قسمت2️⃣2️⃣
از اتاق اومدم بیرون و رفتم سمت سالن , گوشیو از روی میز برداشتم و اومدم سمت اتاقم , درب باز کردم و رفتم داخل , نگاه کردم به گوشیم که شماره ی عماد (پسر خاله ام) افتاده بود , حوصله ی سر وکله زدن با این یکی و نداشتم , گوشی کوک کردم و گذاشتم روی میز کنار تختم , کتابم رو برداشتم شروع به خوندن کردم (کتاب یادت باشد , فوق العادس حتما بخونید ) که آروم آروم چشمام گرم شد و .......
⏰⏰⏰
. خدایا شد یه بار , یه بار این گوشی ما زنگ نزنه , یعنی من می خوام برم یکی از این گوشیا که محمد داره بخرم , والا پنج بار کوکش کنی زنگ نمی زنه ,
از روی تخت بلند شدم که یهو یه چیزی مثل جن جلوم سبز شد
.😨😱😰
..🤫
.تو اینجا چیکار داری ؟
..فعلا اینا مهم نیست , فقط این فلش رو یه جای بذار که به عقل جن نرسه , خب ؟
.ببین محمد اگه دوباره قرار باشه بندازیمون تو دردسر من یکی نیستم
..حرف نزن فقط این رو غایم کن و لباسات رو بپوش و بیا بیرون , مهمون داریم
.کی؟
..خاله اینا اومدن
.باشه برو اومدم
____-____
.سلام خاله جان
..سلام عزیزم , چطور دختر گلم ؟
.ممنون خاله جان , سلام علیکم آقا عماد 😒
... سلام دختر خاله , چه خبرا ؟
.ممنون 😒
....فاطمه
.بله
....بیا
.باشه , برو اومدم , ببخشید خاله جون من برم ببینم محمد چی می گه , بازم شرمنده
..نه عزیزم , دشمنت شرمند
____-____
.محمد
..بله
.قبل اینکه حرف بزنی بیا برو این عماد خفه کن و بیا
..فاطمه بس کن دیگه این بحث رو
.بس کنم؟ این پسر نزدیک بود زندگی من رو نابود کنه , می گی بس کنم ؟
..ببین بس کردن و نکردن به من هیچ ربطی نداره , فقط الان برو لباسات رو به پوش و بیا خب ؟
.کجا ؟
..باید بریم تا جایی و بیایم
.باشه برو اومدم
..علی ام هست
.خیلی ممنون بابت اطلاعتون😒
..خواهش 😆
.کوفت برو تا ...
..تا ؟🤨
.👟
..باشه باشه رفتم بابا
.آفرین
قسمت3⃣2⃣
لباسام رو پوشیدم و رفتم پایین ,
.خاله جون ببخشید , من باید برم , یه کاری پیش اومده حتما باید با محمد بریم
..باشه عزیزم خوش بگذره
.ممنون خاله جان
...بریم فاطمه ؟
.بریم
...خاله جان خیلی ببخشید با اجازتون
..برو عزیزم
.خداحافظ خاله جون , خداحافظ
....خداحافظ
_-_____
.من این عماد و خفه می کنم محمد , یادت باشه
..ازاین یادت باشه ها خیلی گفتی عزیزم , الحمدالاه تا الان که عملی نشده
.به هم می رسیم محمد آقا
..😜
...محم , ببخشید فاطمه خانم , محمد یه لحظه بیا
..باشه برو علی اومدم , فاطمه تو برو سوار شو ما الان میایم
.باشه
_-_
.مگه قرار نشد تنهایی بریم
..خب مگه کی دنبالمونه ؟
.😒
..هان فاطمه , خب اونو که سرهنگ گفت بیاریم
.آهان !!!
..تموم , بریم؟
.بری......
...به علی آقا , چشممون روشن
.چشم شما که کلا روشنه 😒
...ههههه, خب , چه خبر ؟
.خبرا پیش شماس
...نکنه هنوز از اون قضیه کینه ی من رو به دل داری ؟؟
.بریم , محمد
...نه وایسا ببینم , می خوام واقعا بدونم 😏
.می خوای بدونی هان , 😤😤😤😡
...اره می خوام بدونم
.برو گمشو تا از رو زمین محوت نکردم
...نه بیا محوم کن , ببینم
😤😡🙎♂
....محمد !!!؟, علی آقا ؟؟😳 , عماد 😳 , مااااامان ,
..... چتونه شما ها , عماد , علی ؟؟؟
.ببخشید سمیه خانم , بریم محمد
____-____
.چتون شد شما سه تا ؟
..هیچی عماد پرویی کرد , علی عصبی شد پرید بهش , منم کلا فقط ذاتم جدا کردن طرفین دعواست
.بله , منتهی به جای عصبی باید , عذر می خوام علی آقا هاااا , باید از کلمه ی دیونه استفاده کرد 😒
...فاطمه خانم , شما هم جای من بودید همین کار و می کردید 😡
.بله , ولی نه تا این حد که پسر رو بزنید , خون دماغش کنید😬
...بلهههه😒
قسمت 4⃣2⃣
🖱درب یه خونه وایسادیم , دربش سیاه رنگ بود و نماشم سرامیک , هنوز توی فکر نماش بودم که محمد درب رو باز کرد و گفت : تشریف نمی آرید ؟
..چرا چرا , بریم ، راستی من کیفم رو می ذارم توی ماشین
.خیلی خب فقط فلش رو بیار
..باشع
🖱رفتیم داخل که کلی دم و دستگای اطلاعات اونجا بود , سرهنگ محمدی و سرگرد عظیمی هم بودن ,
.سلام جناب سرهنگ
..سلام علیکم سرکار, دور نکردید ؟؟؟
.راستش , راستش می دونید یه بنده خدایی ها , یه بنده خدایی داشتن حساب صاف می کردن
🖱داشتم از خنده منفجر می شدم , سرهنگ و سرگرد با یه نگاه خاصی به علی آقا نگاه می کردن و اون هم با یه نگاه که می شد قشنگ فهمید رسیدیم خونه محمد اون دنیاس به محمد نگاه می کرد ,
.خیلی خب , بریم سر اصل قضیه , انبار اسلحه ای که شما داخلش زندانی بودید رو تقیف کردیم اما متأسفانه فقط توانستیم یکی از عوامل رو بگیریم که اون هم
علی رغم تمام محافظت های به عمل اومده و تلاش تیم امدادمون از دست رفت , و دوباره همه ی تلاش هامون بی ثمر موند , البته خب تونستیم یه سری از آدمای خرده پاشون رو دستگیر کنیم , که الان در حال بازجویی هستن ,
..پس منظورتون اینه که ما الان دوباره صفر شدیم
.نه , در واقع ما الان دقیقا جای اونها رو می دونیم
...چطور ؟
.با کمک تیم فتا مون و کمک های وزارت دفاع و سپاه الان اونها داخل یه ساختمون تو شهرک غرب هستن
..خیلی خوبه , پس چرا نمی گیرید شون؟
....چون نیرو نداشتیم , اما با کمک ستوان نعمتی این مشکلمون هم حل شد و انشاالاه فردا شب وارد عمل می شیم , اما .... اما باید دقت کنیم که این عملیات باید بدون درگیری و بدونه خونریزی و
هرج و مرج صورت بگیره
.سرگرد عظیمی فرمانده عملیات هستن, ستوان رضایی هم جانشین فرمانده بقیه مسولیت ها هم سرگرد عظیمی به تون اعلام می کنند , می توانید کار ها رو شروع کنید
قسمت 5⃣2⃣
🖱بعد از صحبت سرگرد کار رو شروع کردیم و یه نقشه ی عالی کشیدیم , افرادشون رو براورد کردیم وتسلیحات رو ارزیابی کردیم , همون طور مشغول کار بودیم که صدای اذان از گوشی هامون بلند شد و چند تا از گوشی ها هم شروع کردن به زنگ خوردن , صحنه ی قشنگی بود , هر کس دنبال گوشی خودش می گشت تا خاموش کنه اما من عین خیالم نبود , نمازمون رو خوندیم و صبحانه رو هم دور هم خوردیم و دوباره شروع کردیم تا ساعت ۱۲ و ۱۲/۳۰مشغول بودیم که محمد گفت :نمی خوای بریم؟
..کجا؟
.کجا؟🤨 خونه
..چرا وایسا این تموم بشه تا بیام , یک دقیقه مونده هنوز
.باشه دم در منتظرم
..زود میام
🖱اطلاعات رو ریختم روی فلش و رفتم سمت ماشین که محمد گفت: من باید با علی و رحمانی بریم تا جایی بیایم , بیا این سوییچ
..با چی میرید ؟
.با موتور
..نمی خواد من تو راه کار دارم , پیاده می رم
.راه زیاده , چی چی پیاده
می رم؟🤨
..محمد جان , با من بحث نکن😠
.باشه , برو 🙄
..خداحافظ
.یاعلی
🖱راه افتادم سمت خونه که مرضیه وسطای راه بهم زنگ زد
.سلام
..به سلام مرضیه خانم , چه خبرا ؟
.خبرا که پیش شماست , کجایی؟
..دارم می رم خونه
.کجایی؟🤨
..چطور ؟
.بگو بیام دنبالت
..باشه بیا ,
.پس برام بفرست
..باشه , خداحافظ
.یا علی
🖱آدرس یکی از مغازه های که کار داشتم رو براش پیامک کردم . قدم هام رو تند کردم که زود تر از مرضیه برسم ,
.سلام مرضیه خانم
..عه اینجایی , سلام گلم چطوری ؟
.قوربونت , شما رو که دیدم حالم خوب شد
..اختیار دارید , ما از شما انرژی می گیریم
.خب , دیگه بسه , همه دارن نگامون می کنن , راه بیوفت باید در چند تا مغازه هم وایسیم ,
..باشه بریم
🖱خریدامون رو کردیم و رفتیم خونه , کار هام رو کردم و وسایلم رو برداشتم , ساعت هول و هوش ۱۱:۳۰ شب بود که محمد درب اتاق رو زد و فرمان بیرون باش بهمون داد , لباس ها رو پوشیدم و راه افتادیم , برای آخرین بار نقشه رو مرور کردیم و اسلحه ها رو به همراه جلیقه ها تحویل گرفتیم و سوار شدیم , و رفتیم به سمت خونه , با فواصل مشخص توی ضلع های مختلف خونه قرار گرفتیم و منتظر دستور شدیم
✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️✳️علی✳️
🖱تک تیر انداز ها رو مستقر کریم و با دستور سرهنگ راه افتادیم , با کمک اعوامل نفوذی یکی از کولر ها رو خراب کردیم و چند تا تعمیر کار رو از خودمون فرستادیم داخل , منتظر علامت بودیم که رمز رو اعلام کردن ,