@Romankade, aritmi .pdf
حجم:
13.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, aritmi.apk
حجم:
4.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, aritmi.epub
حجم:
568.1K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آریتمی ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: مبینا شریعتی
📖 تعداد صفحات کتاب: 726
💬 خلاصه :
من یک پزشک هستم و علم پزشکی می گوید: «متوقف شدن ضربان قلب یعنی مرگ!» اما من ذره ذره جان دادم تا فهمیدم ایستاده مردن یعنی چه! دل کندن از افراد مهم زندگی ات یعنی مرگ. وداع آخر با هرچیزی که تو را به این دنیا وصل می کند، یعنی مرگ. فقدان امید و آرزو و از دست دادن یعنی مرگ. رفته رفته نقاط پررنگ زندگی ام رنگ باختند و دل کندن را از بر شدم. از خانواده ام، از زندگی بی خطر و آرامم، از هر چیزی که مرا به گذشته مرتبط می کرد و از خودم! اما یک جایی از زندگی دیگر نتوانستم چشم ببندم و بگذرم. یک جا نتوانستم بگذرم. از یک نفر نتوانستم بگذرم. ایستادم تا برای گرفتن سهمم از دنیا، یک بار برای همیشه بجنگم. گاهی باید ایستاد و به عشق، خوش آمد گفت!
🎭 ژانر⬅️ #عاشقانه #معمایی
📚 #آریتمی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_67 فرهاد با رسیدن به بیمارستان کارهای ترخیص شیرین را به
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_68
از بیمارستان خارج شدند، فرهاد منتظر شیرین نماند و زودتر از او خود را به ماشین رساند، در را باز کرد و سوار شد. شیرین که هنوز عصبی و دلخور بود با حرص در پشتی ماشین را باز کرد و نشست. فرهاد حرکتش را دید ولی به زدن پوزخندی اکتفا کرد و استارت زد. از آینه جلوی ماشین نگاهی به شیرین انداخت و پایش را روی گاز فشرد و ماشین از جا کنده شد. با تکان وحشتناکی که به ماشین وارد شد شیرین اخمهای دخترک بیشتر درهم شد و به آینهی وسط ماشین خیره و با دیدن چشمان فرهاد که شیطنت از آنها میبارید رویش را به سمت شیشهی پنجره ماشین برگرداند؛ تصمیم خودش را گرفته بود، حاضر نبود دیگر اینجا بماند. باید هرچه سریعتر با پدرش صحبت میکرد و از او میخواست تا مقدمات بازگشتش را فراهم کند، سرش را به پشتی صندلی تکیه داد و مغازههای شهر را یکی پس از دیگری از نظر گذراند. فرهاد اما آرنج دستش را به پنجرهی ماشین تکیه داده و انگشت سبابهاش را به لب میفشرد و با خود فکر میکرد که با آمدن شیرین به خانه اوضاع از آنچه که بود وخیمتر خواهد شد!
بالاخره ماشین از حرکت ایستاد و شیرین با دیدن ساختمان دست پیش برد و ساکش را برداشت. اینبار او بود که منتظر فرهاد نماند و به سرعت پیاده و راه ورود به خانه را در پیش گرفت. فرهاد با صدای بلند خندید و با لحنی تمسخرآمیز دخترک را مورد خطاب قرار داد:
_ آخه مگه کلید داری که اینجوری بدو بدو راه افتادی؟!
شیرین بلافاصله متوقف شد، چشمانش را با حرص محکم روی هم فشار داد و دستهی ساک را در دستش فشرد، برگشت و طلبکارانه به فرهاد خیره شد:
_ خب زود بیا در رو باز کن دیگه، نمیدونی هنوز به استراحت نیاز دارم؟!
دل فرهاد از لحن دختر جوان قنج رفت، دلش میخواست دخترعمویش را در آغوش میفشرد، طوری که حتی استخوانهایش را له میکرد، ناخودآگاه سر انگشتان دستش را روی چشم گذاشت و چند لحظه نگه داشت. سپس همزمان که دستش را برمیداشت به معنی اطاعت کمر خم کرد:
_ چـــشم، بانوی من، شما امر کن، به روی دیده!
شیرین این حرکتش را به حساب تمسخر گذاشت و اشک در چشمانش حلقه زد. لحظهای فرهاد هاجوواج نگاهش کرد! دلیل این بغض شیرین را نمیفهمید، با سرعت خود را به شیرین رساند اما قبل از اینکه به او برسد، دخترک از او رو برگرداند و به راه افتاد.
فرهاد با قدمهای بلند خود را به در رساند و آن را باز کرد، منتظر ماند تا همسرش وارد شود. شیرین به محض اینکه وارد شد راه بالا را به سرعت طی کرد و به اتاقش رفت. ساک را روی زمین کوبید و تا خواست در دل غر زده و بد و بیراه نثار فرهاد کند با در بازماندهی کمدش مواجه شد. لحظهای با بهت به در کمد خیره شد! چرا این در باید باز باشد؟! با شخصیت ساسان که جور در نمیآمد، پس کار، کار فرهاد بود! دیگر نباید در مقابلش سکوت میکرد، قرار به ماندنش نبود پس اهمیتی نداشت اگر درشت زبانی میکرد! برگشت تا سراغ فرهاد برود، اما...
ناگهان با کسی برخورد کرد و آن شخص فرهاد بود که سینه به سینهی هم درآمده بودند! تعادل شیرین بهم خورد و نزدیک بود سقوط کند، اما فرهاد دستش را دور کمر او حلقه کرد و دخترک را محکم در آغوش گرفت و مانع از سقوطش شد. شیرین گیج از برهم خوردن تعادلش و فرهاد مست از آغوش همسرش، هر دو بهتزده به هم خیره بودند. زودتر از فرهاد، شیرین به خود آمد و دست روی سینهی فرهاد گذاشت و با فشار ملایمی او را به عقب هول داد و از او فاصله گرفت. فرهاد انگشتانش را در موهای خود فرو برد و چنگشان زد؛ شیرین که هنوز کلافه مینمود روی تخت نشست و دستی به پیشانیاش گرفت، دیگر فراموش کرده بود که به فرهاد چه میخواست بگوید؟! فرهاد اما آب دهان خود را فرو برد و در حالی که ضربان قلبش به شدت بالا بود، با صدایی لرزان ناشی از همین تپشقلب، به در کمد اشاره کرد:
_ من اومدم برات لباس برداشتم، اومدم بگم اگه کمدت به هم ریختهست ببخشید، تازه الان دیدم در رو هم فراموش کردم ببندم.
شیرین برای اینکه زودتر فرهاد را از سر باز کند انگشتان دست آزادش را به حرکت درآورد:
_ اشکال نداره، خودم مرتبش میکنم! فقط لطف میکنی با بابام تماس بگیری؟! میخوام باهاش صحبت کنم.
فرهاد "چشم"ی گفت و تلفنش را از جیب شلوارش بیرون کشید. هر دو برایشان عجیب بود که چگونه ناگهان اینقدر برای هم مبادی آداب شده بودند! فرهاد شمارهی عمویش را گرفت و گوشی را به شیرین سپرد و خود از اتاق بیرون رفت. میخواست به اتاقش برود و شیرین را برای صحبت با پدرش راحت بگذارد اما کنجکاوی از اینکه او با پدرش چه حرفی دارد؟! او را کنار دیوار اتاق متوقف کرد.
شیرین اما نفسی عمیق کشید و وقتی صدای پدرش را شنید با هیجان سلام داد و بعد از احوالپرسیهای معمول، لب به اعتراض گشود:
_ بابا؟! نمیتونم بیشتر از این اینجا بمونم! دلم کشور خودم رو میخواد...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_68 از بیمارستان خارج شدند، فرهاد منتظر شیرین نماند و ز
آقا سعید اندکی مکث کرد و سپس پرسید:
_ درمانت چطور پیش رفته دخترم؟! میدونی که باید کاملا خوب بشی بعد بیای؟!
زخم کهنهی دل شیرین سر باز کرد، یادش آمد که چطور پدرش او را فریب داده و عقد فرهاد را از او پنهان کرده، یعنی میتوانست امیدوار باشد که حالا به فرهاد بگوید او را به ایران بازگرداند؟! بعید میدانست! با این حال نفس صداداری کشید:
_ تا اینجای درمانم که خوب پیش رفته، بقیهاش رو میتونم تو همون ایران پیگیری کنم...
لحظهای مکث کرد و سؤال خود را با لحنی مظلوم پرسید:
_ با فرهاد صحبت میکنید؟!
آقا سعید آه کشید:
_ باشه دخترم، گوشی رو به فرهاد بده
شیرین ذوقزده و با صدایی که شعف از آن میبارید گفت:
_ دستتون درد نکنه بابا، الان گوشی رو بهش میدم
هنوز این حرفش کامل نشده بود که فرهاد به سرعت خود را به اتاقش رساند و روی تخت نشست، لحظاتی بعد شیرین نزدش آمد و تلفن را به طرفش گرفت و خود همان جا ماند تا مطمئن شود پدرش دوباره با فرهاد دست به یکی نمیکنند و او را فریب نمیدهند. ضمن اینکه به نظرش چهرهی فرهاد دستپاچه مینمود، انگار در حین دزدی مچش گرفته شده باشد چشمهایش گشاد شده و رنگش به سفیدی میگرایید! از حرفهای فرهاد چیزی دستگیرش نمیشد، چرا که بعد از سلام و احوالپرسیای که آن هم با دستپاچگی بود، یک کلمه را مدام تکرار میکرد، نمیتوانست بفهمد پدرش چه میگوید که فرهاد در جوابش "باشه... باشه!" میگفت.
در آخر، وقتی ارتباط را قطع کرد لبخندی شیطانی به لب نشاند و از بالای چشم به شیرین نگاه کرد:
_ بابات گفت زودتر طلاقت بدم تا به ایران برگردی...
لبخند پهنی روی لبهای شیرین میرفت که جا خوش کند، اما در نیمهراه با ادامهی حرف فرهاد متوقف شد:
_ گفتم باشه، ولی از اونجایی که حق طلاق با منه، به این زودی طلاقت نمیدم شیرین خانم!
💟💟💟
@Romankade, formol khas .pdf
حجم:
5.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, formol khas.apk
حجم:
4.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, formol khas.epub
حجم:
271.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
فرمول خاص ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته: ژیلا.ح
📖 تعداد صفحات کتاب: 248
💬 خلاصه :
زمان میگذرد و همه را در میان تاریخچهاش جا میگذارد. حال زمان بیرحمتر از هر بار، عزیزترین یاس را بـرده و یاس مجبور است که گاهی بهتنهایی این بار را به دوش بکشد. بعد از فوت پدر یاس، مسئولیت ادارهی کارخانه به دست او میافتد. حال یاس در تلاش است بتواند نام کارخانهی پدرش را مانند قبل سرپا و سرفراز نگه دارد؛ برای همین دست به کارهایی میزند که...
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #فرمول_خاص
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_68 از بیمارستان خارج شدند، فرهاد منتظر شیرین نماند و ز
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_69
شیرین با شنیدن آخرین جملهی فرهاد شوکه یک قدم به عقب برداشت و با چشمهایی گرد و دهانی باز از تعجب به او زل زد. فرهاد با لبخندی مرموز از جا بلند شد و یک قدم به جلو برداشت، ضربهی آخر را زد:
_حالا حالاها اینجا موندگاری، تا من اجازهی خروج بهت ندم نمیتونی حتی یک قدم پاتو بیرون از اینجا بذاری...
شیرین عصبانی شد. با خود فکر کرد یعنی ممکن است که این اجازه را به او ندهد؟! از تصورش وحشت کرد! حرفهای فرهاد او را به مرز جنون کشاند چرا که هیچگاه عادت نداشت پسر عمویش را اینگونه ببیند، خودش را جلو کشید و فریاد زد:
_ یعنی چی؟! این مسخرهبازیها چیه؟! من همین امروز میخوام از این کشور لعنتی خارج بشم فرهاد، همین الان این بازی رو تموم کن که اصلا حوصله موش و گربه بازی رو ندارم...
فرهاد سرش را چرخاند پوزخند بلندی زد:
_ هه! انگار بُعد مسافت و فاصلهی کشورها رو فراموش کردی! همچین میگی همین امروز انگار من هواپیمای شخصی دارم که تو رو باهاش بفرستم بری...
با اخمی وحشتناک دوباره به شیرین زل زد و ادامه داد:
_ اصلا تو چی خیال کردی؟! فکرکردی یادم میره چطوری جلوی همه شخصیتمو خُرد کردی...؟!
انگشت اشارهاش را رو به صورت شیرین گرفت و ادامه داد:
_نـــــه، یادم نمیره... یادم نمیره چطوری کوچیکم کردی، خُردم کردی، خارم کردی، تا همین بلا رو به سرت نیارم ولت نمیکنم، تا تو هم خُرد نشی ولت نمیکنم بری، هر فکری توی سرته بریز بیرون و فقط به این فکر کن که قراره چه بلایی سرت بیاد، بعدش ولت میکنم بری، وقتی حسابی کارم باهات تموم شد میذارم بری دخــــتر عمــــو...
دستش را پایین انداخت، ولی هنوز هم زل زده به چشمان شیرین با صورتی سرخ از خشم ایستاده بود. شیرین نگاه متعجب و خشمگینش را به سرتا پای فرهاد انداخت و با صدایی لرزان سرش را ناباور تکان داد:
_ نمیشناسمت فرهاد، نمیشناسمت!... خیلی عوض شدی، تو اون فرهادی نیستی که من میشناختم، فرهادی که همه به سرش قسم میخوردن...
فرهاد چرخشی به گردنش داد و دستش را پشت گردن کشید و مجددا با پوزخندی بلند گفت:
_ نه عزیزم، من اون فرهاد نیستم، قبلا هم بهت گفتم که خیلی عوض شدم، تو منو عوض کردی...
با نگاهی نافذ مستقیم به چشمان درشت و زیبای شیرین چشم دوخت و ادامه داد:
_ در ضمن اینو هم بهت بگم که اصلا به من اعتماد نکن، یعنی مثل سابق بهم اعتماد نداشته باش، من خیلی بیشتر از اونچه که فکرشو بکنی عوض شدم، در واقع عوضی شدم، پس خیلی مراقب خودت باش...
لب کج شده به پوزخندش را جمع کرد و پشت به شیرین ادامه داد:
_ الان هم از اتاق من برو بیرون تا یه کاری دست خودم و خودت ندادم...
دستش را به سمت در اتاقش گرفت که یعنی "از اتاقم خارج شو" شیرین سرش را محکم تکان داد تا به اشکهایی که تا پشت پلکش آمده بودند اجازه خروج ندهد. لبهایش را روی هم فشرد و آرام و لرزان گفت:
_ ببین فرهاد، میدونم رفتارم درست نبوده ولی...
فرهاد دستش را در هوا تکان داد و به میان حرفش پرید و گفت:
_ بــــیرون...
با این حرکت فرهاد، شیرین پا به زمین کوبید:
_ یعنی چی بیرون، بیرون؟! میخوام حرف بزنم، میخوام بگم کـ...
دل فرهاد به درد آمده بود، میدید که چگونه شیرین در برابرش عاجز ایستاده و صحبت میکند، دخترعمویش را همیشه محکم دیده بود و دوست نداشت حالا اینگونه التماس کند؛ داشت کم میآورد و با در آغوش کشیدن شیرین فاصلهای نداشت، نباید این اتفاق میافتاد بنابراین میان صحبت شیرین دوید، دست روی شانهی شیرین گذاشت و او را به سمت در برگرداند و با فشار نسبتا زیادی او را به راهرو پرت کرد:
_ بهت گفتم برو بیرون، الان نمیخوام چیزی بشنوم شیرین! شاید بعداً برای حرفات وقت گذاشتم.
سپس در را محکم بست. شیرین هاجوواج از این حرکت فرهاد تندتند پلک زد و لحظهای بعد به خود آمد، مشت محکمی به در زد و فریاد کشید:
_ خیلی بیرحمی فرهاد، خیلی بیرحمی...
فرهاد از جیب شلوارش پاکت سیگارش را بیرون کشید و یک نخ از آن بیرون کشید، پاکت را روی تخت پرت کرد و همراه فندک به بالکن رفت و سیگارش را آتش زد، روی زمین نشست و به نرده بالکن تکیه زد و همراه با پکهای عمیقی که به سیگارش میزد بغضش ترکید و بیصدا اشک ریخت. نگاهش را به آسمان دوخت، با نگاهش دودهای سرگردان در هوا را دنبال کرد و در دل به دختر عمویش گفت:
"نه شیرینم! نه عزیزدلم! نه تمام زندگی من! بیرحم نیستم عشقم..."
نفسش به سختی بالا آمد، دست روی سینه گذاشت و دردمندانه اعتراف کرد:
"فقط میخوام مال قلب من باشی، همین!"
★★★★