(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۹۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
وقتی حاضر آماده از حمام بیرون آمدم . چمدانم را گوشه اتاق سر دادم تا توی دست و پایش نباشد
از لای پرده به هوای گرگ و میش دم صبح خیره شدم و با خودم گفتم
_اولین باره دارم از عمارت میرم باید زودتر حرکت کنم تا دیر نرسم کارخونه !
وقتی پرده را انداختم با اضطراب به حاجی خیره شدم به پهلو خوابیده بود و دستش روی سینه قفل کرده بود ناخواسته نگاه ام روی صورتش لغزید.
آنقدر آرام خوابیده بود که یه لحظه شک کردم این مرد همان حاجی مغرور و سردِ هست که با نزدیک شدن بهم غالب تهی می کنم
. معصویتش مثل بچه ها بود یه لحظه دلم لرزید زیر لب گفتم
_ارغوان هیچ وقت قضاوت نکن تو چه می دونی چرا پشت این چهره ی آرام همچین دیوی نهفته شده .
تند تند موهایم را گوجه ی بالای سرم جمع کردم و مقنعه ام را سرم کشیدم .
از لای در اتاق که سرک کشیدم صدای خش دارش بلند شد
_کجا میری این وقت صبح !؟
توی این سکوت سر صبح صداش چنان ترس به دلم انداخت که بی هوا پاهام شل شد و همانجا دم در روی زمین افتادم .
دستم چنگ سینه ام بود و نفس نفس می زدم که متوجه حضورش بالای سرم شدم
سمتم خم شد و دستش روی شانه ام گذاشت
_چی شده !؟ نکنه ترسیدی !؟
خیره بهش بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم پچ پچ وار گفتم
_به خدا جایی نمی رفتم فقط می خواستم برم سر کار
نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت .....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۹۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نمی دونم چی شد که یهو کنارم زانو زد و دست زیر بغلم گرفت .
_بلند شو این کارها چیه !؟ هنوز آفتاب نزده کجا می خوای بری .
از اینکه زابراهش کرده بودم خجالت کشیدم و همانطور که بازوم و از دستش می کشیدم گفتم
_آخه دیرم میشه مسیرم از اینجا طولانی شده .
کلافه چنگی به موهایش زد و گفت
_ نمی فهممت خانم فرمند من با شما اتمام حجت کردم یانه !؟
ترسیده کیفم و به سینه فشردم نکنه می خواد بزنه زیرش جوابش و با تردید دادم
_اما آخه شما قول دادید و گفتید این کارم به کارهای قبلم لطمه نمی زنه
_ هیش بازم اشتباه برداشت کردی بهت می گم زیر این سقف زنمی می فهمی ؟یعنی من شوهرتم !
سختِ فهمیدنش !؟
مستأصل بودم نمی دونستم ازم چی می خواد
آروم کیفم و از روی سینه ام کشید و گفت
_ مثل دوتا انسان متمدن باهم می ریم صبحانه می خوردیم و میریم سرکار هوم !؟
خدایا مشکلاتم انگار تمامی نداشت تا خواستم معترض بشم بین حرفم پرید
_ حواسم هست خانم فرمند قول می دم کسی نمی فهمه قضیه ی من و شما چیه مفهومه !؟
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم
هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم
و منتظرم اون بیاد خواستگاریم
آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها
به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی
این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره ....
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه
ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ...
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
هدایت شده از گستردهبلک🖤
- کوچولویدهاتی🔥.
صدای گریهی نوزاد تو عمارت پیچیده بود
نوزادی که مادر نداشت و هیچ کسیم نمیدونست مادر این بچه کیه!
تنها پدر بچه بود که آقای این عمارت بود و اگه خار تو چشم این نوزاد میرفت همرو به فلک میکشید و حالا من نمیدونستم چیکار کنم!
در اتاق بچرو باز کردم و صدای جیغ نوزاد تو گوشم پیچیده شد و داد زدم:
- دایه؟ دایه کجایی بچه خودشو کشت! دایه؟
نبودش! زنی که دایه این بچه بود نبودش و ناچار وارد اتاق شدم و به نوزاد پسری که گوش فلک و کر کرده بود خیره شدم و بغلش کردم و لب زدم:
- جانم؟ چی شده چرا این جوری میکنی؟
صدای گریش کمتر شد و با چشمای اشکی مشکیش خیره شد تو چشمام.
اکه بچهی منم سر زایمان ازم جدا نمیکردن و بچم نمیمرد الان دقیقا چهار ماهش بود!
ناخواسته بغض کردم که با دستای کوچیکش لباسمو چنگ زد و گشنش بود؟
من که دیگه قطعا شیرم خشک شده بود تقریبا اما با این حال لباسمو بالا زدم و گوشهی پنجره نشستم؛ مثل هر کودک دیگهای شیر میخواست و من چارهی دیگهای نداشتم!
احساس میکردم شیر وارد دهن کوچولوش داره میشه حالا با چشمای خیسش به چشمای نیمه اشکی من خیره بود و تند تند پلک میزد اما به یک باره صدای جدی مردونهای منو تو جام پروند .
- چیکار میکنی؟ کی گفته بیای اینجا تو مگه شیر داری؟
ترسیده نگاهش میکردم و بچه از بغلم کشیده شده بود و صدای گریه نوزاد بلند شده بود و من لباسمو سریع درست کردم اما اون نگاهش به دور دهن پسر که شیری بود کشیده شد و متعجب نگاهم کرد:
- تو دایه ای؟
ترسیده چسبیدم به پنجره که اخماش بیشتر توهم رفت:
- پس مثل ماست واس چی واستادی به بچم شیر بده خودشو کشت!
ازین مرد میترسیدم با ترس لب زدم: شما برید من من..
غرید: یالا.. شیرش بده!
به اجبار کاری که گفت انجام دادم بالا سرم مثل جلاد وایستاده بود عرق سرد و روی کمرم حس کردم و بچه که آروم گرفت روم نمیشد به چشمای مرد روبه روم خیره شم که ادامه داد:
- من فکر میکردم دختری! بچت شیر خوارت کجاست؟
لکنت گرفتم: سر زا گفتن مرده و بر بردنش!
روی تخت نشست: شوهر نداشتی پس بهت نمیاد دایه باشی .
سرم دیگه بیشتر از این خم نمیشد:
- نیستم آقا نیستم، کسیو ندارم پسر عموم بد تا کرد باهام شوهرم بود ولم کرد بچمونو فروخت منم طلاق داد .
نیم نگاهی به نگاه خیرش کردمو سریع سر انداختم پایین اما نوزادش تو بغل من حالا خواب خواب بود سرمو انداختم پایین که از جاش پاشد .
بچش رو از آغوشم بیرون کشیدو تو تختی که کنار تخت بزرگ چوبی خودش بود گذاشت و خواستم برم که غرید:
- واستا بینم.. اول عقدم شو بعد برو
وا رفتم و چشمام گرد شد که سمتم اومد، دستمو گرفت کشوندم سمت بیرون .
بدنم یخ بود میتونستم با این آدم و این قدرت مخالفت کنم، کافی بود منو از عمارت پرت کنه بیرون تا توی ده دوباره سرگردون شم..
ترسیده لب زدم: - خواهش میکنم...
- هیش! فقط میخوام پسرم تو آغوشت آروم شه ارغوان، ارغوان بودی مگه نه؟ زنم شو تا پسرم دو ساله بشه دایهی قبلی رو اخراج کردم هیچکس نمی تونه پسر بداخلاق منو بزرگ کنه جز تو دخترهی دهاتی... زن خوبی برام شو
مجال نداد و با پایان حرفش❤️🔥🔞...
https://eitaa.com/joinchat/315032717C107dc48818
پارتگذاری رمان کوچولو دهاتی شروع شد 🔥🦥 🩵 -
هدایت شده از گستردهبلک🖤
از مادر دکتر جراحی پرستاری میکردم
هر شب به مادرش سر میزد از اینکه دکتری به این ابهتی و پولداری اینقدر به مادرش اهمیت میداد برای جای تعجب داشت
همیشه هم بودن زنش می آمد
هر وقت می آمد من به اتاقم می رفتم
یک شب که به مادرش سر زده بود از توی اتاقم صدای ظریف زنی رو هم شنیدم
کنجکاو شده بودم زنش رو ببینم
برای همین به بهانه خوردن آب روسری روی سرم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم هواسم به پذیرایی هم بود توی دیدرسم نبودند
گوشه ای دیوار ایستادمو به سمت صدا سرک کشیدم اما چیزی دیدم که .....
ادامه اش اینجاست
http://ble.ir/join/51YGsso5Nn
من عباس مقدم قاضی سرشناسی که همه بهم می گفتن پیر پسر ! چون سی و پنج سال رو رد کرده بودمو هنوز تن به ازدواج نداده بودم
اما مادرم مدام ازم می خواست آرزو به دلش نزارمو زن بگیرم
توی فامیل دختری نمونده بود که بهم معرفی نکرده باشه اما من زیر بار نمی رفتم
زمان گذشت و مادرم توی بستر بیماری افتاد وقتی دکترها جوابش کردن هنوز حتی خودش نمی دونست که چند ماه بیشتر زنده نیست
عذاب وجدان بدی به سراغم اومد و بی فکر اولین دختری که بهم معرفی کرد قبول کردم
اما شب خواستگاری با دیدن دخترِ کم سن و سال انتخابی مامان شوکه شدم
بدون حجاب !
منی که اعتقادات مذهبی سفت و سختی داشتم چطور باید با این دختر سر می کردم
همون شب خواستم بی تفاوت به شرایط مامان زیر قولم بزنم که مادرم بلند صدام کرد و گفت عباس جان شنیدی حاج آقا ( پدر دختر ) چی گفت
تا عقد رسمی بهتر عقد موقت بخونید تا با هم راحت باشین
اون شب من حاج عباس مقدم با این دختر که حتی وقت راه رفتن هم ناز کردنش مشخص بود محرم شدیم !...😐 موقع خدا حافظی وقتی باهاش تنها شدم ...
ادامه اش اینجاست 👇
https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4
#آقای_قاضی_و_دختر_قِرتی
خوش آمد می گم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدند
دوستان این بنر داستان مربوط به قصه ی #حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
اینم لینک پارت اول داستانمون
https://eitaa.com/romanyab/6
اینجا روزانه دو پارت داریم اما خصوصی مون داستان کامل شده 🌺
اگر می خوایید داستان بغلم کن کامل دریافت کنید کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
هدایت شده از گسترده الی
این مرد قرار بود صاحبخونه من باشه👆مردی که با همون یه نگاه اولش تازه پی به حرف نامادریام بردم، میگفت نزدیک شدن بهش جرئت میخواد و کافیه دست روت بذاره و بخوادت.
تا قبل دیدنش خیال میکردم این حرفا مهمل و گندهگویی هست تا روز اثاث کشی. با اون صدای گرفته و بمش گفت: بدون محرمیت نمیشه .
شوکه شدم، اما نمیخواستم و نباید از دستش بدم، از یه طرف اون وصیتی که همه ازش بی خبر بودن وسط بود از یه طرف دلم که برای جذابیت نفسگیرش لرزیده بود.
- قبوله.
با اخم بالاخره نگاهم کرد، قلبم هری پایین ریخت. مخصوصا وقتی گفت:
- بفهمم کسی تو زندگیت بوده برات گرون تموم میشه. بیرون رفتن بی من ممنوع، دیدن خوشگلیاتم برای همه جز من ممنوع. بی حجابی ممنوع.
آب دهن قورت دادم و سر تکون دادم. همون موقع بردتم محضر و وقتی برگشتیم خواستم کارتن وسایلم رو داخل ببرم که تو گوشم گفت:
- یادم رفت بگم این خونه رو دو نفره اجاره دادم.خودمم هستم.
بهت زده نگاهش کردم و هول گفتم:
- ب... بله؟
نزدیک شد و وقتی با پاش در رو بست...
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7