eitaa logo
𝑴𝒚 𝒈𝒂𝒎𝒃𝒍𝒆🥀
259 دنبال‌کننده
361 عکس
26 ویدیو
0 فایل
رمان‌های پر از عشق، آرامش و حسای قشنگ شبونه 🎧💔 نور ماه:پایان رسید🖤 عشق بی پایان:اگه میخوای بخونی بیا پی @negar49❤️✨️ قمار من:درحال پارت گذاری♣️🥀 📝𝟬𝟵𝟱 "عضو جمعیت نویسندگان📖"
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام به روی قشنگتونن
سلام بچه ها ببخشید من ایده رو دادم فاطیما هی عقب میندازه و نمیده و به من ربطی نداره تو ناشناس به من چیزی نگید یه من ربط نداره
سلام قشنگام صبحتون بخیر
خوب برم براتون پارت تایپ کنم بیام
ܦ‌ܩߊ‌ܝ‌ ܩࡍ߭🥀 [فردا صبح] حامی:همه باهم صبحونه خوردیم که به زیبا و هستی گفتم حامی: بچه اا بلندشین آماده شین باید بریم یه جایی همه :باشه حامی:همه آماده شدیم و رفتیم سمت خونه رضا زنگ در خونه رضا رو زدم همه رفتیم توی خونه رضا نشستیم که ستاره و شیرین هم اونجا بودن هستی،زیبا:جریان چیه؟ رضا:نگاه کنین میخوام براتون کل داستان این چند ماه براتون تعریف کنم که برای گذشته تونه همه:چی؟ رضا:میخوام از گذشته تون که خیلی چیزا هارو که نمیدونین بگم ،بگم ؟ همه:اره رضا:خوب میریم به ۳۰ سال پیش شیرین خانم با پریناز خانم خواهر بودن یعنی مامان زیبا ۳۰ سال پیش شیرین خانم گم میشه و خانواده پیداش نمیکنن بعد اینکه شیرین خانم بزرگ میشن و یه مرد که به اسم امیر یعنی بابای زیبا قبل اینکه که با پریناز ازدواج کنه از شیرین خوشش میاد بعد چند وقت شیرین و امیر عروسی و عقد با هم میگیرم میرن سر خونه زندگیشون..... ادامه دارد...🥀 نویسنده:fatima🖤 ایده دهنده:negar🤍
ܢ݆ߺߊ‌ܝ‌ࡅ߳ߺߺܙ ⁸⁹ࡅ߳ܦ̈ܥ‌‌یܩܢ ܝ̇ߺܭَߊ‌ܣࡅ߳وܔ🖤🥀 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_dplhej1&btn=𝐌𝐲.𝐠𝐚𝐦𝐛𝐥𝐞🖤