عشق ممنوعه
ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ...
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
هدایت شده از گسترده الی
#پارتواقعیرمانسرگذشتدلبرگیسوطلا🔥⛔🚷
- وضو گرفتی نماز بخونی؟
یسنا مثل همیشه خجالت کشید و دست و پاش رو گم کرد.
- آره! شما چیزی میخوای؟
کوهیار نگاهی به هیکل ریزه و ظریفش انداخت.
-الان دیگه نه! میخوای نماز بخونی.
- اگه چیزی میخواین بگین براتون بیارم، تا قامت نماز نبندم میتونم کار انجام بدم.
کوهیار به سادگی عشقش لبخند زد.
امروز تصمیم گرفته بود این دوری رو از بین ببره و از وقتی به خانه امده بود، منتظر بود تا یسنا به اتاق بیاد.
بس بود هر چی در کنارش عذاب کشیده بود!
مرموزانه گفت: تو واقعا خیلی چیزا رو نمیفهمی یا خودت رو به نفهمی میزنی؟
یسنا دست به کمر زد و گفت: میخواین بگین من نفهمَم؟
کوهیار جلو رفت و گفت: نمازت رو بخون!
- نه آخه شما داری بهم میگی بچهام و چیزی نمیفهمم.
- اگه بچه نبودی که باید میفهمیدی چی میخوام!
یسنا با ناراحتی گفت: میخواین دیگه نماز نخونم؟
کوهیار عاشق این دختر ساده بود!
مقابل یسنا ایستاد! چادرش رو روی سرش انداخت و در مقابل نگاه متعجب یسنا.....
ادامهی داستان👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91
هدایت شده از گسترده الی
رمان کوهیار و یسنا رو هر کی خونده عاشقش شده🤩
قشنگترین رمان ایتاست
خصوصیش کولاک کرده🤩🤩
همهی کارات رو بکن بعد بشین پای رمانش، چون شروعش کنی تا تمومش نکنی نمیتونی ازش دست برداری🥲
عضوگیریش هم محدوده پس تا دیر نشده و پاکش نکردم، بکوب روی لینک👇🏼
https://eitaa.com/joinchat/1005977702Cc8f1adff91
با اینکه خواهر کوچیکه بودم خواهر های بزرگترم هنوز عروس نشده بودن اما من و که فقط یه بچه مدرسه ی بودم به زور نشوندن سر سفره ی عقد بعد از عقد تا نگاه ام به داماد افتاد شوکه شدم همون پسر مسجدی که من و تو کوچه پشتی توی بغل دوست پسرم دیده بود حالا شده بود شوهرم ....این داستان مهیج و اینجا بخون 👇
https://ble.ir/join/58NAyV45Ea
شوهرم شب عروسی بهم گفت به خاطر مادرش باهام ازدواج کرده و تنهام گذاشت و رفت من هم به خاطر اینکه قاضی پرونده مالی پدرم بود ناچارا باهاش ازدواج کرده بودم از این کارش خوشحال شدم
از آن تیپ مردهایی بود که بدم می امد همیشه ریش داشت و شلوار پارچه ای می پوشید اما توی خونه لباس های اسپورت تنش میکرد اینقدر عوض میشد که من با دیدنش دلم براش ضعف می رفت
ادامه اش رو اینجا بخون👇
https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4
#آقای_قاضی_و_دختر_قِرتی
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۹۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
وقتی حاضر آماده از حمام بیرون آمدم . چمدانم را گوشه اتاق سر دادم تا توی دست و پایش نباشد
از لای پرده به هوای گرگ و میش دم صبح خیره شدم و با خودم گفتم
_اولین باره دارم از عمارت میرم باید زودتر حرکت کنم تا دیر نرسم کارخونه !
وقتی پرده را انداختم با اضطراب به حاجی خیره شدم به پهلو خوابیده بود و دستش روی سینه قفل کرده بود ناخواسته نگاه ام روی صورتش لغزید.
آنقدر آرام خوابیده بود که یه لحظه شک کردم این مرد همان حاجی مغرور و سردِ هست که با نزدیک شدن بهم غالب تهی می کنم
. معصویتش مثل بچه ها بود یه لحظه دلم لرزید زیر لب گفتم
_ارغوان هیچ وقت قضاوت نکن تو چه می دونی چرا پشت این چهره ی آرام همچین دیوی نهفته شده .
تند تند موهایم را گوجه ی بالای سرم جمع کردم و مقنعه ام را سرم کشیدم .
از لای در اتاق که سرک کشیدم صدای خش دارش بلند شد
_کجا میری این وقت صبح !؟
توی این سکوت سر صبح صداش چنان ترس به دلم انداخت که بی هوا پاهام شل شد و همانجا دم در روی زمین افتادم .
دستم چنگ سینه ام بود و نفس نفس می زدم که متوجه حضورش بالای سرم شدم
سمتم خم شد و دستش روی شانه ام گذاشت
_چی شده !؟ نکنه ترسیدی !؟
خیره بهش بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم پچ پچ وار گفتم
_به خدا جایی نمی رفتم فقط می خواستم برم سر کار
نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۹۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت .
_بلند شو این کارها چیه !؟ هنوز آفتاب نزده کجا می خوای بری .
از اینکه زابراهش کرده بودم خجالت کشیدم و همانطور که بازوم و از دستش می کشیدم گفتم
_آخه دیرم میشه مسیرم از اینجا طولانی شده .
کلافه چنگی به موهایش زد و گفت
_ نمی فهممت خانم فرمند من با شما اتمام حجت کردم یانه !؟
ترسیده کیفم و به سینه فشردم نکنه می خواد بزنه زیرش جوابش و با تردید دادم
_اما آخه شما قول دادید و گفتید این کارم به کارهای قبلم لطمه نمی زنه
_ هیش بازم اشتباه برداشت کردی بهت می گم زیر این سقف زنمی می فهمی ؟یعنی من شوهرتم !
سختِ فهمیدنش !؟
مستأصل بودم نمی دونستم ازم چی می خواد
آروم کیفم و از روی سینه ام کشید و گفت
_ مثل دوتا انسان متمدن باهم می ریم صبحانه می خوردیم و میریم سرکار هوم !؟
خدایا مشکلاتم انگار تمامی نداشت تا خواستم معترض بشم بین حرفم پرید
_ حواسم هست خانم فرمند قول می دم کسی نمی فهمه قضیه ی من و شما چیه مفهومه !؟
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم
هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم
و منتظرم اون بیاد خواستگاریم
آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها
به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی
این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره ....
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96