eitaa logo
romanyab
21.9هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به روی ماهتون
🌱 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ جوری شوک شدم که بی مهابا توی صورتش خیره شدم و گفتم _سوار ماشین شما بشم ؟! نه نه آقا خودم می رم کلافه در و بهم کوبید _الان وقت تعارف نیست میگم سوار شو با دودلی در عقب و باز کردم و پشت صندلی راننده پناه گرفتم بوی آشنایی توی مشامم پیچید و باز هم من و به اون شب کذایی پرت کرد با دیدن ابروهای پر پشت و جمع شده اش از آیینه ی جلو با ترس پلک بستم . خدایا چطور نشناخته بودمش انگار بعداز این همه مدت هنوز باورم نمیشد خودش باشه باهوش تر از اون بود که نفهمه اون شب قصدم چی بود . توی فکر بودم که صداش توی ماشین پیچید . _الو میثم چه خبر شده که کارهات و نصفه و‌نیمه انجام میدی _کدوم کار !؟ آخه مرد حسابی فکر نکردی این بنده ی خدا چه جوری رفت و آمد کنه !؟ نمی دونم شخص پشت خط چی گفت که با داد جوابش و داد _سرویس برای همه هست دور و نزدیک نداره تا فردا کارهاش انجام میشه !! حواسم پرت حرف هایش بود و داشتم از آیینه نگاه اش می کردم ابهتش آدم و مسخ می کرد وقتی که نگاه اش از آیینه ی خیره ام ماند شرمزده توی صندلی فرو رفتم من سابقه ام خراب بود حالا هم داشتم با نگاه قورتش می دادم . با خودخوری لب به دندان گرفتم که خودش رو روی صندلی بالا کشید و با همان نگاه سرد از آیینه ی جلو خیره ام شد و گفت .
_خانم فرمند از فردا نیاز نیست خودت رفت و آمد کنی کارخونه سرویس داره میثم داره کارهاش و انجام میده . از اینکه اینقدر حواسش بهم بود داشت شگفت زده ام می کرد .حس قدردانی رو‌ در نگاه ام ریختم و ناخواسته از آیینه به چشماش خیره شدم حق با عمو. رجب بود حاجی غفار پشت این چهره ی عبوس دل دریایی پنهان کرده بود . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ در انباری که با صدای قیژی باز شد بوی نای نَم توی مشامم پیچید چقدر سخته با نبودن کنار بیای چند سال از رفتن مامان فرشته می گذشت و هنوز خاطراتش با من زنده بود صندوق چوبی را کنار زدم پشت طاقچه ی گچی روی سیم های نازکش دست کشیدم . چقدر زنده بود جوری که انگار صدای گوش نوازش و می شنیدم و چهره ی مامان فرشته وقتی که تکیه به پشتی توی نوت ها غرق می شد رو می دیدم . غرق گذشته تار رو به سینه ام فشردم و همانطور که بعد از مدتها دستم می گرفتم انگشتم روی تارها تاب دادم با اولین ملودی آهنگی رو که توی ذهنم حک شده بود نواختم ..آهنکی که کنار مامان فرشته به خوبی مشق کرده بودم اینجا می تونستم خالی بشم گریه کنم اما نمی دونم چرا سبک بودم ....
سلام بغلم کن __۲۶ اینجا می تونستم خالی بشم گریه کنم اما نمی دونم چرا سبک بودم انگار همه ی قصه هایم توی این آهنک گم شده بود . با صدای خانجون به خودم آمدم و سمتش چرخیدم دم پله ها نشسته بود همانطور که خیسی چشمش با پر روسریش می گرفت گفت _ چی شده که بعد این همه مدت راضی شدی به وسایل مادرت دست بزنی ارغوان !؟ به جای گریه خندیدم و گفتم _خدا هنوز فراموشمون نکرده خانجون . این کلام از ته قلبم به زبانم آمد بعد از مدتها دلگرم بودم انگار خدا یه گوشه ای ایستاده و داره نگاه ام می کنه همه چیز داشت جور می شد دکتر کیان کمپ بابا ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ از شدت گرما تابی به موهای بلندم دادم و گوشه ی روسریم را از پشت گردنم روی سینه ام رها کردم _اوف مژگان به نظرم به عمو رجب بگیم کولرها رو راه بندازه مژگان با خیرگی نگاه ام کرد و گفت _دختر تو چقدر خوشگلی روسریت و اینجوری گذاشتی کلی تغییر کردی آخ کاش من جای تو بودم ببین چی کارها که نمی کردم ناقلا حاجی هم کم هوات و کم ندارها با حرص قلاب را سمتش تاب دادم _مژگان خفه شو لطفا!! چه گیری دادی به حاجی غفار اون جلوش و هم به زور می بینه ....
مژگان تابی به ابرویش داد و گفت _نه نرگس جون اشتباه فهمیدی پس دخترش چی ؟؟ نکنه گرد افشانی کرده از وقاحتش لب گزیدم و با اعتراض گفتم _مژگان درد بگیری یکی می شنوه . ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ گوشم به صدای مژگان بود که نقشه می خواند اما همه ی فکرم سمت حاجی غفار !! مرد عجیبی بود . جوری فکرم مشغولش بود که گاهی حتی صورت زنش و تصور می کردم لحظه ی به یاد دخترش افتادم حتما به مادرش کشیده بود . عجیبِ زنی که بخواد دل این مرد و از آن خودش کنه دیدن داره توی فکر بودم که مژگان سقلمه ی بهم زد و گفت . _نرگس حواست کجاست عمو رجب می گه کارت دارن با هول از دار پایین پریدم و دمپایی هام و پام کردم .زیر لب دعا می کردم حاجی صدام کنه منتظر وامی بودم که وعده اش و بهم داده بود. سلانه سلانه از کارگاه بیرون زدم که عمو رجب صدام کرد و گفت _یه جوونی اومده دم در کارت داره . با این حرفش یه لحظه هول کردم و ناخواسته سمت اتاقک دم کارگاه چرخیدم خدایا یعنی کی اومده ؟ نکنه دوباره حاجی در موردم فکر بد کنه ! نکنه رضاست اما اون که از من بریده بود و داشت زن می گرفت . با دو دلی سمت در حیاط پا تند کردم به محض اینکه در آهنی را کشیدم...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️ به محض اینکه در آهنی را کشیدم چهره ی شاد احسان مقابلم قرار گرفت جوری با دیدنش ذوق کردم که بی هوا توی آغوشش فرو رفتم و با گلایه گفتم _دیوونه تو کی اومدی ؟ چرا بی خبر آخه !؟ _بد ِخواستم خواهر کوچیکه رو سورپرایز کنم . اینقدر دلتنگش بودم که دوباره بوسیدمش و با اشتیاق گفتم _می دونم خوش خبری نوبت گرفتی برای کیان آره !؟ دادش احسانم روی خواهرش و زمین نمی ندازه هوم !؟ وقتی که خندید و به معنی مثبت سر تکان داد با خوشحالی بالا و پایین پریدم دلم روشن بود. که این دکتر ناامیدمون نمی کنه احسان از ساعت و روز نوبت می گفت و من فارغ از همه ی نگرانی های که تا دقیقه ی قبل درگیرش بودم به این فکر می کردم که چه جوری می تونم مرخصی بگیرم احسان به پشت سرم اشاره زد و گفت _ببینم ارغوان این مجسمه ی ابوالهول کیه ؟ یه جوری نگاه می کنه من نزدیک و کارخرابی کنم . جوری نفسم گرفت که احسان با نگرانی شونه ام و گرفت و گفت . چی شد یهو چرا رنگت پریده !؟ خدای من حاجی غفار بود حتی جرات نداشتم برگردم با سابقه خرابی که داشتم می تونستم تصور کنم الان چی در موردم فکر می کنه . بریده بریده گفتم . _احسان به خدا فاتحه ام خونده هست.... ...
احسان همانطور که نگاه اش به مقابل بود با کنجکاوی گفت _نکنه همون حاتم طاهی هوم !؟ بابا این دیگه کیه !؟با کلافگی جوابش و دادم _الان وقت شوخی نیست تو رو خدا برو احسان ساک دستی را جلوی روم گرفت _باشه بابا حالا نمی خواد اینقدر بترسی بیا این و بگیر خانجون گفت سفارشت و بیارم . احسان که رفت شالم و پایین کشیدم و همانطور که زیر لب ذکر می گفتم سمت حیاط کارگاه گام برداشتم . می تونستم تصور کنم کجاست حتما روی پله های دم اتاق دست به جیب ایستاده بود من که کاری نکرده بودم اینکه برادرم به دیدنم اومده بود خجالت نداشت چرا ترس داشتم !؟ مصمم تر سمت پله ها رفتم و صداش کردم حاج آقا !! سرم پایین بود اما سنگینی نگاه اش و حس می کردم _من ...من یعنی داداشم !! خدایا چرا به لکنت افتادم سردو خشک گفت _متوجه نمیشم !؟ بهتر بود تو چشماش نگاه کنم اینجوری ترسم کمتر میشد سرم و بالا گرفتم و بریده بریده گفتم _داداشم از تهران اومده بود برای کیان پسرم نوبت گرفته اگه شما اجازه بدید من یه دو روز مرخصی بگیرم . نگاه اش جوری بود. که انگار باور نکرده...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ اما سری تکان داد و گفت _باشه موردی نداره فقط کارخونه هم هماهنگ کن نفسم و آسوده رها کردم و ظرف شیرینی خشکار رو سمتش گرفتم _حاج آقا این چیز قابل داری نیست دست پخت خانجونمِ با مکثی طولانی دستش و جلو آورد و ازم گرفت به سردی تشکر کرد جوری که بغضم گرفت اما سرزنش وار با خودم گفتم _مثلا می خواستی چیکار کنه برات بشگن بزنه با کنجکاوی نگاه ام به مسیر رفتنش بود که دم در اتاقک عمو رجب ایستاد و ظرف شیرینی و سمتش گرفتم پوزخند دردناکی زدم و بغض سنگینی به گلوم چنگ زد حاجی از ما بهترونِ دستپخت خانجونم به کارش نمیاد بیچاره دلش برای ما بدبخت بیچاره ها سوخته که هر چند وقت با بن خرید و کالا خوشحالمون می کنه ▫️▪️▫️▪️▫️▫️▪️ شیشه ی ماشین کرایه ی را پایین کشیدم و همانطور که با بغض خیره ی کیان بودم رو به خانجون گفتم . _دکتر چیز بدی نگفت خوب باید بره فیزیو تراپی و ورزش تا عضلاتش بهتر بشه . خانجون پفی کرد و گفت _ارغوان بهت می گم ناراحت میشی اینقدر این بچه رو اذیت نکن الان این همه راه اومدیم چی شد هیچی !؟ شنیدی که دکتر گفت بچه تشنج کرده مغزش آسیب دیده خدا خیر نده پدر بی غیرتش و اون روزها خون به جگر نرگس کرد و خدا بیامرز خیر از دنیا ندید بچه اش هم که مثل یه تیکه گوشت اینجا افتاده ...
همانطور که موهای فر کیان را نوازش می کردم با بغض گفتم _خانجون به خدا نمی خوام کفر بگم اما خدا که اینقدر مهربون و این بچه ام بنده اشِ چرا باید به این حال و روز باشه همه اش می گم حکمتش چیه ؟! خانجون غُصه دار به نقطه ی نامعلومی خیره شد و بریده بریده گفت _حکایت قصه ی عیسی پیامبر و کوری که شفا داد اون مرد نابینا مصلحتش این بود که کور باشه صبح موسی پیغمبر شفاش داد و شب خبر به دار آویختنش توی شهر پیچید گاهی مصلحت به نداشتنِ دخترم خدا بیامرزه خواهرت و سه چهار سال بچه اش نمیشد زمین و زمان و بهم دوخت اما بعدش تمام بدبختی های عالم به زندگیش سرازیر شد تکیه ام را به شانه های خانجون دادم و فکرم به سمت گذشته ها رفت نرگس شش سال ازم بزرگتر بود. هرگز یادم نمیره روزی که عروس سیاوش شد اونقدر دوسش داشت که تو آسمان ها سیر می کرد. جوری که به خاطرش قید درس زد باز هم عذاب وجدان به سراغم اومد خواهر مرحومم دستش از دنیا کوتاه بود و من هویتش و برای خودم کرده بودم زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم . من و ببخش دلم روشن به زودی زندگی روی خوش بهمون نشون میده از بهشت برامون دعا کن ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ با احساس خفگی قلاب از دستم رها شد و همانطور که گوشه شالم و تاب می دادم نفس های عمیق کشیدم مژگان با نگرانی صدام کرد _نرگس چی شد یهو !؟ جوری بغض به گلوم هجوم آورده بود که حتی نمی تونستم کلام کنم دوست داشتم فریاد بزنم تا بلکه هوایی برای نفس‌ کشیدن پیدا کنم . مژگان که شالم و باز کرد به سختی از دار پایین پریدم و گفتم _هوا بخورم حالم خوب میشه همین که به حیاط پشتی رسیدم بغضم بی صدا شکست پاهام رمق نداشت کنار حوض قدیمی زانو زدم همانطور که نفس نفس میزدم صورت مظلوم کیان پشت پلکم جان گرفت خدایا اگر امید خوب شدن کیان و نداشته باشم چطور می تونم کار کنم حضور کیان و امیدواری اینکه روزی می تونست خوب بشه بهم قوت و توان می داد اما حالا... دستم و به لبه ی حوض گرفتم تمام قصه هام و هق زدم _ خانم فرمند چه خبر شده حالت خوب نیست ؟ باورم نمیشد این صدای حاج غفار بود که دم گوشم بلند شد به هول به عقب چرخیدم ......
خودش بود کنارم خم‌ شده بود و‌ داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد پاهام قوت گرفت و محکم قامت راست کردم و منمن کنان گفتم _ببخشید اومده بودم یه کم هوا بخورم الان میرم سر کارم هنوز قدمی برنداشته بودم که مقابلم ایستاد _خانم فرمند انگار مشکلی داری مربوط به پسرت با شگفتی سرم و بلند کردم و لحظه ی به چشماش خیره شدم احساس سرما کل وجودم و لر زوند باورم نمیشد داشت خبر کیان و ازم می گرفت لب هام از بغض لرزید و پچ پچ وار گفتم _به قول خان جون با قسمت نمیشه جنگید نفسم آه مانند فوت کردم و اجازه حضور به اشک هام ندادم به سمت ساختمان کارگاه پا تند کردم که دوباره صدام کرد _ امروز زودتر برو نیاز نیست تا آخر وقت بمونی ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ سرم و تکیه به دار دادم و به مژگان گفتم از حاجی غفار بعید بود حال کیان و ازم پرسید مژگان خودش و سمتم کشید و گفت . _می گم نرگس من شنیدم زنش قهر کرده بعضی بچه ها می گن طلاق گرفته اوف جیگری برای خودش به هیچ‌کس ام نگاه نمی کنه عجب زن بی دست و پایی بوده که نتونست این شازده رو برای خودش نگه داره ... رفقا اگر داستان و‌ دوست دارید برای دوستانتون هم می تونید ارسال کنید ❤️
چقدر روزانه از این پیام های قشنگ برام می فرستید واقعا انرژی می گیرم ممنون از حضورتون خوشحالم که اینجا دوباره کنار هم هستیم ❤️❤️