رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_64 ساسان که از جدیت فرهاد مطمئن شد، به سرعت شرکت را ترک
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_65
سپس نگاه تندی به ساسان انداخت :
_ شما واسه کار دیگه اومدی یا برای خندیدن؟!
درک عصبانیت فرهاد برای ساسان سخت بود، لبهایش را جمع و سعی کرد خودش را کنترل کند. فرهاد وقتی اینطور عصبی میشد غیرقابل تحمل هم میشد، انگارنهانگار که خودش گفت به ملاقات شیرین برود!
دستی به گردنش کشید و سعی کرد همان حالت شوخش را حفظ کند، زبان روی لب کشید و با لبخند به فرهاد خیره شد، به سر تا پای فرهاد اشاره کرد:
_والا ذکر خیر شما بود، داشتم برای شیرین خانم تعریف میکردم وقتی اینجوری میشی من باید جای دندونهات رو از پروپاچهی ملت درمان کنم!
اخمی کرد و گردن کشید:
_بعدش هم خنده بر هر درد بیدرمان دواست آقا فرهاد، پس خسته نمیشم، یعنی نمیشیم
نگاه شیطنتآمیزش را سمت شیرین انداخت و با همان لحن مخصوص خود سر تکان داد:
_مگه نه شیرین بانو؟!
فرهاد عصبانی بود و خون خونش را میخورد، حدس اینکه آن دو قبل از رسیدنش در حال مسخره کردن او بودند کار سختی نبود؛ به طرف ساسان دستش را در هوا پرتاب کرد و فریاد کشید:
_بسه دیگه شورشو درآوردی، پاشو برو شرکت
ساسان خندهاش را جمع کرد، ناراحت شده بود ولی باز به روی خود نیاورد و جواب داد:
_خب بابا، چرا داد میزنی وحشی؟!
رو به شیرین ادامه داد:
_ببخشید دیگه، میبینین که اخراج شدم، تا دیداری دیگر بدرود...
شیرین از وضعیت موجود ناراضی بود، حس یک مجرم را داشت که وقت ارتکاب جرم مچش را گرفته بودند، لبخند تصنعی زد:
_ممنونم که اومدین، حضورتون خوشحالم میکنه
جملهی آخر مانند پتکی بود که بر سر فرهاد فرود آمد. افکار سیاه چون سِیلی خروشان به یکباره به ذهنش هجوم آوردند. اینکه شیرین وقتی به او میرسد اخمهایش در هم گره میخورد ولی به دیگران که میرسد اینگونه خوشاخلاقی میکند. به بخش بایگانی ذهنش رفت و با خود فکر کرد. از خودش پرسید اصلا شیرین تابهحال کنار او اینگونه قهقهه زده است؟! هر چقدر که فکر کرد چیزی به خاطر نیاورد و همین باعث شد که بیقرارتر و آتش خشمش شعلهورتر شود، انگشت شست و اشارهاش را دور لبش کشید و به ساسان که از جایش بلند شد و جواب شیرین را داد خیره شد.
_ خواهش میکنم، بهتره به دکترتون بگین برای درمانتون از منم به عنوان دارو استفاده کنن.
خندیدن ساسان و لبخند شیرین فرهاد را بیش از پیش دگرگون کرد. خود دلیل این حساسیتش را نمیفهمید! حساس و زودرنج شده بود؟!
دستی پشت گردنش کشید و چشمانش را محکم روی هم فشرد. ساسان در حین رد شدن از کنار فرهاد ادامه داد :
_ البته اگر بعضیا اجازه بدن...
زیرچشمی نگاهی به فرهاد انداخت، مرد جوان اما عصبیتر از این حرفها بود که به شوخیهای دوستش بخندد. مخصوصا اینکه خیال میکرد اصلا شوخیهایش خندهدار نیست و عجیب روی مغزش رژه می رود.
پوفی کشید و رویش را به سمت دیوار کج کرد، ساسان دستی روی شانهی فرهاد کوبید و با صدای بلند به شیرین "خداحافظ"ی گفت و رفت. با خروج ساسان، شیرین سرش را پایین انداخت و سلام کرد.
همین سلام حکم کبریت کشیدن در انبار باروت را داشت. به نظرش مسخرهترین کلمهی دنیا در این لحظه همین «سلام» بود! دستی داخل موهایش کشید و سمت شیرین چرخید و با تمسخر جواب داد:
_علیکسلام خانوم، حال شما؟! خوب هستین؟! بله خب! چرا نباشین؟! حتما خوب هستین ماشاءالله انگار عالی هم هستین که صدای خندههاتون تا انتهای راهرو میاومد. اصلا چرا بد باشین؟! دارین مرخص هم که میشین الحمدالله...
شیرین مبهوت و گیج به فرهاد نگاه کرد،ک. این فرهاد مقابلش را نمیشناخت. اصلا نمیتوانست دلیل این همه خشم فرهاد را بفهمد. حالا که همهچیز خوب پیشرفته و بیماریاش رو به بهبود بود، فرهاد میتوانست از شرش خلاص شود و دیگر مجبور به تحملش نباشد! آب دهانش را پایین فرستاد و انگشتهایش را در هم پیچاند و سعی کرد همان شیرین جسور همیشگی باشد:
_ فرهاد چیزی شده؟! تو از چیزی ناراحتی؟!
با این سوال نامربوط شیرین، فرهاد عصبی قدمهای بلندی به سمت شیرین برداشت و کنار تخت او متوقف شد. خم شد و دستهایش را کنار شیرین روی تخت گذاشت، شیرین جا خورد و کمی عقب کشید، شرارههای خشم را در چشمهای فرهاد میدید اما دلیلی برای این همه خشم نه! خیره در چشمهای خشمگین فرهاد بود که صدای فریاد فرهاد بلند شد:
_ واقعا نمیدونی؟! صدای کِرکِر خندهات تو بیمارستان پیچیده بود تا منو دیدی اخم کردی، چیه؟! من گازت میگیرم که اینجوری به من اخم میکنی و با ساسان قهقه می زنی؟! یا نه، شاید هم چون ساسان نشونههای اون مرد ایدهآلت رو داره اینجوری باهاش خوش میگذرونی؟!
پرههای بینیاش از خشم باز و بسته میشد نفسی کشید و ادامه داد:
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_65 سپس نگاه تندی به ساسان انداخت : _ شما واسه کار دیگه
_ اوهوم، آره همینه، ساسان خوشرو، بذلهگو و شاده، شیطون و پُر شَر و شوره، این همون مردیه که آرزوشو داشتی. این همون کسیه که بهخاطرش به من گفتی ازت متنفرم، تو همچین مردی میخوای، خیلی دلت میخواست الان به جای من اون شوهرت بود آره؟!...
حرفهای بیرحمانهی فرهاد اشک را در چشمهای شیرین حلقه کرد. ناباور چشم به چشمهای خشمگین فرهاد دوخت و با آخرین جملهی او اشکهایش همچون ابر بهار باریدن گرفت. حرفی نزد، سخنی نگفت، تنها نگاهش کرد و اشک ریخت. فرهاد اما دلش لرزید و با دیدن اشکهای مظلومانهی شیرینش آرام گرفت. سست شد و روی تخت پشت به شیرین نشست و دردمندانه در خود جمع شد.
برای لحظهای از خود متنفر شد. دستهایش را محکم روی صورتش مکشید و با لحظهی گریستن فاصلهای نداشت. کاش میتوانست مانند شیرین به راحتی اشک بریزد، کاش کسی این بهانه را برای او ایجاد میکرد.
همانطور که پشتش به شیرین بود از جا برخاست:
_قبل از اینکه بیام، دکترتو دیدم! به زودی از بیمارستان مرخص میشی...
سر برگرداند، حالا شیرین نیمرخ صورتش را میدید، آب دهانش را قورت داد و به سختی گفت:
_به زودی از دستم خلاص میشی
بعد از گفتن این جمله دیگر ماندن را جایز ندید و با قدمهایی بلند از اتاق خارج شد. از در فاصلهای نگرفته بود که آن قهقهههای قبل از ورودش جای خود را به هقهق گریه داد...
به سرعت از بیمارستان خارج شد، هنوز چند قدم را طی نکرده بود که صدای خشمگین ساسان او را متوقف کرد:
_فرهاد!
به جهت صدا برگشت و به طرفش رفت؛ به محض اینکه به او رسید دست ساسان عقب رفت و با شدت روی صورتش فرود آمد، چه بهانهای بهتر از این؟! بغضش شکست و اشکهایش روی گونه جاری شد، به راستی که خود را مستحق این سیلی میدانست.
ساسان بعد از ضربهای که به صورت فرهاد زد دست دراز کرد ر سر مرد جوان را به آغوش گرفت و در حالی که دستش لای موهای فرهاد چنگ شده بود، زیر گوشش دردمندانه زمزمه کرد:
_مردهشور عاشقیتو ببرن...
💟💟💟
@Romankade, iska .epub
حجم:
325.3K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, iska .apk
حجم:
2.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, iska .pdf
حجم:
6.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
ایسکا ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نوشته: حدیث عیدانی
📖 تعداد صفحات کتاب: 333
💬 خلاصه :
نیاز مشکات، دختری مستقل، با عزت نفس و کمی غد که قصد داره از ایران بره و مدیر برنامهی رهبر موسیقی یه گروه معروف بشه. موسیقیدانی که در همهجا بهعنوان یک فرد خوشمشرب شناخته میشه؛ ولی بهتدریج با توجه به اتفاقاتی که در خلال داستان میفته، اخلاقش از اینرو به اونرو میشه و درگیریهای خاصی با نیاز پیدا میکنه. درگیریهایی که از چند جهت بهشدت زندگی این دو نفر رو تحت تأثیر قرار میده.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #ایسکا
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
_ اوهوم، آره همینه، ساسان خوشرو، بذلهگو و شاده، شیطون و پُر شَر و شوره، این همون مردیه که آرزوشو
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_66
با خروج فرهاد از اتاق، گریهی بیصدای شیرین تبدیل به هقهقهای بلندی شد.
چطور ممکن بود که فرهاد در موردش چنین فکر کند؟! مگر میشد فرهاد آرام و صبور و مهربان آنقدر سنگدل شود که اینگونه او را مورد تهمت و افترا قرار دهد؟! باورش محال بود! اگر با گوشهای خود نمیشنید هرگز باور نمیکرد که با بیرحمیِ هرچه تمامتر به او بگوید که چشمش به دنبال مردی غریبه است. برای او ساسان فقط حکم یک دوست را داشت که قرار بود به وی کمک کند تا درمان شود؛ هیچ قول و قراری با این مرد یا مادرش نگذاشته بود...
به سختی گریه میکرد.
با خود فکر کرد که چرا فرهاد به این تندی واکنش نشان داده است؟! او قرار بود فقط برای درمان کنارش باشد و بعد از اتمام درمانش برگردد. حتی تصمیم به سکونت در آن شهر دلگیر لعنتی را هم نداشت.
تمام این سؤالها ذهن خسته و آشفتهی او را آشفتهتر میکرد. دوست داشت بنشیند و با فرهاد صادقانه سخن بگوید. درست مثل گذشتهها!
دلش برای پسر عمویش میسوخت چرا که میدانست منشاء رفتارهای فرهاد خودش است.
او با رفتارش تخم کینه و بیرحمی را در دل پسرعموی مهربانش کاشت و حالا باید عواقب آن رفتار را هم میدید.
با فکر کردن به این که عمر این تحقیرها زیاد نخواهد بود و به زودی از بیمارستان مرخص و سپس به ایران بازمیگردد، کمکم آرام شد ولی هنوز هم از تهمتی که فرهاد به او زد ناراحت و دلچرکین بود، درحالی که گریههایش شدیدتر شده بود سر به سوی آسمان بلند کرد و از خدا خواست که به او کمک کند، تصمیم گرفت از این لحظه به بعد در مقابل فرهاد فقط سکوت کند و سخنی بر لب نراند، چرا که میدانست مدت زیادی در آنجا نخواهد بود. پس این مدت را هم تحمل میکرد!
★★★★★
روزها گذشت. آخرین روزی بود که شیرین در بیمارستان میماند. فرهاد که قبل از خروج از بیمارستان با دکترِ شیرین صحبت کرده بود، با خیالی آسوده از حال و احوال او به خانه رفت تا مقداری لباس برای دخترعمویش که اکنون حکم همسر او را داشت بیاورد. با رسیدن به خانه از پلهها بالا رفت و وارد اتاق شیرین شد. سکوت و سکون اتاق شیرین حسابی توی ذوق میزد. هیچوقت دلش نمیخواست اتاق دخترعموی شاد و شلوغش را اینگونه ساکت ببیند. آهی کشید و به سمت کمد رفت، قبل از باز کردن در کمد فکر کرد آیا کار درستی است که کمد دختری جوان را باز کند و برای او لباس انتخاب کند؟!
با این فکر که مگر چه اشکالی دارد که کمد همسرش را باز کند؟! دست پیش برد تا در آن را باز کند که با زنگ تلفنش دستش در نیمه راه متوقف شد.
با نگاهی به صفحهی گوشی دریافت تماس از ایران است.
این روزها تمام تماسهای ایران فقط در مورد شیرین بود. پس این تماس هم قطعا برای پیگیری حال او بود. با خوشرویی جواب داد:
_سلام، بفرمایید...
صدای ضعیف شروین در گوشی پیچید:
_سلام داداش، چطوری؟! شیرین حالش چطوره؟!
فرهاد قهقههای زد و گفت:
_آرومتر پسر... ما خوبیم... هم من، هم شیرین... شماها حالتون چطوره؟!
شروین که از طرز صحبت فرهاد خیالش راحت شده بود که حال خواهرش خوب است نفسی به راحتی کشید و گفت:
_ما هم خوبیم... ولی خب نصفه جونیم دیگه... نگرانیم همه، اوضاع شیرین چطوره؟!
فرهاد به سمت پنجره رفت و لبهی آن نشست، نگاهی به حیاط باصفای خانه انداخت. روزی که وارد این خانه شد و ساسان از او خواست که هم خانهاش شود با دیدن این منظره از خرید خانه منصرف شد و این اتاق را برگزید ولی وقتی قرار شد که شیرین برای درمان راهی این کشور شود به اتاق دیگری نقل مکان کرد تا عشق بیمارش از دیدن این منظرهی باصفا و سرسبز غم دوری از خانواده و بیماریاش را فراموش کند. اینبار هم راحتی و آسایش یارش را به خود ترجیح داده بود!
دست به قاب پنجره گرفت و به کمک آن از جا بلند شد، برای آمدن شیرین به خانه ذوق داشت. آرام جانش میآمد!...
مهربان خندید و گفت:
_حالش خوبِ خوبه، همین امشب مرخص میشه، فقط دکتر گفت که برای اطمینان از مساعد شدن حالش باید ششماه هر ده روز چکاب بشه، امشب مرخصش میکنن میارمش خونه....
شروین نگران به میان حرفش آمد:
_یعنی باید ششماه دیگه اونجا بمونه؟! پس این یعنی حالش کاملا خوب نشده!
فرهاد به دیوار پشتش تکیه داد، چشمانش را بست و آرام گفت:
_حالش خوبه، ولی چه عیبی داره شش ماه پیش من بمونه؟! به جایی از دنیا برمیخوره؟!
شروین که صدای فرهاد را نشنیده بود بلند فریاد کشید:
_الو فرهاد... صداتو نشنیدم، چی گفتی؟!
فرهاد با دو انگشت چشمانش را مالید و بلند گفت:
_ نه... گفتم که دکتر میگه باید هر ده روز چک بشه که ریههاش دوباره عفونت نکنه و آب نکشه... باید ششماه تحت نظر باشه، نمیشه هی بیاد و برگرده! همینجا بمونه تا کاملا حالش خوب بشه و برگرده...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_66 با خروج فرهاد از اتاق، گریهی بیصدای شیرین تبدیل به
شروین خیالش راحت شد، خندهای کرد و گفت:
_پس وای به حال تو پسر...
فرهاد از لحن شوخ شروین پی به مقصودش برد خندید و گفت:
_همچینم نیستها، یهکم همه چی تغییر کرده! الان باید براش لباس ببرم و مرخصش کنم، کاری نداری شروین؟!
شروین که از کلام فرهاد کنجکاو شده بود ولی عجلهی او را که دید، دیگر سؤالی نپرسید و گفت:
_نه، برو به سلامت، همه سلام میرسونن... تو هم به شیرین هم سلام برسون، حالا فردا یا پسفردا دوباره تماس میگیرم.
فرهاد با صدای بلند "خداحافظ"ی گفت و گوشی را روی تخت پرت کرد، دست پیش برد و تونیک آبی آسمانی و کلاه بافت سفید رنگی به همراه شلوار جین شیرین را برداشت و روی ساعد دستش انداخت.
💟💟💟
@Romankade, yanar .pdf
حجم:
6.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, yanar.epub
حجم:
331.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱