@Romankade, Tavane del .pdf
حجم:
2.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Tavane del.apk
حجم:
1.1M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Tavane del.epub
حجم:
303.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
تاوان دل ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: ساغر_ش
💬 خلاصه رمان:
سرگذشت پر فراز و نشیب دختری رو حکایت میکنه که خیلی بلند پروازه و اتفاقاتی تو زندگیش میوفته که تاوان این بلند پروازیش میشه و به خاطر عشقش حاضر به کارهایی میشه که حتی تو تصور هم نمیاد ….
کاری که شاید کمتر دختری انجام دهد..
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #تاوان_دل
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
ابروهای فرهاد بالا پرید: _ اگه من خونه نبودم چی؟! اونوقت میخواستی چیکار کنی؟! ساسان بیخیال شانه
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_60
روز سوم این اجازه به فرهاد داده شد تا با مجهز شدن به وسایل استریل و پوشیدن گان، وارد اتاق شیرین شود. به آرامی در اتاق را باز کرد و به خیال اینکه شیرین خواب است درون اتاق سرک کشید اما با دیدن شیرین که روی تخت نشسته و از پنجرهی اتاق به آسمان ابری و دلگیر لندن خیره شده بود، از ذهنش گذشت که مثل فرشتهها آرام و معصوم شده است، با این فکر لبخندی روی لبش نقش بست و در اتاق را کمی به جلو هول داد، پای راستش را بلند کرد، صاف و تمام قد ایستاد و قیافهای جدی به خود گرفت؛ اینبار در را کامل باز کرد که شیرین از باز شدن در توجهش به آن نقطه جلب و فرهاد را در حال ورود به اتاق دید.
هر دو لحظاتی خیره به هم نگاه کردند، فرهاد زودتر به خود آمد، گلویی صاف کرد تا کمی به خود مسلط شود، در را آرام بست و به سمت تخت حرکت کرد، کنار تخت ایستاد و نگاهش را به چشمان شیرین دوخت. گلویی صاف کرد و گفت:
_ سلام
دخترک سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت؛ فرهاد اما هنوز خیره نگاهش میکرد، قدمی دیگر به سمت تخت برداشت و پرسید:
_ حالت خوبه؟! همه چی رو به راهه؟!
شیرین انگشتانش را در هم گره زد و جواب داد:
_خوبم
ولی صدایش آنقدر ضعیف بود که فرهاد از تکان لبهایش توانست حدس بزند که گفته "خوبم"...
مرد جوان صندلی کنار تخت را جلو کشید و روی آن نشست، لبهایش را محکم روی هم فشرد، احساس میکرد که باید چیزهایی را برای شیرین توضیح دهد، اما چه؟! خودش هم نمیدانست! چند بار پلک زد و عاقبت گفت:
_دکتر نمیذاشت بیام ملاقات، روز اول اومدم خواب بودی، بعدش گفتن بهخاطر یه سری آزمایش ممنوع الملاقاتی، تا اینکه امروز اجازه دادن، گفتن از فردا درمان رو شروع میکنن
شیرین سرش را بالا آورد و پرسید:
_ کی تموم میشه؟! میخوام زودتر برگردم ایران
فرهاد به این فکر کرد واقعا با وجود این بیماری هنوز هم نمیخواهد به خاطر بهبود خودش کمی وجود او را تحمل کند؟! از این فکر پوزخند صداداری زد که شیرین را لرزاند، دستی به صورتش کشید و ناخواسته تلخ جواب شیرین را داد:
_نگران نباش، زود تموم میشه!
مستقیم به چشمان دخترک نگاه کرد و ادامه داد:
_میدونم که دلت نمیخواد منو ببینی، میدونم که از من متنفری، میدونم که مرد ایدهآلت نیستم، میدونم که از من بدت مییاد، ولی مجبوری تحمل کنی، همونطوری که من مجبورم تحملت کنم...
نگاه مبهوت و متعجب شیرین برایش مثل تلنگری بود، خودش هم نفهمید چطور این حرفها را به زبان آورده بود؟! قرارش با خودش را یادش آمد، با خود قرار گذاشته بود که دیگر تندروی نکند، آزارش ندهد و فقط مراقبش باشد. کلافه دستی داخل موهایش سُر داد و نگاهش را دور اتاق چرخاند و در آخر روی چشمان متعجب شیرین ثابت ماند. در این وضعیت که شیرین نیاز بیشتری به محبت و مراقبت دارد تندروی کرده و عقدههای گذشته یا خستگی این مدت را بر سر شیرین خالی کرده بود...
نگاه مبهوت شیرین کمکم رنگ بغض و دلشکستگی گرفت، به زحمت آب دهانش را قورت داد و سعی کرد همان دختر محکم و حاضرجواب گذشته باشد:
_مجبور نیستی تحملم کنی! میتونی بری، تا همینجا هم بیشتر از انتظارم زحمت کشیدی، ممنونم بابت زحمتهایی که کشیدی ولی حالا میتونی بری...
فرهاد لب زیرینش را به دندان گرفت و چشمانش را برای چند لحظه بست تا بتواند بر خود مسلط شود. میخواست هم تمرکز کند هم خرابکاریاش را جبران کند و هم اینکه غرورش جریحهدار نشود:
_من جایی نمیرم، اول اینکه زن من هستی، دوم اینکه باید مراقبت باشم تا درمانت کامل بشه، سوم اینکه...
زبان روی لبش کشید و چشم باز کرد، سوم اینکه چه؟! اگر ادامه میداد مسلما عشقش را به شیرین اعتراف میکرد! توانایی ادامه جملهاش را نداشت، باید جملهاش را اصلاح میکرد، اخم کرد و نفسی آه مانند از سینه بیرون و یک تای ابرویش را بالا داد:
_جایی نمیرم، حالت که خوب شد هر جا خواستی بری برو، مختاری، ولی فعلا امانتی!
شیرین نگاه غمزدهاش را به فرهاد دوخت:
_به هر حال مجبور نیستی فقط به صرف اینکه دستت امانتم منو تحمل کنی!
از این رفتارهای فرهاد کاملا گیج شده بود، نمیدانست کدام حرف او را باور کند؟! اینکه تحملش میکند؟! یا او را زن خود میخوانَد؟! درک فرهاد برایش دشوار بود، البته اگر با خودش صادق میبود قبلا هم درکی از این مرد نداشت...
با وجود حرفها و دلایلِ فرهاد هنوز ذهنش درگیر آن کلمات بود "همونطور که من تحملت کردم" هر چه با خود فکر میکرد، به هیچوجه نمیتوانست خودش را راضی کند که کسی مجبور به تحملش شود مخصوصا اگر آن شخص فرهاد باشد!
💟💟💟
@Romankade, Kabose Rahaee .pdf
حجم:
477.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Kabose Rahaee.apk
حجم:
704.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Kabose Rahaee.epub
حجم:
111.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
کابوس رهایی ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: انیس جنگیر
💬خلاصه رمان:
دختری که همه فکر میکنن دیوونه اس،دختری که همه فکر میکنن با خودش حرف میزنه و رفتار عجیبی از خودش نشون میده ولی آیا واقعا دیوونه اس یا درگیر موجودات توهمیه؟رمان رو دنبال کنید تا سرگذشت دختری با یک عالمه توهم رو از نزدیک ببینید.
🎭 ژانر ⬅️ #تخیلی
📚 #کابوس_رهایی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
▪️مرغ دلم شور و نوا میکند
🥀ذکر علی بن موسیالرضا میکند
▪️میپرد و میرود از سینهام
🥀آه که عشق تو چهها میکند
▪️شهادت امام هشتم، امام شیعیان، فخر ایرانیان، ضامن آهو آقا امام رضا علیهالسلام بر شما شیعیان واقعی آن امام همام و همراهان همیشگی کانال تسلیت باد🖤
🕯 @Romankade 🕯