@Romankade, Poli Be Zaman.epub
حجم:
253.7K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
پلی به زمان ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته : مرجان جانی
📖 تعداد صفحات : 742
💬 مقدمه:
بذار از خودم برات بگم! یه بدنِ پر از زخم... دستایی که مدام میلرزن و یه گلو پر از بغض روحی پر از درد و قلبی که یخ زده. انقدر دلتنگ، که درحال ذوب شدنه. یه آدم کلافه که سعی داره بخوابه. یه آدم که وقتی با خودش حرف میزنه از کلمه خفه شو زیاد استفاده میکنه. یه آدم که دیگه به چیزی فکر نمیکنه. فراموش کرده! فراموش کرده که نزدیکای صبح سردت میشد.. دیگه یادش نیست رنگ مورد علاقت آبیِ. اون اصلا فکر نمیکنه و یادش نمیاد که با دیدنت قلبش اکلیلی میشد و میخواست از سینش بزنه بیرون. فراموش کرده لبخندتو، آهنگِ صداتو. فراموش کرده که تو روزای برفی و روزای سرد بستنی میخوری! دلش میخواد بره تو خیابون و یقه اولین نفری که دید رو بگیره و بگه: میشه کمکم کنی؟ من خیلی خستم. خسته از خوشحالی، از ناراحتی، از گریه، از فکر کردن، از صداهای تو سرم! از صداهای بلند آدما خستم. از دور بودن خستم. از خستگی همیشگیم خستم، از تو خستم. حتی از خودمم خستم.. کاش این ادما میتونستن کمی شبیه تو باشن. نبودت واقعا ترسناکه. چند روز دیگه قراره بدون دیدنت شب شه؟ چند روز دیگه قراره نگاه و صداتو از دست بدم؟ این مرد داره تو هر آدمی که ملاقات میکنه دنبال تو میگرده و خسته شده از دوریت. یعنی آخر این قصه بهاری هست؟!
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #پلی_به_زمان
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_79 شیرین بیتوجه به وضعیت آشفتهی ساسان میخندید و نام
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_80
مقابل در اتاق ایستاد و گلویی صاف کرد، چند تقه به در زد و وقتی با صدای ساسان اجازهی ورود گرفت در را آرام باز کرد و سرکی داخل اتاق تاریک کشید. سایهی ساسان کنار پنجره دیده میشد، قبل از اینکه حرفی بزند ساسان پرسید:
_جانم آبجی، کاری داشتی؟!
شیرین قد راست کرد:
_میتونم بیام تو؟!
ساسان که دست به سینه کنار پنجره ایستاده بود جواب داد:
_ آره! بیا تو، اون چراغم روشن کن
شیرین وارد شد و کلید چراغ را زد، نور چراغ چشم هر دو را که به تاریکی عادت کرده بودند زد ولی بعد از چند ثانیه چشمهایشان را باز کردند. شیرین لبخندی زد و گفت:
_ کور نشدی تو تاریکی؟!
ساسان پوزخندی کوتاه زد و جواب داد:
_نه، برای خستگی چشمام خوب بود، چیزی شده؟!
شیرین نزدیکتر رفت:
_این سؤال رو من باید بپرسم که قرار بود شام رو باهم آماده کنیم آقا داداشی، چیزی شده؟!
ساسان دستهایش را از هم باز کرد و شانه بالا انداخت:
_ نه، چیز خاصی نیست، چرا ایستادی؟! بشین
اشارهاش به مبل روبهروی تخت بود، شیرین قدمی پیش رفت و با نگاهی موشکافانه در حال نشستن روی مبلی که حالا ساسان هم روبهرویش روی تخت نشسته بود گفت:
_واقعا؟! اما انگار یه چیزی شدهها!
ساسان دستهایش را در هم قفل کرد و گفت:
_مورد مهمی نیست آبجی کوچولو، نگران نباش
شیرین موقعیت را مناسب دید و حرفش را قطع کرد:
_ خب اگر مهم نیست بگو من هم بدونم، فرهاد چیزی نمیگه، تو هم که یهو حالت عوض شد، میشه بگین این چیز غیر مهم چیه؟!
ساسان از کنجکاوی شیرین خندهاش گرفت، اما آن را فرو خورد و فقط طرح لبخندی محو روی لب نشاند:
_ آخه تو چرا اینقدر کنجکاوی؟
ابروهای شیرین بالا رفت و سری تکان داد:
_ اولش کنجکاوی نبود، نگرانی بود! اما با جواب فرهاد شد کنجکاوی!
ساسان چشمانش را ریز کرد و از گوشهی چشم به شیرین خیره شد و به شوخی و با لحنی بازجویانه گفت:
_ تو که گفتی فرهاد حرفی نزده!...
شیرین به پشتی مبل تکیه داد:
_ حرفی که من ازش سر در بیارم نزده، فقط گفت "درد مشترک، عشق!" خب تو باشی کنجکاو نمیشی؟!
ساسان مغموم سر به زیر انداخت و ساکت شد، شیرین منتظر به دهانش چشم دوخته بود اما بهجای جواب، صدای نفسهای سنگین ساسان را میشنید.
چند دقیقهای میشد که سکوت سنگینی فضا را پر کرده بود و شیرین از این وضعیت راضی نبود، کمکم از به حرف آمدن ساسان ناامید شد و میخواست اتاق را ترک کند تا بیش از این مزاحم خلوتش نشود، درست در آخرین لحظهای که شیرین عزمش برای برخاستن جزم شده بود صدای ساسان را شنید:
_ من عاشق مهلقام شیرین!
با جملهای که گفت شیرین شوکه شد و مبهوت به ساسان زل زد، اما با دیدن چهرهاش برای این حالت غمگینی که به خود گرفته بود خندهاش گرفت، در حالی که لبش به لبخند باز و این خنده هر لحظه پررنگتر میشد گفت:
_ خب این که غصه نداره، چرا بهش نمیگی؟!
ساسان متوجهی اشتباه شیرین شد، از او رو برگرداند و مغمومتر از قبل لب زد:
_ خودش میدونه!
لبخند شیرین در کسری از ثانیه جمع شد و جایش را به اخم داد:
_ میدونه؟! پس... چرا...
ساسان میان حرف شیرین آمد:
_ ازش خواستگاری کردم، جوابش هم مثبت بود ولی...
دستی به بینیاش کشید و ادامه داد:
_ حاضر نشد باهام بیاد. نمیخواست اینجا زندگی کنه
شیرین به این فکر میکرد که چرا مهلقا از این جریان چیزی به او نگفته؟! خود را جلو کشید:
_ اگه خیلی میخواستیش چرا اومدی اینجا؟! چرا تو هم ایران نموندی؟!
ساسان از شنیدن این سؤال تکراری عصبی شد:
_ این سؤال رو خودش هم پرسید و جواب هم گرفت اما باز هم حاضر نشد باهام بیاد! همهش قرار بود چند سال اینجا کار کنم، بعدش که بارمون رو بستیم با کلی پیشرفت به ایران برمیگشتیم
شیرین لبهایش را روی هم فشرد و با تأسف سر تکان داد:
_ تو که الان وضعت خوبه، چرا برنمیگردی؟!
ساسان دستش را محکم روی صورتش کشید:
_ باید قراردادم با این شرکت تموم بشه که برگردم وگرنه ازم شکایت میکنن...
شیرین تندتند پلک زد:
_ مگه چقدر از مدت قراردادت مونده؟!
دست ساسان در هوا به معنی "زیاد" بالا آمد، برداشت شیرین از حرکت او این بود که شاید دیگر نمیتواند یا نمیخواهد جواب بدهد. با شانههایی پایین افتاده از جا بلند شد و همراه با آهی که از سینه خارج کرد گفت:
_ مزاحمت نمیشم داداش، اگه کمکی خواستی در خدمتم. شببهخیر
ساسان چندبار سرش را به معنی تأیید و تشکر تکان داد و شیرین از اتاق خارج شد.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_80 مقابل در اتاق ایستاد و گلویی صاف کرد، چند تقه به در
دخترک سلانهسلانه و ناراحت به سمت اتاق خود میرفت که صدای ضعیف ترانهای را از اتاق فرهاد شنید
"شیرین من تلخی نکن با عاشق
تموم میشن گم میشن این دقایق
دنیای ما مال من و تو این نیست
رو کوه دیگه، فرهاد کوه کنی نیست"
گوش تیز کرد و با قدمهایی آهسته بدون ایجاد سر و صدا جلوتر رفت، حالا صدا کمی واضحتر به گوش میرسید
"یه روزی میاد که نمیدونیم کی هستیم
یار کی بودیم و عشق کی بودیم و چی هستیم
شیرین شیرینم واسه تو شدم یه فرهاد
شیرین شیرینم نده زندگیمو بر باد"
ابروهایش بالا پرید، گوشش را به در چسباند و منتظر شد تا موسیقی ترانه تمام شود
"من نمیگم فرهاد کوه کنم من
تیشه به کوهها که نمیزنم من
عاشق تو بی تو به کوه نمیره
وقتی نباشی تو خودش میمیره
فرهاد..."
دیگر نخواست کنجکاوی به خرج دهد و بقیهاش را بشنود، از در فاصله گرفت و چشم ریز کرد:
_ آره، تو که راست میگی! بیشیرین به کوه نمیری! اون یکی دیگه بود که نمیخواست منو با خودش به کوه ببره
آنقدر آهسته این حرف را زد که مطمئن بود فرهاد صدایش را نمیشنود. برگشت و در اتاقش را با حرص باز کرد و وارد شد. به در تکیه داد و از یادآوری خاطرات آن روزی که به کوه رفته بودند، عصبی لب میجوید؛ با مرور خاطراتش و با به یاد آوردن جوابهای خودش به فرهاد آرام شد و خود را روی تخت انداخت.
صدای قار و قور شکمش به او هشدار داد که غذا میخواهد، اما کدام غذا؟! امشب با تماس مهلقا فضای خانه در غمی ناخواسته فرو رفته بود. وقتی از شرکت به طرف خانه راه میافتادند هرگز گمان نمیکردند که هرکدام دلگیرترین شب این چند مدت اخیر را تجربه کنند.
💟💟💟
@Romankade, Alodegi .pdf
حجم:
2.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Alodegi.apk
حجم:
1.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Alodegi.epub
حجم:
282.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
آلودگی ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نوشته : آناهید قناعت
📖 تعداد صفحات : 904
💬 خلاصه:
رمان آلودگی بر مدار پردهی دراماتیک زندگی دختری به نام هلن است که در مسیر فرار از مشهوریت و رسیدن به زندگی بیدغدغه و آرام، به سیاهچالهی رابطهی پنهانی با مرد جذابی پرتاب میشود که عاشقانهی لطیف و نابی را برایش رقم میزند اما شهرت قرار نیست به راحتی مجالی به عشق دهد.
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #آلودگی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_80 مقابل در اتاق ایستاد و گلویی صاف کرد، چند تقه به در
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_81
★★★
کنار قفسه پروندهها ایستاده بود و دنبال یک پرونده میگشت، ریچارد وارد اتاق شد و طبق معمول با خنده سلام کرد، شیرین سر بلند کرد و با خوشرویی جوابش را داد:
_ سلام ریچارد، خوبی؟!
ریچارد خودش را به شیرین رساند و گفت:
_ عالیام! فرهاد نیستش؟!
شیرین نگاهی به میز فرهاد انداخت و گفت:
_ نه، میبینی که نیستش، جایی کار داشت رفت بیرون
ریچارد نزدیکتر شد شانهاش را به قفسهها تکیه داد و دست به سینه رو به شیرین با لبخندی جذاب گفت:
_ چقدر خوب! وقتی اون هست نمیتونیم راحت با هم صحبت کنیم
شیرین با تعجب نیمنگاهی به او کرد و پرسشگرانه لبخندی زد. ریچارد سرش را کمی جلو آورد و ادامه داد:
_ خیلی بداخلاقه...
بعد شانهاش را بالا برد و ادامه داد:
_ و زیاد از من خوشش نمیاد
شیرین نگاهش کرد و پروندهای را که در دست داشت بست. ریچارد چشمکی زد و منتظر جواب شیرین ماند، ولی شیرین به سمت میزش حرکت کرد و روی صندلی نشست. ریچارد که منتظر پاسخ شیرین بود رفت به عادت همیشگی روی میز نشست و به شیرین زل زد:
_ مثل اینکه حالت خوب نیست، اون گودزیلا باز چیزی بهت گفته اینجوری ناراحتی؟!
شیرین چشمانش را محکم بسته و باز کرد و جواب داد:
_ فرهاد خیلی هم پسر خوب و خوشاخلاقیه، اگر گاهی بدخلقی میکنه تقصیر خودمه، که اونم دلایلی داره. در ضمن در مورد اون اینجوری صحبت نکن ریچارد...
سرش را نزدیک ریچارد برد و ابروهایش را بالا داد:
_ لطفا...
ریچارد خندهی بلندی کرد و دستش را در هوا به طرف شیرین پرتاب کرد:
_ هی پسر، اگر یه خانم به این زیبایی طرفدارم بود دیگه هیچ چیزی از زندگی نمیخواستم، خوشبهحال فرهاد...
شیرین نگاهش کرد و پوزخند محوی به لب آورد. ریچارد به سمت او خم شد و ادامه داد:
_ خانم زیبا! مایلم شما رو برای صرف یه قهوهی دوستانه دعوت کنم، آیا دعوت منو میپذیرید؟!
شیرین مستقیم به چشمان آبی و دریایی ریچارد زل زد و قاطعانه جواب داد:
_ نه ریچارد...
ریچارد یک تای ابرویش را بالا برد و پرسید:
_ آخه چرا؟! بعد از کار میریم بیرون یه قهوه باهم میخوریم بعد میرسونمت خونه
شیرین خودکارش را روی میز گذاشت و جواب داد:
_ نه، نمیتونم ریچارد، معذرت میخوام
ریچارد دستی به چانهاش کشید:
_ پس با یه پیادهروی همراهیم کن
حتی تصورش هم برای شیرین خندهدار و وحشتناک به نظر میرسید، خودکارش را به لپش چسباند و سر تکان داد:
_ متأسفم ریچارد، اینم نمیشه
ریچارد متعجبتر از قبل پرسید:
_چــــــرا؟!
شیرین به صندلی تکیه داد و دستهایش را در هم قفل کرد:
_چون من یک خانم متأهل ایرانی هستم، نمیتونم تنهایی با یک مرد اون هم بدون همسرم جایی برم...
ریچارد حرفش را قطع کرد و گفت:
_ چی میگی شیرین؟! این یه درخواست کاملا دوستانه است، تو این حق رو داری با من به رستوران یا پیادهروی بیایی، این حرفی که تو میزنی نشون میده که مردهای ایرانی خیلی...
شیرین دستش را بالا گرفت و ادامهی صحبت ریچارد قطع شد. شیرین سعی کرد با آرامش برای او توضیح دهد:
_ ببین ریچارد، این فرهنگ کشور ماست، اتفاقا خیلی هم دوست داشتنیه و ما خانمها خودمون قبول داریم که فقط با همسرمون به تفریح و گردش بریم. اینجوری احساس امنیت بیشتری داریم، پس به مردهای ایرانی ربطی نداره
ریچارد خود را از روی میز سر داد و مقابل شیرین ایستاد، دست روی سینه قلاب کرد:
_ قول میدم بهت آسیبی نرسونم! با من هم احساس امنیت خواهی کرد
شیرین دستش را تکان داد و بعد به سرش اشاره کرد:
_ نه نه، ریچارد اشتباه نکن، منظور من امنیت روانی بود نه امنیت اجتماعی
ریچارد در حالی که در مقابل شیرین زانو میزد همزمان گفت:
_ وَآو! شیرین! یعنی زنهای متأهل ایرانی با کسی دوست نیستن؟!
شیرین به سؤالش خندید:
_ نه ریچارد، با هیچ آقای غریبهای دوست نیستیم
ریچارد ایستاد و سردرگم گفت:
_ اما شیرین من که غریبه نیستم، ما خیلی وقته که همدیگه رو میشناسیم
شیرین چشمهایش را کلافه در حدقه چرخاند:
_ ریچارد! منظور من چیز دیگهایه، بله من تورو میشناسم ولی فقط به عنوان یه همکار...
ریچارد دستهایش را روی میز گذاشت و روی صورت شیرین خم شد:
_ اگر فرهاد نبود با من دوست میشدی؟!
شیرین خندید:
_ ریچارد من و تو...
_ ببخشید وسط مذاکراتتون مزاحم میشم!
این جمله را فرهاد گفت و با صدایش سر هردو به طرف فرهاد برگشت، ریچارد خونسرد دستی به کتش کشید و کراواتش را روی یقه مرتب کرد:
_ سلام فرهاد، روز خوش
به سمت در رفت و از اتاق خارج شد و فرهاد با نگاهش بدرقهاش میکرد. شیرین اما نگران به ادامهی کارش مشغول شد و نمیدانست فرهاد از کجای حرفهایشان را شنیده است؟!
مرد جوان وقتی رسیده بود که ریچارد سؤال آخرش را از شیرین پرسیده بود و او با وحشت جواب از جانب شیرین با ورودش مانع ادامهی این مکالمات شد. از این به بعد باید بیشتر مراقب رفتارهای ریچارد میبود!
💟💟💟
@Romankade, Sholaye Barfi.pdf
حجم:
11.6M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻