eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_69 شیرین با شنیدن آخرین جمله‌ی فرهاد شوکه یک قدم به عقب
رمان ✍به قلم:مستانه بانو فردای روزی که شیرین از بیمارستان مرخص شد فرهاد سر میز صبحانه گفت: _ وقتی ما دوتا سرکاریم لزومی نداره شیرین تو خونه تنها باشه. پس همراه ما به شرکت میاد... شیرین در حال تکه کردن نان بود که دستش از حرکت ایستاد و نان را روی میز رها کرد و گفت: _ شرکت بیام چیکار؟! مگه از کاراتون سر در میارم؟! زبان این کشور رو هم که نمی‌فهمم! فرهاد خونسرد به شیرین نگاه کرد، جرعه‌ای از شیرش را نوشید و دور لب‌هایش را با زبان تمیز کرد: _ میای و اونجا منشی من می‌شی... نگاه شیرین بین ساسان و فرهاد چرخید و در آخر روی چهره‌ی فرهاد ثابت ماند: _ من می‌گم زبان نمی‌دونم، تو می‌گی منشی؟! فرهاد دستش را در هوا به طرف شیرین گرفت: _ حالا من می‌گم منشی! همچین منشی‌ای که تو فکر می‌کنی نیست، کنار خودمی و بهم کمک می‌کنی. اصلا هم لزومی نداره که زبان اینجا رو بلد باشی چون غیر از خودم با کسی در ارتباط نیستی. هر چند که به نظرم باید یواش یواش یاد بگیری... شیرین با چشمانی گشاد از خشم اعتراض کرد: _ خیلی با هم سازگاری داریم که کنار همدیگه هم باشیم؟! نه! نمیام، می‌خوام برای چند ساعت هم که شده آرامش داشته باشم نگاه دلخور فرهاد به شیرین دوخته شد، ساسان که دید ممکن است تمام صحبت‌های مرد جوان بی‌فایده تمام شود، دخالت کرد: _ خب می‌دونی به نظر من هم بیای شرکت بهتره، چون اینجا امنیت درست و حسابی که نداره، خدایی نکرده یه اتفاقی بی‌افته... شیرین میان صحبتش پرید و ابرو بالا انداخت: _ پس اون روزهای اول که اومده بودم چرا نگران ناامنی اینجا نبودید؟! فرهاد پوزخندی زد: _ چون اون موقع سرکار خانوم مریض بودی، هوای بیرون برات خوب نبود. حالا که حالت خوبه، باید همراه ما بیای! با رئیس شرکت هم صحبت کردم موافقت کرده... ★★★★★ یک هفته بود که شیرین علی‌رغم میلش همراه فرهاد به شرکت می‌رفت. در این میان ساسان سعی می‌کرد حداقل در محیط شرکت آن دو با هم برخورد نداشته باشند و خود را رابط کاری میان آن‌ها کرده بود. ولی مگر می‌شد؟! بارها خود را بابت حرف‌های آن‌روز لعنت می‌کرد! روز ترخیص شیرین کمی دیرتر از شرکت به خانه باز‌گشت، چرا که می‌دانست شیرین از بیمارستان مرخص شده و می‌خواست آن دو را تنها بگذارد، اما وقتی وارد خانه شد با سکوت عجیبی مواجه شد. به تصور اینکه شاید شیرین و فرهاد برای تفریح بیرون رفته باشند با خیالی آسوده راه طبقه بالا را پیش گرفت، اما به محض اینکه به بالا رسید سرجایش خشک شد، شیرین وسط راهرو و روبه‌روی اتاق در بسته‌ی فرهاد ایستاده بود و با هق‌هق مشت به در اتاق می‌کوبید و فریاد می‌زد: _خیلی بی‌رحمی فرهاد، خیلی بی‌رحمی... ساسان سریعا خود را به او رساند و پشت سر دخترک ایستاد کمی به جلو خم شد و نزدیک گوش شیرین با نگرانی پرسید: _ چی‌شده؟ چرا داد می‌زنی؟! شیرین با چشم‌هایی پر از اشک به عقب برگشت و چشم‌درچشم ساسان دوخت و با شدت بیشتری اشک ریخت، میان هق‌هق‌هایش گفت: _ ازش متنفرم، می‌خواد عذابم بده، نمی‌ذاره من برگردم... به سوی در اتاق برگشت و مشتی دیگر حواله‌ی در کرد و ادامه داد: _ می‌شنوی؟! ازت متنفرم فرهاد، ازت بیزارم... ساسان به خود جرئتی داد و سر آستین تونیک شیرین را گرفت و او را به سمت خود برگرداند: _ خیلی‌خوب، آروم باش، بگو ببینم چی‌شده؟! شیرین با آستین دست دیگرش اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: _ از این آقا بپرس، فکر کرده من بَرده و کلفتشم که بخواد به زور من‌و اینجا نگه‌داره... ساسان از تصور بردگی شیرین خنده‌ای کرد، شیرین با عصبانیت به او زل زد. مرد جوان متوجه‌ی خشمش شد و خنده‌اش را خورد: _ معذرت می‌خوام، یه لحظه تصور کردم خنده‌ام گرفت... شیرین چپ‌چپ نگاهش کرد که ساسان جمله‌اش را تکرار کرد و ادامه داد: _گفتم که معذرت می‌خوام، در ضمن فرهاد هم غلط کرده که تو رو بَرده و کلفت کنه، من اینجا چیکاره‌ام؟! خودم هوات‌و دارم. نترس... وقتی فرهاد صحبت‌هایش را نشنیده می‌گرفت برای چه آنجا مانده بود؟! او باید استراحت می‌کرد! بنابراین پوفی کشید و راه اتاقش را در پیش گرفت، ساسان دنبالش راهی شد و گفت: _فقط باید یه قولی به من بدی؟! شیرین که تازه وارد اتاقش شده بود برگشت و پرسید: _چه قولی؟! ساسان در گفتنش تردید داشت، دست در موهایش کشید و دل را به دریا زد: _ می‌شه قول بدی که با فرهاد مدارا کنی؟! شیرین متعجب کاملا به طرف ساسان برگشت، اما قبل از اینکه دهان باز کند ساسان گفت: _ باور کن فرهاد اونجوری که نشون می‌ده نیست، به جرئت قسم می‌خورم که خاطرت براش عزیزه، اگر هم حرفی می‌زنه برای اتفاقیه که توی گذشته براش افتاده! می‌شه خواهش کنم سر به سرش نذاری؟! اعصابش‌و خُرد نکنی، هر چی گفت و هر کاری کرد تحمل کنی! هوم؟! می‌شه؟!
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_70 فردای روزی که شیرین از بیمارستان مرخص شد فرهاد سر
شیرین جواب‌ها برای ساسان داشت، اما با خود فکر کرد این خانه، خانه‌ی ساسان است و شاید دوست نداشته باشد در اینجا بحث و مشاجره‌ای صورت بگیرد، چه بسا که تا حالا هم آقایی کرده و بارها با حرف‌هایش مرهم زخم‌هایی شده بود که فرهاد بر روح شیرین وارد می‌کرد؛ شانه‌ای بالا انداخت و حق‌به‌جانب جواب داد: _ آخه من که کاریش ندارم، فرهاده که... ساسان دست‌هایش را به نشانه‌ی تایید تکان داد: _ می‌دونم! کاملا متوجه‌م، اما می‌خوام از این به بعد بهم قول بدی اگه اون چیزی گفت تو جوابش‌و ندی. اون هم کم‌کم آتیشش سرد می‌شه و دیگه باهات اینجوری برخورد نمی‌کنه! شاید حق با ساسان بود، شاید باید در مقابل فرهاد کوتاه می‌آمد، هرچند تا حالا کم در مقابلش کوتاه نیامده بود، اما... سر تکان داد و چشم روی هم گذاشت: _ چشم، قول می‌دم... 💟💟💟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Romankade, Marde Kuchak .pdf
حجم: 1.7M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Marde Kuchak.apk
حجم: 707.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Marde Kuchak.epub
حجم: 108.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
مرد کوچک ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسندگان: ماهرخ.ش و sun daughter 📖 تعداد صفحات : 215 💬 خلاصه : بعد از سیزده سال هنوز بچه است… یه بچه ی بیست ساله… سیزده سال کودکیشو خواب بود… حالا که بیدار شده نباید توقع داشته باشیم بزرگ باشه… اون یه مرده… یه مرد کوچیک!! 🎭ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_70 فردای روزی که شیرین از بیمارستان مرخص شد فرهاد سر
رمان ✍به قلم:مستانه بانو اکنون ساسان خیالش تا حدودی آسوده بود که شیرین سر قولش مانده است. در واقع حقیقت داشت! شیرین روی قول خود پایبند بود، چرا که اگر به ساسان قول نداده بود از روز سوم به بعد دیگر پا به آن شرکت کذایی نمی‌گذاشت تا با دختر قدبلند چشم‌عسلی با موهای بلند و موج‌دار به رنگ آجری که همه او را "رِیشل" صدا می‌کردند، روبه‌رو شود. روز اول که پا به شرکت گذاشت فرهاد او را به همه معرفی کرد و به آن‌ها گفت که متاسفانه شیرین زبان آن‌ها را متوجه نمی‌شود، با این وجود آن‌ها "ولکام تو آفیس"ی گفتند و با لبخند از او استقبال کردند. لحظه‌ای بعد که به طرف اتاق می‌رفتند در با شدت باز شد و ریشل با عجله وارد شرکت شد. از صدای کفش‌های پاشنه‌بلندش نگاه شیرین به پاهای خوش‌تراشی که دامن کوتاهش تا زیر زانویش بود کشیده شد، تندتند کلماتی را به انگلیسی ادا می‌کرد که فرهاد قهقهه زد و با دست به علامت اینکه آرام باشد اشاره کرد و چیزهایی گفت که ریشل دست روی سینه‌اش گذاشت و نفسی به آسودگی کشید؛ آنگاه فرهاد شیرین را به او هم معرفی کرد و گفت که شیرین زبان انگلیسی را بلد نیست، ریشل اما دختر بی‌تعارفی بود مانند دیگر افراد شرکت با او رفتار نکرد و فقط با لبخند برای شیرین سر تکان داد و رفت. همین رفتار کافی بود تا شیرین احساس خوبی نسبت به ریشل نداشته باشد. در طول روز هم به اتاق می‌آمد و با فرهاد صحبت می‌کرد و ورقی می‌داد، ورقی می‌گرفت و می‌رفت... در این یک هفته کارهایی به شیرین محول شده بود اما ریشل همچنان رفت‌وآمد داشت. ورقی را به طرف فرهاد می‌گرفت و به شیرین اشاره می‌کرد، توضیحاتی می‌داد و می‌رفت. بعد از خروج او از اتاق فرهاد ورق را به طرف شیرین می‌گرفت: _ این‌ها برای زونکن بایگانی شرکت اورال هستش، ازش کپی بگیر و طبق شماره سند تو بایگانی بذارشون... اگر شیرین به ساسان قول نداده بود، یا دیگر پا به شرکت نمی‌گذاشت، یا به فرهاد می‌گفت "ریشل به تو تحویل داده، پس خودت هم کاراش‌و انجام بده"... خودش دلیل حساسیتش را نمی‌فهمید، از ریشل رفتار نامتعارفی با فرهاد ندیده بود! اما این سؤال در ذهنش نقش می‌بست: _ چرا ریشل به من محل نمی‌ده ولی با فرهاد اینقدر گرم و صمیمی برخورد می‌کنه؟! در واقع دلیل رفتار ریشل این بود که چون شیرین متوجه‌ی حرف‌هایش نمی‌شد با او صحبت نمی‌کرد، اما شیرین این را نمی‌دانست! تقه‌ای به در خورد و چندثانیه بعد ساسان سرش را داخل اتاق کرد و با خنده و لودگی گفت: _ سلام بر آقا و بانوی فرهادی، زوج جوان گرسنه‌تون نیست؟! فرهاد عینکش را از روی چشمش برداشت، سرش را بالا گرفت و با دستی که عینکش را نگه داشته بود به ساسان اشاره کرد: _ تو باز قوقولی کردی؟! خروس بی‌محل! هنوز وقت ناهار نشده، برو به کارات برس، کارد به اون شکمت بخوره... ساسان قهقهه‌ای زد و کاملا وارد اتاق شد، شیرین با لبخند سری به معنای سلام تکان داد، ساسان میان خنده‌های بلندش گفت: _ آخه تو راهبی و احساس نداری، نه می‌خندی، نه گشنه‌ت می‌شه، نه سردت می‌شه... سرفه‌ای کرد و همچنان که به میز شیرین نزدیک می‌شد ادامه داد: _ به فکر خودت نیستی به فکر این دختر باش، هنوز داره دوران نقاهتش‌و می‌گذرونه آقای راهب، در ضمن یه نگاهی به ساعت بندازی می‌فهمی که وقت ناهار خیلی‌وقته که رسیده جناب... فرهاد نیم‌نگاهی به ساعت روبه‌رویش انداخت به خیال اینکه حرف ساسان حقیقت ندارد پشت چشم نازک کرد ولی با دیدن عقربه‌ی ساعت که روی عدد دو قرار داشت دوباره به ساعت خیره شد و با تعجب گفت: _ کِی ساعت دو شد؟! اصلا متوجه نشدم... بعد نگاهی خیره به شیرین کرد و ادامه داد: _ تو چرا نگفتی وقت ناهاره؟! تعجب برانگیزه، یعنی گشنه‌ت نشده؟! شیرین نگاهش را از فرهاد گرفت و سرش را پایین انداخت و هیچ نگفت. ساسان به‌جای شیرین و در دفاع از او تک سرفه‌ای کرد و گفت: _ حتما گشنه‌ش شده ولی با این اخلاق گندی که تو داری هیچی نگفته، منم بودم سکوت می‌کردم تا خودت گرسنه‌ت بشه، بس که مزخرف تشریف داری... بعد خودش از حرفی که زد دلش را گرفت و به شدت خندید، شیرین نگاهی به ساسان انداخت و خنده‌اش گرفت، فرهاد عصبانی شد و خودکارش را به سمت ساسان پرتاب کرد و گفت: _ببند اون دهن وامونده‌رو، فکر کردی دندونات خیلی خوشگله که دهنت‌و اینجوری باز می‌کنی؟! ساسان که با پرتاب خودکار از سمت فرهاد جاخالی داده بود، زانوهایش را به هم چسباند و با هر دو دست جلوی دهان و دندان‌هایش را گرفت، با صدای خفه و گرفته از پشت دست‌هایش با ترسی ساختگی گفت: _هیـــــع... یعنی اینقدر دندونام زشته؟! توروخدا بگو دروغ گفتی، من آبرو دارم... فرهاد که از حرکات ساسان خنده‌اش گرفته بود، کشوی میزش را بیرون کشید و اوراقی روی میز را داخلش قرار داد، هم‌زمان که کشو را می‌بست از جا بلند شد: _پاشو شیرین...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_71 اکنون ساسان خیالش تا حدودی آسوده بود که شیرین سر قو
شیرین از جا بلند شد، ساسان در را باز کرد و بیرون از اتاق منتظر آن‌ها ایستاد. لحظه‌ای بعد هر سه به طرف سالن غذاخوری راه افتادند. با باز کردن در سالن فرهاد چهره در هم کشید: _ باز این پسره سر میز ما نشسته! ساسان تلنگر زد: _ دقت کردی الان چندروزه که فقط با ما ناهار می‌خوره...؟! منظورشان ریچارد بود، در واقع از وقتی شیرین پا به شرکت گذاشته بود ریچارد خیلی سعی می‌کرد خود را به شیرین نزدیک کند، اما از آنجا که شیرین متوجه حرف‌هایش نمی‌شد عکس‌العملی نداشت و حالا ریچارد چند روزی بود که دست از صحبت کردن با شیرین برداشته بود و فقط در وقت ناهار سر میز آن‌ها می‌نشست. ساسان و فرهاد از این همراهی ریچارد احساس خوشی نداشتند و از این پسر چشم آبی که از قضا چهره‌ای مهربان داشت، بیزار شده بودند. نگاه هر دو به طرف شیرین کشیده شد. اما شیرین سر از حرف‌هایشان در نمی‌آورد. فرهاد اخمی کرد و اول به شیرین و بعد به ساسان گفت: _ می‌ریم تو اتاق ناهار می‌خوریم، ساسان غذامون رو بیار تو اتاق! هنوز قدمی برنداشته بود که ساسان بازویش را گرفت و مانع از رفتنش شد. برای اینکه شیرین متوجه نشود با زبان انگلیسی گفت: _ تا کِی می‌خوای از ریچارد فرار کنی؟! اون نمی‌تونه با زنت کاری داشته باشه، زنت هم که متوجه‌ی حرف‌هاش نمی‌شه... فرهاد نفسش را به بیرون فوت کرد و با همان زبان عصبی جواب داد: _ الان متوجه نمی‌شه! بعدا چی؟! ساسان چشم‌هایش را روی هم فشرد و دست روی شانه‌ی فرهاد گذاشت: _ نگران چی هستی؟! که زنت از دستت بره؟! نترس! زنت عاقل‌تر از این حرف‌هاست... به عمد به‌جای اسم شیرین از کلمه «زنت» استفاده می‌کرد تا دخترک متوجه صحبتشان نشود، اما همین انگلیسی صحبت کردن‌شان شیرین را به شک انداخت! با خود فکر کرد اینطور نمی‌شود باید هرچه زودتر زبان آنجا را یاد بگیرد...
@Romankade, bazobandhaye_tala .pdf
حجم: 7.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, bazobandhaye_tala.apk
حجم: 2.3M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, bazobandhaye_tala.epub
حجم: 311.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱