@Romankade, hes khob faramoshi.epub
حجم:
268.8K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های آیفون 📱
@Romankade, hes khob faramoshi.apk
حجم:
837.6K
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص گوشی های اندروید📱
@Romankade, hes khob faramoshi .pdf
حجم:
5.4M
✍ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
📌مخصوص همه ی گوشی ها و کامپیوتر💻
حس خوب فراموشی ⬆️📚
@Romankade
✍🏻نویسنده:عاطفه
📖 تعداد صفحات : 456
💬خلاصه:
داستان در مورد دختري که حافظشو از دست داده و در دنيايي از سردرگمي چشم باز ميکنه و در پس پيدا کردن واقعيت هاي زندگيشه و ميفهمه که نامزدي داره که حتي اسمشم نميدونه و در ادامه داستان اتفاقاتي پيش مياد که مسير زندگيشو تغيير ميده ...
🎭 ژانر ⬅️ #عاشقانه
📚 #حس_خوب_فراموشی
📌 اگر از این رمان خوشتون اومده کانالمون رو به دوستانتون پیشنهاد بدین
📚📚📚📚📚📚
✍️ ڪانال رمانڪده📗
@Romankade
@Romankade
@Romankade
📚📚📚📚📚📚📚
نامت جنونآمیز است
حق دارد مؤذن به وقت اذان
با دست سر خود را نگه دارد.
تا علی (ع) دارم ندارم کار با غیر علی
شکر لله حاصل عمر گران من علی است
پیشاپیش میلاد پر از برکت و عشق مولا علی(ع)، روز پدر و روز مرد بر عموم شیعیان ایران و جهان مبارک🍀✨
#یا_علی #13رجب #علی
@Romankade
از امشب با رمان جذاب « عروس آمرلی» به قلم خانم فاطمه ولینژاد عزیز در خدمتتون هستیم.
این رمان با کسب اجازهی مستقیم از ایشون هر شب مهمون نگاه پرمهر شماست.
ضمنا این رمان نسخهی چاپ شده هم داره اگه دوست داشتین تهیه کنین به آیدی من پیام بدین تا به اطلاعات خرید کتاب رو براتون ارسال کنم.
@Romankade_R
اين داستان بر گرفته از حوادث حقيقی خرداد تا شهريور سال 1393 در شهر آمِرلی عراق است که با خوشهچينی از خاطرات مردم مقاوم و رزمندگان دلاور اين شهر، به ويژه فرماندهی بینظير سپهبد شهيد قاسم سليمانی در قالب داستانی عاشقانه روايت شد.
آمرلی در زبان ترکمن يعنی اميری علی؛ امير من علی (ع) است!
رمانکده
اين داستان بر گرفته از حوادث حقيقی خرداد تا شهريور سال 1393 در شهر آمِرلی عراق است که با خوشهچينی ا
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_اول
وسعت سرسبز باغ در گرمای دلچسب غروب، تماشاخانهای بود که هر چشمی را نوازش میداد. خورشید پس از یک روز آتشبازی در این روزهای گرم آخر بهار، رخساره در بستر آسمان کشیده و خستگی یک روز بلند بهاری را خمیازه میکشید.
دست خودم نبود که این روزها در قاب این صحنه سِحرانگیز، تنها صورت زیبای او را میدیدم! حتی بادی که از میان برگ سبز درختان و شاخههای نخلها رد میشد، عطر عشق او را در هوا رها میکرد و همین عطر، هر غروب دلتنگم میکرد!
دلتنگ لحن گرمش، نگاه عاشقش، صدای مهربان و خندههای شیرینش! چقدر این لحظات تنگ غروب سخت میگذشت تا شب شود و او برگردد و انگار همین باد، نغمهی دلتنگیام را به گوشش رسانده بود که زنگ موبایلم به صدا درآمد.
همانطور که روی حصیر کف ایوان نشسته بودم، دست دراز کردم و گوشی را از گوشه حصیر برداشتم. بعد از یک دنیا عاشقی، دیگر میدانستم اوست که خانه قلبم را دقّالباب میکند و بیآنکه شماره را ببینم، دلبرانه پاسخ دادم :«بله؟»
با نگاهم همچنان در پهنه سبز و زیبای باغ میچرخیدم و در برابر چشمانم، چشمانش را تجسم میکردم تا پاسخم را بدهد که صدایی خشن، خماری عشق را از سرم پراند :«الو...»
هر آنچه در خانهی خیالم ساخته بودم، شکست. نگاهم به نقطهای خیره ماند، خودم را جمع کردم و این بار با صدایی محکم پرسیدم :«بله؟!»
#ادامه_دارد
رمانکده
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش) ✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد 📌 #قسمت_اول وسعت سرسبز باغ در گرمای دلچ
رمان #عروس_آمرلی(تنها میان داعش)
✍🏻 به قلم: فاطمه ولینژاد
📌 #قسمت_دوم
تا فرصتی که بخواهد پاسخ بدهد، به سرعت گوشی را از کنار صورتم پایین آورده و شماره را چک کردم، ناشناس بود. دوباره گوشی را کنار گوشم بردم و شنیدم با همان صدای زمخت و لحن خشن تکرار میکند :«الو... الو...»
از حالت تهاجمی صدایش، کمی ترسیدم و خواستم پاسخی بدهم که خودش با عصبانیت پرسید :
«منو میشناسی؟»
ذهنم را متمرکز کردم، اما واقعاً صدایش برایم آشنا نبود که مردّد پاسخ دادم :«نه!» و او بلافاصه و با صدایی بلندتر پرسید :«مگه تو نرجس نیستی؟»
از اینکه اسمم را میدانست، حدس زدم از آشنایان است اما چرا انقدر عصبانی بود که دوباره با حالتی معصومانه پاسخ دادم :«بله، من نرجسم، اما شما رو نمیشناسم!» که صدایش از آسمانخراش خشونت به زیر آمد و با خندهای نمکین نجوا کرد :«ولی من که تو رو خیلی خوب میشناسم عزیزم!» و دوباره همان خندههای شیرینش گوشم را پُر کرد.
دوباره مثل روزهای اول مَحرم شدنمان دلم لرزید که او در لرزاندن دل من به شدت مهارت داشت.
چشمانم را نمیدید، اما از همین پشت تلفن برایش پشت چشم نازک کردم و با لحنی غرق ناز پاسخ دادم :«از همون اول که گوشی زنگ خورد، فهمیدم تویی!» با شیطنت به میان حرفم آمد و گفت :«اما بعد گول خوردی!» و فرصت نداد از رکب عاشقانهای که خورده بودم دفاع کنم و دوباره با خنده سر به سرم گذاشت :«من همیشه تو رو گول میزنم! همون روز اولم گولت زدم که عاشقم شدی!» و همین حال و هوای عاشقیمان در گرمای عراق، مثل شربت بود؛ شیرین و خنک!
خبر داد سر کوچه رسیده و تا لحظاتی دیگر به خانه می آید که با دستپاچگی گوشی را قطع کردم تا برای دیدارش مهیا شوم.
از همان روی ایوان وارد اتاق شدم و او دستبردار نبود که دوباره پیامگیر گوشی به صدا درآمد. در لحظات نزدیک مغرب نور چندانی به داخل نمی تابید و در همان تاریکی، قفل گوشی را باز کردم که دیدم باز هم شماره غریبه است.
دیگر فریب شیطنتش را نمیخوردم که با خندهای که صورتم را پُر کرده بود پیامش را باز کردم و دیدم نوشته است :«من هنوز دوستت دارم، فقط کافیه بهم بگی تو هم دوستم داری! اونوقت اگه عمو و پسرعموت تو آسمونا هم قایمت کنن، میام و با خودم میبرمت! ـ عَدنان ـ »
برای لحظاتی احساس کردم در خلائی در حال خفگی هستم که حالا من شوهر داشتم و نمیدانستم عدنان از جانم چه می خواهد؟...
#ادامه_دارد
رمانکده
از امشب با رمان جذاب « عروس آمرلی» به قلم خانم فاطمه ولینژاد عزیز در خدمتتون هستیم. این رمان با کس
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا