رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_96 ★★★★★ آقا سعید با شنیدن ص
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_97
دو روز در این مورد فکر کرد و در نهایت تصمیم گرفت با ریچارد صحبت کند. تلفن را برداشت و با او تماس گرفت و برای شب در لابی هتلی که ریچارد اقامت داشت قرار گذاشت. ساعاتی بعد روبه روی ریچارد نشسته و به فنجان قهوهی مقابلش زل زده بود، ریچارد اما با خوشحالی به شیرین چشم دوخته و تصور میکرد که شیرین بالاخره بعد از یک ماه در مقابل اصرارهایش کم آورده و تسلیم خواستهی او شده، با لبخند سرش را کمی جلو آورد و پرسید:
_شیرین! عزیزم برای این ملاقات عجله داشتی ولی الان ساکتی! حرف بزن من گوش میکنم
شیرین دستهایش را دور فنجان داغ قهوه حلقه کرد و نفس عمیقی کشید:
_ راستش من روی پیشنهادت فکر کردم ریچارد، میخوام همینجا این موضوع رو خاتمه بدم، سعی کردم قبول کنم، ولی...
نگاهی به ریچارد که گویی با چشمانش او را قورت میداد کرد و ادامه داد:
_من در شرایطی نیستم که به این زودی با کسی ازدواج کنم، تصمیم داشتم ازت بخوام چند ماهی به من فرصت بدی که فکر کنم و بعد جوابتو بدم ولی دیدم اگر بعد از چند ماه باز هم نتونستم خودم رو راضی به ازدواج با کسی کنم اونوقت در حق تو ظلم کردم. با پدرم و فرهاد صحبت کردم اونا تصمیمگیری به عهدهی من گذاشتن ولی من نمیتونم ریچارد، نمیتونم فعلا تا مدتها به ازدواج حتی فکر کنم، متوجهی منظورم میشی؟!
ریچارد شوکه از حرفهای شیرین با سؤال او به خودش آمد و گفت:
_یعنی چی؟! شیرین من یکماهه که دارم ازت خواهش میکنم! این انصاف نیست دختر، من تورو خیلی دوست دارم، نمیتونی این علاقه رو نادیده بگیری، آخه...
شیرین حرفش را قطع کرد و گفت:
_اما من ندارم ریچارد، متأسفم که خیلی رک حرف میزنم، ولی نمیتونم قبول کنم، و امیدوارم منو درک کنی و...
_تا هروقت لازم باشه صبر میکنم لیدی، لطفا بیشتر فکر کن
شیرین چشمانش را محکم روی هم فشرد و جواب داد:
_و اگر باز هم نتیجه نداد و نتونستم بهت علاقمند بشم چی؟! میشه از خیر این درخواست بگذری؟! واقعا امکانش نیست، نمیتونم به ازدواج فکر کنم، فعلا نمیتونم مرد دیگهای رو جایگزین فرهاد کنم، خواهش میکنم درکم کن ریچارد، آزارم نده، من در این مدت خیلی سختی کشیدم
ریچارد یک دستش را روی ران پایش گذاشت و با دست دیگر روی میز ضرب گرفت و پرسید:
_از حرفات اینطور برمیاد که انگار به فرهاد علاقه داشتی و هنوز هم داری! اما تو که نمیتونستی فرهاد رو فراموش کنی چرا ازش جدا شدی؟! چرا وقتی ازت خواستم در این مورد فکر کنی مخالفت نکردی و منو امیدوار کردی؟!
شیرین صاف نشست و گفت:
_من امیدوارت نکردم، گفتی در این مورد فکر کن منم فکر کردم! در مورد جدایی از فرهاد هم دلایل خاص خودمو دارم...
_میخوام بدونم!
_چی رو؟!
_دلایلت برای جدایی از فرهاد!
شیرین پوفی کشید و دستانش را روی میز گذاشت:
_ آخه این اصلا ربطی به جواب منفی من به تو نداره!
ریچارد هم دستهایش را روی هم قفل کرد و به او زل زد:
_میخوام بدونم چرا مردی مثل فرهاد رو رها کردی و برگشتی ایران؟!
شیرین به چشمهای مرد جوان زل زد شاید اگر همه چیز را به او میگفت زودتر جواب منفیاش را میپذیرفت. بنابراین نفس عمیقی کشید و شروع کرد:
_فرهاد بهترین پسر خانوادهی ماست، بهترین مردی که همهی دختران فامیل آرزوش رو داشتن، از بچگی هوامو داشت، مراقبم بود، من نمیدونستم ولی خانوادههامون ما رو از بچگی برای هم نامزد کردن، وقتی فهمیدم عصبانی شدم. مغرور بودم، لج کردم، بهش توهین کردم، تحقیرش کردم، با خودم، با اون و با خانوادهها لج کردم و گفتم نه، ولی اون انقدر پسر خوبی بود که دلم نیومد پای این نه بسوزه، بهخاطر همین تحقیرش کردم که از چشمش بیافتم، که دیگه دوستم نداشته باشه! پسرعموم بود و دوستش داشتم، باهم بزرگ شدیم ولی اینکه دیگران برام تصمیم بگیرن آزارم میداد و همون لحظه بهش گفتم نمیخوامت، برو! گفتم مرد ایدهآلم نیستی! بهش گفتم تو اونی نیستی که من میخوام و آرزوش رو دارم. گفتم تو خوشبختم نمیکنی، دلش شکست و رفت، خیلی دور! انگلستان! ولی...
با عجز نگاهی به ریچارد انداخت و ادامه داد:
_ ولی واقعا از چشمش افتادم، این داره اذیتم میکنه، نمیتونم کسی رو جایگزینش کنم، درکم کن و برگرد انگلستان ریچارد
ریچارد دستهای قفل شده جلوی صورتش را از هم باز کرد و با لبخندی غمگین گفت:
_درکت میکنم و برمیگردم انگستان، امیدوارم به زودی دوباره شما دو تا رو باهم ببینم، سخته! از تو گذشتن سخته ولی دلت با کسی دیگه است لیدی، امیدوارم فرهاد قَدرِت رو بدونه
سپس بلند شد و ایستاد و با مهربانی نگاهی به شیرین که او هم از جایش بلند شده بود انداخت و گفت:
_ به امید دیدار لیدی شیرینِ زیبا...
سرش را کمی کج کرد و بدون منتظر ماندن جواب از جانب شیرین به سمت پلههای هتل رفت.
💟💟💟
هدایت شده از رعنا بافت 🧶 بافتنی آسان
کلیپ آموزش #تل_مو گندمی 👇
#هدبند
کپی_حرام
دیگه نرو اینستاگرام و یوتیوب
به کانال ما بیا👇
https://eitaa.com/joinchat/3621781534C566a81d405
بهترین ایدهها در انتظارته تا خیلی راحت آموزش ببینی و کسب درآمد کنی😍
@Romankade, poleto berokham nakesh.pdf
حجم:
4M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, poleto berokham nakesh.apk
حجم:
1.5M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, poleto berokham nakesh.epub
حجم:
332.9K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
پولتو به رخم نکش ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده: کیانا بهمن زاد
📖تعداد صفحات: 467
💬خلاصه:
داستان زندگی دختریه به اسم ترانه که مشکلات زیادی توی زندگیش داره و هرچه قدر خودشو به درو دیوار میکوبه تا شرایطو تغییر بده نمیشه تا اینکه برادرش کلی بدهی بالا میاره و ترانه مجبور میشه که برخلاف میلش کارایی بکنه که اصلا ازش خوشش نمیاد در این بین سر راهش یه پسر مغرور و خودخواه قرار میگیره که دست تقدیر این دوتارو همش روبه روی هم قرار میده تا اینکه یه روز اتفاقی می افته که هیچکس منتظرش نیست اما…
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #پولتو_به_رخم_نکش
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_97 دو روز در این مورد فکر کرد و در نهایت تصمیم گرفت با
رمان #احساس_آرام
✍به قلم:مستانه بانو
#پارت_98
شیرین از هتل خارج شد و رو به آسمان سر بلند کرد. دستانش را درون جیب پالتواش برد، یادش آمد وقتی طلاق نامهاش را امضا میکرد انتظار این درخواست از طرف ریچارد را هم داشت اما هرگز تصور نمیکرد که دوباره او را ببیند آن هم در ایران! ولی خودش بهتر از هر کسی میدانست که قلبش تنها برای یک نفر میتپید.
ماشین گرفت تا قبل از تاریک شدن هوا به خانه برسد، با رسیدن به خانه شروین هم از راه رسید و هر دو باهم وارد شدند. شروین آن شروین پر شور و حال گذشته نبود، انگار با رفتن شیرین همه عوض شده بودند. نگاهی به صورت برادرش انداخت و پرسید:
_ داداشم خسته است یا غمگین؟!
شروین نگاه مهربانی به خواهرش انداخت و با لبخندی کوتاه گفت:
_ وقت داری حرف بزنیم؟!
شیرین سرش را تکان داد و جواب داد:
_البته، حرف بزنیم. بشینیم تو آلاچیق یا بریم بالا؟!
دستش را که به سمت آلاچیق گرفته بود پایین آورد و منتظر جواب برادرش ماند. شروین نگاهی به آلاچیق انداخت و گفت:
_ بریم توی آلاچیق، هوا خوبه!
شیرین مهربان خندید:
_ پس بریم!
روبهروی هم نشسته بودند و شیرین منتظر بود تا برادرش لب باز کند.
شروین دستی به صورتش کشید و نفسی گرفت:
_ میدونی آبجی کوچیکه یه روزایی بود که فرهاد رو مسخره میکردم میدونستم دوسِت داره، ولی اینکه عاشق باشه رو درک نمیکردم. بهش میگفتم دوست داشتنتو قبول دارم ولی عاشقی رو نه! عاشقی وجود نداره، عشق نیست. توی این دوره زمونه عشق نابود شده! فرهاد فقط میخندید، میگفت عاشق شدنِ تو رو هم میبینیم! راست گفت آبجی، عاشق شدم. نه یه دوست داشتن ساده! دقیقا خودِ خودِ عشقه! اوایل فکر میکردم یه احساس زودگذره ولی...
نگاهی غمگین به خواهرش انداخت و ادامه داد:
_ دقیقا خودِ عشق بود! آروم اومد ولی الان چنبره زده توی تمام وجودم! نمیتونم بهش فکر نکنم، نمیتونم ازش دور باشم، نمیتونم نبینمش، دیوونهاش شدم. الان حال فرهادرو درک میکنم. الان میفهمم اون چی کشیده و چی داره میکشه! آبجی من عاشق سپیده شدم! اونشب که رسوندمش خونهشون بهش گفتم. گفتم که میخوامش ولی فقط سکوت کرد، از اون شب من دل توی دلم نیست، میخوام یهبار دیگه ازش خواستگاری کنم به نظرت اینبار جواب میده؟!
شیرین متفکر چشم به برادرش دوخت. اگر فرهاد دوباره شخصا اینگونه از او درخواست ازدواج میکرد بیشک پیشنهادش را میپذیرفت. همانگونه که درخواست ریچارد را با منطق رد کرد. اینبار با منطق به فرهاد جواب میداد.
لب باز کرد و آرام گفت:
_ شاید انتظار اون درخواست رو نداشته و شوکه شده، آره به نظر من دوباره باهاش حرف بزن، مطمئنا اینبار بهت جواب میده
شروین خوشحال از تأیید خواهرش گوشیاش را از جیب خارج کرد تا با سپیده صحبت کند و اینبار جدیتر در مورد خودشان حرف بزنند. با "سلام" گفتن شروین، شیرین لبخند زنان از عجله و شوقی که برادرش به خرج داد از جا بلند شد و او را تنها گذاشت و به اتاق تنهاییاش پناه برد. دوباره فکر فرهاد و رفتارش با او یادش آمد. برای اینکه او را از خود ناامید کند و براند چه حرفهایی به او نزد. مرد زیبای فامیل را ساده و زبون و دست و پاچلفتی خطاب کرد. به او گفت برایش کم اهمیت است و مردی مثل او را دوست ندارد، ولی تنها خودش میدانست که این حرفها را از ته دل نزده و فقط بهخاطر اینکه پسرعموی احساساتیاش دل از او بکند مجبور به برخورد تند بوده. از آن سو فرهاد اما هنوز از شیرین دل نکنده بود. پسرک باحیای فامیل دل در گروی شیرینش داشت ولی اینبار خود را محق میدانست که قدمی پیش نگذارد تا وقتی که خود شیرین به عشقش اعتراف کند...
شیرین آهی از اعماق دل کشید و گوشیاش را برداشت تا خود را با آن سرگرم کند. متوجه پیام جدیدش شد و آن را باز کرد. ساسان کلیپی برایش فرستاده بود؛ آن را پلی کرد که تصویر فرهاد درحال خواندن یک ترانهی با احساس و زیبا پخش شد. مرد او پشت میز اتاقش نشسته و با لیوانی مست کننده و سیگار روی جاسیگاریاش که دود آن معلق به هوا برمیخاست سوزناک و با احساس میخواند. معلوم بود ساسان این فیلم را بدون اطلاع فرهاد گرفته است. از زاویهی دید دوربین کاملا مشخص بود که فرهاد اطلاعی از این کار ساسان ندارد. فرهاد چشمانش را بسته بود و انگشتانش را روی سیمهای تار حرکت میداد:
"قصه ی مهر تو اونجور که بخوای دل بکنی نیست
حس قلبم به تو انقدره که نابود شدنی نیست
بایدم نفس کشید تو آسمون پر ستارهت
ریشههای این دیوونه جون بگیره زیر سایهت
فرق تو با همه جاهای تو دنیا واسم اینه
این که آغوش تو بیخطرترین جای زمینه
پای تو که در میون باشه من این جون میذارم
من که بالاتر از این زندگی چیزی رو ندارم"...
دیگر تاب دیدن ادامهاش را نداشت، فیلم را متوقف و از صفحه خارج شد. مرد او مست میخواند، باورش سخت بود مستی مردی که زبانزد فامیل بود. نمیدانست هدف ساسان از این کار چه بود؟!
@Romankade, khanom dozdi ke mah shod.pdf
حجم:
3.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, khanom dozdi ke mah shod.apk
حجم:
1.8M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, khanom dozdi ke mah shod.epub
حجم:
338.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
خانم دزدی که ماه شد ⬆️📚
@Romankade
✍🏻 نویسنده: کیانا بهمن زاد
📖تعداد صفحات: 470
💬خلاصه:
روزی روزگاری در شبی تاریک خانوم دزدی در سیاهی شب از دست مامورهای قانون در حال فرار کردن بود برای اینکه مامورهای قانون دستشون به کوله توی دستش نرسه فکری به سرش میزنه که همه چی دقیقا از همین فکر شروع میشه و….
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #خانم_دزدی_که_ماه_شد
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
@Romankade, recovery .pdf
حجم:
9.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻