هدایت شده از گستردهبلک🖤
از مادر دکتر جراحی پرستاری میکردم
هر شب به مادرش سر میزد از اینکه دکتری به این ابهتی و پولداری اینقدر به مادرش اهمیت میداد برای جای تعجب داشت
همیشه هم بودن زنش می آمد
هر وقت می آمد من به اتاقم می رفتم
یک شب که به مادرش سر زده بود از توی اتاقم صدای ظریف زنی رو هم شنیدم
کنجکاو شده بودم زنش رو ببینم
برای همین به بهانه خوردن آب روسری روی سرم گذاشتم و از اتاق بیرون رفتم هواسم به پذیرایی هم بود توی دیدرسم نبودند
گوشه ای دیوار ایستادمو به سمت صدا سرک کشیدم اما چیزی دیدم که .....
ادامه اش اینجاست
http://ble.ir/join/51YGsso5Nn
من عباس مقدم قاضی سرشناسی که همه بهم می گفتن پیر پسر ! چون سی و پنج سال رو رد کرده بودمو هنوز تن به ازدواج نداده بودم
اما مادرم مدام ازم می خواست آرزو به دلش نزارمو زن بگیرم
توی فامیل دختری نمونده بود که بهم معرفی نکرده باشه اما من زیر بار نمی رفتم
زمان گذشت و مادرم توی بستر بیماری افتاد وقتی دکترها جوابش کردن هنوز حتی خودش نمی دونست که چند ماه بیشتر زنده نیست
عذاب وجدان بدی به سراغم اومد و بی فکر اولین دختری که بهم معرفی کرد قبول کردم
اما شب خواستگاری با دیدن دخترِ کم سن و سال انتخابی مامان شوکه شدم
بدون حجاب !
منی که اعتقادات مذهبی سفت و سختی داشتم چطور باید با این دختر سر می کردم
همون شب خواستم بی تفاوت به شرایط مامان زیر قولم بزنم که مادرم بلند صدام کرد و گفت عباس جان شنیدی حاج آقا ( پدر دختر ) چی گفت
تا عقد رسمی بهتر عقد موقت بخونید تا با هم راحت باشین
اون شب من حاج عباس مقدم با این دختر که حتی وقت راه رفتن هم ناز کردنش مشخص بود محرم شدیم !...😐 موقع خدا حافظی وقتی باهاش تنها شدم ...
ادامه اش اینجاست 👇
https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4
#آقای_قاضی_و_دختر_قِرتی
خوش آمد می گم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدند
دوستان این بنر داستان مربوط به قصه ی #حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
اینم لینک پارت اول داستانمون
https://eitaa.com/romanyab/6
اینجا روزانه دو پارت داریم اما خصوصی مون داستان کامل شده 🌺
اگر می خوایید داستان بغلم کن کامل دریافت کنید کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
هدایت شده از گسترده الی
این مرد قرار بود صاحبخونه من باشه👆مردی که با همون یه نگاه اولش تازه پی به حرف نامادریام بردم، میگفت نزدیک شدن بهش جرئت میخواد و کافیه دست روت بذاره و بخوادت.
تا قبل دیدنش خیال میکردم این حرفا مهمل و گندهگویی هست تا روز اثاث کشی. با اون صدای گرفته و بمش گفت: بدون محرمیت نمیشه .
شوکه شدم، اما نمیخواستم و نباید از دستش بدم، از یه طرف اون وصیتی که همه ازش بی خبر بودن وسط بود از یه طرف دلم که برای جذابیت نفسگیرش لرزیده بود.
- قبوله.
با اخم بالاخره نگاهم کرد، قلبم هری پایین ریخت. مخصوصا وقتی گفت:
- بفهمم کسی تو زندگیت بوده برات گرون تموم میشه. بیرون رفتن بی من ممنوع، دیدن خوشگلیاتم برای همه جز من ممنوع. بی حجابی ممنوع.
آب دهن قورت دادم و سر تکون دادم. همون موقع بردتم محضر و وقتی برگشتیم خواستم کارتن وسایلم رو داخل ببرم که تو گوشم گفت:
- یادم رفت بگم این خونه رو دو نفره اجاره دادم.خودمم هستم.
بهت زده نگاهش کردم و هول گفتم:
- ب... بله؟
نزدیک شد و وقتی با پاش در رو بست...
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
هدایت شده از گسترده الی
سرگذشت واقعی میخواستی؟ بهترینش رو برات آوردم قلم نویسنده و انتخاب داستاناش تکه بین همه و میخکوبت میکنه
هیچ جایی نظیرش رو نمیتونی پیدا کنی😍😍
عضوگیری محدود 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/770442792C199bfd67a7
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۹۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
وقتی که روی صندلی جلو نشستم از نگاه تیز فرخنده خانم که از روی تراس حواسش به رفتنمان بود پشتم لرزید توی صندلی فرو رفتم با خودخوری به جان انگشتانم افتاده بودم که تقه ی به شیشه ی ماشین خورد .
با هول سر بلند کردم که همان زن غریبه که از همه ی زندگیم خبر داشت به روم لبخند زد
حاجی شیشه را که پایین کشید کوثر با تردید نگاهی به تراس انداخت و بریده بریده گفت
_خانم می گن مینو خانم دیشب رفت دخترش تا صبح بهونه اش و گرفته و دم صبح خوابیده گفتند اومدنی برید پی مینو خانم
زن مکث کرده زیر چشمی نگاه ام کرد.
انگار از خیلی چیزها باخبر بود یا شاید هم با نگاه اش بهم می فهماند که وسط زندگی مرد متاهل چه غلطی می کنم .
چنان غمی وجودم و گرفت که همانجا می خواستم سرش فریاد بزنم و بگم غلط کردم بگم یه جور دیگه حسابش و پس می دم
حاجی به غضب روی فرمان کوبید هول کرده از افکارم بیرون پریدم
همانطور که استارت میزد زیر لب گفت _بگرد تا بگردیم
با اضطراب پلک بستم زمزمه کردم
_دعوا شروع شد همه ی اینا هم از چشم کی می بینند ؟! ارغوان بدبختِ از همه جا بی خبر .
نمی دونم چرا چیزی شبیه بغض راه نفسم و بست جوری که نتونستم نفس بکشم شیشه را پایین کشیدم و دستم چنگ سینه ام کردم .
من چیکار کرده بودم به قول خانجون این پول ها خوردن نداشت چشمهای مظلوم مبینا از جلوی رویم کنار نمی رفت . ..
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۹۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
چشمهای مظلوم مبینا از جلوی رویم کنار نمی رفت
کاش طاقت بیارم جلوی رویش گریه نکنم
کمی که گذشت صدام کرد و گفت
_دیگه چی شده
از دیشب اتفاق جدیدی افتاده که من بی خبرم !؟
باورم نمیشد چقدر خونسرد !؟
حاجی موجود عجیبی بود حتی حال دخترش براش مهم نبود !؟
تا حالا فهمیده بودم که از کنکاش ام در مورد دختر و زنش خوشش نمیاد
نفس عمیقی کشیدم و
با یادآوری افکاری که از دیشب گریبان گیرم شده بود گفتم .
_راستش یه چیزی هست !؟
کلافه پفی کرد و گفت .
_امیدوارم موضوع تکراری دیشب نباشه
روی صندلی چرخیدم و کامل روبه رویش قرار گرفتم و با زاری گفتم
_جون کیانم اون نیست .
راستش از دیشب استرس دارم نمی دونستم چه جوری بهتون بگم ترسیدم دعوام کنید .
داخل خیابان پیچید و جور خاصی نگاه ام کرد
که تنم گر گرفت و تند تند حرفم و زدم
_این خانم که توی عمارت کار می کنه ، کوثر خانم من و شناخته..
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
من عطا رادمنشم سرگرد آگاهی ! دختر پیشنماز محل و تو مهمونی شبانه گرفتم و یه شب باهاش تنها بودم
وقتی خبر به گوش خانواده شون رسید عاقد آوردن و گفتن باید عقدش کنی
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96