سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۳
زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم .
من و ببخش دلم روشن به زودی زندگی روی خوش بهمون نشون میده از بهشت برامون دعا کن
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
با احساس خفگی قلاب از دستم رها شد و همانطور که گوشه شالم و تاب می دادم نفس های عمیق کشیدم مژگان با نگرانی صدام کرد
_نرگس چی شد یهو !؟
جوری بغض به گلوم هجوم آورده بود که حتی نمی تونستم کلام کنم دوست داشتم فریاد بزنم تا بلکه هوایی برای نفس کشیدن پیدا کنم .
مژگان که شالم و باز کرد به سختی از دار پایین پریدم و گفتم
_هوا بخورم حالم خوب میشه
همین که به حیاط پشتی رسیدم بغضم بی صدا شکست پاهام رمق نداشت کنار حوض قدیمی زانو زدم همانطور که نفس نفس میزدم صورت مظلوم کیان پشت پلکم جان گرفت خدایا اگر امید خوب شدن کیان و نداشته باشم چطور می تونم کار کنم حضور کیان و امیدواری اینکه روزی می تونست خوب بشه بهم قوت و توان می داد اما حالا...
دستم و به لبه ی حوض گرفتم تمام قصه هام و هق زدم
_ خانم فرمند چه خبر شده حالت خوب نیست ؟
باورم نمیشد این صدای حاج غفار بود که دم گوشم بلند شد
به هول به عقب چرخیدم ......
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشردهید
#نویسنده_لیلا #کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۵۴
خودش بود کنارم خم شده بود و داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد
پاهام قوت گرفت و محکم قامت راست کردم و منمن کنان گفتم
_ببخشید اومده بودم یه کم هوا بخورم الان میرم سر کارم
هنوز قدمی برنداشته بودم که مقابلم ایستاد
_خانم فرمند انگار مشکلی داری مربوط به پسرت
با شگفتی سرم و بلند کردم و لحظه ی به چشماش خیره شدم احساس سرما کل وجودم و لر زوند باورم نمیشد داشت خبر کیان و ازم می گرفت
لب هام از بغض لرزید و پچ پچ وار گفتم
_به قول خان جون با قسمت نمیشه جنگید نفسم آه مانند فوت کردم و اجازه حضور به اشک هام ندادم
به سمت ساختمان کارگاه پا تند کردم که دوباره صدام کرد
_ امروز زودتر برو نیاز نیست تا آخر وقت بمونی
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
سرم و تکیه به دار دادم و به مژگان گفتم از حاجی غفار بعید بود حال کیان و ازم پرسید
مژگان خودش و سمتم کشید و گفت .
_می گم نرگس من شنیدم زنش قهر کرده بعضی بچه ها می گن طلاق گرفته اوف جیگری برای خودش به هیچکس ام نگاه نمی کنه عجب زن بی دست و پایی بوده که نتونست این شازده رو برای خودش نگه داره ...
رفقا اگر داستان و دوست دارید برای دوستانتون هم می تونید ارسال کنید ❤️
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۵
عجب زن بی دست و پایی بوده که نتونسته این شازده رو برای خودش نگه داره .
به یاد آن مبینا افتادم و دلم بی هوا گرفت
_مطمنا خوشگلم بوده مژگان دخترش مثل قرص ماه . حاجی غفار آنقدر مرموز بود که با همه ی خودداریم با مژگان هم پیاله شده بودم ودوست داشتم سر از زندگیش دربیارم .
توی فکر بودم که مژگان سقلمه ی بهم زد و گفت .
_حواست کجاست عمو رجب صدات می کنه .
چنگی به کیفم زدم به هول از دار پایین پریدم و سمت در ورودی کارگاه رفتم نگران بودم نکنه بابام اومده باشه سراغم مدتی بود توی خونه پیداش نبود شاید دستش خالی شده
وقتی که سمت در حیاط پا تند کردم عمو رجب صدام کرد
_دخترم کجا ؟بیا برو حاجی کارت داره .
نگرانی بدی به جانم افتاد یعنی چی کارم داشت بهتر کیفم و برداشتم فکر نکنه به حرفش بی توجه بودم می گم داشتم می رفتم خونه .
پشت در اتاقک شیشه ی نفسی تازه کردم و تقه ی به در زدم
یه لحظه از گوشه ی چشم نگاه ام کرد و همانطور که حواسش به برگه های زیر دستش بود گفت
بیا تو
جلوتر رفتم مقابل میزش ایستادم جوری که انگار روی موهاش چشم داره با تحکم گفت
_بشین !!
استرس بدی به جانم افتاده بود چیکارم داشت که می خواست بشینم .
بریده بریده گفتم
_بفرمایید من راحتم ......
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#بغلم_کن__۵۶
بالاخره سرش و بالا گرفت و همانطور که خیره خیره نگاه ام می کرد گفت
_چرا یادآوری نکردی مگه قرار نبود وام بگیری !؟
جوری که خیالم راحت شده بود. نفس آسوده ی کشیدم .که دوباره به حالت دستوری گفت
_بشین کارت دارم
نگاه ام به موکت زیر پام بود که بالاخره سکوتش و شکست
_این مال تو !! به برگه ی روی میز خیره شدم حتما دلش برام سوخته بود که داشت نقدا وامم و بهم می داد نور امیدی توی دلم تابیده شد اگرچه حرف دکتر درباره ی کیان نا امیدم کرده بود اما با پول وام می تونستم بابا رو کمپ بستری کنم
با ذوقی که نمی تونستم پنهان کنم رو بهش گفتم
_حاج غفار چطور بدون هیچ تعهدی وامم جور شد ؟
دو دستش و زیر چانه اش قفل کرد و همانطور که با تیز بینی نگاه ام می کرد گفت .
وام نیست دست مزد کار جدیدتِ!!
ابرو هایم بالا پرید با شوک گفتم
_من حقوقم و از کارخونه گرفتم حاج آقا !
جوری که از خنگ بازی ام کلافه شده بود پفی کرد و تکیه اش رو به صندلی چرمی داد
_خوب بزار درست بگم تا متوجه بشی قبلش یه اتمام حجت کنم تا راحت تر تصمیم بگیری
یک _مطلقا چیزی تو زندگیت تغییر نمی کنه ...
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۷
یک _مطلقا چیزی تو زندگیت تغییر نمی کنه
دو_ کارت توی کارگاه و کارخونه هم سرجاشِ
نه دیگه واقعا منگ شده بودم . با تیزبینی چک و وارسی کردم و با جای خالی مبلغ چک استرس بدی به جانم افتاد .جوری که حتی جرات نمی کردم کنجکاوی کنم .
حاج غفار خودش وکمی جلو کشید دستش و روی میز قفل کرد و شمرده شمرده گفت
_ اینم بگم اجبارت نمی کنم و اگه قبول نکنی دلیلی نمیشه که دست از کارت هم بکشی یعنی شرایطت هیچ تغییری نمی کنه هوم !؟
خوب حالا می رسیم به مسٔله ی اصلی کنجکاویم به حدی بود که آرنجم روی میز ستون کردم بی مهابا به چشماش خیره شدم
_خانم فرمند شما قرار یه مدت که بازه ی زمانیش دقیق مشخص نیست توی خونه ی من زندگی کنید .
جرقه ی توی ذهنم زد نکنه می خواد پرستار شبانه بشم شاید بیمار داشت این سوال ها در ثانیه ی به ذهنم هجوم آورد اما قبل از اینکه فرصت پرسیدن داشته باشم صدای خشک و خشنش نفس توی سینه ام حبس کرد
_خانم ازتون می خوام نقش همسرم و بازی کنید به طور رسمی و همانجور که عُرفِ
شوک بودم اما نه اونقدر که پاهام توان نداشته باشند
لحظه ی اون شب کذایی و اولین دیدارم با حاجی پشت پلکم جان گرفت به هول بلند شدم جوری که صندلیم با صدای قیژی به عقب پرت شد خدای من این مرد که اسم حاجی رو یدک می کشید. از من چی می خواست !؟ ....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۵۸
بی محابا بهش خیره شدم این کوه اعتماد و مردانگی به یک باره جلوی روم فرو ریخت
بریده بریده گفتم
_حاج آقا این چه کاریه ی که مزدش چک سفید امضاست ؟! کاش تصوراتم خراب نمی کردید
مردمک چشمام لرزید تصویرش تار و تارتر میشد به غضب کف دستم و زیر چشمم کشیدم سمت در اتاق گام برداشتم
احساس ناامنی از یک طرف و حس حقارت از طرف دیگر گلوم و می فشرد .
هنوز دست گیره ی در رو نکشیده بودم که کف دستش روی در کوبید
و مقابلم ایستاد
به هول سرم و بالا گرفتم از آن فاصله ی نزدیک چهر ه اش ترسناک تر به نظر می رسید با اخم خیره ام بود که با نارضایتی گفت
_این فقط یه پیشنهاد کاری بود نه چیزی بیشتر !
نپذیرفتن اش هم چیزی رو عوض نمی کنه می فهمی که چی می گم !؟
خدای من چرا نگاه ام از چشماش کنده نمیشد جوری که می ترسیدم اگر سرم و پایین بندازم با غضب اش رو به رو بشم
_متوجه ای چی گفتم !؟
تنها سری تکان دادم و به سرعت برق از اتاقش بیرون زدم ...
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۹
کوله ام را به سینه فشردم و همانجا کف زمین زانو هام و زمین زدم به دنبال ذره ی اکسیژن نفس نفس می زدم هنوز هم باورم نمیشد چیزی که دقیقه ی قبل شنیده بودم حقیقت داشته باشه !
حالا که کمی سِر شده بودم حرف هایش رو مزه مزه کردم چطور ممکن بود مگه خودش زن نداشت چرا ازم میخواست نقش زنش و بازی کنم ؟!
با فکری که به سرم زد به هول سر جام ایستادم .
و سمت در حیاط دویدم . دیگه نمی خواستم توی این حیاط و کارگاه پا بزارم ! چطور بین این همه آدم انگشت روی من گذاشته !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
خانجون لحاف رو از روی سرم کنار زد و گفت
_داری گریه می کنی ارغوان ؟ لااقل به من بگو چی شده از دم غروب که اومدی رنگ به روت نیست .
جوری که انگار بغضم منتظر تلنگر بود خودم و توی آغوشش انداختم چی می گفتم خانجون هم بین گرفتاری های بچه های پسر ناخلفش گیر افتاده بود
گونه ام را به زانوهاش فشردم و بریده بریده گفتم .
_هیچی نیست فقط دلم گرفتِ .
_حق داری دخترم می دونی چند وقته بابات رفته کاش می تونستم برم پی اش ارغوان نگرانشم
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
🌱🌱
#بغلم_کن__۶۰
خانجون حق می گفت منم نگران بابا و زندگی وصله پینه زده ی مان بودم . این وسط همین هم مانده بود. که بی خرجی بمونیم . زیر لب با خودم گفتم این لوس بازی ها به تو نیومده دختر ، هرچی هم بهت بگن باید پوستت و کلفت کنی و نشنیده بگیری .
خانجون که کنارم دراز کشید بغلش کردم و گفتم
فردا صبح می رم دنبالش پس انداز دارم هرجور شده با خودم میارمش مطمنا دوباره می تونه پاک بشه !
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
به در رنگ و رو رفته ی کارگاه بابا نگاهی انداختم و با بغض گفتم چیکار کردی با خودت بابا؟ من که دخترتم امنیت ندارم بیام پیشت با دیدن بساط و بهم ریختگی کارگاه هنوز نرفته داشتم برمی گشتم .
باید به احسان زنگ بزنم دست تنها زورم نمی رسید بابا رو از این منجلاب بیرون بکشم
وقتی توی ماشین نشستم برای بار چندم شماره ی احسان رو گرفتم جواب نمی داد .
یعنی کجاست ؟ محال احسان گوشی و از خودش جدا کنه ؟
با نا امیدی به صفحه ی تاریک گوشی خیره بودم که شماره ی ناشناسی روی صفحه افتاد .
حتما احسانِ شاید با گوشی کسی زنگ زده با اشتیاق جواب دادم که صدای نا آشنایی توی گوشی پیچید .
_خانم فرمند کجا موندید ؟!
با دست پاچگی جوابش دادم....
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف