنیده بود و کسی را برای نجاتش فرستاده بود.
در را باز کرد و منتظر شد تا ساسان خودش را به در ورودی برساند. به قامت ساسان نگاه کرد و از خودش پرسید "چطور میشود که کسی اینچنین حالش رو به راه باشد؟!"
ساسان که نگاه او را متوجه خودش دید، ایستاد و نگاهی به خودش انداخت و دوباره نگاهش را به او دوخت و گفت:
_ زود بگو چه مشکلی دارم؟!
کمرش را چرخاند و ادامه داد:
_قیافهام کج شده؟! بین راه تصادف کردم و نیاز به صافکاری دارم؟! بگو بگو من تحملشو دارم.
به چرتوپرت گفتنهای ساسان خندید و از جلوی در کنار رفت
_بیا داخل کم چرت بگو...
دستهای ساسان کنار بدنش افتاد و طلبکار یک قدم به جلو برداشت:
_داداش جوری میگی چرت نگو انگار واقعا دارم چرت میگم! مگه من راجع به خودم چرت میگم؟! بعد تو به جای سلام همهاش نگاهم میکنی اونم با یه حالت خاص...
سمتش چرخید و این بار لبخندی روی لبش نشست و به ساسانی که هنوز جلوی در ایستاده بود نگاه کرد
_علیک سلام. وای بیا داخل ساسان کم آسمونوریسمونو به هم بباف!
ساسان نفسش را به بیرون فوت کرد و وارد شد. چینی به بینیاش انداخت و سری از روی تاسف تکان داد:
_ای ساسان بیچاره، اینجا هم انگار غذاش سوخته و چیزی برای شکم بیچارهات نیست.
فرهاد دستی به صورتش کشید و همانجا از فکرش گذشت که کاش آرزوی راه نجاتی نمیکرد، ساسان با پر حرفیهایش داشت سرش را منفجر میکرد، برای اینکه زبانش را کوتاه کند طلبکارانه نگاهش کرد؛
_ببینم اصلا تو چرا در زدی؟! مگه کلید نداری؟!
ساسان مثل پسر بچهای خرابکار سرش را خاراند و خود را برای فرهاد لوس کرد:
_ ببخشید عمو، یادم رفت ببرم، حالا من که جیکجیک میکنم برات بذارم برم؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_59 نفسش را بیرون فرستاد و برای رهایی از این همه فکر و خ
ابروهای فرهاد بالا پرید:
_ اگه من خونه نبودم چی؟! اونوقت میخواستی چیکار کنی؟!
ساسان بیخیال شانهای بالا انداخت وگوشهی لبهایش را پایین کشید:
_خونه نبودی مسلما پیش شیرین بودی.
و سرش را کج و زیرچشمی به فرهاد نگاهی کرد و ادامه داد:
_بالاخره کفتر جلدشی...
فرهاد سری تکان داد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد و ساسان هم به دنبالش روانه شد. با رسیدن به در آشپزخانه ساسان با شنیدن آهنگی که پخش میشد سوتی کشید و گفت:
_ای جونم برادر، مزاحم خلوتت شدمها، ببخشید ...
و سرش را کج کرد و با لبخند به فرهاد نگاه کرد، فرهاد به سمت سینک رفت و گفت:
_تو هیچوقت آدم نمیشی.
ساسان بلند خندید و گفت:
_آخه مگه فرشته آدم میشه که من بشم؟!
فرهاد خندهاش گرفت:
_ بهبه میبینم که تغییر جنسیت دادی، اسمتم خیلی خوشگله، فرشته...
و با صدای بلند قهقه زد. ساسان که حسابی رو دست خورده بود لب و لوچهایی آویزان کرد و گفت:
_خیر قربان، بنده از هر مَردی مَردترم، منظورم فرشتههای آسمانیه، اینکه ذهن تو چقدر منحرفه به من مربوط نیست
فرهاد شیر آب را باز کرد و گفت:
_ آره تو راست میگی مَرد!
و مجددا بلند خندید که ساسان مشتی حوالهی بازویش کرد و گفت:
_از بیمارستان میایی؟! حال شیرین چطوره؟!
فرهاد سرش را بالا گرفت و به دیوار روبهرویش چشم دوخت، کمی سکوت کرد و نفس عمیقی کشید و جواب داد:
_دکتر میگه خوبه، ولی من مطمئن نیستم، احساس میکنم یه چیزی رو از من مخفی میکنن، میدونم حالش بده، از رنگ و روش پیداست
ساسان به کابینت کنارش تکیه داد و گفت:
_خب شاید میدونن میتونن درمانش کنن که چیزی نمیگن یا اینکه هنوز مطمئن نیستن، نگران نباش بالاخره باید بگن
فرهاد "اوهومی" گفت و سکوت کرد، ساسان ادامه داد:
_ من میرم دوش بگیرم زنگ بزن پیتزا بیارن. گشنمونه...
فرهاد شیر آب را بست و گفت:
_باشه، تو برو تا من اینو بشورم و زنگ بزنم.
دقایقی بعد، تلفن را برداشت تا سفارش دو تا پیتزا بدهد.
💟💟💟