eitaa logo
رمانکده
4.8هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_85 آب دهانش را با صدا قورت داد و پایش را روی پدال گاز
به اطراف نگاه کرد و با حرص ادامه داد: _ آخه مردک تو که می‌دونستی می‌خواستم قیافه کش اومده,ی شیدا رو ببینم بعد با لبخند ژکوند شیرین رو دخترعموی میهمان معرفی می‌کنی؟! آخه من چی بگم به تو؟ زنت‌و دختر عموت معرفی می‌کنی؟ به تو هم می‌شه گفت رفیق؟ این صابونی که به شکمم زدم رو تو حلقت می‌کنم فرهاد... شیرین به حرکت ساسان که شکمش را می‌مالید خندید و به فرهاد نگاه کرد، اخم‌های فرهاد در هم رفت و حرف ساسان را با لحنی تند قطع کرد: _ بسه دیگه، همینجوری داره برای خودش چرت و پرت می‌بافه، چی می‌گی تو؟ دختر عموم معرفیش کردم چون قبل از اینکه زنم باشه دخترعمومه، چون قراره دخترعموم باشه نه زنم، می‌فهمی اینو؟! بعد نگاه خشمگینش را به شیرین دوخت و ادامه داد: _ چون قراره بره و دخترعموم بمونه نه زنم، چون نمی‌خواست و نمی‌خواد زنم باشه، همین الان هم گفت که می‌خواد برگرده... سپس از شیرین پرسید: _مگه نه؟ بهش بگو تو ماشین چی گفتی! و بدون اینکه به شیرین اجازه‌ی تأیید یا حرف دیگری بدهد ادامه داد: _تازه خودش اون‌روز گفت من برادرشم، وقتی اون من‌و برادر خودش می‌دونه من چطور به بقیه همسرم معرفیش کنم؟ چشم از چهره‌ی ناراحت و چشمان غمگین شیرین گرفت و رو به ساسان ادامه داد: _ بس کن این مسخره بازیارو ساسان، از اولش هم قرار بود وقتی خوب شد برگرده، از من چه انتظاری؟! با اشاره به سرش خودش ادامه داد: _برم کسی رو که توی تمام فکر و ذهنش "رفتن" ثبت شده به بقیه‌ی بچه ها بگم با همسرم، با خانمم، با زنم، با عشقم، آشنا بشید؟! بعد از رفتنش چی بهشون بگم؟ چطوری بگم طلاقش دادم؟ من هیچی، وجهه‌ی شیرین خراب نمی‌شه؟ تمومش کنین! بقیه دارن نگاه می‌کنن و حتما بابت این مسخره‌بازی‌ها براشون سؤال پیش اومده، بیش‌تر از این من رو خار و خفیف نکنین و بلافاصله برگشت و به سمت میز حرکت کرد، با جمله‌ی آخرش جگر شیرین آتش گرفت، هیچ‌وقت فکر نمی‌کرد با یدک کشیدن عنوان همسری‌اش برای فرهاد باعث خفت و خاری‌ باشد. با نگاهی غمگین و مظلوم آتش به جان ساسان ریخت، ساسان هم فکرش را نمی‌کرد که رفیقش تا این حد غرق در شکست باشد که حتی یک شوخی دوستانه را به خفت و خاری تعبیر کند. یک‌بار چشمانش را باز و بسته کرد و با این‌کار سعی کرد به شیرین آرامش بدهد. شیرین بغضش را فرو داد و همراه ساسان به سمت میز حرکت کردند، با رسیدن به میز شیدا با لحنی که شیطنت در آن موج می‌زد رو به ساسان پرسید: _ خبریه ساسان؟! و چشمکی زد و با سر به شیرین که در حال نشستن بود و نگاهش نمی‌کرد اشاره کرد، ساسان نیم‌نگاهی به شیرین انداخت و جواب داد: _ تا شما دنبال چه خبری باشی شیدا خانم ابروهایش را بالا داد و نشست. دو دستش را در هم قفل کرد و رویش را به سمت شیدا گرفت و منتظر جوابش ماند، شیدا گفت: _ خبرا که پیش جیک‌جیک مستون شماست آقا ساسان، حالا ما هر خبری هم بخوایم خبری که دست شماست نمی‌شه که، اصلا نمی‌دونیم چه خبریه؟ ساسان یک طرف لبش را بالا کشید و لبخند کجی زد و با انگشت اشاره‌اش کنار ابرویش را خاراند: _ خب شما چه خبری دوست دارین بشنوین؟ ما که خبرنگار نیستیم ولی خبری که شما دوست داشته باشین روایت می‌کنیم شیدا قهقهه‌ای زد و لب‌هایش را جمع کرد: _ من ترجیح می‌دم خبری که شما دارین رو بگین نه خبری که ما دلمون می‌خواد. قبل از اینکه ساسان حرفی بزند فرهاد کلافه گارسون را صدا زد و تقاضای یک لیوان آب کرد، بعد رو به ساسان گفت: _ تمومش کن... ساسان معترض دست‌هایش را از هم باز کرد: _ مگه من شروع کردم که تموم کنم؟ شیدا جون سؤال پرسید جواب دادم، مگه نه شیدا جون؟ کلافگی از حرکات فرهاد کاملا مشخص بود سرش را به چپ خودش چرخاند و به ناگاه نگاهش در نگاه شیرین قفل شد. حرف‌های زیادی داشت که دلش می‌خواست به او بگوید ولی با حرف‌هایی که در ماشین از شیرین شنید قفل محکمی بر لب زد که حاضر نبود با هیچ کلیدی آن را باز کند. ترجیح می‌داد که حرف‌هایش چون رازی سربه‌مُهر در دلش باقی بماند. کم‌کم جمع از آن حالت سردی خارج شد و دیگر خبری از کنایه‌ها به یکدیگر نبود. طبق معمول ساسان با حرف‌هایش خنده را بر لب‌های حاضرین نشاند؛ شیرین اما هیچ از حرف‌هایشان نمی‌فهمید و تنها لب‌هایش به نشانه‌ی خنده کش می‌آمد. سرانجام شیدا خم شد و از زیر پایش جعبه‌ای بالا آورد و ویولونش را از داخل آن بیرون کشید. همه استقبال کردند و شیدا آن را روی شانه و زیر چانه‌ی خود گذاشت و با مهارت آرشه را روی تارهای ویولون کشید. صدای آهنگی پر سوز از سیم‌هایش برخاست، ساسان سر انگشتانش را روی میز گذاشت و پرسید: _این آهنگ رو نباید با ارگ نواخت؟! گویا همه از همان ابتدا حس گرفته بودند که به او نهیب زدند تا ساکت باشد، ساسان با نگاه کردن به اطرافیان "چشم"ی گفت و چشم‌هایش را بست و با حالت مسخره‌ای نشان داد که او هم حس گرفته، صدای شیدا در فضا رها شد.
رمانکده
به اطراف نگاه کرد و با حرص ادامه داد: _ آخه مردک تو که می‌دونستی می‌خواستم قیافه کش اومده,ی شیدا رو
با اینکه شیرین از چیزی که شیدا می‌خواند کلمه‌ای را نمی‌فهمید اما با این حال غم درون صدایش آواری شد روی سرش: "فیکریندن گئجه لر یاتا بیلمیرم بو فیکری باشیمدان آتا بیلمیرم"... شیدا خود را تاب می‌داد و از اعماق وجودش می‌خواند. آن‌قدر غمگین بود که حتی ساسان هم از آن ژست مسخره‌بازی بیرون آمده و سر به زیر و مغموم به دست‌هایش می‌نگریست. با تمام شدن آهنگ، همه و حتی مشتری‌های دیگر کافی‌شاپ هم برایش کف زدند، شیدا ویولون را روی میز گذاشت و به طرف فرهاد سر داد: _نوبت شماست! ساسان دستش را در هوا تکان داد و رویش را برگرداند: _شروع شد! حالا یکی این می‌خونه یکی اون... چهره‌اش را جمع کرد و رو به فرهاد ادامه داد: _جون هرکسی که دوست داری تو دیگه شاد بخون، حالم گرفته شد جمله‌ی آخرش با اشاره به شیدا همراه بود. شیدا خندید و فرهاد گفت: _امشب حوصله ندارم، باشه برای یه وقت دیگه... آقایان اعتراض کردند و ساسان خشنود لبخند دندان نمایی زد: _خب خدا رو شکر، شیدا جون بساطت‌و جمع کن یکی از دوستان‌شان دست روی شانه‌ی فرهاد گذاشت: _حداقل یه آهنگ بخون... همه تأیید کردند و فرهاد مردد به شیرین چشم دوخت: _هرچی شیرین بگه! شیرین شوکه و با لبخندی که نشان از غافلگیری‌اش داشت به جمع نگاه کرد: _چی بگم؟! هر طور خودت دوست داری فرهاد ویولون را پیش کشید اما قبل از اینکه آن را روی شانه‌اش بگذارد ساسان تاکید کرد: _شاد باشه‌ها... فرهاد با سر "چشم"ی گفت و آرشه را به حرکت درآورد، ساسان بشکن‌های ریزی زد و سر خوش خود را به چپ و راست تاب می‌داد که با صدای فرهاد، با تعجب متوقف شد: "نمی‌شنوه... صدام‌و هیچکسی به جز خودم من اشتباهی عاشقت شدم که مثل قبلیا شدی توأم" ساسان کف هر دو دستش را به نشانه‌ی "خاک بر سرت" به طرف فرهاد پرت کرد، فرهاد اما بی‌توجه ادامه داد: "دلم پره از این بهونه‌های بیخودی ازم چی دیدی رفتنی شدی؟! من این وسط دلم شکست تو چی؟!" ساسان متوجه چهره‌ی در هم شیرین شد، با آرنج سقلمه‌ای به او زد: _فکر کنم منظورش با ریشله اما شیرین ناراحت‌تر از آن بود که بخواهد برای حفظ ظاهر هم که شده لبخندی مصنوعی بزند. فرهاد ادامه داد: "آره برو کنار هرکسی که راحتی دلم ازت شکسته لعنتی جواب خوبیام نه این نبود" ساسان این‌بار سرش را نزدیک شیرین برد و زیر گوشش گفت: _نبود که نبود، به درک! مگه نه؟! شیرین سر بلند کرد و فقط گفت: _کاش من اصلا نمی‌اومدم "تصورم ازت یه عشق فوق‌العاده بود گناه قلبم اینه ساده بود تو هم که رفتنی شدی چه زود" ساسان دست به سینه شد و با اخم‌هایی درهم به میز زل زد "بی‌معرفت توأم که مثل کل آدما شدی که خیلی ساده از دلم جدا شدی توأم که آخرش بی وفا شدی آره برو کنار هرکسی که راحتی دلم ازت شکسته لعنتی جواب خوبیام نه این نبود" آهنگ ساده‌ای که ممکن بود مخاطبش هرکس دیگری باشد، شیرین اما به شدت آزرده بود و حس می‌کرد فرهاد به عمد این آهنگ را انتخاب کرده، خود را بابت شرکت در این جمع سرزنش می‌کرد. خاطره‌ی خوبی از آن جمع دوستانه در ذهنش نقش نبسته بود و تصمیم داشت دیگر هیچ کجا همراه فرهاد نشود... 💟💟💟
57.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به این خوشگلی دیده بودین؟! منکه عاشقش شدم😍 کپی_حرام دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405 بهترین‌ ایده‌ها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
رمانکده
#تل_مو #تل_سر به این خوشگلی دیده بودین؟! منکه عاشقش شدم😍 کپی_حرام دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به
اینجا پر از ایده و آموزش بافتنیه که راحت می‌تونی توی خونه یاد بگیری و کسب و درآمد کنی😍 ما رو به دوستانتون معرفی کنین❤️ دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب به کانال ما بیا👇 https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_85 آب دهانش را با صدا قورت داد و پایش را روی پدال گاز
رمان ✍به قلم:مستانه بانو روزها از صحبت‌های ردوبدل شده‌ی شیرین و فرهاد در ماشین و جمع دوستانه‌‌شان در کافی شاپ می‌گذشت. روزی دخترک از پشت پنجره مشغول نگاه کردن به آسمان پرستاره بود که با صدای در اتاقش سر به عقب برگرداند و به شخصی که کسی غیر از فرهاد نبود، اجازه داد داخل شود. فرهاد در را باز کرد و میان چهارچوب در ایستاد، شیرین کامل به سمتش چرخید و گفت: _ بیا تو... مرد جوان وارد شد و جلو رفت. به کنار دخترک که رسید نگاهی به پنجره و آسمان تاریک و پرستاره انداخت و پرسید: _گوشیت خاموشه؟! شیرین رویش را به سمت پنجره گرفت و پاسخ داد: _ شارژ نداشت خاموش شد، زدم شارژ بشه، چطور مگه؟! فرهاد نگاه از پنجره گرفت و شانه‌اش را به آن تکیه داد، دست‌هایش را روی سینه جمع کرد و رو به شیرین جواب داد: _ عمو بهت زنگ زده بود، چون خاموش بودی به من زنگ زد. یه کم حرف زدیم، گفت بهت بگم گوشیت‌و روشن کنی کارت داره. شیرین نیم‌نگاهی به فرهاد انداخت: _ فردا بهش زنگ می‌زنم، الان دیروقته فرهاد سرش را پایین گرفت: _اینجا دیروقته اونجا که نیست، در ضمن ممکنه کار مهمی باهات داشته باشه که به نفعت باشه، بهتره همین الان بهش زنگ بزنی سپس صاف ایستاد و ادامه داد: _ من بیدارم، اگر کاری داشتی صدام کن و بلافاصله قبل از اینکه شیرین جوابی بدهد یا سؤالی بپرسد اتاق را ترک کرد. شیرین متفکر به سمت گوشی‌اش رفت، نگران شده بود. نکند برای پدر و مادر یا برادرهایش اتفاقی افتاده باشد، منظور فرهاد چه بود؟! ممکن است چه نفعی برایش داشته باشد؟! با این افکار و دلی آشوب تلفنش را روشن کرد و با پدرش تماس گرفت، با سومین بوق پدرش جواب داد: _ سلام دختر بابا، حالت چطوره؟! از اینکه اینگونه خطاب شده بود ذوق زده جواب داد: _سلام بابا، ممنون... شما خوبی؟! سپس با لحنی نگران ادامه داد: _الان فرهاد گفت کار مهمی با من داری؟! چیزی شده؟! مامان حالش خوبه؟! شما و پسرا... صدای قهقهه‌ی آقا سعید در گوشی پیچید: _ مهلت بده دخترکم، بله همه‌‌ی ما خوبیم، نگران نباش، فقط می‌خواستم راجع به یه موضوعی باهات حرف بزنم. با فرهاد که حرف می‌زدیم قرار شد آخر هفته کارات‌و درست کنه که برگردی ایران... شیرین دیگر صدایش را نمی‌شنید. این یعنی فرهاد اصلا علاقه‌ای به ماندنش نداشت. یعنی با اولین خواسته‌اش قبول کرده و بی‌چون و چرا می‌خواهد او را به ایران برگرداند، با صدای پدر از افکارش جدا شد. _شیرین‌ بابا صدام‌و داری؟! شنیدی چی گفتم؟ فرهاد گفته آخر هفته می‌فرستت ایران، گفت بقیه تست‌هارو می‌تونی توی ایران پیگیری کنی... با صدایی ضعیف و گرفته جواب پدرش را داد: _ بله بابا، شنیدم. صداتون خیلی بد میاد، بعد باهاتون تماس می‌گیرم، اگر صدای من‌و می‌شنوین من خداحافظی می‌کنم، مراقب خودتون باشین آقا سعید با صدای بلندتری گفت: _ باشه بابا، با فرهاد هماهنگی می‌کنم، فعلا خدانگهدار شیرین بی‌حرف تماس را قطع کرد. دقایقی طولانی گوشی به دست به نقطه‌ی نامعلومی خیره شد. افکار گوناگونی در سرش جولان می‌داد. پس فرهاد حقیقت را گفته بود، او دیگر هرگز حاضر نبود با او زندگی کند. هرگز حاضر نبود او را به همسری قبول داشته باشد. فرهاد مهربان آنچنان تغییر کرده بود که حتی از عشق کودکی‌اش به راحتی می‌گذشت. با اولین حرف و بهانه به راحتی می‌خواست او را از خود دور کند. فرهاد دیگر آن فرهاد قبل نبود و با این تصمیمش کاملا متوجه شد نفرتی در دل فرهاد کاشته که هیچ‌وقت از دلش بیرون نمی‌رود، عصبانی از دست خودش و از کار فرهاد که حتی وقتی به اتاقش آمد صحبتی راجع به بازگشتش به ایران نکرده بود به سوی در اتاق حرکت کرد. با عصبانیت و بدون در زدن وارد اتاق فرهاد شد، مرد جوان در اتاقش نبود، فکر کرد شاید طبقه‌ی پایین یا به اتاق ساسان رفته باشد. قدمی به درون اتاق گذاشت و اطراف اتاق را از نظر گذراند. اتاقش مثل همیشه مرتب و منظم بود. در همین هنگام فرهاد از در بالکن وارد اتاق شد. پیراهن رکابی مشکی بر تن داشت و بازوان قطورش را با سخاوت به نمایش گذاشته بود. رکابی‌اش کاملا به تنش چسبیده بود و تضاد رنگ پوست سفیدش با رکابی مشکی عضله‌های تنومندش را بیش از پیش نشان می‌داد، شیرین لحظاتی مبهوت و به هیبت او خیره ماند، فرهاد که از حضور ناگهانی شیرین در اتاقش متعجب بود دست پیش برد و از روی تخت پیراهنش را برداشت و به تن کرد، در حال بستن دکمه‌هایش پرسید: _ کاری داشتی؟! متوجه‌ی حضورت نشدم، توی بالکن بودم و صدای در رو نشنیدم
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_86 روزها از صحبت‌های ردوبدل شده‌ی شیرین و فرهاد در ماش
شیرین آب دهانش را به آرامی قورت داد و با خودش فکر کرد. فراموش کرد که برای چه کاری به اینجا آمده بود. کمی فکر کرد و یادش آمد چقدر از دست فرهاد عصبانی است؛ انگشت اشاره‌ی دست راستش را بالا برد و تا خواست حرفی بزند فرهاد را متوجه‌ی خود دید که با چشمانی غمگین و براق نگاهش می‌کند. دستش را پایین انداخت و نفس عمیقی کشید، اخمی کرد و گفت: _ داشتم با بابا حرف می‌زدم... به فرهاد نگاهی انداخت، مرد جوان سرش را تکان داد که یعنی "خب، ادامه بده" دخترک سر پایین انداخت و ادامه داد: _ گفت که تو قراره آخر هفته من‌و برگردونی ایران... سرش را دوباره بالا گرفت و به چشمان فرهاد خیره شد: _ ولی تو در موردش چیزی به من نگفتی... فرهاد قدمی جلو آمد، چشم در چشم شیرین با لحنی غمگین و آرام گفت: _ این خواسته‌ی خودت بود، مگه نه اینکه از روز اول هم قرارمون همین بود؟! چند روز پیش هم که خودت یادآوری کردی. با دکترت صحبت کردم گفت که مراحل درمانت عالی بوده و این چند تستی هم که ازت گرفتن نشونه‌ی بدی نداشته، پس... شیرین چشمانش را محکم بست و حرفش را قطع کرد: _ همه‌ی اینارو می‌دونم، قرارمون بود، می‌دونم! من گفتم، می‌دونم! ولی چرا قبل از اینکه به بابا بگی به خود من نگفتی؟! فرهاد پیش‌تر آمد، پوزخند محوی روی لبش جان گرفت: _ تو که خودت گفتی برگردونمت، یادت رفته؟! توی راه کافی‌شاپ هم گفتی شیرین اخمی کرد و جوابی نداد، نگاه سرد فرهاد را با نگاهی سرد جواب داد، قدمی به عقب برداشت، پوزخند صداداری زد و روی پاشنه‌ی پا چرخید و به سمت در اتاق رفت، با صدای فرهاد دستش روی دستگیره‌ی در خشک و در جایش متوقف شد. _من آخر هفته نیستم، تمام مدارکت فردا آماده‌ست، حتی وکالت برای طلاق، نوشتم و امضا کردم. بهت می‌دم توی ایران می‌تونی برای جدایی اقدام کنی، چون وکالت دادم سریع‌تر مراحلش انجام می‌شه شیرین پوزخندی زد و در حالی که در را باز می‌کرد با حرص گفت: _هه! ازدواج وکالتی، طلاق وکالتی! جالب نیست؟! قدمی به طرف راهرو برداشت اما پشیمان شد و برگشت، ابروهایش را بالا برد و ادامه داد: _حالا که فکرش‌و می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که خیلی کار درستی کردم از اول بهت جواب منفی دادم، اونوقت محبتات هم وکالتی می‌شد... و در را همانطور باز مانده رها کرد و به اتاق خودش رفت. فک فرهاد منقبض شد و به این فکر می‌کرد که دیگر همه چیز تمام شد! او باید از شیرین دل می‌کند. با خود تصمیم گرفت حتی اگر روزی ساسان هم برای همیشه به ایران بازگشت، او همین‌جا بماند تا دیگر هیچ‌گاه شیرین را نبیند! 💟💟💟
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
@Romankade, Avalin Marg.epub
حجم: 396.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, Avalin Marg .pdf
حجم: 12.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Avalin Marg.apk
حجم: 1.2M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
اولین مرگ ⬆️📚 @Romankade ✍🏻 نویسنده: مبینا حاج سعید 📖 تعداد صفحات : 933 💬خلاصه : سرگرد ماهر سازمان نیروی انتظامی، با یک تصادف غیر عمد می‌میرد؛ البته این چیزیست که بقیه از آن خبر دارند، در حالی که مسئله پیچیده‌تر است! سرگرد مُرده‌ی دیروز، تبدیل به رئیس باند امروز شده است که هدفی مهم دارد اما... مقدمه: مبهوت از جمعیت رو به رویم، چشمانم را بسته بودم و تظاهر به مردن می‌کردم؛ در حالی که روحم از آن لحظه به بعد، مُرد! اولین صحنه‌، اولین مرگ روح من! صحنه‌ها پشت صحنه‌ها، دروغ‌ها پشت دروغ‌ها، گلوله‌ها پشت گلوله‌ها! احساسات مرده، هرگز زنده نمی‌شوند. احساس که بمیرد، روح دمیده شده‌ی خدا در وجودت هم برای ابدیت چشم‌ می‌بندد اما... 🎭ژانر⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_86 روزها از صحبت‌های ردوبدل شده‌ی شیرین و فرهاد در ماش
رمان ✍به قلم:مستانه بانو صبح دوروز بعد فرهاد آرام از پله‌ها پایین آمد و به آشپزخانه رفت. لباسش را پوشیده و آماده‌ی رفتن به شرکت بود، به آرامی صندلی را عقب کشید و در حین نشستن زیر لب سلام کرد. شیرین جوابی نداد ولی ساسان با شور و هیجان سلامش را پاسخ داد: _ سلام داداش، صبح بخیر، به‌به تیپ زدی، خبریه؟! فرهاد در سکوت نیم‌نگاهی به ساسان انداخت، پاکتی که در دست داشت روی میز برای شیرین سُر داد و آرام گفت: _ وکالت‌نامه است، از همین الان می‌تونی خودت رو مطلقه بدونی، کافیه مراجعه کنی و درخواست بدی... ساسان با دهانی باز از تعجب پرسید: _ چی؟ چی شده؟! چی داری می‌گی تو؟! فرهاد بی‌توجه به ساسان ادامه داد: _ آخرهفته نیستم، مدارک خروج از اینجا هم توی پاکت هست، همه چی بی‌کم و کاست آماده‌ست، بلیت هم برات رزرو کردم. فردا آماده می‌شه و چون من امشب پرواز دارم ساسان کارهاش‌و برات انجام می‌ده، آخرهفته هم می‌برتت فرودگاه... ساسان خشمگین صدایش را بلند کرد: _ به من چه ربطی داره؟! چی‌چی‌و می‌برتت فرودگاه؟! می‌شه بگین اینجا چه خبره؟ من دو روز ازتون غافل شدم تیشه برداشتین به ریشه‌ی زندگی‌تون زدین؟! فرهاد به سمت ساسان برگشت: _ تو همین یه کارو برام انجام بده قول می‌دم تا آخر عمرم دیگه هیچی ازت نخوام... ساسان لحظاتی چشمانش را محکم روی هم فشرد و جواب داد: _منظورم رو بد گرفتی! من می‌گم چرا طلاق؟ قبلا هم بهت گفتم... فرهاد دستی به صورتش کشید و حرفش را قطع کرد: _ من هم همون قبلا حرفام‌و بهت گفتم. راهی نیست داداش، شیرین باید برگرده، قول دادم و باید سر قولم بمونم به سمت شیرین برگشت. با نگاهی سرد و بی‌تفاوت نگاهش می‌کرد. حس کرد از این اتفاقات راضی است، به صندلی‌اش تکیه داد و گفت: _آخر هفته با ساسان می‌ری فرودگاه، اونور هم که عمو اینا منتظرتن شیرین ناراضی بود، اما چه باید می‌کرد؟! با خود فکر کرد: "اگر از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد" دست پیش برد و بدون هیچ حرفی پاکت را برداشت و بی‌تفاوت و ساکت راه اتاقش را در پیش گرفت. ساعاتی بعد در شرکت شیرین بی‌توجه به حضور فرهاد لپ‌تاپش را خاموش کرد و راه سالن غذاخوری شرکت را در پیش گرفت. فرهاد حرفی نزد. می‌دانست که دخترعمویش علاقه‌ای به صحبت با او ندارد. پس در سکوت دنبالش روانه شد. شیرین غذایش را تحویل گرفت و به آخر سالن رفت و پشت میز نشست. مرد جوان آرام نزدیکش شد و خواست بنشیند که شیرین ظرف غذایش را برداشت و از جا برخاست و با فاصله‌ی یک میز آن طرف‌تر نشست و با این حرکت اعلام کرد که از حضور فرهاد در کنار خود راضی نیست، فرهاد واکنشی از خود نشان نداد، تنها آه بود که از سینه‌اش خارج شد. جایی نشست که کاملا در دیدرس فرهاد بود و این برای مرد جوان کفایت می‌کرد. فرهاد پشت به ورودی سالن غذاخوری بود و با قاشق غذایش را زیر و رو می‌کرد و میلی به خوردن نداشت ولی شیرین با اشتها ناهارش را می‌خورد. سرش را پایین انداخت تا خود را مشغول خوردن نشان دهد که با صدای پرهیجان ریچارد به سرعت سرش را بالا گرفت. ریچارد مستقیم به سمت شیرین رفت و با صدای بلند خندید و گفت: _ آه شیرین، تنها نشستی، چه سعادتی... صندلی را پیش کشید و نشست. شیرین نگاه فرهاد را متوجه‌ی خود دید، خندید و رو به ریچارد گفت: _بله پس از این سعادت استفاده کن که من آخر هفته دارم برمی‌گردم ایران! ریچارد متعجب بلند گفت : _چــــی؟! داری برمی‌گردی ایران؟! آخه برای چی؟ از کشور من خوشت نیومده؟ شیرین لبخندی ملیح و جذاب زد و گفت: _ اتفاقا برعکس، خیلی هم از این کشور خوشم اومده ولی درمانم تموم شده و باید برگردم، بیشتر از این نمی‌تونم اینجا بمونم، اما فرهاد اینجا می‌مونه، درواقع ما آخرهفته جدا می‌شیم... با شنیدن این حرف فرهاد سرش را بلند کرد و به شیرین که به او خیره شده بود زل زد. منظورش از این حرف‌ها چه بود؟! چرا برای ریچارد از جدایی‌شان می‌گفت؟! آیا منظور خاصی از این حرف داشت؟! صدای ریچارد متعجب در سالن پیچید: _ حقیقت داره؟! فرهاد سر چرخاند و به ریچارد نگاه کرد. چون پشتش به ورودی سالن بود ریچارد متوجه‌ی چهره‌ی او نشده بود و شاید هم از ذوق دیدن تنها نشستن شیرین متوجه‌ی اطرافش نبود. ریچارد با هیجان ادامه داد: _ خب دیگه چرا برمی‌گردی ایران؟! همین‌جا بمون و با من زندگی کن، قول می‌دم به هر دومون خوش بگذره... با شنیدن این حرف فرهاد از خشم به خود لرزید ولی تنها واکنشش مشت شدن انگشتان و بلند شدنش از پشت میز بود. شیرین به خیال اینکه فرهاد مثل همیشه به حمایتش می‌شتابد لبخند محوی روی لب نشاند ولی با دیدن نگاه مغموم فرهاد که ظرف غذایش را برداشت و به سمت در سالن رفت شل شد و دیگر به حرف‌های ریچارد توجهی نکرد. ریچارد اما مدام حرف می‌زد و از شیرین می‌خواست بعد از جدایی اینجا کنارش بماند و به ایران برنگردد و شیرین تنها نگاهش می‌کرد.