eitaa logo
رمانکده
4.7هزار دنبال‌کننده
691 عکس
1.3هزار ویدیو
2.2هزار فایل
تابع مقررات جمهوری اسلامی ایران🇮🇷 و اپ ایتا کانال زاپاس https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a https://eitaa.com/joinchat/3234857650C551a82326a
مشاهده در ایتا
دانلود
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_99 ★★★★ چند ماه از صحبت شروین راجع به سپ
رمان ✍به قلم:مستانه بانو دو روز مانده به پایان سال فرهاد اولین قدم را بعد از مدت‌ها به خاک وطن گذاشت. با همه‌ی سختیِ روبه‌رو شدن با شیرین اما سرقولش ماند و برای عروسی شروین که مثل برادر نداشته‌اش بود به ایران بازگشت. او با دلشوره و نگرانی از دیدن شیرین بعد از جدایی‌شان بازگشت! به پدر و مادرش اطلاع نداده بود و یک‌راست به خانه رفت وقتی بعد از مدت‌ها پدرش را به آغوش کشید تازه متوجه شد که چقدر دلتنگ آن‌ها بوده ولی تمام حواسش به شیرین و عشق ناکام خودش معطوف و از پدر و مادرش غافل شده بود. برای جبران این همه مدت دوری تا نیمه‌های شب با پدر و مادرش وقت گذراند و حتی خستگی سفر مانع از لذت با آن‌ها بودن را از او نگرفت. صبح با صدای زنگ آیفون چشم باز کرد و روی تخت جابه‌جا شد و به سقف چشم دوخت. حس و حال برخاستن نداشت و همین‌طور روی تخت دراز کشیده بود و بی‌خبر از ورود شیرین به خانه‌شان بود. شیرین از یکی از دوستان خیاطش برای زن عمویش وقت گرفته بود و امروز لباس زن عمویش آماده بود و باید برای پرو می‌رفتند و شیرین تصمیم داشت او را همراهی کند. ستاره خانم با دیدن شیرین تازه قرارشان را به یاد آورد. دیشب از ذوق دیدن فرهاد همه چیز را فراموش کرده بود. وقتی شیرین وارد شد از زن عمویش پرسید: _ زن‌عمو هنوز که آماده نیستین، گفته بودم ساعت چند میام دنبالتون که... ستاره خانم دستپاچه و سریع به سمت پله‌ها رفت و گفت: _ همین الان آماده می‌شم عزیزم، لطفا یه سری به غذا بزن تا برگردم شیرین لبخندی زد و گفت: _ چشم، عجله نکنین. وقت هست ستاره خنده‌ایی کرد و پله‌ها را به تندی بالا رفت. شیرین روسری‌اش را برداشت و همراه کیفش روی مبل قرار داد و به آشپزخانه رفت. بالاخره فرهاد با کش و قوسی که به بدنش داد از جا بلند شد. دست و صورتش را شست و پله‌ها را پایین رفت. با رسیدن به آشپزخانه با دیدن شیرین که رو‌به‌روی اجاق گاز و پشت به او ایستاده بود میخکوب شد و با هیجان و عشق مشغول نگاه کردن به او شد. با ذوقی وصف‌نشدنی دلش می‌خواست قدم پیش بگذارد و شیرینش را به آغوش بکشد ولی وقتی یادش آمد او دیگر همسرش نیست به یک‌باره سرد و سخت شد. ذوق و شوقش را پشت چهره‌ی سرد و بی‌تفاوتش پنهان کرد و تک سرفه‌ای کرد و بلافاصله پرسید: _ مامان کجاست؟! شیرین متعجب از شنیدن صدای فرهاد به سرعت چرخید و از فرط تعجب قاشقی که در دست داشت از دستش رها شد. به فرهاد زل زد که با بی‌تفاوتی و نیم‌نگاهی کوچک به شیرین به سمت یخچال رفت و منتظر جوابش ماند. وقتی صدایی از شیرین در نیامد بطری آب را از یخچال خارج کرد و به سمت شیرین چشم چرخاند. باز هم همان چهره‌ی معصوم اما بی‌قرار، باز هم همان صورت مظلوم و خواستنی... زل زده به شیرین بطری را سرکشید و همچنان منتظر جواب شیرین بود که شیرین به خود آمد و با دستپاچگی "سلام" آرامی کرد. خم شد و قاشق را برداشت و ایستاد. سرش را پایین انداخت و با صدای لرزانی آرام گفت: _ رفتن بالا لباس عوض کنن، باید بریم خیاطی، لباس جشن آماده است قلبش به شدت می‌تپید و توان بیشتر صحبت کردن را نداشت. با قدمی که فرهاد برداشت سرش را بلند کرد و دوباره به آب خوردن فرهاد زل زد. باورش نمی‌شد که این فرهاد است که رو‌به‌رویش ایستاده است. فرهاد که با خوردن مقدار زیادی از آب بطری سعی در رفع التهاب و هیجان درونش داشت بالاخره بطری را از دهانش جدا کرد و سری به نشانه "باشه" تکان داد و پشت میز نشست. بطری را روی میز گذاشت و در سکوت انگشتانش را روی میز در هم قفل کرد و مشغول تماشای شیرین که هنوز با ناباوری به او زل زده بود شد. شیرین که از نگاه سرد و خیره‌ی فرهاد خجالت‌زده شده بود سرش را پایین انداخت. به سمت ظرفشویی چرخید و برای گذران وقت مشغول شستن مقداری ظرف مانده در ظرف‌شویی شد.
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_100 دو روز مانده به پایان سال فرهاد اولین قدم را بعد از
باز هم شیرینش رو‌به‌رویش دلبری می‌کرد. باز هم دلش پر کشید برای به آغوش کشیدن دختری که تمام وجودش را تحقیر کرده بود! سرش را به نشانه‌ی نفی تکان داد و نفسش را به شدت بیرون فرستاد. شیرین حواسش نبود و داشت با هر حرکت کوچکش دلبری می‌کرد. هوای خانه گرم بود. موهای باز شیرین آزادانه به دورش ریخته بودند. دسته‌ مویی زیر دست‌هایش رفت و با آرنجش سعی کرد آن را کنار بزند. کف مایع روی دستکش به پشت سرش ریخت و توجه فرهاد جلب شد. شستن ظرف‌ها تمام شد. دخترک قدم به عقب برداشت و دستکش‌ها را از دست بیرون آورد که صدای "واستا، واستا" گفتن‌های فرهاد، به گوشش خورد. پایش روی کاشی‌های آشپزخانه لغزید، فرهاد با سرعتی باورنکردنی خود را به پشت سر شیرین رساند و از زیر بغل محکم او را گرفت و به طرف خودش کشاند. پوست سفید و گردن خوش تراشش به شدت برای فرهادِ عاشق آزاردهنده بودند. نفس داغش روی گردن و شانه‌ی شیرین پخش شد. دخترک مورمورش شده بود. بدنش بی‌حس بود، حتی توان تشکر کردن یا جدا شدن از پسرعمو و همسر سابقش را هم نداشت! فقط محکم پیراهن فرهاد را در چنگ گرفته بود و با اینکه اکنون خطری او را تهدید نمی‌کرد قصد رها کردن آن را نداشت گردن مرد جوان خم شد، چشم بست و آرام بو کشید. چطور می‌توانست دست از او بکشد؟! چطور باید رهایش می‌کرد؟! خم شد و صورتش را به شانه و گردن دخترک نزدیک کرد و... _ من آماده‌ام... صدای مادر فرهاد که در حال پایین آمدن از پله‌ها بود آن‌ها را از هم جدا کرد. ضربان قلب هر دو بالا رفته بود. دست فرهاد لای موهایش چنگ شد و اشک در چشمان شیرین حلقه زد؛ حالا دیگر مادر فرهاد نزدیک آشپزخانه رسیده و آن‌ها را می‌دید. اصلا تصور نمی‌کرد که فرهاد به این زودی بیدار شود، هول کرده ابتدا به فرهاد و بعد به شیرین توضیح داد: _ بیدار شدی فرهاد جان؟! فرهاد دیشب ما رو سورپرایز کرد، اصلا نگفته بود که راهی ایران می‌شه هـــا، به خدا من هم نمی‌دونستم شیرین جان! فرهاد به سرعت راه اتاقش را پیش گرفت، شیرین اما با لبخندی تلخ سر تکان داد: _ چشمتون روشن زن‌عمو، بریم دیر می‌شه. اما خدا می‌دانست چه غمی از دیدار فرهاد در دلش خانه کرده بود.
@Romankade, Ehtemal .pdf
حجم: 2.9M
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
@Romankade, Ehtemal.apk
حجم: 751.4K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, Ehtemal.epub
حجم: 185.5K
✍ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade 📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
احتمال ⬆️📚 @Romankade ✍🏻نویسنده: onya70 📖تعداد صفحات : 178 💬خلاصه: گاهی اوقات یک احتمال کوچک میتونه دید آدم رو عوض کنه؛ میتونه مسیر زندگی رو عوض کنه؛ میتونه نفرت رو به عشق و عشق رو به نفرت تبدیل کنه. این داستان، داستان افرادیه که با در نظر گرفتن یک احتمال کوچک تغییر بزرگی در زندگی شون ایجاد شد. 🎭 ژانر ⬅️ 📚 📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین 📚📚📚📚📚📚 ✍️ ڪانال رمانڪده📗 @Romankade @Romankade @Romankade 📚📚📚📚📚📚📚
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_100 دو روز مانده به پایان سال فرهاد اولین قدم را بعد از
رمان ✍به قلم:مستانه بانو روز موعود فرا رسید، از صبح همه‌ی خانواده‌ی فرهادی که از چند روز قبل در تلاش و تکاپو برای آماده شدن مراسم عروسی بودند حالا درحال انجام آخرین کارها را بودند. شیرین که روز قبل فرهاد را در منزل عمویش دیده بود بیش از دیگران دچار هیجان و استرس بود. مدام صحنه‌ی روز قبل در ذهنش تکرار می‌شد و او را بیش از پیش معذب می‌کرد. سپیده دوست داشت که شیرین او را برای رفتن به آرایشگاه همراهی کند. به همین منظور وقت آرایشگاه برای هردویشان گرفته بود. شیرین به سرعت آماده شد و همراه شروین به دنبال سپیده رفتند، شروین آن‌ها را تا آرایشگاه رساند، عاشقانه به همسرش چشم دوخت و گفت: _ خانمم ساعت شش کارتون تموم شده است دیگه؟! سپیده نیز عاشقانه به شروین چشم دوخت و گفت: _ساعت دقیق رو نمی‌دونم، هروقت آماده شدیم بهت زنگ می‌زنم عزیزم شروین لبخند مهربانی زد و گفت: _باشه پس منتظرم شیرین برای برادرش خوشحال بود. حداقل او عشق را تجربه کرده و شکست نخورده بود، با نگاهی مشتاق به هر دو عزیزش چشم دوخت و در دل برایشان آرزوی خوشبختی کرد و قبل از اینکه سپیده پیاده شود از برادرش خداحافظی و پیاده شد. نمی‌خواست آخرین لحظات نامزدی را مزاحم آن دو باشد. با گام‌های آهسته به سمت آرایشگاه رفت و زنگ را فشرد. با باز شدن در سپیده هم به او رسید و هردو وارد شدند. کمی بعد خانم آرایشگر سپیده را به اتاق مخصوص آرایش عروس هدایت کرد و از شاگردانش خواست که مقدمات را فراهم کنند. شیرین روی مبل نشست و برای لحظه‌ای با خود فکر کرد او هم می‌توانست چنین مراسمی را تجربه کند. او هم می‌توانست تاج پادشاهی را بر سر فرهاد بگذارد و خود ملکه‌ی این شب خاص باشد، اما... آهی کشید و این‌بار به خود گفت: "نه ازدواجم مثل آدمیزاد بود و نه عشق و عاشقیم!" _ خانمی تشریف بیارید موهاتون رو بپیچم با صدای یکی از آرایشگران به خود آمد، با لبخند نگاهش کرد و با گفتن "چشم" از جا بلند شد... نگاهش به بیگودی‌های درون سبد بود که چگونه یکی پس از دیگری از تعدادشان کم و موهایش روی آن‌ها پیچیده می‌شدند، فکرش اما به چگونگی مراسم می‌گذشت و هزار جور نقشه برای رویارویی با فرهاد می‌کشید. امشب باید همه چیز را به فرهاد می‌گفت! برای دیدنش لحظه‌ها را می‌شمرد... کم‌کم داشت حوصله‌اش سر می‌رفت و از اینکه دست‌های آرایشگر در سر و صورتش می‌چرخید عصبانی می‌شد که بالاخره آرایشگر رژلب را روی لب‌هایش کشید و تافت را به موهایش زد و به این ترتیب کارش تمام شد. سر ساعت شش شروین رسید و عروسش را با خود برد، نگاه عاشق و شیدایش به سپیده وقتی که از آرایشگاه خارج شد قند در دل خواهرش آب کرد. باز از ته دل برای آن دو آرزوی خوشبختی کرد. شروین در حالی که سپیده را به طرف ماشین هدایت می‌کرد به عقب برگشت و شیرین را مخاطب قرار داد: _ چند ثانیه صبر کنی عمو میاد، پشت چراغ قرمز گیر کرد شیرین ابتدا چشم درشت کرد و بعد خنده‌اش گرفت: _ چند ثانیه؟! طبق معمول چراغ زرد رو رد کردی؟! حالا چراغش صد ثانیه‌ای نباشه... شروین با خنده شانه بالا انداخت: _ دیگه نمی‌دونم شیرین سری تکان داد و به ماشین اشاره کرد تا شروین بیش از این معطل نشود. هم‌زمان با رفتن شروین عمویش مقابل پایش ترمز کرد، شیرین در را باز کرد و قبل از اینکه عمویش حرفی بزند، گفت: _ شروین گفت که پشت چراغ موندید عمویش سر تا پای شیرین را با تحسین نگاه کرد: _ چقدر ناز شدی عمو! امشب پسرم رو راهی تیمارستان نکنی! شیرین این حرف عمویش را به حساب شوخی گذاشت، اما آقا وحید آن حرف را کاملا جدی گفته بود. پیرمرد راه افتاد و شیرین خندید: _ نترس عمو، پسرت تا من رو راهی تیمارستان نکنه خودش هیچ‌جا نمی‌ره انگشتان وحید دور فرمان حلقه شد: _ نه عمو، باید بودی و می‌دیدی از دیروز که تورو دیده چقدر آشفته حاله، اون هنوز هم تو رو دوست داره شیرین رویش را به طرف خیابان برگرداند: _ دوستم داشت که طلاقم داد؟! می‌دانست سؤال بی‌موردی پرسیده، فرهاد به پدرش قول داده بود که شیرین را طلاق دهد و سر قولش هم ماند. اما عشق واقعی قول و قرار سرش می‌شد مگر؟! پس حق داشت که در دوست داشتن فرهاد شک و تردید داشته باشد. با صدای عمویش به خود آمد: _ نمی‌دونم، راجع‌به طلاقتون هیچ نظری ندارم، فقط این که پسر خودم‌و خوب می‌شناسم، می‌دونم آدمی نیست که حالاحالاها بتونه این عشق رو تو خودش سرکوب کنه... جوابی برای حرفش نداشت، در سکوت به این فکر می‌کرد که اگر فرهاد را دید چطور با او برخورد کند؟! عمویش این سکوت را به منظور دیگری تعبیر کرد، نگران پسرش به شیرین گفت: _ عمو جون! خیلی قبولت دارم، ولی کاری نکن که فرهادم نابود بشه...
رمانکده
رمان #احساس_آرام ✍به قلم:مستانه بانو #پارت_101 روز موعود فرا رسید، از صبح همه‌ی خانواده‌ی فرهادی
شیرین بی‌حوصله‌تر از آنی بود که بخواهد عمویش را از اشتباه در بیاورد، خنده‌اش گرفت. او در موردش چه فکری می‌کرد؟! تصورش این بود که برای انتقام دوباره فرهاد را تحقیر خواهد کرد؟! نه! شیرین دیگر آن شیرین مغرور نبود، دیگر چیزی از غرورش باقی نمانده بود. جای غرورش را عشق گرفته بود و دیگر هیچ! لبخند تلخی زد و زیر لب "چشم"ی گفت. او اکنون خودش هم عاشق بود و حال عاشقان را خوب می‌فهمید. 💟💟💟