eitaa logo
رمـانکـده مـذهـبـی
3.8هزار دنبال‌کننده
188 عکس
4 ویدیو
51 فایل
(•●﷽●•) ↻زمان پارت گذاری شب ساعت 20:00 الی21:00 ↻جمعه پارت گذاری نداریم ناشناس↯ @nashenas12 ●•تبلیغات•● @tablighat_romankade برای جذاب کردن پروف هاتون↻ @Delgoye851
مشاهده در ایتا
دانلود
رمـانکـده مـذهـبـی
داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_هفتم 🌈 چندروزی ازاومدنم می گذشت ساراهم بلاخ
داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 _چشم باباجان هرچی توبگی. خم شدم وصورتش روبوسیدم بالبخندگفت:عزیزم دارم رانندگی می کنم حواسم پرت میشه.مثل خودش تکرارکردم_چشم باباجان هرچی توبگی.هردوخندمون گرفت حالاکه به مقصدنزدیک بودیم انرژیم دوبرابرشده بود.. چادرموسرم کردم بابام متعجب نگام کردبلافاصله گفتم:_هدیه محترم خانومه ازکربلااورده بودیادتون نمیاد؟.چادرای اینجاروهمه می پوشندمن دوست ندارم، بخاطرهمین باخودم اوردم.مجبورشدم اینطوری بگم که خداروشکرباورکردوپیگیرنشد. بادل سیرزیارت کردم وحرف های که تودلم تلنبارشده بودروبه زبون اوردم بیشترازقبل احساس سبکی می کردم. بابام باتلفن حرف میزداصلامتوجه نشدباچادرتوماشین نشستم بایکی ازهمکاراش بحث می کرد نزدیک مسجدکه شدیم تلفن روقطع کردازبس فکرش درگیرشرکت بود به ظاهرم ایرادی نگرفت.. نفس عمیقی کشیدم وواردحیاط شدم بچه هامشغول بازی بودند نگاهی به اطراف انداختم بلاخره دیدمش قلبم توسینه بی قراری می کرد لرزش دستام رونمی تونستم مهارکنم لباس طلبگی تنش بودعمامه سیاه وعبای همرنگش وقبایش قهوه ای روشن بود هیچ وقت فکرنمی کردم روزی برسه که عاشق یک طلبه بشم کسی که همین چندسال پیش باسارادرموردش حرف میزدیم ومی خندیدیم اماحالا فکرموبه خودش مشغول کرده بود پسربچه ای کنارش رفت فکرکنم ازش سوالی پرسید چون به قسمتی ازحیاط اشاره کردکه همون موقع نگاهش به من افتادحیرت وتحسین روتوچشماش دیدم.اماخیلی زودرنگ بی تفاوتی به خودش گرفت!ای کاش می شدازعمق نگاهش به راز دلش پی برد.... اخرمجلس حال فاطمه خانم بدترشد.خوب نمی تونست نفس بکشه.یکی ازخانم هاگفت:_به اقاسیدخبربدیدبنده خداقلبش مشکل داره این همه بی قراری براش خوب نیست.بدون هیچ حرفی بلندشدم. نگاهی به سمت اقایون انداختم یکم جلوتررفتم تاازکسی بخوام صداش کنه._شمااینجاچی کارمی کنید!!.به عقب برگشتم حالادردوقدمی من ایستاده بود.کلایادم رفت چی می خواستم بگم .چون جلوی راه روگرفته بودم اقایی که می خواست بیرون بیادباتشرگفت:_بروکناردخترخجالت هم خوب چیزیه.باشرمساری کناررفتم. _دلخورنشیدچون شمارواینجادیدتعجب کردمن بخاطرلحن بدشون عذرخواهی می کنم!. شیفته همین اخلاق ورفتارش بودم بااینکه اشتباه ازمن بودولی سعی کردبه روم نیاره تازه معذرت خواهی هم کرد!خاص ترین ادمی بودکه توعمرم می دیدم. _درضمن چادرخیلی بهتون میاد!. باورم نمی شدبلاخره یک باربه چشمش اومدم داشتم ذوق مرگ میشدم.نگاهش کردم این بارهم سرش روپایین انداخت!حضورمن اون هم مقابل دوست واشنامعذبش کرده بود بادیدن فاطمه خانم که باکمک چندنفربه سختی راه می رفت هول کردم.این فراموش کاری ازم بعیدبود مسیرنگاهم رودنبال کرد حسابی رنگش پریدوباعجله به سمتشون رفت کمکش کردیم توماشین نشست نمی دونستم چی کارکنم برم یانه که سیدمنوازبلاتکلیفی دراورد _اگه زحمتی نیست ممنون میشم همراهمون بیاید.منم ازخداخواسته قبول کردم. تواورژانس بستری شد متخصص قلب که توبخش اورژانس بود باچندتاپرستاربالاسرش حاضرشدند تودلم ازخداخواستم مشکلی پیش نیاد. فضای بیمارستان حالم روبدمی کرد به محوطه حیاط رفتم وروی صندلی نشستم تازه یادبابام افتادم حتماتاالان نگران شده بود شمارش روگرفتم وماجراروگفتم ادرس بیمارستان روگرفت تازودخودش روبرسونه. کتابم روازکیفم دراوردم صفحه ای که بازکردم زیارت عاشورابود نسبت به قبل خیلی بهتربودم وکمترغلط داشتم به سجده که رسیدم لحظه ای مکث کردم نمی دونستم قبله کدوم طرفه!یاتواین شرایط چطوری بایدبخونم _ازجایی که نشستیدیکم به این سمت برگردیدقبله ست. تعجب کردم اصلامتوجه نشدم کی اومدازکجافهید چه دعایی رومی خونم ؟به همون سمتی که ایستاده بود برگشتم دست راستش رو روی پیشانی اش گذاشت منم همین کارروکردم وسرم روپایین انداختم وباصدایی اروم ولی پرسوز سجده زیارت عاشوراروخوند. بعداون نمازی که باهم توحرم خوندیم این سجده زیارت هم به دلم نشست. بابام که اومدنیم ساعت بیشترتوبیمارستان نموندیم خداروشکرخطررفع شده بودوخیال ماهم راحت شد موقع رفتن به سیدگفت که متخصص خوبی توتهران میشناسه حتماخبرمیده تاسرفرصت فاطمه خانم روبرای مداوابیارن .کلی تشکرکردرفتارش به سردی سابق نبودولی هنوزهمون غروروحیاروداشت. تاخواستم سواربشم ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_هشتم 🌈 _چشم باباجان هرچی توبگی. خم شدم وصورت
داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 گفت:_توچراهنوزچادرسرته؟.چون سیدهم کنارمون بودبیشتراسترس گرفتم به سختی تونستم بگم_توماشین درمیارم._یعنی چی معلوم هست چت شده؟.به سمتم اومدوچادرروبرداشت اون هم مقابل چشمایی که همین چندساعت پیش ازچادرم تعریف کرد این یعنی نابودی قلبم.روصندلی که نشستم اشکام جاری شدبه جای خالیش نگاه کردم دلم می خواست ازته دل زاربزنم . توفضای مجازی بایه دخترمذهبی اشناشدم چون غریبه بودراحت می تونستم دردودل کنم.ازعشقی که تودلم بودبراش گفتم واینکه مقابل چشماش بابام چادرازسرم برداشت!نوشته هاش دل غمگینم رواروم می کردوبرام جدیدوجالب بود (_خداتوروخیلی دوست داره که ذره ذره باخودش وحجاب اشنات کرده،امادرموردچادربایدبدونی چراسرمی کنی.اگه فقط بخاطراونی که دوستش داری باشه فایده ای نداره چون ممکنه عشق و احساست یک طرفه باشه بعدش ازروی لجبازی میذاری کنار!.تواین زمینه به عشق بالاترفکرکن که تحت هیچ شرایطی تنهات نمیذاره اگه برای خداباشه حتی شکست عشقی هم نمی تونه توروازحجاب دورکنه.بیشترتحقیق کن تودنیای واقعی بادوستای مذهبی رفت وامدکن تاجواب سوالات روپیداکنی،چون عشق وتحولت یکدفعه پیش اومد مراقب باش به همون سرعت ازبین نره..) پیام های مختلفی برام می فرستاد کلی کتاب بهم معرفی کرد یاادرس سایتی رومی فرستادتادانلودکنم... دریچه جدیدی اززندگی به روم بازشده بود باچیزهایی اشنامیشدم که تاقبل ازاین هیچ شناختی نداشتم اولین قدمی که برداشتم رابطم روبادوستام محدودکردم مخصوصامجازی که گروه های مختلط داشتم. گیتاری که عاشقش بودم روتوانباری گذاشتم به قول بهارهمین دوست جدیدم بایدازمنیت وعلاقه های پوچ دل می کندم تاراه درست برام همواربشه. ولی هنوز خیلی ازسوالام بی جواب مونده بود.بهارپایگاه بسیج روبهم پیشنهاد داد.تواینترنت سرچ کردم اطراف ماکه نبودولی یکم دورترپایگاه داشت شمارش روتوگوشیم سیوکردم نمی خواستم بسیجی بشم احتیاج به کمک داشتم تادرست تصمیم بگیرم یک هفته ای ازثبت نامم می گذشت موقعی که رفتم فکرنمی کردم اینقدربرخوردخوبی داشته باشند.مانتوی بلندی که نداشتم ولی همون روباشلوارپارچه ای مشکی پوشیدم ومقنعه سرکردم ارایشی هم نداشتم یعنی اینطوری هم خوشگل بودم البته دیگه مثل قبل زیادقربون صدقه خودم نمی رفتم. هفته ای دوبارجلسه داشتند چیزی که نظرم روجلب کرد سخنران جوانشون بود.همون دوبارکلی به اطلاعاتم اضافه شد بیچاره روباسوالام خسته می کردم امابامحبت ولبخندجوابم رومیداد. نامزدی سارانزدیک بود مامانم تواین مدت باخالم رفته بودترکیه!وکلی هم خریدکرده بود وقتی هم چهره بی ذوقم رودیدگفت:_خوشت نیومد؟!بهترین مارکه خیلی هم گرون خریدم!. فقط به لبخنداکتفاکردم دیگه این چیزهامنوسرذوق نمی اورد مثل همه مهمونی هااین جشن هم مختلط بود برای اولین باردلم نمی خواست مثل گذشته ظاهربشم تانگاه خریدارانه دیگران روبه جون بخرم.حس می کردم این کارم خیانت به سیدمحسوب میشه بایدخودم دست به کارمی شدم حتماتواین شهرلباس پوشیده ودرعین حال شیک ورسمی پیدامی شد... ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
داستان عاشقانه مذهبی #سجده_عشق نوشته:عذراخوئینی #پارت_نهم 🌈 گفت:_توچراهنوزچادرسرته؟.چون سیدهم کنا
داستان عاشقانه مذهبی نوشته:عذراخوئینی 🌈 نگاهی به ساعت انداختم هنوزیک ساعت وقت داشتم ازبچه هاخداحافظی کردم واومدم بیرون نرسیده به کوچه چادرم رودراوردم چاره دیگه ای نداشتم اگه مامانم می دیدازم می گرفت... کسی خونه نبود غذای مختصری خوردم وبه اتاقم برگشتم نگاهی به کت دامن شیک یاسی رنگ انداختم کل مغازه هاروگشتم تاتونستم همچین مدل پوشیده ای روپیداکنم دلم اشوب بوداحساس می کردم امشب شب خوبی برام نمیشه!بااومدن آژانس سریع اماده شدم وموهام روزیرشال پنهان کردم وازخونه بیرون زدم. صدای موزیک کل کوچه روبرداشته بودبادیدن بهمن که ازخنده کم مونده بودروزمین پخش بشه اخمام توهم رفت بی اهمیت ازکنارش ردشدم.هیچ وقت ازش خوشم نمی اومد امامقابلم سبزشد _به به دختردایی عزیز.پایه ای امشب بترکونیم؟!. باحرص نگاهش کردم صورتش روجلوتراورد خودم روعقب کشیدم ازاین حرکتم جاخورد! تودلم کلی فوحش نثارش کردم هنوزهیچی نشده کلی مست کرده بود حتی نمی تونست تعادلش روحفظ کنه! خداروشکرعموبه دادم رسیدوازدست این بچه پرونجات پیداکردم... سالن پذیرایی روازقبل خالی کرده بودند وحالاپرازمیزوصندلی بود چشم چرخوندم تامامان،باباروببینم پیش عمه فرشته وشوهرش نشسته بودند دستی تکان دادم وبه قسمت دیگه سالن رفتم خودم دوست داشتم تنهابیام چون دلم نمی خواست بخاطرظاهرم بامامانم حرفم بشه تک تک چهره هاروازنظرگذروندم یامشغول رقص وپایکوبی بودندویاسرگرم بحث وخنده! به اتاق سارارفتم ولباسم روعوض کردم حرف بهمن توذهنم تکرارشد(پایه ای امشب بترکونیم)چون توهرجشنی می رفتم همه منتظرهنرنمایی های من بودند!بایاداوری گذشته اعصابم بهم ریخت. دربه یکباره بازشد وسامان اومدداخل!شال ازسرم لیزخورد سریع درستش کردم.ابرویی بالاانداخت وباشیطنت گفت:_دخترعمو تازگی هانامحرم شدم؟یااینکه کچلی گرفتی!!. هیچ وقت مقابلش کم نمی اوردم وهمیشه حاضرجواب بودم گفتم:_گزینه اولی درسته یادم باشه دفعه بعد برات جایزه بخرم!لبخندپیروزمندانه ای زدم وبه سالن برگشتم عروس خوشگل ماهم دوشادوش دامادتوسالن می چرخید لباسش مدل ماهی دنباله دارصورتی رنگ پف داربود!بادیدنم خوشحال شد ودراغوش هم جای گرفتیم براشون ارزوی خوشبختی کردم. رقص نوروموزیک کاملا فضای سالن روپرکرده بود جایگاه عروس ودامادروبه روی استیج رقص بود که نورش مناسب ورویایی بود دستی روی شانه ام قرارگرفت بادیدن بهمن لبخندازرولبم محوشد _افتخاررقص میدی؟!. هولش دادم عقب چون هیکل درشتی داشت تکون نخورد!تاخواستم ردبشم مچ دستم روگرفت دست دیگش روبه دورکمرم حلقه کردازاین نزدیکی حالم بدشد یک لحظه سیدجلوی چشمم اومدانگارقوت گرفتم وباکفش محکم روزانوش زدم! که دستاش شل شد دندونام روازحرص به هم فشاردادم وگفتم :_حدخودت روبدون ودیگه اطراف من افتابی نشو!!.ازدردصورتش جمع شده بود فرصت روغنیمت دونستم وباسرعت دورشدم نزدیک میزخودمون که رسیدم مانتووکیفم روبرداشتم ودرمقابل چشمان حیرت زده مامانم سالن روترک کردم واقعاموندنم جایزنبود!. اشکام بی اختیارجاری میشد تودلم گفتم:_خداجون من بخاطرتوازاین خوشی های کاذب گذشتم خودت کمکم کن وتنهام نذار.وچقدرازبی وفایی سیدگلگی کردم البته تقصیری هم نداشت ازکجابایدمی فهمیدچه حال وروزی داشتم عشقم یک طرفه بودوبه تنهایی باراین عشق روبه دوش می کشیدم فقط می ترسیدم وسط راه خسته بشم غریبانه شکستم من اینجاتک وتنها دل خسته ترینم دراین گوشه دنیا ای بی خبرازعشق که نداری خبرازمن روزی توایی که نمانده اثرازمن.... ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت40 با درد خفیفی که تو گردنم پیچیده بود چشمامو باز کردم و متعجب
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت40 یدفعه از خواب پریدم و نشستم رو تخت. با دیدن کامران که نگران نشسته بود بالا سرم گریم بیشتر شد. دستامو گذاشتم رو صورتم و گریم به هق هق تبدیل شد. آروم دستامو از رو صورتم برداشت و یه لیوان آب گرفت سمتم. عمیق به چشمام زل زد --نترس خواب دیدی. آباژور رو روشن گذاشت و رو تخت دراز کشید. بالشم از اشک خیس شده بود و اشکام هنوز نم نم میبارید و تا صبح خوابم نبرد. با دیدن ساعت فهمیدم که اذان شده. از جام بلند شدم و رفتم وضو گرفتم. چادرمو برداشتم و رفتم تو هال روبه قبله ایستادم. دو رکعت نماز صبحم تموم شده بود و داشتم تسبیحات میگفتم. اومد رو مبل نشست. --مگه بدون مهر میشه نماز خوند؟ پوزخند زد --تازه قبله این طرفی نیست خانم گیج. با تعجب برگشتم سمتش. رفت تو اتاق و با یه سجاده برگشت. گرفت سمتم. دستشو به یه جهت دیگه اشاره کرد. --قبله این طرفیه. سجاده رو باز کردم و دوباره نماز خوندم. رفتاراش توی ذهنم مقایسه میشد. اون لحظه که از خواب بیدار شدم نگران بود و الان مسخرم میکرد. درگیری های ذهنیم جواب نداد و جانمازو مرتب جمع کردم و رفتم تو اتاق. نشسته بود لب تخت و عمیق به دیوار زل زده بود. سجاده رو گرفتم سمتش. --ممنون. --بردار واسه خودت. نفس عمیقی کشید و از اتاق رفت بیرون. لباسمو با یه پیراهن سفید و گل گلی و شلوار مشکی عوض کردم. نشستم لب تخت و شروع کردم موهامو برس کشیدن. گره خورده بودن و بخاطر همین سرم درد گرفته بود. داشتم به خودم بد و بیراه میگفتم که کامران اومد تو اتاق. خجالت کشیدم و دستم رفت سمت موهام که ببندمشون. --صبر کن. نشست پشت سرم و جدی گفت --برستو بده. مردد برسمو دادم دستش. به آرومی موهامو شونه زد و از بالا تا پایین بافت. با یه دستش موهامو نگه داشت و با دست دیگش از کشوی دراور یه کش موی قرمز برداشت و موهامو بست. تپش قلبم بالا رفته بود و گونه هام گل انداخت. بلند شد و بدون توجه به من لباسشو عوض کرد و از خونه رفت بیرون. رفتم تند تند به صورتم آب یخ پاشیدم. داشتم صبححونه آماده میکردم که کامران برگشت. نون سنگک توی دستشو گذاشت رو میز و رفت تو اتاق. لباسشو با شلوار و تیشرت سرمه ای عوض کرده بود و نشست سر میز. چایی ریختم و گذاشتم رو میز. صبحونمون رو در سکوت خوردیم و میزو جمع کردم. داشتم ظرفارو میشتم که صدام زد --رها مهمون دارم. از اینکه مثه اونشب بخوام جلو دوستاش مثه برده ها رفتار کنم غرورم خورد میشد. --میخوام واسه یه مدت مامانمو بیارم اینجا. فقط دلم میخواد جلو مامانم کم محلی یا زبون درازی کنی! اونوقته که تیکه بزرگت گوشته. الانم لباس بپوش بریم خرید. رسم زندگی من اطاعت بود و مطیع حرفای بقیه بودن واسم عادت شده بود. لباسمو با یه مانتوی ساده و شلوار راسته عوض کردم. روسری مشکی سفیدمو ساده بستم و چادرمو سر کردم. سوار ماشین شدیم و با سرعت حرکت کرد......... علاوه بر مواد غذایی کلی پاستیل و لواشک و شکلات کاکائویی گذاشت تو سبد. --تو چیزی نمیخوای؟ نگاهم رو بسته ی مارشمالو های رنگی رنگی خیره بود. رفت سمت قفسه و چندتا بسته مارشمالو برداشت و گذاشت تو سبد. خریدامون تموم شد و سوار ماشین شدیم. خودش رفت میوه و سبزیجاتو خرید و برگشت تو ماشین.... وسط راه ماشینو پارک کرد. --بیا پایین. کنجکاو رفتم دنبالش تا اینکه رسید به مغازه ی چادر فروشی. به چادرای گلدار سفید اشاره کرد. --انتخاب کن. --واسه چی؟ با اخمش دهنم بسته شد. یه چادر سفید با گلای صورتی و سفید انتخاب کردم. چادر رو خرید و برگشتیم تو ماشین. نایلون چادر رو گذاشت تو دستم. --بگیر مال توعه.... برگشتیم خونه و اولین کاری که کردم جارو برقی رو برداشتم و همه جارو جارو زدم. بعدش گرد گیری کردم. چیزایی که خریده بودیم و جمع کردم و مرغ و گوشتارو شستم و فریز کردم. یه تیکه ی بزرگ مرغ گذاشتم تو قابلمه تا بپزه. شروع کردم سالاد درست کردن... داشتم مرغارو ریش میکردم که کامران اومد تو آشپزخونه. --میبینم زرنگ شدی. فرصت فکر کردن به حرفشو نداشتم. بی توجه به کارم ادامه دادم. دوتا لیوان چایی ریخت گذاشت رو میز. --بشین میخوام باهات حرف بزنم. دستامو شستم و نشستم رو صندلی. --شاید یه سری رفتارام تا وقتی که مامانم هست باهات تغییر کنه. تأکیدی گفت ولی فقط بخاطر اینه که مامان نفهمه دلیل آوردنت به اینجا چیه. دلم واسه خودم میسوخت. با سر حرفشو تأیید کردم و از سر میز بلند شدم به کارم ادامه دادم.... میزو چیدم و رفتم دم اتاق. --ناهار آمادست. لپ تاپشو بست و از اتاق اومد بیرون. اولین قاشق غذاشو خورد. --خیلی خوشمزه شده عزیزم. با تعجب بهش نگاه کردم. سرشو آورد بالا --اونجوری چشماتو گرد نکن گفتم تمرین شه جلو مامانم تابلو نشی. سرمو انداختم پایین و بیصدا غذامو خوردم. بعد از ناهار شروع کرد ظرفارو جمع کردن. --تو برو استراحت کن....
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت40 یدفعه از خواب پریدم و نشستم رو تخت. با دیدن کامران که نگران
رو تخت دراز کشیدم و از خستگی خیلی زود خوابم برد. ساعت ۴ از خواب بلند شدم و رفتم تو هال. کامران سرش تو لپ تاپ بود. رفتم تو آشپزخونه صدام زد. --نمیخواد غذا درست کنی از بیرون میگیرم. حرفی نزدم و رفتم تو اتاق. اومد دنبالم. --میخوام لباسامون ست باشه وقتی مامانم میاد. با تعجب بهش نگاه کردم و بی توجه بهم رفت سمت کمد. یه پیراهن قرمز واسه خودش برداشت و یه شومیز قرمزم واسه من. --از نظر من خیلی خوبه. --باشه. رفتم حمام و حسابی بدنمو شستم. اومدم بیرون یه دست لباس معمولی پوشیدم و رفتم تو هال. میوه هارو شستم و خشک کردم چیدم تو ظرف. شکلاتارو ریختم تو یه ظرف دیگه و بشقابای پذیرایی و کارد و چنگال و... رو آماده کردم گذاشتم رو عسلی. وضو گرفتم و نشستم مقابل آینه. دلم میخواست جلو مامانش خیلی خوشگل باشم. از میز دراور تموم لوازم آرایشی هایی که همش نو بود رو برداشتم و دست به کار شدم. مثل همیشه خط چشممو نزدیک به ده بار کشیدم تا بالاخره خوب شد. یه رژ قرمز ست با لباسم زدم. موهامو باز گذاشتم و یه گیره ی قرمز زدم تو سرم. شومیز قرمزم رو با ساپورت مشکی پوشیدم. صبر کردم تا اذان شد نمازمو خوندم و منتظر نشستم تو هال. با صدای کلید ایستادم و کنجکاو به در هال خیره شدم. اول کامران اومد تو و پشت سرش با دیدن سیمین از تعجب چشمام گرد شد و بغض گلومو گرفت. سیمینم دست کمی از من نداشت و با بغض گفت --رها عزیزم! نفهمیدم کی دویدم و خودمو تو بغلش رها کردم. گریه هام تمومی نداشت و دلم میخواست فقط پیشش گریه کنم. کامران دستمو گرفت و از سیمین جدام کرد. سیمینو هدایت کرد سمت مبلا و رفتم سمت آشپزخونه. میحواستم چایی بریزم که یدفعه استکان از دستم ول شد. کامران اومد تو آشپزخونه. دور از چشم مامانش مچ دستمو تابوند و آروم زیر گوشم گفت --این بچه بازیاتو تموم کن!... خورده شیشه هارو جمع کردم و چایی ریختم. از سیمین پذیرایی کردم و نشستم کنارش. با بغض گفت --رها چقدر دلم برات تنگ شده بود. معلوم هست تو کجایی دختر؟ تلخند زدم و سرمو انداختم پایین. یه سیب برداشتم واسه کامران پوست گرفتم. به قدری از این کارم لجم گرفته بود که چندبار نزدیک بود دستمو ببرم. گرفتم سمتش و با لبخند بشقابو گرفت. به چهره ی سیمین دقیق شدم. خیلی شکسته تر از قبل شده بود. دلم میخواست سوالی که ذهنمو درگیر کرده بود بپرسم ولی از کامران میترسیدم. نتونستم تحمل کنم و گفتم --سیمین جون یه سوال بپرسم ناراحت نمیشی؟ لبخند زد --نه عزیزم بپرس. قلبم به شدت میکوبید و هیجان داشتم. با دیدن اخم کامران سکوت کردم و یه سوال مسخره پرسیدم. موقع شام کامران اومد کمکم میزو باهم دیگه چیدیم و بعد از شام میزو کمکم جمع کرد.... نشسته بودیم دور هم و سیمین داشت از دوران جوونیش حرف میزد. اونقدری ذهنم درگیر سوالم بود که نفهمیدم چی گفت و فقط سر تکون میدادم و لبخند میزدم. سیمین خیلی زود خوابش گرفت و کامران راهنماییش کرد به اتاقش. نزدیم به نیم ساعت بعد کامران اومد ولی چشماش قرمز شده بود و معلوم بود گریه کرده. از دور بهش خیره شدم. لباس قرمز خیلی بهش میاومد و جذاب ترش کرده بود ولی واسم جذابیتی نداشت. --بیا اتاق کارت دارم. رفتم تو اتاق و اخم کرد با تشر گفت --چی میخواستی بپرسی؟ سرمو انداختم پایین و چونمو فشار داد. --رها حرف بزن. --سیمین همیشه میگفت من بچه نداشتم و بچه دار نمیشه ولی تو... با این حرفم چشماش رنگ غم گرفت و چونمو ول کرد نشست لب تخت. تلخند زد --آره! چون من حاصل یه عشقم. ولی گاهی گاهی عشق جنس آدمارو عوض نمیکنه! مثلاً یه مرد هوسباز مثل جمشید. بدون اینکه به حاصل عشقشون فکر کنن ازهم جدا شدن. با بغض ادامه داد --اون جمشید نامرد حتی یه درصدم انسانیت سرش نمیشد! رفت با یه نفر دیگه و مامانم از سر نداریش رهام کرد. از ترس اینکه پشت سرش حرف نباشه با اون تیمور نامردِ پست فطرت ازدواج کرد. اشکام میبارید و در سکوت به حرفاش گوش میدادم. بلند شد و به طرفم هجوم آورد یقمو گرفت تو دستش --چیشد جواب سوالتو فهمیدی یا بازم بگم؟ کامران ناراحت بود و غرور اجازه ی گریه بهش نمیداد. عمیق به چشمام زل زد و یقه ی لباسمو ول کرد نشست لب تخت. با فهمیدن موضوعی که نمیدونستم حقیقت داره یا نه بیشتر از خودم دلم واسه کامران میسوخت. با ترس نشستم کنارش و صداش زدم --کـ..کـامران برگشت و تو یه لحظه دستاشو دور کمرم حلقه کرد و محکم بعلم کرد. بغضش شکست و شروع کرد گریه کردن. اینبار خود واقعیش بود. یه دستمو دور کمرش حلقه کردم و با دست دیگم کمرشو نوازش میکردم.... 🍁حلما🍁 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت40 یدفعه از خواب پریدم و نشستم رو تخت. با دیدن کامران که نگران
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت41 از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود. کارای شخصیمو انجام دادم و رفتم تو هال. میز صبححونه رو آماده کردم و رفتم سمت اتاق سیمین. در زدم و رفتم تو. با لبخند بهم نگاه کرد. --سلام صبح بخیر. --سلام عزیزم صبح توام بخیر. بیا بشین پیشم چقدر دلم برات تنگ شده! شروع کرد موهامو نوازش کرد. با بغض گفت --رها منو ببخش! بابت روزایی که تیمور اذیتت میکرد و نمیتونستم کاری بکنم! اشکاشو با لبخند پاک کردم --مهم نیس سیمین جون! مهم الانه که اون روزا گذشته. به نقطه ی نامعلومی خیره شد --بمیرم بچم کامران چقدر سختی کشیده! چجوری دلم اومد بچه ی دوماهمو مسافر خیابون کنم؟ تلخند زد --دلم خوش بود به ساسان! آخه بچم خیلی شبیه کامران بود! با شنیدن اسمش قلبم لرزید و ناخودآگاه بغض کردم. دستامو گرفت --رها مادر من شناختی روی کامران ندارم! مادرش هستم ولی نبودم تا بفهمم اخلاقش چجوریه! از زندگی باهاش راضی هستی؟ خواستم بگم نه! دلم میخواست تموم حرفایی که تو دلم مونده بود رو بزنم ولی لبخند زدم --بله خوبه خداروشکر. صورتمو لمس کرد --الهی فدات شم چقدر خانوم شدی تو! خجالت زده خندیدم. --بریم صبححونه بخوریم؟ --بریم. سیمین نشست سر میز و رفتم کامرانو صدا بزنم. پشت در اتاق فهمیدم داره با تلفن حرف میزنه... دوباره رفتم دم در اتاق و در زدم ولی جواب نداد. رفتم تو اتاق حمام بود. با دیدن صفحه ی روشن موبایلش کنجکاو شدم و با دیدن اسم سحر اخم کردم. --عزیزم چرا جواب نمیدی امشبو ردیف کنم میای یانه؟ بغض بیخ گلومو گرفته بود و دلم میخواست کامرانو با اون دختر خفه کنم. از اتاق رفتم بیرون و سعی کردم لبخند بزنم. --ببخشید سیمین جون تنها موندی. لبخند زد --طوری نیس عزیزم. پس کامران؟ --حمام بود میاد الان. به دقیقه نکشید کامران اومد و با لبخند صورت مامانشو بوسید و با لبخند بهم سلام کرد. سعی کردم لبخند بزنم و جوابشو بدم. بعد از صبححونه ظرفارو جمع کردم وسیمین رو کرد سمت کامران --کامران جان مادر بیشتر از این بهتون زحمت نمیدم. منو ببر خونم امروز باید برم پیش بچه ها. کامران معترض گفت --عـــه مامان کجا بری؟ بعد از اینهمه سال پیدات کردم حالا میخوای بری؟ لبخند زد --الان که دیگه پیدات کردم خیالم راحته! --امشبم بمون. --نه عزیزم میخوام برم پرورشگاه بچه ها منتظرمن. کامران خندید --بچه های بقیه از بچه ی خودت مهم ترنا! مامان خانم! سیمین معترض گفت --عــه! کامران چرا چرت و پرت میگی؟ هر سه زدیم زیر خنده. ملتمس گفتم --سیمین جون خب یه شب دیگه بمون! --عزیزم گفتم که بچها منتظرن! خندید --دیگه نوبتیم باشه نوبت شماست بیاید خونه ی من. کامران رفت سیمینو ببره و منم نشسته بودم به پیام فکر میکردم. نمیدونم چرا ولی حس حسادتم گل کرده بود. از خیانت متنفر بودم و نفهمیدم کی اشکم دراومد. دستامو گذاشتم رو صورتم و شروع کردم هق هق گریه کردن. صدای کامران میاومد --رها کجایی؟ اومد تو اتاق و نشست کنارم. صورتمو برگردوند و پوزخند زد --چته تو بازم که داری گریه میکنی؟ حالم ازش به هم میخورد و دلم نمیخواست بهم دست بزنه. از کنارش بلند شدم و دستمو گرفت --کجا؟ کری دارم باهات حرف میزنم! نکنه دلت واسه کتک خوردن تنگ شده؟ هوم؟ غمگین بهش نگاه کردم و سرمو انداختم پایین. پوفی کشید و بلند شد لباساشو عوض کرد. واسه ناهار کباب تابه ای درست کردم و رفتم کتابمو برداشتم شروع کردم به خوندن. با صدای ناله ی کامران دویدم تو اتاق. مچ پاشو گرفته وچهرش درهم شده بود. نشستم کنارش --چی شد؟ --پام خورد به در. با دیدن کبودی پاش یاد روزی افتادم که سیمین رو پای تیمور زرد چوبه و تخم مرغ زد. رفتم تو آشپزخونه و زرده ی تخم مرغو با زرد چوبه قاطی کردم و با یه دستمال رفتم تو اتاق. --دستتو بردار. دستشو از رو مچ پاش برداشت و کنجکاو به تخم مرغ خیره شد. یکم تخم مرغارو روی مچ پاش گذاشتم و با دستمال روشو بستم. مشئمز به پاش اشاره کرد --الان این چه کوفتی بود؟ --زرد چوبه و زرده تخم مرغ. --واسه چی اونوقت؟ --اگه پات از ضربه خوردن درد گرفته باشه خوب میشه. --چه جالب. اونوقت اگه نشه چی؟ --اون موقع دیگه باید بری دکتر. شیطون خندید --نه دیگه همینجوری الکیم نشد که. گیج نگاهش کردم. --اگه پای من خوب نشه باید هرکاری که من میگم انجام بدی. --باشه. خندید و سرشو تکون داد. --خوبه. --بیا ناهار. ناهارشو خورد و رفت تو اتاق لباساشو عوض کرد اومد بیرون. --شب دیر میام غذاتو بخور. به خودم جرأت دادم پرسیدم --چرا دیر میای؟ برگشت سمتم. --نفهمیدم! --گفتم چرا دیر میای؟ پوزخند زد --تو فکر کردی من به یه دختر پایین شهر که معلومم نیست اصلاً پدر مادرش کین جواب پس میدم؟ --نه خیلی خودت... سمتم هجوم آورد و یقمو گرفت --من چی؟ گستاخ گفتم --نه خیلی خودت پدر و مادر درست و حسابی داری....
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت41 از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود. کارای شخصیمو انجا
با حس گرمی خون رو لبام دستم رفت سمت صورتم،فریاد زد. --دلم میخواد فقط یکـــبار دیگه! فقـــط یکـــبار دیگه راجع به من حرف بزنی یا بخوای توهین کنی! یه سیلی زد تو صورتم --اونوقته که یه کاری میکنم تا عمر داری حسرت بخوری! برگشت بره به خودم جرأت دادم و با بغض گفتم --تو به چه جرأتی بهم توهین میکنی؟ مگه من چه گناهی دارم هـــان؟ دارم تاوان گناهی رو پس میدم که اصلاً نمیدونم چیه! چـــرا؟ گریم بیشتر شد --برای چــــی؟ برگشت سمتم و دستشو برد بالا بزنه تو صورتم. فریاد زدم --آرهــــه بــــزن! چرا نمیکشی راحتم کنی؟ چــــــرا کامران؟ دستشو مشت کرد و سرشو انداخت پایین. رفت بیرون در رو محکم کوبید به هم. نشستم رو زمین و شروع کردم گریه کردن. هرچی گریه میکردم بغضم بیشتر میشد. همونجا رو زمین خوابم برد و وقتی چشمامو باز کردم شب شده بود. بلند شدم صورتمو شستم و وضو گرفتم. بعد از نماز تسبیح برداشتم و با هر ذکر یه قطره اشک از چشمام جاری میشد. تحقیر شدن بی دلیل دلمو شکسته بود. --خدایا! از بچگی کارم گریه بود. کتکایی که تیمور بهم میزد بس نبود الان..! خدایا من دیگه خسته شدم! خسته از پدر و مادری که ندارم و نداشتنشون سرکوفت شده واسم. خستم از قلبی که هربار عاشق شد شکست! خسته از تنهایی! خدایا من خیلی تنهام کمکم کن! با احساس ضعف جانمازمو جمع کردم و رفتم تو آشپزخونه یه بسته مارشمالو برداشتم و همشو خوردم. همینجور که به عقربه های ساعت خیره بودم به کامران فکر میکردم. فکر اینکه پیش سحر باشه عصابمو خورد میکرد و از عصاب خوردیم لجم میگرفت..... رو تخت دراز کشیده بودم و خوابم نمیبرد. از اینکه کامران رفته سر قرار تقریباً مطمئن شده بودم. بیصدا اشک میریختم و به دوماهی که با کامران گذشته بود فکر میکردم. با تموم بد اخلاقیاش نبودشو دوس نداشتم. تنهایی واسم خیلی سخت بود. عقربه های ساعت نشون میداد اذان صبح تموم شده. وضو گرفتم و نماز صبحمو خوندم. سر نماز دوباره گریم گرفت ولی اینبار واسه کامران. حتی از فکر کردن به اینکه بهم خیانت کرده حالم به هم میخورد. به سجده رفتم و اجازه دادم صدای گریم بلند بشه. همینجور که گریه میکردم با خدا حرف میزدم. با حس دستای یه نفر روی بازوهام سر از سجده برداشتم و گرمی آغوششو حس کردم. دستاشو محکم دور کمرم حلقه کرد و سرشو گذاشت رو شونم. پیش خودم فکر کردم شاید مست کرده و دست خودش نیست داره چیکار میکنه. بی توجه بهش خواستم از جام بلند شم که محکم تر نگهم داشت و آروم گفت --رها نرو! تلخند زدم --اگه واسه تخلیه ی مستیت اومدی من منبعش نیستم برو با همونی که.. یدفعه برم گردوند و عمیق به چشمام زل زد --رها! لحن حرف زدنش گرم بود و مثه قبل از سردیش قلبم یخ نمیزد. نگاهش کردم و برق چشماش قلبمو تب دار کرد. آرومتر از قبل گفت --منو ببخش رها! رومو ازش برگردوندم. --به من نگاه کن! آروم صورتمو برگردوند سمت خودش --رها من... بغضشو قورت داد --رها من آدمش نیستم! میخواستم انتقام بگیرم ولی.. ولی با دیدنت تموم نقشه هام به آب رفت. تلخند زد --نمیدونم چجوری دلم اومد باهات اون کارارو بکنم! صورتمو با دستاش قاب گرفت و طولانی مکث کرد --رها من... من عاشقت شدم! تپش قلبم بالا رفته و بدنم داغ شده بود. با بغض گفتم --من عشقی که از سر مستیه نمیخوام. رفت و با یه ظرف آب سرد برگشت. وسط اتاق آبارو ریخت رو سرش و غمگین گفت --راحت شدی؟ نمیدونستم بهش اعتماد کنم یا نه. بغض کرده بودم و نمیتونستم حرف بزنم اومد سمتم و گرم و طولانی پیشونیمو بوسید. 🍁حلما🍁 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت41 از خواب بیدار شدم ولی کامران هنوز خواب بود. کارای شخصیمو انجا
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت42 باورم نمیشد این کامران همون کامران صبح باشه. نزدیک یک ساعت مونده به اینکه صبح بشه کامران خیلی زود خوابید ولی من خوابم نمیبرد. انقدری تو شک بودم که تا چشمامو میبستم فکر و خیال میاومد سراغم. بلند شدم لباسامو عوض کردم و موهامو دم اسبی بستم. از تو آینه با لبخند بهم زل زده بود. بلند شد نشست و چشماشو ماساژ داد --چرا نخوابیدی؟ سرمو انداختم پایین --خوابم نبرد. --چرا؟ --نمیدونم. --رها --بله؟ به کنارش اشاره کرد --بیا بشین. رفتم سمتش و نشستم کنارش. صورتمو برگردوند سمت خودش و دستشو برد سمت زخم لبم شرمنده گفت --رها میدونم این چند وقت خیلی اذیتت کردم! ولی دیگه قرار نیست اینجوری باشه. سرمو انداختم پایین و سکوت کردم. شیطون نگاهم کرد --رها! همین که سرمو آوردم بالا شروع کرد قلقلک دادن. به زور خودمو نگه داشتم ولی نتونستم تحمل کنم خندم بلند شد و بلند بلند میخندیدم خندید --یادته رو پام چی زدی؟ --آره. --ولی خب پای من خوب نشد. تو قول دادی هرکاری که بگم انجام بدی. آب دهنمو قورت دادم --چه کاری؟ شیطون تر از قبل خندید و به قلقلک دادنم ادامه داد..... دو ماه از اون روز میگذشت و رفتارش هر روز بهتر از قبل میشد. جدیداً حس میکردم بهش علاقمند شدم. داشتم ماهی سرخ میکردم اومد تو آشپزخونه. با دستش سالاد برداشت. مصنوعی اخم کردم --ناخنک نزن! سعی کرد مثه من حرف بزنه --اگه بزنم؟ رفتم سمتش و پا گذاشت به فرار. خندید --چیشد؟ بی توجه بهش به کارم ادامه دادم و دوباره اومد تو آشپزخونه. از پشت سر بغلم کرد و آروم گفت --قهرو خانم! خندیدم --کی گفته من قهرم؟ گونمو بوسید و رفت تو هال. --رها بیا. رفتم نشستم کنارش. تلوزیونو روشن کرد و با دیدن کلیپ عکسای دونفرمون ذوق زده گونشو بوسیدم --وااای مرسی عشقم! ابروشو داد بالا --به به حرفای قشنگ قشنگ میزنی. خجالت زده سرمو انداختم پایین و لپمو کشید. به شوخی گفت --پاشو غذامون نسوزه سوخته پلو باید بخوریم.... سر میز ناهار با صدای زنگ موبایلش رفت تو اتاق و چند دقیقه بعد برگشت. اخم کرد و عصبانی بود. نشست سرمیز و سرشو گرفت تو دستاش. --کامران؟ سرشو آورد بالا و عمیق نگاهم کرد --چیزی شده؟ متأسف سرشو تکون داد و بلند شد رفت تو اتاق. رفتم دنبالش صداش زدم --کامــران! داشت لباسشو عوض میکرد برگشت سمتم --رها فعلاً هیچی معلوم نیست. --خب یه چیزی بگو! اومد نزدیکم و صورتمو با دستاش قاب گرفت سعی کرد لبخند بزنه --رها جان عزیزم فعلاً هیچی معلوم نیست. سوییچ ماشینشو برداشت و رفت بیرون. میل به غذا نداشتم و میزو جمع کردم به قدری نگران بودم که نفهمیدم چجوری ظرفارو جمع کردم و شستم.... بی حوصله رو تخت دراز کشیدم و خیلی زود خوابم برد. با صدای کامران از خواب بیدار شدم. لبخند زد --ساعت خواب خانم خواب آلو. --سلام.چیشد کامران؟ --هیچی چیزی نشده. پاشو اذان تموم شده ها! لبخند زدم و از جام بلند شدم. نمازم تموم شده بود. اومد نشست کنارم و دستامو عمیق بوسید. --رها پیش خدا واسم خیلی دعا کن! لبخند زدم --چرا خودت به خدا نمیگی؟ تلخند زد --خدا قلب سفید میخواد که من ندارم. دستاشو گرفتم --کامران خدا از این حرفا اصلاً خوشش نمیادا! چشمک زد --خب شما که مشاور خدایی یه ساعت ملاقاتم واسه من بگیر. خندید و بلند شد رفت تو اتاق. شام پیتزا خریده بود و همین که در جعبه رو باز کردم حس کردم تموم محتویات معدم اومد سمت حلقم و دویدم سمت سرویس. کامران نگران اومد پیشم --رها خوبی عزیزم؟ --آره خوبم... نشستم سرمیز و دوباره همونجوری شدم. با بغض گفتم --کامران من اصلاً پیتزا دوس ندارم. --رها میخوای بریم دکتر؟ --نه نمیدونم چم شده بزار بعد میخورم. با لبای آویزون گفت --باشه. نشست سر میز و تنهایی غذاشو خورد. اولین دفعه نبود و تقریباً یه هفته ای بود با بعضی غذاها اینجوری میشدم. با یه ظرف میوه اومد نشست کنارم و واسم میوه پوست گرفت --پیتزا که نخوردی لااقل میوه بخور اشتهات باز بشه،خندیدم و کل میوه هارو خوردم. داشتیم باهم فیلم میدیدم که سرمو گذاشتم رو شونش و نفهمیدم کی خوابم برد...
رمـانکـده مـذهـبـی
🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗در حوالی پایین شهر💗 قسمت42 باورم نمیشد این کامران همون کامران صبح باشه. نزدیک یک ساعت م
با احساس ضعف شدید از خواب بیدار شدم. رفتم تو آشپزخونه و با ذوق رفتم سمت جعبه ی پیتزا ولی همین که درش رو باز کردم حالم بد شد و دویدم سمت سرویس. بی حال رفتم سمت اتاق خواب ولی در کتابخونه باز بود. کنجکاو در رو باز کردم و با دیدن کامران که سر سجاده نشسته بود بغض کردم. شونه هاش از پشت سر میلرزید و باعث شد خیلی سریع اشکم دربیاد. همونجا نشستم رو زمین و آروم آروم اشک ریختم. نمیدونم چقدر گذشت که کامران از اتاق اومد بیرون و با دیدنم شکه شد --رها تویی؟ اشکامو پاک کردم و لبخند زدم خندید --شیطون فالگوش نشسته بودی. خندیدم. جدی گفت --چرا بیدار شدی نکنه حالت خوب نیست؟ --نه حالم خوبه فقط یکم ضعف کردم. --میخوای واست غذا درست کنم؟ دلم پیتزا میخواست. --نه کامران الان میرم پیتزامو میخورم. تو دلم خدا خدا میکردم دوباره حالم بد نشه ولی همین که در جعبه رو باز کردم حالم بد شد..... به صورتم آب زدم و رفتم بیرون. کامران نگران گفت --رها لباس بپوش بریم دکتر. --نمیخواد کامران خوب میشم. شونه هامو گرفت --رها جان عزیزم من که میدونم حالت بده میریم دکتر خیالت راحت بشه. لباسامو عوض کردم و چادرمو سر کردم. کامرانم لباساشو عوض کرد و رفت ماشینو ببره بیرون.... رو تخت بیمارستان دراز کشیده بودم و منتظر بودم دکتر بیاد سنوگرافی انجام بده. نگاهش خیره به دستگاه بود و با لبخند برگشت سمتم. --عزیزم بهت تبریک میگم شما مادر شدی! ناخودآگاه بغض کردم و به یه لبخند کوتاه اکتفا کردم. از اتاق رفتم بیرون و همراه کامران از بیمارستان رفتیم بیرون. وسط راه دستمو گرفت ایستادم --رها چرا نمیگی چیشده؟ بغضمو به سختی قورت دادم. --کامران میشه بریم تو ماشین؟ ناچار گفت --باشه بریم. همین که نشستیم تو ماشین بغضم شکست و شروع کردم گریه کردن. با تعجب گفت --رها چته چرا آدمو جون به لب میکنی؟ نمیدونستم گریم از روی شوق بود یا ناراحتی --کامران من باردارم. چند ثانیه سکوت کرد و با ذوق گفت --جـــدی میگی؟ تأیید وار سرمو تکون دادم بلند خندید و گونمو محکم بوسید --اینکه خیلی عالیه! با بغض لبخند زدم و اشکامو پاک کرد. --قربون اون اشکات برم آخه این که گریه نداره خانمم! دست خودم نبود. یدفعه یادم به شهید گمنامی که با ساسان رفتیم سر مزارش افتاد. --کامران! --جون دلم؟ نمیدونستم قبول میکنه یا نه --میشه..میشه منو ببری یه جا؟! --کجا؟ با تردید گفتم --گـ...گـ.. گلستان شهدا! عمیق به چشمام زل زد --این وقت شب اونجا بری اونجا واسه چی؟ نمیدونم چی تو نگاهم دید که قبول کرد و بدون اینکه من آدرسو بگم خودش رفت.... همینطور که از ماشین پیاده میشدم گفتم --کامران! --جونم؟ --مگه تو تا الان اومده بودی اینجا؟ --آره. --چه جالب. دستاشو کرد تو جیبش و نفسشو صدادار بیرون داد --آره ولی واسه خودم نیومدم. مکث کرد و گفت --رفیقام میاومدن. دست همدیگه رو گرفته بودیم و داشتیم قدم میزدیم. انگار نه انگار شب بود و همه جا روشن بود. حس میکردم تو قطب آرامش زمین ایستادم. --میدونی رها رفیق رو آدم خیلی تأثیر میزاره. تلخند زد --ولی رو من نداشت. منظورشو نفهمیدم و فقط حرفشو تأیید کردم. قبر مورد نظرم رو پیدا کردم و نشستم فاتحه خوندم. کامران عمیق به قبر خیره شده بود و ظاهراً ذهنش خیلی درگیر بود. تو دلم تموم حرفامو بهش گفتم و بدون هیچ چشم داشتی واسه سلامتی ساسان دعا کردم. سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه. خیلی آروم شده بودم و حس میکردم ذهنم خیلی آروم تره. کامران رفت لباساشو عوض کرد نشست لب تخت. صداش زدم ولی جواب نداد بلند تر گفتم --کامران! برگشت سمتم --جانم رها کارم داشتی؟ نشستم کنارش و دستشو گرفتم --چرا انقدر نگرانی؟ من که میدونم یه موضوعی پیش اومده! کلافه دست کشید تو موهاش و گفت.. 🍁حلما🍁 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛