@Romankade Aghae Ke On Bashe.epub
حجم:
172.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade Aghae Ke On Bashe.apk
حجم:
588.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade Aghae Ke On Bashe.pdf
حجم:
2.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
آقایی که اون باشه ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: #yekta_ashegh #ali.radpoor
💬 خلاصۀ رمان:
آقایی که ایشون باشه معلومه چی در میاد یه مرد پولدار و از خود راضی،البته از چشم هاش میشه حس کرد که مرد مهربون و با احساسیه. اما اینقدر تو ناز و نعمت بزرگ شده، اینا براش کمرنگ شدن ! اگه من پزشک شخصی ایشونم دوباره اینا رو یادش میارم!
⭐️قسمتی از داستان:
"چشمای قهوه ای رنگش ترسون بود؛ از من میترسید!نمیتونستم صورتش رو ببینم فقط چشاش جلوم بود!چشاش بارونی شد،خواستم جلو برم، که هراسون از من دور شد "
از خواب پریدم . اولین باری بود که یه همچین خوابی میدیدم! اون کی بود؟
از روی تخت بلند شدم، سرم درد میکرد . به محض پلک زدن یه جفت چشم قهوه ای جلوم میاومد. این کی بود؟ کی بود که همش تو ذهنم بود و از من میترسید ؟
🎭 ژانر⬅️ #عاشقانه
📚 #آقایی_که_اون_باشه
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_61 شیرین بار دیگر آب دهانش را قورت داد و به زحمت کمی خو
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_62
پرههای بینی شیرین از حرص و بغض باز و بسته میشد، با حرکت تند قفسهی سینهی شیرین که بالا و پایین میرفت و متعاقب آن نفسهایش که خشدار به گوش میرسید، فهمید کمی زیادهروی کرده است. خواست دهان باز کند که پرستار وارد اتاق شد و اعلام کرد که زمان ملاقات به اتمام رسیده است.
فرهاد از پرستار خواست تنهایشان بگذارد و به او اطمینان داد چند لحظهی دیگر اتاق را ترک میکند. پرستار بیرون رفت و فرهاد از روی صندلی بلند شد و دو دستش را دو طرف تخت قرار داد و دخترک را در حصار دستانش اسیر کرد. همین کار باعث تعجب شیرین شد.
فرهاد بیتوجه به وضعیت شیرین آرامآرام سرش را پایینتر برد و خیره به چشمان شیرین زل زد. دل دخترک در آن لحظه مثل گنجشکی بیپناه در سینه میتپید، شاید حتی نفس کشیدن را هم از یاد برده بود! ذهنش خالی از هر فکری شد. اینطور نزدیکی و این خیرگی نگاه، تمام ذهنش را فلج کرده بود...
فرهاد متوجه دگرگونی حال شیرین شد، دلش میخواست این بازی را بیشتر ادامه دهد اما میدانست عواقب خوبی ندارد. به گمانش تا همینجا هم زیادهروی کرده بود. اما در جدال با این دختر اگر گاهی هم پیروز میشد بد نبود. لبخندی روی لبش آورد و به عمق چشمان شیرین متمرکز شد...
_خانم کوچولو من هرطور که دلم بخواد نگات میکنم، هرجور که دلم بخواد حرف میزنم، اصلا شاید دلم بخواد برای دلخوشی تو هم که شده بهت ابراز عشــــــق کنم!
"عشق" را کشدار ادا کرد که در نظر شیرین لحنش تمسخرآمیز آمد، از چشمان فرهاد شیطنت میبارید. لبخند جذابی به لب آورد و با ابروهایی که به نشان حاکمیت بالا برده بود ادامه داد:
_اینجوری تو هم زیاد سَرخورده نمیشی!
و برای تکمیل حرفهایش چشمکی حواله شیرین کرد و از تخت فاصله گرفت و به طرف در خروجی رفت اما قبل از خروج به شیرین که همچنان مبهوت حرفهای او بود نگاه کرد و انگشتانش را در هوا تکان داد:
_اگر اجازه دادن دوباره میام به دیدنت...
جملهاش را با شیطنت خاصی بیان کرد که حتی خودش را به خنده وا داشت.
در اتاق را بست و مانند دیوانگان مستانه خندید و از ذهنش گذشت که گاهی در قالب بازی، ابراز علاقه کردن هم بد نیست...
💟💟💟
@Romankade, hasrat nefrat eshgh .pdf
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, hasrat nefrat eshgh.apk
حجم:
1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, hasrat nefrat eshgh.epub
حجم:
218K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
حسرت نفرت عشق ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: م خالقی
📖تعداد صفحات: 150
💬خلاصه:
باصدای بسته شدن در.خواب به کل از سرم پرید.تو جام نیم خیز شدم ببینم کدوم خری در خونه روبا در طویله اشتباه گرفته که با امیرورامین والبت سپهر بااخمای فوق العاده ناجور روبه رو شدم.دستی به چشمام کشیدمو ونشستم:( چتونه باز…) هنوز حرفم تموم نشده بودکه سپهر با اخم مثلا ترسناکش به امیر خیره شد(:از این شازده بپرس.) پتورو کنار زدم(حوصله ندارم.خودت بگو)نگام کرد {چی میخواستی بشه استاد مالکی سر کلاس یه زری زد امیرم گرفت پشت دیوارای دانشگاه سیر کتکش کرد}
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #حسرت_نفرت_عشق
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_62 پرههای بینی شیرین از حرص و بغض باز و بسته میشد، با
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_63
شیرین به محض رفتن فرهاد، از حرص سرش را روی متکا کوبید و دستهایش را روی صورتش گذاشت. اشکهای گرمش از گوشهی چشم سرازیر شد و راهی به سمت گوشهایش در پیش گرفت، برای لحظهای یادآور آن روزها شد، خاطراتش مانند فیلمی که روی دور تند قرار گرفته باشد از نظرش گذشت و شدت فرو ریختن اشکهایش را بیشتر کرد.
کاش آن روز پلهای پشت سرش را خراب نمیکرد، کاش غرور فرهاد را با حرفهایش لگدمال نمیکرد، حالا که به گذشته نگاه میکرد میدید که فرهاد برای او بد نبود، شیرین اما چشمهایش را روی تمام خوبیهایش بست و شخصیت او را زیر سؤال برد. کاش میتوانست به فرهاد بگوید اشتباه کرده، کاش از فرهاد میخواست که به او اجازهی جبران دهد، اما...
نه! فرهاد دیگر آن فرهاد سابق نبود!
حرفهایش نیشدار شده و سوز و کنایهای که میزد چون خنجر بر پیکر شیرین فرود میآورد.
***
روزها از پی هم گذشت و درمان شیرین به خوبی پیش میرفت.
در این بین فرهاد، گاهی اجازه مییافت از نزدیک شیرین را ملاقات کند و گاهی هم فقط از پشت پنجرهی شیشهای تماشایش میکرد، اوقاتی که از نزدیک ملاقاتش میکرد تمام تلاش خود را به کار میبست تا زخمی به دل بیمار دختر عموی شیرینش نزند، ولی گاهی هم نمیتوانست خود را کنترل کند و سخنانی تند و گزنده بر لب میآورد و بلافاصله هم پشیمان میشد، او مردی بود که غرورش جریحهدار شده بود و کنترل کردن چنین مردی بسیار سخت است.
گاهی ساسان هم با او همراه میشد و اگر بر حسب شانس اجازه ورود به اتاق شیرین را میگرفتند آنقدر بذلهگویی و شادی میکرد که شیرین خسته و بیحال هم شاد میشد و میخندید. در این میان فرهاد تنها نظارهگر خندههای از ته دل شیرین میبود.
شیرین گاهی این رفتارها را حق خود میدانست و گاهی به شدت دلگیر میشد. وقتی فرهاد را نمیدید دلتنگش بود و برای دیدن دوبارهاش لحظهشماری میکرد، اما وقتی فرهاد به ملاقاتش میآمد پس از دقایقی آرزو میکرد که هرچه زودتر وقت ملاقات به پایان برسد و او برود.
آن روز کارهای شرکت به طرز سرسامآوری در هم پیچیده شده بود. سفارشهای شرکتهای بزرگ اشتباهی جابهجا شده و این قصور متوجهی فرهاد بود، ساسان نیز نگران در کارها کمکش میکرد تا هر دو بتوانند این خرابکاری غیرقابل چشمپوشی را رفع و رجوع کنند. فرهاد مدام به ساعت نگاه و سعی میکرد به کارهایش سرعت ببخشد.
نیم ساعت به زمان ملاقات مانده و فرهاد هنوز کارهایش را به سرانجام نرسانده بود. با خود فکر کرد دیدار امروز با شیرین را از دست خواهد داد. از تصورش عصبی و پرخاشگر دستی روی میز کشید و فریاد سر داد:
_لعنتی، لعنتی، لعنتی!
سپس دستانش را روی میز و پیشانیاش را روی دستانش گذاشت و با صدای بلند نالید:
_وای خــــدا!
همهی این اتفاقات در کسری از ثانیه اتفاق افتاد، ساسان که پشت میز مقابل فرهاد نشسته و درحال چک کردن لیستهای مرسوله بود، با این حرکت فرهاد از جا پرید و خود را به او رساند و توبیخوار گفت:
_فرهاد! این چه کاریه آخه؟! بچه شدی؟!
فرهاد سر بلند کرد و به ساسان خیره شد، مرد جوان درماندگی را از چهرهاش خواند، دستی پشت فرهاد گذاشت و خواست دهان باز کند که قبل از او فرهاد به حرف آمد:
_خسته شدم ساسان! خسته شدم. دلم میخواد بخوابم، یه خواب یکساله، شاید هم بیشتر...
ساسان به شوخی پسگردنیای حوالهی فرهاد کرد:
_صبر کن! به وقتش میبرمت قطب جنوب کنار خرسهای قطبی شیشماه بخواب، ولی اول باید شیرین رو راه بندازی
فرهاد به صندلی تکیه داد و سرش را عقب برد، طوری که حالا صورتش موازی با سقف اتاق بود، در همان حال سرش را به چپ و راست تکان داد و چند بار نام شیرین را زمزمه کرد و ادامه داد:
_شیرین!؟ شیرین رو راه بندازم؟! میدونم خیلی پست فطرتیه که همچین فکری کنم، اما دوست ندارم خوب شه! اگه خوب بشه از پیشم میره، اگه خوب بشه طبق قولی که به عمو دادم باید برگردونمش، باید بره ایران!
جملههای آخر را با وحشت ادا کرد. ساسان غصهدار نگاهش کرد و دستش را به نشانهی حمایت روی شانهی فرهاد کوبید. فرهاد کمرش را صاف و دوباره به ساعت خود نگاه کرد و اینبار کلافه دو دستش را محکم روی پایش کوبید:
_وقت ملاقات شد، من نمیتونم برم، اون دختر چشمبهراهه! ای وای خدا چرا اینجوری شد؟!
ساسان اطراف اتاق را از نظر گذراند:
_با این حرکتت کارت رو چند برابر کردی! حالا این کاغذها رو باید به ترتیب شماره بچینیم...
خواست خم شود که فرهاد دستش را گرفت:
_نه ساسان، تو دست نزن! تو فقط خودت رو به شیرین برسون!
ساسان با تردید نگاهش کرد:
_واقعا؟!
فرهاد سرش را تکان داد:
_بله، واقعا، من که اینجا گیر افتادم، تو برو ملاقاتش، اگه تونستم زودتر کارهام رو تموم کنم میام
ساسان همچنان با تردید نگاهش میکرد، فرهاد با سر انگشتانش ساسان را هول داد:
_چرا اینجوری نگام میکنی؟! برو دیگه!