eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
@Romankade, ashob aram.apk
حجم: 987.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, ashob aram.epub
حجم: 254.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آشوب آرام ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: سنا خالقی 📖تعداد صفحات: 300 💬خلاصه: من هم یک روز آرام بودم. آرامی آرام، با زندگیه عاشقانه… من هم روزی زندگی شیرینی داشتم. یک عاشق تمام عیار که عشق را در یک گل رز می دید… لباس رنگی می پوشید و برای مجنونش لیلی می شد… همه چیز از آن شبی شروع شد که مجنون رفت و من تنها شدم… 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_58 کلافه دور خودش چرخید و نفسش را محکم بیرون فرستاد. به
رمان ✍به قلم:مستانه بانو نفسش را بیرون فرستاد و برای رهایی از این همه فکر و خیال سمت آشپزخانه رفت. مقداری استیک از یخچال بیرون کشید و خود را با سرخ کردنشان مشغول کرد، برای این که حالش کمی بهتر شود، دستگاه پخش آهنگ را روشن کرد تا حداقل برای ساعتی همه چیز را به دست فراموشی بسپرد. همنوا با ترانه زمزمه کرد: _"بعد تو من رو آوردم به این عالم مستی یه شهر اینو می‌دونه ته قلبم تو هستی به عکسات خیره می‌شم دارم پژمرده می‌شم… عجب حال قشنگی هنوز با خاطراتت" صدایش را بالا برد: _"یادم مونده نگاهت مگه می‌شه نخوامت؟! مگه می‌شه نخوامت؟! مگه می‌شه نخوامت؟!…" چشم‌هایش را بست و سرش را آرام به طرفین تکان داد: _"بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن دیگه تنهام نذار و منو آروم صدا کن" یک طرف استیک سرخ شده بود، آن را برگرداند و با صدای بلندتری همخوانی کرد: _"بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن دیگه تنهام نذار و منو آروم صدا کن بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن" صدایش لحظه‌به‌لحظه اوج می‌گرفت: _"سکوت کردم به اجبار ولی انگار نه انگار تو نشنیدی صدام‌و، هنوزم بعد یک سال به این دستای سردم، بیا دستاتو بسپار … عجب حال قشنگی هنوز با خاطراتت یادم مونده نگاهت مگه می‌شه نخوامت؟! مگه می‌شه نخوامت؟! مگه می‌شه نخوامت؟!…" حالا فریاد می‌زد: _"بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن دیگه تنهام نذارو من‌و آروم صدا کن بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن بیا برگرد تو بارون به اشکام نگاه کن دیگه تنهام نذارو من‌و آروم صدا کن بیا برگرد ببین من چی کشیدم تو نبودی بیا بازم تو قلبم یه آشوبی به پا کن" (مرتضی مخبر نژاد) ترانه تمام شده بود و ترانه‌ای دیگر در حال پخش بود، فرهاد اما لب‌هایش بی‌اراده به هم می‌خورد و حواسش نبود که سطر آخر را مثل یک ذکر مرتب تکرار می‌کند " بیا بازم تو قلبم آشوبی به پا کن " با شنیدن بوی سوختگی که به مشامش خورد، حواسش دوباره جمع شد. زیر گاز را بلافاصله خاموش کرد و ماهی‌تابه را روانه‌ی سینک و شیر آب را رویش باز کرد. نفسش را به بیرون فوت کرد و چنگی داخل موهایش زد. می‌خواست با آشپزی هم فکرش را آزاد کند و هم کمی به فکر شکم بی‌توایش باشد که این روزها انگار خودش را هم فراموش کرده بود. به سینک تکیه داد و دستی به صورت خسته‌اش کشید و نفسش را مثل یک آه بیرون فوت کرد، با انگشت شست و اشاره شقیقه‌هایش را فشرد، دلش می‌خواست برای لحظه‌ای هم که شده ذهنش آرام بگیرد. آرزو کرد که ای کاش معجزه‌ای رخ می‌داد یا دستی او را یاری می‌کرد و از دست این افکار نجاتش می‌داد. با صدای شنیدن زنگ در سرش ناخودآگاه سمت در خروجی آشپزخانه چرخید، به گمانش دست یاری‌کننده سمتش دراز شده بود... تکیه‌اش را از سینک گرفت و سمت در خروجی رفت. صدای زنگ دوباره به صدا در آمد، از داخل آیفون به صورت خندان ساسان نگاه کرد، قطعا این‌بار خدا صدایش را شنیده بود و کسی را برای نجاتش فرستاده بود. در را باز کرد و منتظر شد تا ساسان خودش را به در ورودی برساند. به قامت ساسان نگاه کرد و از خودش پرسید "چطور می‌شود که کسی این‌چنین حالش رو به راه باشد؟!" ساسان که نگاه او را متوجه خودش دید، ایستاد و نگاهی به خودش انداخت و دوباره نگاهش را به او دوخت و گفت: _ زود بگو چه مشکلی دارم؟! کمرش را چرخاند و ادامه داد: _قیافه‌ام کج شده؟! بین راه تصادف کردم و نیاز به صاف‌کاری دارم؟! بگو بگو من تحملش‌و دارم. به چرت‌وپرت گفتن‌های ساسان خندید و از جلوی در کنار رفت _بیا داخل کم چرت بگو... دست‌های ساسان کنار بدنش افتاد و طلبکار یک قدم به جلو برداشت: _داداش جوری می‌گی چرت نگو انگار واقعا دارم چرت می‌گم! مگه من راجع به خودم چرت می‌گم؟! بعد تو به جای سلام همه‌اش نگاهم می‌کنی اونم با یه حالت خاص... سمتش چرخید و این بار لبخندی روی لبش نشست و به ساسانی که هنوز جلوی در ایستاده بود نگاه کرد _علیک سلام. وای بیا داخل ساسان کم آسمون‌وریسمون‌و به هم بباف! ساسان نفسش را به بیرون فوت کرد و وارد شد. چینی به بینی‌اش انداخت و سری از روی تاسف تکان داد: _ای ساسان بی‌چاره، اینجا هم انگار غذاش سوخته و چیزی برای شکم بی‌چاره‌ات نیست. فرهاد دستی به صورتش کشید و همان‌جا از فکرش گذشت که کاش آرزوی راه نجاتی نمی‌کرد، ساسان با پر حرفی‌هایش داشت سرش را منفجر می‌کرد، برای اینکه زبانش را کوتاه کند طلبکارانه نگاهش کرد؛ _ببینم اصلا تو چرا در زدی؟! مگه کلید نداری؟! ساسان مثل پسر بچه‌ای خرابکار سرش را خاراند و خود را برای فرهاد لوس کرد: _ ببخشید عمو، یادم رفت ببرم، حالا من که جیک‌جیک می‌کنم برات بذارم برم؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_59 نفسش را بیرون فرستاد و برای رهایی از این همه فکر و خ
ابروهای فرهاد بالا پرید: _ اگه من خونه نبودم چی؟! اون‌وقت می‌خواستی چیکار کنی؟! ساسان بی‌خیال شانه‌ای بالا انداخت و‌گوشه‌ی لب‌هایش را پایین کشید: _خونه نبودی مسلما پیش شیرین بودی. و سرش را کج و زیرچشمی به فرهاد نگاهی کرد و ادامه داد: _بالاخره کفتر جلدشی... فرهاد سری تکان داد و به سمت آشپزخانه حرکت کرد و ساسان هم به دنبالش روانه شد. با رسیدن به در آشپزخانه ساسان با شنیدن آهنگی که پخش می‌شد سوتی کشید و گفت: _ای جونم برادر، مزاحم خلوتت شدم‌ها، ببخشید ... و سرش را کج کرد و با لبخند به فرهاد نگاه کرد، فرهاد به سمت سینک رفت و گفت: _تو هیچ‌وقت آدم نمی‌شی. ساسان بلند خندید و گفت: _آخه مگه فرشته آدم می‌شه که من بشم؟! فرهاد خنده‌اش گرفت: _ به‌به می‌بینم که تغییر جنسیت دادی، اسمتم خیلی خوشگله، فرشته... و با صدای بلند قهقه زد. ساسان که حسابی رو دست خورده بود لب و لوچه‌ایی آویزان کرد و گفت: _خیر قربان، بنده از هر مَردی مَردترم، منظورم فرشته‌های آسمانیه، اینکه ذهن تو چقدر منحرفه به من مربوط نیست فرهاد شیر آب را باز کرد و گفت: _ آره تو راست می‌گی مَرد! و مجددا بلند خندید که ساسان مشتی حواله‌ی بازویش کرد و گفت: _از بیمارستان میایی؟! حال شیرین چطوره؟! فرهاد سرش را بالا گرفت و به دیوار روبه‌رویش چشم دوخت، کمی سکوت کرد و نفس عمیقی کشید و جواب داد: _دکتر می‌گه خوبه، ولی من مطمئن نیستم، احساس می‌کنم یه چیزی رو از من مخفی می‌کنن، می‌دونم حالش بده، از رنگ‌ و روش پیداست ساسان به کابینت کنارش تکیه داد و گفت: _خب شاید می‌دونن می‌تونن درمانش کنن که چیزی نمی‌گن یا اینکه هنوز مطمئن نیستن، نگران نباش بالاخره باید بگن فرهاد "اوهومی" گفت و سکوت کرد، ساسان ادامه داد: _ من می‌رم دوش بگیرم زنگ بزن پیتزا بیارن. گشنمونه... فرهاد شیر آب را بست و گفت: _باشه، تو برو تا من این‌و بشورم و زنگ بزنم. دقایقی بعد، تلفن را برداشت تا سفارش دو تا پیتزا بدهد. 💟💟💟
به مناسبت رحلت جانسوز (ص) و شهادت (ع) @Romankade
@Romankade, Tavane del .pdf
حجم: 2.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Tavane del.apk
حجم: 1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Tavane del.epub
حجم: 303.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
تاوان دل ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: ساغر_ش 💬 خلاصه رمان: سرگذشت پر فراز و نشیب دختری رو حکایت میکنه که خیلی بلند پروازه و اتفاقاتی تو زندگیش میوفته که تاوان این بلند پروازیش میشه و به خاطر عشقش حاضر به کارهایی میشه که حتی تو تصور هم نمیاد …. کاری که شاید کمتر دختری انجام دهد.. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
ابروهای فرهاد بالا پرید: _ اگه من خونه نبودم چی؟! اون‌وقت می‌خواستی چیکار کنی؟! ساسان بی‌خیال شانه
رمان ✍به قلم:مستانه بانو روز سوم این اجازه به فرهاد داده شد تا با مجهز شدن به وسایل استریل و پوشیدن گان، وارد اتاق شیرین شود. به آرامی در اتاق را باز کرد و به خیال اینکه شیرین خواب است درون اتاق سرک کشید اما با دیدن شیرین که روی تخت نشسته و از پنجره‌ی اتاق به آسمان ابری و دلگیر لندن خیره شده بود، از ذهنش گذشت که مثل فرشته‌ها آرام و معصوم شده است، با این فکر لبخندی روی لبش نقش بست و در اتاق را کمی به جلو هول داد، پای راستش را بلند کرد، صاف و تمام قد ایستاد و قیافه‌ای جدی به خود گرفت؛ این‌بار در را کامل باز کرد که شیرین از باز شدن در توجهش به آن نقطه جلب و فرهاد را در حال ورود به اتاق دید. هر دو لحظاتی خیره به هم نگاه کردند، فرهاد زودتر به خود آمد، گلویی صاف کرد تا کمی به خود مسلط شود، در را آرام بست و به سمت تخت حرکت کرد، کنار تخت ایستاد و نگاهش را به چشمان شیرین دوخت. گلویی صاف کرد و گفت: _ سلام دخترک سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت؛ فرهاد اما هنوز خیره نگاهش می‌کرد، قدمی دیگر به سمت تخت برداشت و پرسید: _ حالت خوبه؟! همه چی رو به راهه؟! شیرین انگشتانش را در هم گره زد و جواب داد: _خوبم ولی صدایش آن‌قدر ضعیف بود که فرهاد از تکان لب‌هایش توانست حدس بزند که گفته "خوبم"... مرد جوان صندلی کنار تخت را جلو کشید و روی آن نشست، لب‌هایش را محکم روی هم فشرد، احساس می‌کرد که باید چیزهایی را برای شیرین توضیح دهد، اما چه؟! خودش هم نمی‌دانست! چند بار پلک زد و عاقبت گفت: _دکتر نمی‌ذاشت بیام ملاقات، روز اول اومدم خواب بودی، بعدش گفتن به‌خاطر یه سری آزمایش ممنوع الملاقاتی، تا اینکه امروز اجازه دادن، گفتن از فردا درمان رو شروع می‌کنن شیرین سرش را بالا آورد و پرسید: _ کی تموم می‌شه؟! می‌خوام زودتر برگردم ایران فرهاد به این فکر کرد واقعا با وجود این بیماری هنوز هم نمی‌خواهد به خاطر بهبود خودش کمی وجود او را تحمل کند؟! از این فکر پوزخند صداداری زد که شیرین را لرزاند، دستی به صورتش کشید و ناخواسته تلخ جواب شیرین را داد: _نگران نباش، زود تموم می‌شه! مستقیم به چشمان دخترک نگاه کرد و ادامه داد: _می‌دونم که دلت نمی‌خواد من‌و ببینی، می‌دونم که از من متنفری، می‌دونم که مرد ایده‌آلت نیستم، می‌دونم که از من بدت می‌یاد، ولی مجبوری تحمل کنی، همونطوری که من مجبورم تحملت کنم... نگاه مبهوت و متعجب شیرین برایش مثل تلنگری بود، خودش هم نفهمید چطور این حرف‌ها را به زبان آورده بود؟! قرارش با خودش را یادش آمد، با خود قرار گذاشته بود که دیگر تندروی نکند، آزارش ندهد و فقط مراقبش باشد. کلافه دستی داخل موهایش سُر داد و نگاهش را دور اتاق چرخاند و در آخر روی چشمان متعجب شیرین ثابت ماند. در این وضعیت که شیرین نیاز بیشتری به محبت و مراقبت دارد تندروی کرده و عقده‌های گذشته یا خستگی این مدت را بر سر شیرین خالی کرده بود... نگاه مبهوت شیرین کم‌کم رنگ بغض و دل‌شکستگی گرفت، به زحمت آب دهانش را قورت داد و سعی کرد همان دختر محکم و حاضرجواب گذشته باشد: _مجبور نیستی تحملم کنی! می‌تونی بری، تا همین‌جا هم بیشتر از انتظارم زحمت کشیدی، ممنونم بابت زحمت‌هایی که کشیدی ولی حالا می‌تونی بری... فرهاد لب زیرینش را به دندان گرفت و چشمانش را برای چند لحظه بست تا بتواند بر خود مسلط شود. می‌خواست هم تمرکز کند هم خراب‌کاری‌اش را جبران کند و هم اینکه غرورش جریحه‌دار نشود: _من جایی نمی‌رم، اول اینکه زن من هستی، دوم اینکه باید مراقبت باشم تا درمانت کامل بشه، سوم اینکه... زبان روی لبش کشید و چشم باز کرد، سوم اینکه چه؟! اگر ادامه می‌داد مسلما عشقش را به شیرین اعتراف می‌کرد! توانایی ادامه جمله‌اش را نداشت، باید جمله‌اش را اصلاح می‌کرد، اخم کرد و نفسی آه مانند از سینه بیرون و یک تای ابرویش را بالا داد: _جایی نمی‌رم، حالت که خوب شد هر جا خواستی بری برو، مختاری، ولی فعلا امانتی! شیرین نگاه غم‌زده‌اش را به فرهاد دوخت: _به هر حال مجبور نیستی فقط به صرف اینکه دستت امانتم من‌و تحمل کنی! از این رفتارهای فرهاد کاملا گیج شده بود، نمی‌دانست کدام حرف او را باور کند؟! اینکه تحملش می‌کند؟! یا او را زن خود می‌خوانَد؟! درک فرهاد برایش دشوار بود، البته اگر با خودش صادق می‌بود قبلا هم درکی از این مرد نداشت... با وجود حرف‌ها و دلایلِ فرهاد هنوز ذهنش درگیر آن کلمات بود "همون‌طور که من تحملت کردم" هر چه با خود فکر می‌کرد، به هیچ‌وجه نمی‌توانست خودش را راضی کند که کسی مجبور به تحملش شود مخصوصا اگر آن شخص فرهاد باشد! 💟💟💟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا