#بغلم_کن__۴۲
انگار داشتم خواب می دیدم گوشم به حرف های میثم بود و حواسم پرت سوال هایی که توی ذهنم ردیف شده بود
بی هوا گفتم
_ببخشید آقا میثم من اصلا نمی فهمم قضیه چیه !؟
صندلی کنار دستش رو جلو کشید و مقابلم نشست .
_بببنید خانم فرمند حاجی فکر کنم باهات حرف زده من دوباره می گم قرار از صبح تا ظهر بیای کارخونه البته اینجا آخر هفته ها آفی !!
بقیه وقت آزادت هم کارگاهی روشنه !؟ در مورد حقوق و اینها هم حاجی حواسش هست مطمنا به نفع شما کار می کنه
بی مهابا به میثم خیره بودم باورم نمیشد به قول مژگان راستی راستی بلیت بخت آزمایی برده شده بودم به خودم که آمدم
با اشتیاق وصف ناشدنی آرنجم روی میز ستون کردم و گفتم
_تو رو خدا آقا میثم از اول بگید من حواسم به کل پرت بود .
همانطور که با دقت به میثم گوش میدادم به حاجی فکر کردم و زیر لب گفتم شاید عمو رجب ازش خواسته
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خانجون تکه ی نان فتیر بغل استکان چایم گذاشت و گفت
_از بس کار می کنی جون نداری غذا بخوری آخه ارغوان چه جوری می خوای دوجا کار کنی .
یادآوری خانجون خنده به لبم آورد بعد از مدتها روی پاهاش دراز کشیدم و به یاد بچگی گوشه ی روسریش و به بازی گرفتم
_الهی قربونت برم من از خوشحالی خوابم نمی بره اونوقت تو گله می کنی ؟ ....
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۴۳
_الهی قربونت برم من از خوشحالی خوابم نمی بره اونوقت تو گِله می کنی ؟ راهی نیست تا کارخونه
تازه به احسان گفتم برای کیان وقت بگیره ببریمش تهران .
خانجون با شنیدن اسم احسان اخم کرده گفت .
_خدا خیرش بده زندگی ول کرده روی دوش خواهر کوچکترش به بهانه ی درس رفته تهران مگه خبر از بابای ناخلف و خوار زاده ی مریضش نداره که خبر نمی گیره اَزمون !؟
کنارش دو زانو نشستم و گفتم .
_تو رو جون ارغوان اگه احسان زنگ زد گله نکنی یه وقت ! حالا که کارخونه هم می رم دست و بال مون باز میشه می تونیم بابا رو هم ببریم کمپ .
از نگاه پر ترحم خانجون دلم می گرفت اما روا نبود احسان از درسش بیافته
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
نگاهی به ساعتم انداختم سلانه سلانه سمت دیگر خیابان رفتم فاصله ی کارخانه تا کارگاه مسافتی نبود اما من امروز جون پیاده روی نداشتم اون ساعت از روز خبری از ماشین های گذری نبود با خستگی روی جدول کنار خیابان نشستم همانطور که نگاه ام به کف آسفالت بود توی ذهنم کلمات و جمع و جور می کردم باید هر جور شده قضیه وام دوباره مطرح کنم احسان بالاخره برای کیان نوبت دکتر گرفته بود .
باید مبلغ وام زیاد می کردم تا بابا رو هر چه زودتر بستری کنم یک ماهی می شد که خونه نمی آمد حالا که حِس حاتم طاهی حاجی گل کرده بود و دو جا حقوق می گرفتم می تونستم زود وامم و تسویه کنم . ....
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۴۴
توی حال خودم بودم که ماشینی جلویم ترمز گرفت و بوق زد . بدون اینکه سرم و بلند کنم کیفم و توی بغلم مشت کردم و هول کرده از جا پریدم هنوز بعد این همه مدت خاطره ی آن روز کذایی از ذهنم بیرون نمی رفت .
توی این اتوبان خلوت چه کاری می تونست با من داشته باشه ترس بدی به جانم افتاد بدون اینکه به پشت سرم نگاه کنم سرعتم و بیشتر کردم داشتم می دویدم که ماشین زیر پام ترمز کرد و حاجی غفار همانطور که تا نیمه درِ سمتِ راننده رو باز کرده بود صدام کرد .
_خانم فرمند اتفاقی افتاده ؟ چرا ترسیدی؟
جوری نفسم و آسوده رها کردم که از دیدِش دور نماند و با تیز بینی توی صورتم خیره شد .
جوابش و با اضطراب دادم
_نه نه چه اتفاقی ؟ منتظر ماشین بودم نیومد گفتم راهی نیست پیاده میرم
بیشتر اخم کرد و گفت .
_بیا سوار شو منم دارم میرم کارگاه
باورم نمیشد جوری شوک شدم که بی مهابا توی صورتش خیره شدم و گفتم
_سوار ماشین شما بشم ؟!...
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام به روی ماهتون🌱 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ #بغلم_کن__۴۵ جوری شوک شدم که بی مهابا توی صورتش خیره شدم و گفتم _سوار ماشین شما بشم ؟! نه نه آقا خودم می رم کلافه در و بهم کوبید _الان وقت تعارف نیست میگم سوار شو با دودلی در عقب و باز کردم و پشت صندلی راننده پناه گرفتم بوی آشنایی توی مشامم پیچید و باز هم من و به اون شب کذایی پرت کرد با دیدن ابروهای پر پشت و جمع شده اش از آیینه ی جلو با ترس پلک بستم . خدایا چطور نشناخته بودمش انگار بعداز این همه مدت هنوز باورم نمیشد خودش باشه باهوش تر از اون بود که نفهمه اون شب قصدم چی بود . توی فکر بودم که صداش توی ماشین پیچید . _الو میثم چه خبر شده که کارهات و نصفه ونیمه انجام میدی _کدوم کار !؟ آخه مرد حسابی فکر نکردی این بنده ی خدا چه جوری رفت و آمد کنه !؟ نمی دونم شخص پشت خط چی گفت که با داد جوابش و داد _سرویس برای همه هست دور و نزدیک نداره تا فردا کارهاش انجام میشه !! حواسم پرت حرف هایش بود و داشتم از آیینه نگاه اش می کردم ابهتش آدم و مسخ می کرد وقتی که نگاه اش از آیینه ی خیره ام ماند شرمزده توی صندلی فرو رفتم من سابقه ام خراب بود حالا هم داشتم با نگاه قورتش می دادم . با خودخوری لب به دندان گرفتم که خودش رو روی صندلی بالا کشید و با همان نگاه سرد از آیینه ی جلو خیره ام شد و گفت . #نویسنده_لیلا #نشردهید #کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۴۶
_خانم فرمند از فردا نیاز نیست خودت رفت و آمد کنی کارخونه سرویس داره میثم داره کارهاش و انجام میده .
از اینکه اینقدر حواسش بهم بود داشت شگفت زده ام می کرد .حس قدردانی رو در نگاه ام ریختم و ناخواسته از آیینه به چشماش خیره شدم
حق با عمو. رجب بود حاجی غفار پشت این چهره ی عبوس دل دریایی پنهان کرده بود .
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
در انباری که با صدای قیژی باز شد بوی نای نَم توی مشامم پیچید چقدر سخته با نبودن کنار بیای چند سال از رفتن مامان فرشته می گذشت و هنوز خاطراتش با من زنده بود صندوق چوبی را کنار زدم پشت طاقچه ی گچی روی سیم های نازکش دست کشیدم .
چقدر زنده بود جوری که انگار صدای گوش نوازش و می شنیدم و چهره ی مامان فرشته وقتی که تکیه به پشتی توی نوت ها غرق می شد رو می دیدم .
غرق گذشته تار رو به سینه ام فشردم و همانطور که بعد از مدتها دستم می گرفتم انگشتم روی تارها تاب دادم با اولین ملودی آهنگی رو که توی ذهنم حک شده بود نواختم ..آهنکی که کنار مامان فرشته به خوبی مشق کرده بودم
اینجا می تونستم خالی بشم گریه کنم اما نمی دونم چرا سبک بودم ....
#نویسنده_لیلا
#نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
سلام
#بغلم_کن__۴۷
بغلم کن __۲۶
اینجا می تونستم خالی بشم گریه کنم اما نمی دونم چرا سبک بودم انگار همه ی قصه هایم توی این آهنک گم شده بود .
با صدای خانجون به خودم آمدم و سمتش چرخیدم دم پله ها نشسته بود همانطور که خیسی چشمش با پر روسریش می گرفت گفت
_ چی شده که بعد این همه مدت راضی شدی به وسایل مادرت دست بزنی ارغوان !؟
به جای گریه خندیدم و گفتم
_خدا هنوز فراموشمون نکرده خانجون .
این کلام از ته قلبم به زبانم آمد بعد از مدتها دلگرم بودم انگار خدا یه گوشه ای ایستاده و داره نگاه ام می کنه همه چیز داشت جور می شد دکتر کیان کمپ بابا
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
از شدت گرما تابی به موهای بلندم دادم و گوشه ی روسریم را از پشت گردنم روی سینه ام رها کردم
_اوف مژگان به نظرم به عمو رجب بگیم کولرها رو راه بندازه
مژگان با خیرگی نگاه ام کرد و گفت
_دختر تو چقدر خوشگلی روسریت و اینجوری گذاشتی کلی تغییر کردی آخ کاش من جای تو بودم ببین چی کارها که نمی کردم ناقلا حاجی هم کم هوات و کم ندارها
با حرص قلاب را سمتش تاب دادم
_مژگان خفه شو لطفا!! چه گیری دادی به حاجی غفار اون جلوش و هم به زور
می بینه ....
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۴۸
مژگان تابی به ابرویش داد و گفت
_نه نرگس جون اشتباه فهمیدی پس دخترش چی ؟؟ نکنه گرد افشانی کرده
از وقاحتش لب گزیدم و با اعتراض گفتم
_مژگان درد بگیری یکی می شنوه .
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
گوشم به صدای مژگان بود که نقشه می خواند اما همه ی فکرم سمت حاجی غفار !! مرد عجیبی بود .
جوری فکرم مشغولش بود که گاهی حتی صورت زنش و تصور می کردم لحظه ی به یاد دخترش افتادم حتما به مادرش کشیده بود .
عجیبِ زنی که بخواد دل این مرد و از آن خودش کنه دیدن داره
توی فکر بودم که مژگان سقلمه ی بهم زد و گفت .
_نرگس حواست کجاست عمو رجب می گه کارت دارن
با هول از دار پایین پریدم و دمپایی هام و پام کردم .زیر لب دعا می کردم حاجی صدام کنه منتظر وامی بودم که وعده اش و بهم داده بود.
سلانه سلانه از کارگاه بیرون زدم که عمو رجب صدام کرد و گفت
_یه جوونی اومده دم در کارت داره . با این حرفش
یه لحظه هول کردم و ناخواسته سمت اتاقک دم کارگاه چرخیدم خدایا یعنی کی اومده ؟ نکنه دوباره حاجی در موردم فکر بد کنه !
نکنه رضاست اما اون که از من بریده بود و داشت زن می گرفت . با دو دلی سمت در حیاط پا تند کردم
به محض اینکه در آهنی را کشیدم...
#نشردهید
#نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۴۹
به محض اینکه در آهنی را کشیدم چهره ی شاد احسان مقابلم قرار گرفت جوری با دیدنش ذوق کردم که بی هوا توی آغوشش فرو رفتم و با گلایه گفتم
_دیوونه تو کی اومدی ؟ چرا بی خبر آخه !؟
_بد ِخواستم خواهر کوچیکه رو سورپرایز کنم .
اینقدر دلتنگش بودم که دوباره بوسیدمش و با اشتیاق گفتم
_می دونم خوش خبری نوبت گرفتی برای کیان آره !؟ دادش احسانم روی خواهرش و زمین نمی ندازه هوم !؟
وقتی که خندید و به معنی مثبت سر تکان داد با خوشحالی بالا و پایین پریدم دلم روشن بود. که این دکتر ناامیدمون نمی کنه
احسان از ساعت و روز نوبت می گفت و من فارغ از همه ی نگرانی های که تا دقیقه ی قبل درگیرش بودم به این فکر می کردم که چه جوری می تونم مرخصی بگیرم
احسان به پشت سرم اشاره زد و گفت
_ببینم ارغوان این مجسمه ی ابوالهول کیه ؟ یه جوری نگاه می کنه من نزدیک و کارخرابی کنم .
جوری نفسم گرفت که احسان با نگرانی شونه ام و گرفت و گفت .
چی شد یهو چرا رنگت پریده !؟
خدای من حاجی غفار بود حتی جرات نداشتم برگردم با سابقه خرابی که داشتم می تونستم تصور کنم الان چی در موردم فکر می کنه .
بریده بریده گفتم .
_احسان به خدا فاتحه ام خونده هست....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس #نویسنده_لیلا
#نشردهید
...
#بغلم_کن__۵۰
احسان همانطور که نگاه اش به مقابل بود با کنجکاوی گفت
_نکنه همون حاتم طاهی هوم !؟ بابا این دیگه کیه !؟با کلافگی جوابش و دادم
_الان وقت شوخی نیست تو رو خدا برو احسان
ساک دستی را جلوی روم گرفت
_باشه بابا حالا نمی خواد اینقدر بترسی بیا این و بگیر خانجون گفت سفارشت و بیارم .
احسان که رفت شالم و پایین کشیدم و همانطور که زیر لب ذکر می گفتم سمت حیاط کارگاه گام برداشتم .
می تونستم تصور کنم کجاست حتما روی پله های دم اتاق دست به جیب ایستاده بود من که کاری نکرده بودم اینکه برادرم به دیدنم اومده بود خجالت نداشت چرا ترس داشتم !؟
مصمم تر سمت پله ها رفتم و صداش کردم
حاج آقا !!
سرم پایین بود اما سنگینی نگاه اش و حس می کردم
_من ...من یعنی داداشم !! خدایا چرا به لکنت افتادم
سردو خشک گفت
_متوجه نمیشم !؟
بهتر بود تو چشماش نگاه کنم اینجوری ترسم کمتر میشد سرم و بالا گرفتم و بریده بریده گفتم
_داداشم از تهران اومده بود برای کیان پسرم نوبت گرفته اگه شما اجازه بدید من یه دو روز مرخصی بگیرم .
نگاه اش جوری بود. که انگار باور نکرده...
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۱
اما سری تکان داد و گفت
_باشه موردی نداره فقط کارخونه هم هماهنگ کن
نفسم و آسوده رها کردم و ظرف شیرینی خشکار رو سمتش گرفتم
_حاج آقا این چیز قابل داری نیست دست پخت خانجونمِ
با مکثی طولانی دستش و جلو آورد و
ازم گرفت به سردی تشکر کرد جوری که بغضم گرفت اما سرزنش وار با خودم گفتم
_مثلا می خواستی چیکار کنه برات بشگن بزنه با کنجکاوی نگاه ام به مسیر رفتنش بود که دم در اتاقک عمو رجب ایستاد و ظرف شیرینی و سمتش گرفتم پوزخند دردناکی زدم و بغض سنگینی به گلوم چنگ زد
حاجی از ما بهترونِ دستپخت خانجونم به کارش نمیاد بیچاره دلش برای ما بدبخت بیچاره ها سوخته که هر چند وقت با بن خرید و کالا خوشحالمون می کنه
▫️▪️▫️▪️▫️▫️▪️
شیشه ی ماشین کرایه ی را پایین کشیدم و همانطور که با بغض خیره ی کیان بودم رو به خانجون گفتم .
_دکتر چیز بدی نگفت خوب باید بره فیزیو تراپی و ورزش تا عضلاتش بهتر بشه .
خانجون پفی کرد و گفت
_ارغوان بهت می گم ناراحت میشی اینقدر این بچه رو اذیت نکن الان این همه راه اومدیم چی شد هیچی !؟
شنیدی که دکتر گفت بچه تشنج کرده مغزش آسیب دیده خدا خیر نده پدر بی غیرتش و اون روزها خون به جگر نرگس کرد و خدا بیامرز خیر از دنیا ندید بچه اش هم که مثل یه تیکه گوشت اینجا افتاده ...
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#بغلم_کن__۵۲
همانطور که موهای فر کیان را نوازش می کردم با بغض گفتم
_خانجون به خدا نمی خوام کفر بگم اما خدا که اینقدر مهربون و این بچه ام بنده اشِ چرا باید به این حال و روز باشه همه اش می گم حکمتش چیه ؟!
خانجون غُصه دار به نقطه ی نامعلومی خیره شد و بریده بریده گفت
_حکایت قصه ی عیسی پیامبر و کوری که شفا داد اون مرد نابینا مصلحتش این بود که کور باشه صبح موسی پیغمبر شفاش داد و شب خبر به دار آویختنش توی شهر پیچید گاهی مصلحت به نداشتنِ دخترم خدا بیامرزه خواهرت و سه چهار سال بچه اش نمیشد زمین و زمان و بهم دوخت اما بعدش تمام بدبختی های عالم به زندگیش سرازیر شد
تکیه ام را به شانه های خانجون دادم و فکرم به سمت گذشته ها رفت نرگس شش سال ازم بزرگتر بود. هرگز یادم نمیره روزی که عروس سیاوش شد اونقدر دوسش داشت که تو آسمان ها سیر می کرد. جوری که به خاطرش قید درس زد باز هم عذاب وجدان به سراغم اومد خواهر مرحومم دستش از دنیا کوتاه بود و من هویتش و برای خودم کرده بودم زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم ...
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید