عزیزک ها، هرکس تمایل داره تب بنری بریم، لینک چنلش رو+آیدیش رو بفرسته ناشناس🤍✨
«ارزشِ اثر، نه در نامِ نویسنده، بلکه در اصالتِ پیامِ نهفته در آن است. استقامت در هنرِ نویسندگی، سزاوار تحسین است.»
&
♡♡
ایجااان🌝🌱
بسی زیباا🤌🏻✨
وصـالِ جداییــ❤️🩹
#پـارت49 ____________ یک هفته از وقتی که بابا بهوش اومده میگذره. تو این یک هفته هرموقع چشمم به باب
#پـارت50
این روزها که بابا یا بیمارستان بود یا شرکت، امیر یه جورایی شده بود تکیهگاهم؛ اکثرِ وقت ها که بابا نبود، امیر من رو میرسوند بیمارستان.
دیشب بهم پیام داده بود که امروز، قبل از اینکه ببرتم بیمارستان، باید باهام حرف بزنه.
مونده بودم چی میخواد بگه که تاکید کرده بود موضوع مهمیه و حتما باید تنها و رو در رو صحبت کنیم.
از همون دیشب کنجکاوی و کمی دلشوره افتاده بود به جونم.
لباسهام رو پوشیدم و حاضر و آماده، رو مبل نشستم و چشم دوختم به عقربههای ساعت.
هنوز پنج دقیقه نگذشته بود که امیر تک زنگ زد.
وقتی سوار ماشین شدم،بعد از اینکه باهم احوال پرسی کردیم،نمیدونم چرا ولی احساس کردم امیر مثل همیشه نیست.
چند دقیقه از حرکت کردنمون نگذشته بود که امیر همونطور که ساعت و چک میکرد خطاب بهم گفت:
+:یه کافیشاپ سراغ دارم؛ اگه اوکی هستی بریم اونجا. فضای خیلی خوبی داره، یکم حال و هوات هم عوض میشه
سری به نشونهی موافقت تکون دادم و پرسیدم:
آره بریم..
نگفتی دقیقا راجب چی میخوای حرف بزنی باهام؟
+امیر: حرف میزنیم جوجه.. عجله نکن.
حدود ده دقیقه بعد، جلوی کافه توقف کردیم.
تاحالا اینجا نیومده بودم.
فضای فوقالعاده قشنگ و دلبازی داشت. همین که واردش شدیم، آرامش فضا مثل یک مسکن قوی نشست روی روحِ خسته ام و بی اختیار، لبخند ملایمی روی لبم نشست.
اما برعکسِ من، امیر انگار کمی کسل بود و مثل روزهای دیگه خیلی رو مود نبود. از همون لحظهای که سوار ماشین شده بودم هم حس کردم یکجایِ کار میلنگه.
گارسون که اومد منو رو برداشتم. نگاهم بی اختیار رو «شیک توتفرنگی» قفل شد؛ اولین بار بود که بعد از اون همه روزهایِ تلخ،بالاخره میلم به چیزی کشیده میشد.همون رو سفارش دادم.
امیر اما، حتی نگاهی هم به منو ننداخت؛ فقط یه اسپرسو سفارش داد.
✍🏻به قلمِ: رُزِ آبـ💙ـی
کپـی ممنوع و حـرام🚫
#پـارت51
دو سه دقیقه از رفتن گارسون گذشته بود، اما امیر انگار قصد حرف زدن نداشت. دیگه صبرم تموم شد و با بی طاقتی و لحنی که رگههای اعتراض توش بود خطاب به امیر گفتم:
امیر..؟
حوصلم سررفت خب! بگو دیگه، چیشده؟
امیر به چشمهام خیره شد. مکثی کرد، انگار داشت کلمات رو توی ذهنش بالا و پایین میکرد. در نهایت نفسش رو داد بیرون و گفت:
+: یادته پارسال گفته بودم بعد از پایانِ خدمتم، میخوام ارشدم و توی کانادا بگیرم؟
سرم رو به نشونهی تایید تکون دادم:
اوهوم.. یادمه. از همون موقع هم پیگیرِ کارای پذیرش و اینا بودی
درست همون لحظه گارسون رسید و سفارشهامون رو روی میز گذاشت. دیدنِ شیک توتفرنگی با اون دیزاین وسوسه انگیز جلوی چشمم ، برای لحظهای حواسم رو پرت کرد. با ذوق بچگانهای شروع کردم به خوردن، در همون حین هم با چشمهایی منتظر به امیر زل زده بودم که ادامه حرفش رو بگه.
امیر با دیدن نگاهِ من، گلوش رو صاف کرد و انگار که با قورت دادن آب دهنش بخواد تلخی خبرش رو قورت بده، ادامه داد:
+:یک ماهِ پیش یکی از دوستام که کارای مهاجرتم و انجام میده، مدارکم و فرستاد.هفتهی پیش ایمیل زدن که مدارکم تایید شده؛ برای بقیه کارای ثبت نام و.. تا هفته دیگه باید کانادا باشم.
جملهاش که تموم شد، یه لحظه از شدت شوک خشکم زد.
اون شیکی که داشتم با لذت میخوردم، یهو انگار سنگ شد تو گلوم و راهِ تنفسم و بست. دیگه بنظرم شیکتوتفرنگی طعم شیرین و لذتبخشی نداشت، برعکس..حس میکردم مزهی زهرِمار میده.
به سرفهی شدیدی افتادم
امیر سریع از جاش بلند شد و اومد بالا سرم و شروع کرد به کوبیدن رویِ کمرم؛ در همون حین هم به گارسون میگفت برام یه لیوان آب بیاره.
ضربه هایی که امیر احتمالا با نیتِ کمک و با ملایمت میزد، باعث شده بود تو اون حالِ خفهگی، حس کنم دارم از هم متلاشی میشم.جوری که با خودم گفتم اگه خفه هم نشم، با این ضربههای امیر، قطعا قطع نخاعی چیزی میشم!
✍🏻به قلمِ: رُزِ آبـ💙ـی
کپـی ممنوع و حـرام🚫
#پـارت52
بالاخره گارسون لیوانِ آب رو آورد و امیر هم بیخیال کمرِ بدبختِ من شد. شُک شده، سریع لیوان رو گرفتم و یه نفس سر کشیدم.
امیر وقتی دید حالم بهتر شده، نفسی از سر آسودگی کشید و دوباره نشست سرِ جاش.
بعد از اینکه نفسم جا افتاد، به سختی و با استرسی که نمیتونستم جلوش رو بگیرم، با نگاهی لرزون رو به امیر،لب زدم:
امیر.. حرفت و تموم کن..
با اینکه میدونستم قراره انتظارِ شنیدنِ چه حرفی رو بکشم، اما هنوز یه گوشه از دلم امید داشت که شاید اونجوری که فکر میکنم نباشه، که مثلا یهو معجزه بشه و امیر نخواد حرف از رفتنش، حداقل الان، بزنه.
درواقع تکتک سلولهام داشتن التماس میکردن که لطفا نه،الان نرو.
حداقل نه تو این روزهایی که بیشتر از همیشه دلبستهات شدم.
نه الان که جز تو پناهی برای دلِ خسته و درموندهم ندارم.
امیر چند لحظه نگاهم کرد. و من از همین لحظه دلتنگِ این نگاه شدم.
بعد با صدایی که غمِ توش رو میتونستم حس کنم، گفت:
+: باران.. خودت میدونی چقدر برام عزیزی و دوریِ از تو برام مثل جون کندنه..
اما اگه یادت باشه برنامهمون از اول چیزِ دیگه ای بود.. حتی درباره مهاجرت.
ولی..همین الان هم تو این وضعیت، اگه بدونم رفتنِ من ممکنه حالت و بدتر بکنه، نمیرم.
بغض داشت خفهام میکرد.
گوشهام درست میشنیدن؟ یعنی واقعا داشت حرف از رفتن میزد؟
یعنی اونم میخواست من رو تنهام بزاره؟
مگه نمیدونست این روزها تنها چیزی که آرومم میکرد، حضورِ خودِ اونه؟که درمونِ حال بدیامه؟
حالا خودش میخواست بشه درد واسم؟ چرا این زندگی از من نمیکشه بیرون! مگه من چقدر توان دارم؟؟
شاید باید بهش یادآوری کنم، نه؟
ولی.. اگه بهش بگم، شاید بگه زیادی دارم قضیه رو بزرگ میکنم.. اصن نکنه بگه وابستگیم بیش از حد شده؟
امیر همچنان در سکوت منتظرِ جواب من بود؛ من اما.. داشتم جون میدادم که گریهام نگیره.
نمیخواستم از روی دلسوزی یا ترحم بخواد پیشم بمونه...
و از یه طرف، نمیتونستم انقدر خودخواه باشم که فقط حرف دلم رو بزنم و ازش بخوام که نره..
✍🏻به قلمِ: رُزِ آبـ💙ـی
کپـی ممنوع و حـرام🚫
وصـالِ جداییــ❤️🩹
#پـارت52 بالاخره گارسون لیوانِ آب رو آورد و امیر هم بیخیال کمرِ بدبختِ من شد. شُک شده، سریع لیوان ر
#پـارت53
نمیدونم سکوتِ بینمون خیلی کش اومد یا قیافهی من خیلی زار میزد که امیر، با صدایی که نگرانی توش موج میزد، گفت:
+: باران..؟ حالت خوبه؟
کمی از اون شیکی که دیگه برام شبیه زهرمار شده بود رو به زور خوردم، به خیالِ خودم میخواستم باهاش بغضم رو هم پایین بفرستم تا شاید بتونم یه کلمه حرف بزنم.
ولی انگار فایدهای نداشت.
بغض مثل یه تیکه سنگِ سرد و سنگین، راهِ نفسم رو بسته بود، نه اجازه میداد چیزی بگم، نه حتی درست نفس بکشم.
این فضا دیگه مثل چند دقیقهی پیش بهم آرامش نمیداد. دیگه حتی بویِ خوشِ قهوه مشامم رو پُر نمیکرد؛ انگار بهجای اکسیژن، یه گاز سمی وارد ریههام میکردم، که با هر دم و باز دمش قلبم تیر میکشید.
رو مخترین بخش ماجرا این بود که نه میتونستم بغضم رو قورت بدم نه میتونستم گریه کنم و نه حتی یه کلمه از دهنم بیرون میاومد.
با یه دلِ لرزون و گلویِ قفل شده و چشمهایی که هر لحظه منتظرِ باریدن بودن، مونده بودم وسطِ این همه فشاری که هرجوری فکر میکردم واقعا حق من نبود!
امیر با چشمهای نگرانش، حرکاتم رو زیر نظر داشت.
من هم داشتم جون میکندم که نفهمه روحم چقدر شکسته و داغونه، که نفهمه چجوری دارم از درون فرومیریزم.
نمیدونم چقدر موفق بودم، ولی انگار امیر میتونست از توی چشمهام همه چیز رو بخونه، که با بیقراری گفت:
+: باران..اگه بخوای، من نمیرم. من نمیخوام ــ
✍🏻به قلمِ: رُزِ آبـ💙ـی
کپـی ممنوع و حـرام🚫
#پـارت54
سریع حرفش رو قطع کردم.
نمیخواستم اون جملهی وسوسهانگیز رو تا آخر بشنوم.
با صدایی که از شدت بغض میلرزید،لب زدم:
نه امیر..نه
تلاشهام برایِ قوی موندن بی فایده بود.. چون با اولین کلمهای که از دهنم خارج شد، گرمایِ اشکی که روی گونهام غلتید رو حس کردم.
چونهام شروع به لرزیدن کرد و برای جلوگیری از ریزش اشک های بعدی، افتاده بودم به جونِ لبهام و با دندون فشارشون میدادم.
سعی کردم با چند تا نفس عمیق،دوباره به خودم تسلط پیدا کنم.. تا حدودی هم موفق بودم. اما فقط تا حدودی.
امیر که از بیقراری کلافه شده بود، صداش رو کمی بالا برد و گفت:
+: باران!!
پس این نگاهِ لرزون.. این چشمای اشکی برای چیه؟
به سختی لب باز کردم:
من: چیزی نیست امیر.. فقط..
به اینجای جملهام که رسیدم، دوباره شکستم. صدام لرزید و همزمان اشکم چکید.بدون فکر، اولین و واقعی ترین جملهای که تمامِ وجودم رو میسوزوند و گفتم:
از همین الان.. دلم برات تنگ میشه
امیر کلافه دستی توی موهاش کشید و با صدایی که هم غمِ عمیقی توش بود و هم حرص از دستِ این سرنوشتِ لعنتی، گفت:
+: داری کاری میکنی که واقعا قید رفتن رو بزنم...!
تو فکر میکنی برا من راحته؟
که منِ لعنتی از این وضعیتِ کوفتی که توش گیر کردیم، داغون نیستم؟؟
از شدت غم و خستگی سرم رو انداختم پایین. باید یه چیزی میگفتم، ولی چی؟
قطعا این موضوع چیزی نبود که بتونم به این راحتیها باهاش کنار بیام، حتی اصلا شک داشتم که میتونم کنار بیام یا نه؟
از یه طرف قلبم داشت زَجه میزد که«جلوش رو بگیر،نزار بره..اگه بره،میدونی تو چه وضعی میوفتی؟»
از یه طرف هم دلم راضی نمیشد زنجیرِ پاهای امیر بشم، اونم وقتی اونهمه تلاشش رو واسه ادامه تحصیل و مهاجرت دیده بودم.
نمیخواستم باری بشم رو دوشِ آرزوهاش.
✍🏻به قلمِ: رُزِ آبـ💙ـی
کپـی ممنوع و حـرام🚫