ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part33
حامی :ناهارو خوردیم و حرکت کردیم
(۲ ساعت بعد)
شروین:حامی من خسته شدم من دیگه نمیام 😫
حامی :بلندشو یکم دیگه بریم فک کنم نزدیکیم تنبل🤣🤣
شروین:هوفففف
حامی :🤣🤣
(نیم ساعت بعد)
شروین:حامی اینو نگاه کن صدای جیغ میاد نکنه شرینه
حامی :بیا بریم
رفتیم جلو دیدیم در دایره ای با سنگ ساخته شده و رد خ.ون دست شیرین اونجاست
شروین:چیکار کنیم
حامی :الان زنگ میزنم به رضا
(مکالمه حامی و رضا)
حامی :(جزئیات رو تعریف کردم)
رضا: خوب دستت رو بذار جای خو.ن شرین در باز میشه
حامی :تلفن رو قطع کردم
و دستمو گذاشتم و درش باز شد
رفتیم دیدیم پر از اس.کلت های مختلف موجودات بود شروین گفت
شروین:حامی بیا بریم ببینیم چی میشه
رفتیم پایین تر یخ زن دیدیم با صورت چروکیده که حامی پرسید
حامی :ت.تو ک.کی هستی ؟
شرین:م.منوشیرینم تو رو خدا منو نجات بدین
حامی :آره همچیز رو میدونی تو فک کنم زن امیر میشی درسته
شیرین:ا.اره
حامی : تت باید میکردی چرا زنده ای هنوز
شیرین : آره من باید میمیرم اما توی این قنات چن دتا موجودات اومدن که اونهارو خوردم بخاطردهمین زنده ام یه بار آنقدر بارون اومد که قنات پر شده بود که نزدیک بود بمی.رم اما نمردم
میشه منو نجات بدین ؟
حامی :زنگ زدم رضا و بهش همه جیز رو توضیح دادم که گفت
رضا:نجاتش بده ببرش توی اون کلبه یه دوش چیزی بگیره بعد ازش بپرس
حامی :باشه
حامی :تلفن رو قطع کردم به کمک شروین شیرین رو بردیم خونه
شروین:کقنی رفتیم کلبه شیرین رفت دوش گرفتم یچیزی خورد و حامی به شیرین گفت
حامی :چیشده که تو رفتی توی اون قنات ؟
شیرین: زمان بر میگرده به چند سال پیش
که من امیر رو دوست نداشتم بخاطر اجبار
مامان بابام باید با امیر ازدواج میکردم و ازدواج
کردیم این کلبه رو منو امیر با عشق ساختیم و
چند سالی بود توی این کلبه خاطره های زیادی
داشتیم که یه بچه به دنیا آوردیم دختر بود اسمش ستاره بود
ستاره بزرگ شد یکی به اسم حامی اومد و
ستاره رو دوست داشت ک باهاش ازدواج کرد
اما امیر این رابطه حامی و ستاره رو
میخواست به هم بزنه اما من نمیذاشتن
ستاره و حامی یخ بچه به دنیا آوردن دختر بود
اسمش نیلا بود
و این نیلا همه جون من بود
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ³³ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀 #part33 حامی :ناهارو خوردیم و حرکت کردیم (۲ ساعت بعد) شروین:حامی من خسته شدم من دیگ
عالی و ترسناک 😭😐
و قضیه دارک😓😑
چند تا دیگه و کی بهمون میپارتین؟؟؟
🥀🖤
فاطیما :الان پارت ظهرتون رو میدم و بعد از ظهر هم بعد از ظهر میدم و یکی هم شب
نگار:
ܦܩߊܝ ܩࡍ߭🥀
#part34
شیرین:یه روز امیر با محمد که دوست قدیمی امیر بود اومد خونمون و رفت
بعد ماهم با امیر رفتیم خونه ی حامی و ستاره و نیلا همبود وقتی که ناهار خوردیم میخواستیم بیایم کلبه که نیلا گفت
نیلا: مامانجون من میخوام بیام خونه شما
شیرین:منم گفتم باشه نیلا از حامی و ستاره اجازه گرفت و رفتیم خونه که محمد اومد دوباره خونمون
من شام رو پختم و همه باهم خوردیم بعد از شام نیلا داشت جلوی چشمام بازی میکرد با عروسکش بعد من خوابم برد
دیگه هیچ جیز نفهمیدم یعد وقتی بیدار شدم دیدیم نیلا داره به خودش میلرزه فهمیدم یه طوری شده محمد و امیر رفته بودت بیرون رفتم دوربین هارو چک کردم
توی اتاق هم دوربین داشتیم دیدیم محمد نیلا برد بالا و به نیلا تجا.و.ز کرده بود امیر همینطور رفت بالا فهمیدم بخاطر همین نیلا از ترس به خودش میپیچه رفتم بغل نیلا نشستم و گفتم
شیرین :نیلا دورتبگردم چیزی شده
نیلا:ن.نه چیزی نشده که
شیرین: فهمیدم داره دروغ میگه چون میدونستم محمد و امیر ته.دی.ش کردن
بعدش من و نیلا وبازی کردیم و نقاشی کشیدیم که امیر و محمد. اومدن
امیر نیلا و رو برد بالا تت اتاقش بعد محمد به من گفت
محمد: بلندشو بریم کارت دارم
شیرین: بلند شدم و رفتم یه جایی بالای درخت و گفت
محمد:اینجا رو بکن
شیرین :چرا؟
محمد:حرف نباشه
شیرین :با گریه چاله رو کندم و رفتیم خونه
به امیر گفتم نیلا کو امیر گفت
امیر:خفه شو (م.ست)
شیرین: بگو بچمون چیکار کردی خوب(گریه)
امیر:محمد بخواب توی طابو.ت(م.ست)
محمد:ب.باشه(م.ست)
امیر: محمد رو خوابوندم توی طاوو.ت و بردمش توی چاله ای که کنده بودن و محمد رو زن.ده به گ.ور کردم و درختی که بالای سرش بود نوشتم ۲۸
شیرین: فهمیدم نیلا نیست
رفتم دوربین رو چک کردم دیدیم
امیر به نیلا که گریه میکرد یه قر.ص داد بهش
بعد وقتی نیلا بهوش شد رفت یه چ.اقو برداشت ونیلا رو کش.ت
رفت و یه چاله تو همون اتاق کند و نیلا رو توی اون چاله خ.اک کرد
بعدش بالای ق.بر نوشت نیلا صالحی
و در اتاق دیگه یه صندلی و یه گلدون گذاشت و عروسک نیلا
بعد که دیدم
دیدم خود امیر اومد گفت
امیر:بلندشو بریم کارت دارم
شیرین:چیکار کردی با نیلا(گریه)
امیر:گفتم گم.شو بریم
شیرین:بلند شدم و منو انداخت توی قنات توی این پله های قنا یه سوزن بود که همه جام رو زخمی کرد و خود امیر گفت
امیر: توی زندگی من دیگه پیدات نشه
شیرین:رفت و این بود قضیه ماجرا (بغض)
نویسنده:fatima🖤
ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊܝࡅ߳ߺߺܙ ³⁴ࡅ߳ܦ̈ܥیܩܢ ܝ̇ߺܭَߊܣࡅ߳وܔ🖤🥀
https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤