eitaa logo
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
183 دنبال‌کننده
317 عکس
18 ویدیو
0 فایل
رمان‌های پر از عشق، آرامش و حسای قشنگ شبونه 🎧💔 نور ماه:پایان رسید🖤 عشق بی پایان:اگه میخوای بخونی بیا پی @negar49❤️✨️ قمار من:درحال پارت گذاری♣️🥀 📝𝟬𝟵𝟱 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
https://eitaa.com/romanmannnn/5801 قربونتتتتتتتتت 🥀🖤 فاطیما :🤍 نگار:
ما گناه داریم خودایاااااااااا 🥀🖤 فاطیما :دارم میرم بتایپم نگار:
خانما دیروز که ندادید هیچی اشکال ندارع امروز هم که کار داریم پس می میخواهید پارت بدید آخه هروقت کارتون تموم شدم یهو می‌بینید کار تموم نشد بعد واسه این همه دیر کردن فقط سه پارت حداقل باید چهار تا یا پنجتا پارت بدید 🥀🖤 فاطیما :ببخشید قشنگم من دیروز کار داشت نگارهم حالش خوب نبود الان دارم میرم بتایپم نگار:
پارت در حال تایپ🤓
ܦ‌ܩߊ‌ܝ‌ ܩࡍ߭🥀 حامی :ناهارو خوردیم و حرکت کردیم (۲ ساعت بعد) شروین:حامی من خسته شدم من دیگه نمیام 😫 حامی :بلندشو یکم دیگه بریم فک کنم نزدیکیم تنبل🤣🤣 شروین:هوفففف حامی :🤣🤣 (نیم ساعت بعد) شروین:حامی اینو نگاه کن صدای جیغ میاد نکنه شرینه حامی :بیا بریم رفتیم جلو دیدیم در دایره ای با سنگ ساخته شده و رد خ.ون دست شیرین اونجاست شروین:چیکار کنیم حامی :الان زنگ میزنم به رضا (مکالمه حامی و رضا) حامی :(جزئیات رو تعریف کردم) رضا: خوب دستت رو بذار جای خو.ن شرین در باز میشه حامی :تلفن رو قطع کردم و دستمو گذاشتم و درش باز شد رفتیم دیدیم پر از اس.کلت های مختلف موجودات بود شروین گفت شروین:حامی بیا بریم ببینیم چی میشه رفتیم پایین تر یخ زن دیدیم با صورت چروکیده که حامی پرسید حامی :ت.تو ک.کی هستی ؟ شرین:م.منوشیرینم تو رو خدا منو نجات بدین حامی :آره همچیز رو میدونی تو فک کنم زن امیر میشی درسته شیرین:ا.اره حامی : تت‌ باید میکردی چرا زنده ای هنوز شیرین : آره من باید میمیرم اما توی این قنات چن دتا موجودات اومدن که اونهارو خوردم بخاطردهمین زنده ام یه بار آنقدر بارون اومد که قنات پر شده بود که نزدیک بود بمی.رم اما نم‌ردم میشه منو نجات بدین ؟ حامی :زنگ زدم رضا و بهش همه جیز رو توضیح دادم که گفت رضا:نجاتش بده ببرش توی اون کلبه یه دوش چیزی بگیره بعد ازش بپرس حامی :باشه حامی :تلفن رو قطع کردم به کمک شروین شیرین رو بردیم خونه شروین:کقنی رفتیم کلبه شیرین رفت دوش گرفتم یچیزی خورد و حامی به شیرین گفت حامی :چیشده که تو رفتی توی اون قنات ؟ شیرین: زمان بر میگرده به چند سال پیش که من امیر رو دوست نداشتم بخاطر اجبار مامان بابام باید با امیر ازدواج میکردم و ازدواج کردیم این کلبه رو منو امیر با عشق ساختیم و چند سالی بود توی این کلبه خاطره های زیادی داشتیم که یه بچه به دنیا آوردیم دختر بود اسمش ستاره بود ستاره بزرگ شد یکی به اسم حامی اومد و ستاره رو دوست داشت ک باهاش ازدواج کرد اما امیر این رابطه حامی و ستاره رو میخواست به هم بزنه اما من نمیذاشتن ستاره و حامی یخ بچه به دنیا آوردن دختر بود اسمش نیلا بود و این نیلا همه جون من بود نویسنده:fatima🖤 ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ³³ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🖤🥀 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
چه ترسناککککککککککک 🥀🖤 فاطیما :نام نام ترسناک تر میشه 🤓 نگار:
چند تا دیگه و کی بهمون میپارتین؟؟؟ 🥀🖤 فاطیما :الان پارت ظهرتون رو میدم و بعد از ظهر هم بعد از ظهر میدم و یکی هم شب نگار: