eitaa logo
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
183 دنبال‌کننده
314 عکس
18 ویدیو
0 فایل
رمان‌های پر از عشق، آرامش و حسای قشنگ شبونه 🎧💔 نور ماه:پایان رسید🖤 عشق بی پایان:اگه میخوای بخونی بیا پی @negar49❤️✨️ قمار من:درحال پارت گذاری♣️🥀 📝𝟬𝟵𝟱 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام قشنگام صبحتون بخیر 🧸
نگا کن امیر زده زنشو کشته الان باید پلیسا بگیرنش پس نمیتونه بهشت زهرا خاکش کنه به نظرم یه جای مخفی خاکش میکرد یکم رمانت باحال تر میشد 🥀🖤 فاطیما :آره اینو فکر کردم‌بذارید توی پارت های بعدی متوجه میشید ممنون از نظرت قشنگم 🤍 نگار:ایده خوبیه✨️🤏🏻 مرسی ازت قشنگم
ܦ‌ܩߊ‌ܝ‌ ܩࡍ߭🥀 [ویلا حامی] حامی : مامان و بابا و جانا اومدن و رفتم بالا توی اتاق زیبا و بهش گفتم حواست باشه سوتی ندی و به سرت نزنه دوست دارم فهمیدی؟ زیبا :ب‌بله (بغض) حامی :حالم هم گمشو پایین زیبا :از جام بلند شدم و همراه آقا رفتم پایین با مامان و بابای آقا سلام کردم و همچنین خواهرش نشستم که کنارم اقا نشست که مامان لیلا گفت لیلا :ماشاالله چه عروسی دارم زیبا :( لبخند مصنوعی) جانا:چقدر زیبا تو خوشکلیییی زیبا:مرسی عزیزم تو هم خیلی زیبایی(لبخند مصنوعی) حمید :خوب پسرن برای کی عقد رو بذاریم ؟ حامی :هرچه زودتر بهتر حمید : نظر شما چیه زیبا جان ؟ زیبا :ن‌نظر م.من نظر حامی ه.ست حمید :خوب پس هفته‌ی بعد برای عروسی آماده باشید زیبا 🗣 خیلی خانواده ی گرمی داشت مامان لیلا خیلی مهربون بود جانا ۲ سال باهم قرق داشتیم اما باهم گفتیم و خندیدیم خلاصه بعد از شام مامان لیلا و بابا حمید رفتن حامی : بزو بگیر بخواب فردا باید با مامانم و اینا بریم خرید عر.وسی زیبا :ا.اقا اگر این از.دواج ا.جباریه برای جی ه.ز.ینه کنید ؟ حامی : من خودم نمیخواستم هزینه کنم اما مامانم گیر داده مفهموم شد برات زیبا : ب.بعله حامی :خو حالا برو بگیر بخواب شب خوش زیبا :چ.چشم شب شماهم بخیر. [خونه پریناز و امیر ] امیر🗣 از کاری که کردم خیلی پشیمون بودم شب تا صبح داشتم گریه میکردم که امروز یکی در خونه رو زد دیدیم پل.یس هست فهمیدم به ق.تل پریناز اومدن ببرم رفتم بیرون که پل.یس گفت پلیس : جناب امیر حسینی امیر :بعله پلیس :شما به ق.تل پریناز رادمنش بازداشتیان امیر:هیچی نگفتن به دستم دستبند زدن و بردنم بازداش.ت گاه (فرداصبح ) [ویلا حامی ] زیبا:بیدار شدم و اماده شدم رفتم پایین دیدم مامان لیلا و جانا اومدن سلام مامان، سلا جانا جون(لبخند مصنوعی) لیلا:سلام عروس من جانا:سلام قشنگ من حامی :خوب دیگه بیاین بریم همه:بریم "همه رفتن سوار ماشین شدن و رسید به پاساژ " نویسنده:fatima🖤 ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ⁶ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🖤🥀 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
سلام عالیییی. امیر بدبخ.ت مس..ت که میکنه دخترشو میفروشه به یه قم.ار باز ماشین زنشم از زیر پاش میکشه بیرون شغل درست حسابیم که نداره خرج خونه هم فک کنم زنش میداد خودش یه بدبخت بود.همون زنشم با دستای خودش به قتل میرسونه. 🥀🖤 فاطیما :آره خلاصه همینی که تو گفتی 🤣🤣 مرسی قشنگم🧸 نگار:سلام زیبا مرسی✨️🎀 دقیقاااا😂