eitaa logo
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
180 دنبال‌کننده
333 عکس
19 ویدیو
0 فایل
رمان‌های پر از عشق، آرامش و حسای قشنگ شبونه 🎧💔 نور ماه:پایان رسید🖤 عشق بی پایان:اگه میخوای بخونی بیا پی @negar49❤️✨️ قمار من:درحال پارت گذاری♣️🥀 📝𝟬𝟵𝟱 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
ܦ‌ܩߊ‌ܝ‌ ܩࡍ߭🥀 زیبا : حامی من آماده ام حامی :بیا بریم فعلا زیبا :خداحافظ هستی، شروین:خداحافظ زیبا :رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم حرکت کردیم سمت کیک فروشی رفتیم داخل یه کیک خیلی چشمم و گرفت هستی رنگ نسکافه ای زیاد دوست داشت نتیجه گرفتم هم خونه رو بارنگ نسکافه ای و طلایی و سعید تزئین کنم به حامی گفتم زیبا:حامی حامی:بله زیبا:این قشنگه حامی:آره قشنگه حامی :آقا میشه این کیک رو برای بعد از ظهر بیام بگیرم (زبان انگلیسی) فروشنده:حتما (انگلیسی) حامی:فعلا(انگلیسی) با زیبا از مغازه خارج شدیم که زیبا گفت زیبا: حامی میشه بریم باد کنک بگیریم ؟ حامی:اره بشین توی ماشین بریم زیبا:نشستیم ت ی ماشینو و حامی حرکت کرد سمت لوازم تولدت رفتیم توی یه مغازه اونجا چند تا بادکنک نسکافه فه ای برداشتم بت طلایی و سفید هم برداشتم که حامی حساب کرد و رفتیم سمت کافه رسیدیم کافه حامی دو تا آیس لاته سفارش داد و خوردیم و رفتیم سمت خونه بادکنک ها رو گذاشتیم توی ماشین که هستی متوجه نشه رسیدیم خونه رفتیم داخل شروین ، هستی:سلاممممم زیبا، حامی :سلاممم زیبا : رفتم بالا لباسم رو عوض کردم و نشستم کنارحامی نویسنده:fatima🖤 ایده دهنده:fatima🤍
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ⁵¹ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🖤🥀 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤
خوب بود 🥀🖤 فاطیما :مرسی زیبا🤍 نگار:
عالیییی ولی امروز باید ۶ تا یا ۸ تا پارت بدی باید جبران کنی الان دیگه باید حالت خوب شده باشه عالی بود♥️ 🥀🖤 فاطیما :مرسی بابا چه خبره دیروز ۳ تا داده بودم یکی باید حبرانی برم که میشه پنج تا الان یکی رو دادم چارتا دیگه 😳 مرسی زیبا🥺🤍 نگار:
بچه هااااا؟؟؟؟؟ بقیه ی چنتا خیلی کم تر پارت میدن از خداتون هم باشهخههه 🥀🖤 فاطیما :من قربونت برم درک میکنی 🤍 نگار:
بالاخره دیگه باید اینکار را بکنیییی حالا ارفاق میکنیم ۵ تا دیگه باید بدی 🥀🖤 فاطیما :وا الان یکی رو دادم ۴ تا دیگه باید بدم نگار:
داداش ۵ تا رو بده دیگه اذیتمون نتنن🥺https://eitaa.com/romanmannnn/6257 🥀🖤 فاطیما :داداش نمیتونم بخدا اون کانالا که جبرانی هاشون هم نمیرن من دارم میرم نگار:
ܦ‌ܩߊ‌ܝ‌ ܩࡍ߭🥀 حامی :گشنمهههه هستی، شروین:منممم زیبا:آخرش فک کنم باید به دادتون برسم🤣🤣 همه:🤣🤣 زیبا:خوب چی میخواین درست کنم همه:فسنجون زیبا :اوه اوه کار سخت شد😂 همه:😂😂 زیبا ؛من برم درست کنم رفتم شروع کردم به درست کردن کار های فسنجون و کردمو رفتم برنج بپزم که یهو یی حامی اومد حامی:خسته نباشی زیبا:مرسی حامی:چه بویی کردههه😆 زیبا:😂 حامی آب خورد ورفت منم برنج رو پختم و نیم ساعت بعد صداشون زدم زیبا:ناهار حاضره بیاین(داد) همه:اومدیم زیبا: همه اومدن و نشستیم خوردیم هستی :عررر خیلی خوشمزه شدههه😆 حامی، شرین:ارهههه زیبا:مرسیییی(ذوق) غذا رو خوردیم و تموم شد داشتم ظرف هارو جمع میکردم که هستی گفت هستی : بیا برو تو ناهار درست کردی منو بچه ها ظرف هارو میشوریم زیبا:آخه.. هستی: آخه نداره برو حامی تو هم برو حامی :نه میخکا جمع کنم شروین:برو داداش حامی :باشه منو زیبا رفتیم نشستیم رو کاناپه زیبا :خیلی خسته بودم به حامی گفتم زیبا:حامی حامی:بله زیبا:من خیلی خستم میرم بالا بخوابم حامی :باشه برو زیبا:رفتم بالا انقدر خسته بودم خوابم برد هستی:زیبا کوش حامی :خسته بود رفت بالا بخوابه هستی :آهان شروین : من خستم دارم میرم بخوابم هستی:منم حامی :باشه نویسنده:fatima🖤 ایده دهنده:fatima🤍