میشه یه پارت رپان رو خم شهرازد بنویسه هم فازمیا؟
یعنی یه مارت رو هردو بنویسین قلم هردورو ببینیم
🥀🖤
فاطیما :عامم نگاه کن شهرزاد یه کانال رمان داره خوب اونجا میتونید رمان خودش رو بخونید
نگاه کن اگر دوتایی بنویسیم قاطی میشه بخاطر همین🙃
نگار:.... :)
دخترا یکم حالم خوب نیست میاین پیویم یکم بحرفیم؟
@negar49
چند دقیقه دیگه جواب میدم(:
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
دخترا یکم حالم خوب نیست میاین پیویم یکم بحرفیم؟ @negar49 چند دقیقه دیگه جواب میدم(:
مرسی از همتوننن من به فداتونننن🧸🤎🥲🎀
https://eitaa.com/romanmannnn/4853
زیرش مینویسین که نویسنده کیه دیگه
🥀🖤
فاطیما :......
نگار:عزیزدلم این رمان رو ما نوشتیم و ایده از خودمون بوده خب؟
شهرزاد هم یه رمان جدا و یه چنل جدا داره که توش رمان مینویسه این رمان که تموم شد اگر خواستیم رمان رو با شهرزاد مشترکی مینویسم😉🤍
ولی اگه جانا یه یار پنهانی داشته باشه و حامی هم غیرتی باشه بد نیستا؟ 😈😁
🥀🖤
فاطیما :عامممم فک نکنم 🤣
نگار:نمودونم😂
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part8
[بازداش.ت گاه ]
امیر :رفتم توی فکر
(فلش بک)
شروین :داداش امیر میگم که من یه چندین مدت میرم خارج از کشور خوب بعدش میام ایران
امیر :عهه خوب خوشبگذره دلم برا تنگ میشه چند وقت میشه
شروین : یه سال دیگه داداش پیشتر
امیر :باشه داداش مواظب خودت باش(بغلش کرد)
شروین:هستم تو هم مواظب خودت باش خداحافظ
امیر: خدافظ
"تو ی این یه سال امیر و شروین باهم تصویر صحبت میکردند و خبر هم دیگه رو داشتن "
(یه سال بعد)
شروین:از خارج اومدم و رفتم سمت خونه امیر زنگ خونه رو زدم
امیر: دیدم شروین پشت دره با خوشحالی رفت بیرون و بهش گفتم
داداش دلم برات تنگ شده بود (بغلش کرد)
شروین :منم قربونت برم
میگم امیر
امیر:جونم؟
شروین:من یه کهر خوب سراغ دارم تکش پول خوب بیرون میاری میخوای بیای؟
امیر: وایی خوب شد گفتی داشتم دیکه وَرشک.ست میشدم
شروین:خوب فردا بیا کافه جهان کوچک من
امیر :باشه داداش بیا تو
شروین :نه داداش مرسی دارم میرم خونه خداحافظ
امیر : خداحافظ
(فردا صبح)
[کافه _ کوچک من]
"امیر و شروین سلام کردن که شروین گفت "
شروین :نگاه کن داداش من فازی قم.ار میکنم پول خوب توش بیرون میاد میای برای بازی ؟
امیر : حر.وم نباشه داداش؟
شروین : نه داداش برای چی ما قبلا پرسیدیم
امیر: باشه داداش فردا بازی هست؟
شروین :آره فردا به این آدرس بیا هواست باشه پریناز خانم با زیبا دخترت چیزی نفهمن فعلا
(فردا صبح )
(محل قم.ار)
"امیر اونجا با آدما آشنا شد یکی با یکی از آدما قرار شد بازی کنه اسم اون آدم محمد بود "
امیر :خوب شرط چی بذاریم محمد ؟
محمد:یه خونه خوبه؟
امیر :اره
" امیر و محمد بازی کردن در آخر امیر برد "
امیر:خوب خونش کجاست ؟
محمد:خونش توی جنگل هیت کلبه چوبی هست
امیر :خوبه
" امیر اون خونه کلبه چوبی رو برداشت و محمد اسم س.ند رو به نام امیر زد"
(پایان فلش بک)
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ⁸ ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤