eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
▪️مرغ دلم شور و نوا می‌کند 🥀ذکر علی بن موسی‌الرضا می‌کند ▪️می‌پرد و می‌رود از سینه‌ام 🥀آه که عشق تو چه‌ها می‌کند ▪️شهادت امام هشتم، امام شیعیان، فخر ایرانیان، ضامن آهو آقا امام رضا علیه‌السلام بر شما شیعیان واقعی آن امام همام و همراهان همیشگی کانال تسلیت باد🖤 🕯 @Romankade 🕯
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_60 روز سوم این اجازه به فرهاد داده شد تا با مجهز شدن به
رمان ✍به قلم:مستانه بانو شیرین بار دیگر آب دهانش را قورت داد و به زحمت کمی خود را بالا کشید و با جدیت به فرهاد خیره شد و به سختی گفت: _از اینکه به دیگران تحمیل بشم بیزارم، بازم می‌گم مجبور به تحملم نیستی. فرهاد با چشم‌های ریزشده دقیق نگاهش کرد. داخل لبش را جوید، سری روی شانه خم کرد و بهتر دید به جای سر‌به‌سر گذاشتن این دختر یک‌دنده گذاشتن نوع برخوردش را عوض کند. اگر به چشم یک بازی به آن نگاه می‌کرد شاید از بار عذاب وجدانش کم می‌شد. با این فکر سرش را روی شانه‌ی دیگرش کج کرد و دستی به فکش کشید و همچنان به شیرین زل زد. دخترک از این همه خیرگی کلافه شد و نگاهش را به سقف اتاق دوخت. فرهاد کلافگی‌اش را احساس می‌کرد ولی از طرفی حسی موذی به او می‌گفت که به ادامه‌ی این بازی علاقمند شده است... شیرین اما نفس پُر صدایی کشید که با خس‌خس سینه‌اش همراه بود. لب بالایی‌اش را به دندان گرفت و سعی کرد زیر سنگینی نگاه فرهاد تاب بیاورد. اما چند لحظه که گذشت طاقت نیاورد و با حرص به فرهاد نگاه کرد و گفت: _می‌شه اینطوری نگام نکنی؟! فرهاد گردنش را راست کرد و دستش را جلوی سینه جمع کرد: _مگه چطوری نگاه می‌کنم؟! دختر جوان می‌خواست بگوید " همین‌طوری خیره " ولی احساس کرد که جمله درستی نمی‌تواند باشد. کلافه نفسش را فوت کرد و انگشت اشاره‌اش را بین دو چشمش به حرکت در‌آورد: _همین طوری مثل چی زل زدی به من... فرهاد می‌دانست "چی"ای که شیرین به کار برده بود چه معنی‌ای داشت! با او بزرگ شده بود و همه‌ی رفتارهای شیرین را از حفظ بود. با این حال با بدجنسی‌ای که کمتر از خود سراغ داشت، از گوشه‌ی چشم نگاهش کرد و بازجویانه پرسید: _مثل چی؟! شیرین کلافه لُپش را از داخل گاز گرفت، دوست داشت مثل همیشه جواب معروفش را بدهد ولی وقتی حرفش را مزه کرد به این نتیجه رسید که حالا در این شرایطی که داشت و مخصوصاً با رفتارهای فرهاد این جواب مناسبی نیست. فرهادی که در ایران دیده بود با فرهاد اینجا زمین تا آسمان تفاوت داشت و کاملا غیرقابل‌پیش‌بینی بود، پس با خود فکر کرد کوتاه بیاید بهتر است. چشمانش را روی هم فشرد ولی نمی‌توانست چیزی در جوابش نگوید، شاید اگر کمی زبل می‌شد و یک‌دستی می‌زد می‌توانست خود را از این وضعیت نجات دهد، پس نگاه از فرهاد گرفت: _هر وقت تو جمله‌ات رو کامل کردی من هم "مثل چی" رو بهت توضیح می‌دم. فرهاد بی‌حواس و سؤالی نگاهش کرد، شیرین این‌بار خوب معنای نگاهش را فهمید، شانه‌ای بالا انداخت و به حرف آمد: _نگفتی! و سوم اینکه چی؟... فرهاد در دل برای زرنگی این دختر کف زد و دستی دور لب‌هایش کشید تا مبادا لبخند احتمالی روی لب‌هایش ظاهر شود، اما او هم فرهاد بود و این بازی، بازی او بود. طرح لبخندی با تمسخر روی لب‌هایش نقش بست: _"سوم اینکه" می‌تونه هر چیزی باشه، چیز قابل حدسی نیست. ولی راجع به جمله‌ی تو گزینه‌های محدودی هست که البته خیلی هم مؤدبانه به نظر نمیان! اینطور نیست؟! سؤالش را با پوزخندی تحقیرآمیز پرسیده بود! شیرین که تیرش به سنگ خورده بود و حالا کمی احساس شرم می‌کرد انگشتان دستش را در هم پیچاند و نفسش را به بیرون فوت کرد و لب به اعتراف گشود: _خب مقصر خودتی اگر اون‌طوری نگاه نکنی من هم چیزی نمی‌گم. فرهاد ابروهایش را با قاطعیت بالا داد و محکم گفت: _ولی من هر طور که دلم بخواد نگاه می‌کنم! حین گفتن این جمله چشم‌هایش را بسته بود و با تمام شدن جمله‌اش چشم‌هایش را باز کرد تا تأثیر حرفش را در چهره‌ی شیرین ببیند. شیرین عصبی مثل دختربچه‌های لجباز مشت آرامی روی تخت کوبید و با ابروهای در هم گره‌خورده به فرهاد نگاه کرد _نخیر نمی‌تونی... فرهاد سر تکان داد و با لب‌های غنچه شده، طوری که حرص شیرین را درآورد گفت: _خودت می‌دونی که می‌تونم شیرین با حرص نگاهش کرد: _بهتره اذیتم نکنی فرهاد... فرهاد انگشت اشاره‌اش را مقابل شیرین گرفت: _هیچ‌وقت نخواستم اذیتت کنم، اما تو این‌و نفهمیدی، خیلی راحت جلوی جمع تحقیرم کردی! این تو بودی که اذیتم کردی، اذیت شدن چه حسی داره شیرین؟ هان؟! بگو دختر عمو!... 💟💟💟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Romankade Aghae Ke On Bashe.epub
حجم: 172.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade Aghae Ke On Bashe.apk
حجم: 588.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade Aghae Ke On Bashe.pdf
حجم: 2.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
آقایی که اون باشه ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: #ali.radpoor 💬 خلاصۀ رمان: آقایی که ایشون باشه معلومه چی در میاد یه مرد پولدار و از خود راضی،البته از چشم هاش می‌شه حس کرد که مرد مهربون و با احساسیه. اما اینقدر تو ناز و نعمت بزرگ شده، اینا براش کمرنگ شدن ! اگه من پزشک شخصی ایشونم دوباره اینا رو یادش میارم! ⭐️قسمتی از داستان: "چشمای قهوه ای رنگش ترسون بود؛ از من می‌ترسید!نمی‌تونستم صورتش رو ببینم فقط چشاش جلوم بود!چشاش بارونی شد،خواستم جلو برم، که هراسون از من دور شد " از خواب پریدم . اولین باری بود که یه همچین خوابی می‌دیدم! اون کی بود؟ از روی تخت بلند شدم، سرم درد می‌کرد . به محض پلک زدن یه جفت چشم قهوه ای جلوم می‌اومد. این کی بود؟ کی بود که همش تو ذهنم بود و از من می‌ترسید ؟ 🎭 ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_61 شیرین بار دیگر آب دهانش را قورت داد و به زحمت کمی خو
رمان ✍به قلم:مستانه بانو پره‌های بینی شیرین از حرص و بغض باز و بسته می‌شد، با حرکت تند قفسه‌ی سینه‌ی شیرین که بالا و پایین می‌رفت و متعاقب آن نفس‌هایش که خش‌دار به گوش می‌رسید، فهمید کمی زیاده‌روی کرده است. خواست دهان باز کند که پرستار وارد اتاق شد و اعلام کرد که زمان ملاقات به اتمام رسیده است. فرهاد از پرستار خواست تنهایشان بگذارد و به او اطمینان داد چند لحظه‌ی دیگر اتاق را ترک می‌کند. پرستار بیرون رفت و فرهاد از روی صندلی بلند شد و دو دستش را دو طرف تخت قرار داد و دخترک را در حصار دستانش اسیر کرد. همین کار باعث تعجب شیرین شد. فرهاد بی‌توجه به وضعیت شیرین آرام‌آرام سرش را پایین‌تر برد و خیره به چشمان شیرین زل زد. دل دخترک در آن لحظه مثل گنجشکی بی‌پناه در سینه می‌تپید، شاید حتی نفس کشیدن را هم از یاد برده بود! ذهنش خالی از هر فکری شد. این‌طور نزدیکی و این خیرگی نگاه، تمام ذهنش را فلج کرده بود... فرهاد متوجه دگرگونی حال شیرین شد، دلش می‌خواست این بازی را بیشتر ادامه دهد اما می‌دانست عواقب خوبی ندارد. به گمانش تا همین‌جا هم زیاده‌روی کرده بود. اما در جدال با این دختر اگر گاهی هم پیروز می‌شد بد نبود. لبخندی روی لبش آورد و به عمق چشمان شیرین متمرکز شد... _خانم کوچولو من هرطور که دلم بخواد نگات می‌کنم، هرجور که دلم بخواد حرف می‌زنم، اصلا شاید دلم بخواد برای دلخوشی تو هم که شده بهت ابراز عشــــــق کنم! "عشق" را کشدار ادا کرد که در نظر شیرین لحنش تمسخرآمیز آمد، از چشمان فرهاد شیطنت می‌بارید. لبخند جذابی به لب آورد و با ابروهایی که به نشان حاکمیت بالا برده بود ادامه داد: _اینجوری تو هم زیاد سَرخورده نمی‌شی! و برای تکمیل حرف‌هایش چشمکی حواله شیرین کرد و از تخت فاصله گرفت و به طرف در خروجی رفت اما قبل از خروج به شیرین که همچنان مبهوت حرف‌های او بود نگاه کرد و انگشتانش را در هوا تکان داد: _اگر اجازه دادن دوباره میام به دیدنت... جمله‌اش را با شیطنت خاصی بیان کرد که حتی خودش را به خنده وا داشت. در اتاق را بست و مانند دیوانگان مستانه خندید و از ذهنش گذشت که گاهی در قالب بازی، ابراز علاقه کردن هم بد نیست... 💟💟💟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Romankade, hasrat nefrat eshgh .pdf
حجم: 1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, hasrat nefrat eshgh.apk
حجم: 1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, hasrat nefrat eshgh.epub
حجم: 218K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱