eitaa logo
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀 نفوررررر
181 دنبال‌کننده
318 عکس
18 ویدیو
0 فایل
رمان‌های پر از عشق، آرامش و حسای قشنگ شبونه 🎧💔 نور ماه:پایان رسید🖤 عشق بی پایان:اگه میخوای بخونی بیا پی @negar49❤️✨️ قمار من:درحال پارت گذاری♣️🥀 📝𝟬𝟵𝟱 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
ࡃܢܚ݅ࡐ߳ ܢ‌ܨ ܝ݆ߺߊ‌ࡅ࡙ߊ‌ࡍ߭❤️ پـار‌‌‌‌ت26 (فردا صبح ) "دخترا بلند شدن دیدن مامان لیلا و حامی خوابن رفتن پنکیک درست کردن و مامان لیلا هم بیدار شد و صبح بخیر با دخترا کردن " مامان لیلا:به به دخترا چه کار کردین ☺️ دخترا :ممنون جانا :بچه ها بیاین بریم حامی رو بیدار کنیم هستی :من یه فکری دارم بریم متکا بر داریم جانا بره توی اتاق حامی چراغ رو خاموش کنه بعد باهم بریم توی اتاق متکا رو بزنیم به سرش و فرار 😈 ایلماه، جانا:بریمممم😈 "رفتن متکا رو برداشتم و جانا رفت چراغ رو توی اتاق حامی خاموش کرد و باهم رفتن تو هستی اشاره کرد " هستی :۱ ،۲ ۳ 😁 "همه باهم زدن روی سر حامیم و دویدن برون و درو از پشت گرفتن " حامی :اوخ، ای شیطونا تلافی میکنم "دخترا چند دقیقه وایسادن و بعد رفتن سر میز صبحانه که صبحانه بخورن حامی اومد بیرون " دخترا :جیغغغ😃 حامی :فعلا که نمیشه بعدش تلافی میشه 😂 همه:😂😂 "حامی نشست بغل جانا یهویی گوشی هستی زنگ میخوره " هستی 🗣 دیدم گوشیم زنگ خورد دیدم که مامان سوگند هست از همه معذرت خواستم و رفتم روی ترانس هستی :الو سلام مامانی خوبی ؟ سوگند: سلام دخترم ممنون تو خوبی چرا دیشب نیومدی خونه ؟ هستی :آهان دیشب دیگه اینجا موندم حالا داشتیم صبحونه می‌خوردیم 😁 سوگند :خوب پس صبحانه که خوردی ناهار دیگه بیا خونه 😂😊 هستی :چشم مامان کاری ندارین؟ سوگند :نه قربونت برم مراقبت کن فقط خدافز هستی :خدا نکنه چشم خدافز (پایان مکالمه سوگند و هستی )
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܥܼܥ‌‌یܥ‌‌ ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🌊
ࡃܢܚ݅ࡐ߳ ܢ̣ܨ ܝ݆ߺߊ‌ࡅ࡙ߊ‌ࡍ߭❤️ پـار‌‌‌‌ت26 "هستی رفت توی آشپزخونه گفت " هستی: ساعت چنده ؟ حامی :ساعت ۹ هستی :اوخی ساعت ده باید برم سر کار 😁 جانا:عه کجا میری سر کار ؟ هستی:عامم کافه ای که باهم آشنا شدیم چند تا مغازه بلا تر برنامه نویسی حامی :آهان اسم صاحب مغازه رو میدونید ؟ هستی :اوممم آره اسمشون علیرضا ریاضی حامی :عه دوست کنه علی رضا هستی:عه چه خوب حامی :زنگ علیرضا میزنم میگم امروز نمیرید هستی:نه خیلی ممنون میرم سر کار بعدشم میرم خونه مامان لیلا: عه نه نمیشه که ناهار رو نمی‌ذارم بری هستی :آخه .... مامان لیلا :اخ بی آخه 😊 هستی:چشم مامان لیلا:چشمت بی بلا حامی :پس برم زنگ علیرضا بزنم که نمیرین 😊 هستی:خیلی ممنون حامی :خواهش میکنم 😁 "حامی زنگ علیرضا زد " حامی :آلو سلام داداش خوبی علیرضا:سلام داداش ممنون تو خوبی جانم ؟ حامی :ممنون میگم که هستی کامرانی خوب دوست جانا هست امروز اومده خونه ما امروز نمیاد مغازه علیرضا:باشه داداش حامی :ممنون داداش خداسس علیرضا: خواهش میکنم داداش خداسس (پایان مکالمه علیرضا و حامی)
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܥܼܥ‌‌یܥ‌‌ ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🌊
عالی بود 🌊💙 نگار:مرسی عزیزم فاطیما:مرسی زیبا 🎀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خیلی ممنونننن بابت پارتت:) 🌊💙 نگار:قربونت🎀🤍 فاطیما:خواهش میکنم زیبا🫀
سلام عزیزم میشه روزی ۵ ۶ تا پارت بدی؟ 🌊💙 نگار:سلام روزی پنج تا که میدیم🙂🦦 فاطیما:سلام زیبا روزی پنج تا پارت میدیم ناشناس کویره بخاطر همین ۴ تا میدیم 🙃
سلاممممممممممممممم امیدوارمممممممممممممم جمعهههههه توننننننننننن عالییییییییییییییی باشههههههههههههههههه 🫂🥺🤍💙🎀💗✨️🥲🫰🏻🫶🏻