eitaa logo
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
187 دنبال‌کننده
312 عکس
18 ویدیو
0 فایل
رمان‌های پر از عشق، آرامش و حسای قشنگ شبونه 🎧💔 نور ماه:پایان رسید🖤 عشق بی پایان:اگه میخوای بخونی بیا پی @negar49❤️✨️ قمار من:درحال پارت گذاری♣️🥀 📝𝟬𝟵𝟱 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤 ناشناسمون
پارت اول چطور بود ؟
عالی بود خاک تو سرت دخترت رو می‌فروشی 🖤🥀 فاطیما: مرسی فداتشم 🥺 حیحی🙃 نگار:مرسی گلم🎀 💔💔💔
وقتی یه دوست داری که نگم براتون 🥺🎀
ناشناس رو پر کنید تت‌ برم پارت بنویسم بیام ✨🤍
وایی من قربونت برم من 🥺🤍
ܦ‌ܩߊ‌ܝ‌ ܩࡍ߭🥀 زیبا🗣 از دانشگاه اومدم بیرون رو رفتم خونه سلام دادم که بابام گفت امیر : زیبا بیا بشین کارت دارم زیبا :بعله بابا بفرمایید امیر : میخوام تو رو بفروشم به یه مافیا زیبا:چ.چ.چی ؟ کمیا:امیر دیو.نه شدی من دخترمو نمیدم امیر :همین که گفتم زیبا :با.با ...من . چی کار کردم که میخوای من و بفروشی برای مافیا(گریه ) کمیا :تورو خدا بیخیالش شو (گریه) امیر :فردا صبح آماده باش همین که گفتم (اعصبانی) "زیبا با گریه رفت توی اتاق زنگ زد به هستی " هستی :سلام چطوری خر من زیبا :سلام هستی هستی (بغض) هستی :چیشده فداتشم زیبا :( توضیح ماجرا ) هستی :الهیی بم.یرم برات بیا امشب فرار کن زیبا :هستی حوصله داریا بابام اگر هم برم زیر زمین میام میکنه هستی:باشه مراقب خودت باش زیبا :باشه خدافظ "زیبا گوشی رو قطع کرد و خوابید " (فردا صبح ) [خونه کمیا و امیر ] امیر : بلند شو زیبا دیر شد سریع باش زیبا : باشه (بغض) "زیبا آماده شد رفت پایین کمیا رو بغل کرد " زیبا :مامان دلم برات تنگ میشه (گریه ) کمیا :منم مامانی هرروز زنگت میزنم فداتشم (گریه ) امیر :خوب بسه بیا بریم دیگه "زیبا و امیر سوار ماشین شدن و به لوکیشنی که حامی فرستاده بود رفتن " امیر :سلام جناب حامی : سلام دختر تو آوردی؟ امیر :اره ایناهاش حامی : بیا این ۵۰۰ ملیارد امیر :ممنون دختر بیا پاینن (ذوق) "زیبا از ماشین پیاده شد با نفرت نگاه باباش کرد و همچنین نگاه حامی " امیر :سلام کن ببینم زیبا :سلام (بغض) حامی :علیک (سرد) امیر :جناب با اجازه من برم حامی :به سلامت امیر :با خوشحالی رفتم خونه حامی: راه بیوفته ببینم (هولش داد سمت ماشین ) زیبا :ب.باش "حامی نشست و زیبا عم عقب نشست و حرکت کردن " زیبا 🗣 بدم میومد از این بشر انقدر گریه کرده بودم که چشمام میسوخت و سیاهی میرفت نویسنده:fatima🖤 ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ܥܼܥ‌‌یܥ‌‌ ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🖤