eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
48 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ یه تنه بار همه ی مشکلات و‌ کشیده ارغوانم مظلومِ اگه اشتباهی هم کنه از نادونی و بچگی خدا می بخش دیگه خلق خدا چه حاجت !؟ خیالم راحت مثل یه کوه هواش و دارید با خود خوری گوشه ی لبم را جویدم و با حرص از زیر قرآن رد شدم حتی جرات نداشتم سرم و بلند کنم خدایا نکنه حاجی در موردم فکر بد کنه این حرف های خانجون مهر تاییدی به فاش شدن رازم بود . مشکلم یکی نبود دروغ بزرگم از یه طرف رفتن اسم حاجی تو شناسنامه ی خواهر فوت شده ام از طرف دیگر! حالا باید چه جوابی بهش می دادم ؟! به سردی خانجون را بوسیدم و همانطور. که گوشم به تعارف حاجی با خانجون بود روی صندلی جلو نشستم وقتی که حاجی داخل خیابان پیچید بالاخره سرم و بلند کردم و نیم نگاهی به نیم رخش انداختم خدای من بیشتر از همیشه اخم داشت پس حتما فهمیده . جوری نفسم گرفت که با هول شیشه را تا انتها پایین کشیدم به سمت بیرون گردن کشیدم انگار سمت عمارت نمی رفت این محله ی قدیمی فکرم و سمت و سوی آن روز کشید نتونستم طاقت بیارم ناخواسته افکارم و به زبان آوردم _چرا داریم می ریم محضر !؟..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ نتونستم طاقت بیارم ناخواسته افکارم و به زبان آوردم _چرا داریم می ریم محضر !؟ وقتی به سردی جوابم و داد همه چیز دست گیرم شد. بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و با خودم گفتم حتما من و آورده تا راستی راستی عقد کنیم با یادآوری بابا نور امیدی به دلم تابید نه !نمیشد من باید اجازه ی بابام و داشته باشم پس نمیشه . اما اون عاقد و می‌شناسه اگر پنهانی بدون اجازه عقد کنه چی !؟ داشتم پس می افتادم اما خودم و سمتش کشیدم ناخواسته به بازوش چنگ زدم و‌ گفتم _دیگه برای چی اومدیم اینجا !؟ ما که عقد کردیم ماشین را کنار کشید و همانطور که روی ترمز میزد گفت بشین همینجا میام الان جوری نفسم آسوده رها کردم انگار باری از روی دوشم برداشته شده پس خانجون بهش نگفته وگرنه منم با خودش می برد چند دقیقه بعد که برگشت دفترچه ی قهوه ای رنگی را روی داشبورد گذاشت و من با دیدن سند ازدواج که با رنگ طلایی رویش نوشته بود تمام غم عالم روی دلم سرازیر شد . خدایا کاش هرچه زودتر این بازی تموم میشد تا حالا فهمیده بودم حاجی اهل حلال و حروم بود لحظه ی از ترس فاش شدن حقیقت تیغه ی کمرم تیر کشید . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ نگاه ام که به ساختمان سفید عمارت افتاد مضطرب شدم جوری که ناخواسته سمت حاجی چرخیدم و ........برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ نگاه ام که به ساختمان سفید عمارت افتاد مضطرب شدم جوری که ناخواسته سمت حاجی چرخید م و گفتم _الان اگه مادرتون من و با چمدون ببینه اعصابش خورد میشه . حاجی پف کلافه ی کشید و همانطور که از ماشین پیاده میشد گفت _تو کارگاه و کارخونه کارت بی نقص نمی دونم چرا اینجا یه حرف و باید چند بار بهت دیکته کرد . جوری بی تفاوت پیاده شد و با تحکم مرد سرایدار را صدا زد که همانجا فاتحه ی حمایتش را خواندم و زیر لب با خودم گفتم _اینجا هم باید روی پای خودت بیاستی ارغوان نکنه خیال کردی حاجی نازت و می کشه مصمم دستگیره ی در را کشیدم و پیاده شدم مرد جوانی که حاجی سعید صدایش می کرد چمدانم را گرفت سمت پله ها برد معذب سمتش رفتم _خودم می تونم آقا شما زحمت نکشید . حاجی که صفحه ی گوشیش و بالا و پایین می کشید مقابلم ایستاد و گفت _اینجا هم قوانین خودش و داره درست مثل کارگاه و کارخونه پس سعی نکنید زیر پاش بزارید ! داشتم از این همه صلابت اش پس می افتادم انگار همه ی رفتار هام باعث آزارش بود منتظر تایید از بالای چشم خیره ام شد دستپاچه عقب تر ایستادم با بغض جوابش و دادم ...... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ _ سعی می کنم یاد بگیرم _اینجوری خوب! اینجا تا زمان پایان قرارمون خونه ات به حساب میاد پس بسم الله کارت و شروع کن وقتی حاجی جواب تماسش را داد و دوباره سوار ماشین شد تمام غم عالم روی دلم سرازیر شد انگار بودنش برایم قوت قلب بود . جوری که انگار غریب افتادم ترسان به ساختمان سفید جلوی روم خیره شدم و سلانه سلانه از پله ها بالا می رفتم که دستی دور گردنم حلقه شد و زن ناآشنایی به زبان محلی شروع کرد به قربان صدقه رفتنم _تی بلامیسر خوش بْمای ( الهی قربونت برم خوش اومدی ) کمی که فاصله گرفت موهای روی صورتم را کنار زدم و جواب محبتش را دادم _مرسی خانم راستش من نمی شناسم تون دست روی کمرم گذاشت و با لهجه گفت _من کوثرم عزیزم ، خوب می شناسمت مشتی خیلی ازت تعریف کرد هزار ماشاالله والله برازنده ی حاج رسول هم هستی انشالله از این به بعد فقط خوشی ببینی کمی گپ زد و از خودش گفت اما من حواسم به جمله ی اولش بود از کجا من و می شناخت !؟ آنقدر کار پنهونی داشتم که این آشنایی شد کابوس ام .......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ کوثر زنی تقریبا ۵۰ ساله بود که مسولیت کارهای عمارت را برعهده داشت محبتش به دلم ننشست . سیما که من و دم پله ها دید با اشتیاق سمتم آمد اما آن زن مرموز باز از در تعریف وارد شد و گفت _والله حق با مشتیِ دخترم ! نرگس خانم مثل فرشته هاست خیلی خانمُ و نجیب به پای هم پیر بشن سیما دست دور گردنم انداخت _بله خاله کوثر پس چی فکر کردی !؟ زن دادشم عشقِ همینِ که دل داداشم براش آب شده با اضطراب اطراف تالار پذیرایی را دید زدم نکنه زنش بشنوه از دخترش هم خبری نبود خدا کنه نباشه ! ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ خاله کوثر که سینی چایی را مقابلم گذاشت با منمن احوال کیان را گرفت . جوری هول کردم که استکان چای از دستم افتاد و با صدای بدی شکست خدای من این زن کی بود که از همه چیز زندگیم خبر داشت !؟ با افکار و مشوق روی زمین زانو زدم و با بغض به خرابکاریم خیره شدم سخت نبود فهمیدن اینکه این استکان های لب طلایی ارزشش از کل وسایل خانه مان بیشترِ از همین روز اول خرابکاری بار آورده بودم نزدیک بود به گریه بیافتم کوثر خانم با مهربانی روی شانه ام دست کشید _اشکال نداره دخترم بزار من جمعش کنم عزیزکم مشتی می گفت جونت بسته به جون پسرت تقصیر من شد انشالله که خدا شفاش بده با ترس به چهره ی ساده اش خیره شدم این زن از جیک و پوک زندگیم خبر داشت ..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ سیما که به خاله کوثر تو پید بغضم گرفت و ناخواسته جلویش درآمدم اگرچه کیان غم بزرگ زندگیم بود اما حالا دردم چیز دیگری بود _تو رو خدا به خاله کوثر چیزی نگو من دست و پا چلفتی بازی درآوردم . سیما با شوک جوری خیره ام شد که یه لحظه یاد نگاه برادرش افتادم _این حرف ها چیه ارغوان چرا مثل غریبه ها رفتار می کنی !؟‌ در تالار پذیرایی که تابی خورد قامت حاج غفار نمایان شد نفس آسوده ی کشیدم انگار که در جای غریبه مادرم و پیدا کرده باشم . اما حاجی جوری توی فکر بود که حتی متوجه ام نشد و بی تفاوت سمت طبقه ی بالا رفت . سیما با دست پاچگی بازویم را کشید و گفت _به همین زودی دلش برات تنگ شد برگشت حتما فکر کرده اتاقی یه سره رفت بالا ! به نظرم برو سورپرایزش کن . با اضطراب مضاعف لابی طبقه ی بالا را دید زدم خدایا کاش می تونستم مطمن بشم زنش نیست . سیما آنقدر گفت که به اجبار سمت پله ها رفتم ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ پشت در اتاق پلک بستم و با بسم الله زیر لب دستگیره ی در را کشیدم ......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ پشت در اتاق پلک بستم و با بسم الله ی زیر لب دستگیره ی در را کشیدم کمی که لای در باز شد از تصویر روبه روم شوکه زده نفسم تنگ شد جوری که لحظه ی نتونستم نگاه بگیرم و یاد حرف های خاک بر سری مژگان افتادم با دیدن چشم های یخ زده ی همیشگی حاجی که از آیینه بهم افتاد از شرم عقب رفتم . خدایا ارغوان می مردی در می زدی ؟ حالا روت میشه دوباره باهاش روبه رو بشی درد بگیری دختر ! خوب زن و شوهرن خلوت کرده بودن تو مثل چی پریدی وسط !؟ خرابکاری پشت خرابکاری آنقدر مستأصل بودم که نزدیک بود به گریه بیافتم اصلا انشالله آشتی کرده باشن اینجوری ماموریت منم هم شروع نشده تموم میشه . چیزی ته دلم لرزید امان از اراجیفی که مژگان زیر گوشم خوانده بود حالا تصویر زنش که با لباس بندی که اندام های زنانه اش را به زیبایی به رخ می کشید از جلوی چشمم کنار نمی رفت و مدام حرف های مژگان را مرور می کردم از خودم شرمم میشد مدام تصویرشان وقتی که از پشت دست دور کمر حاجی انداخت و سرش و به شانه اش تکیه داد پشت پلکم جان می گرفت . با یاد نگاه حاج غفار که از آیینه بهم افتاد تیغه ی کمرم تیر کشید خدایا آبروم رفت مزاحم خلوت شون شدم در نیمه باز رها کردم و سمت پله ها راه افتادم که بازو م از پشت کشیده شد ..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ اگر همان لحظه قلبم از کار می افتاد روا بود . مثل همیشه با همان صدای تلخ و نیش دار گفت _کجا میری ؟ بیا تو اتاق انگار فراموش کردی قرار مون چی بود خدای من چشمانم بیشترین از این حد گشاد نمیشد جوری که انگار اشتباه شنیدم از بالای شانه نگاه اش کردم و پچ زدم _آخه الان ... !؟ فشار انگشتش دور بازوم بیشتر شد و جوری من و سمتش کشید که به تخت سینه اش کوبیده شدم آشفته بودم اما عطر تنش که برای اولین بار حس می کردم از یک طرف و نگاه پر از نفرت مینو که از لای در حواسش بهم بود از طرف دیگه بهم توان داد و خودم و عقب کشیدم حاج غفار جلوتر رفت و همانطور که تیغ اصلاح را جلوی صورتم تاب می داد خش دار گفت _خیلی وقت منتظرتم مگه قرار نبود پشت گردنم و برام شیو کنی . با این حرفش با چنان شوکی نگاه مینو کردم که گردنم رگ به رگ شد . انگار کینه ی حاجی با زنش بیشتر از تصوراتم بود همانطور که مانتو م و روی دسته تخت آویزان می کردم به خودم قوت قلب دادم ......برای خواندن کامل داستان حاج رسول فقط کافیه کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66