سلام به روی ماهتون 🍂
پارت جدید تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۴۹
به محض اینکه در آهنی را کشیدم چهره ی شاد احسان مقابلم قرار گرفت جوری با دیدنش ذوق کردم که بی هوا توی آغوشش فرو رفتم و با گلایه گفتم
_دیوونه تو کی اومدی ؟ چرا بی خبر آخه !؟
_بد ِخواستم خواهر کوچیکه رو سورپرایز کنم .
اینقدر دلتنگش بودم که دوباره بوسیدمش و با اشتیاق گفتم
_می دونم خوش خبری نوبت گرفتی برای کیان آره !؟ دادش احسانم روی خواهرش و زمین نمی ندازه هوم !؟
وقتی که خندید و به معنی مثبت سر تکان داد با خوشحالی بالا و پایین پریدم دلم روشن بود. که این دکتر ناامیدمون نمی کنه
احسان از ساعت و روز نوبت می گفت و من فارغ از همه ی نگرانی های که تا دقیقه ی قبل درگیرش بودم به این فکر می کردم که چه جوری می تونم مرخصی بگیرم
احسان به پشت سرم اشاره زد و گفت
_ببینم ارغوان این مجسمه ی ابوالهول کیه ؟ یه جوری نگاه می کنه من نزدیک و کارخرابی کنم .
جوری نفسم گرفت که احسان با نگرانی شونه ام و گرفت و گفت .
چی شد یهو چرا رنگت پریده !؟
خدای من حاجی غفار بود حتی جرات نداشتم برگردم با سابقه خرابی که داشتم می تونستم تصور کنم الان چی در موردم فکر می کنه .
بریده بریده گفتم .
_احسان به خدا فاتحه ام خونده هست....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس #نویسنده_لیلا
#نشردهید
...
#بغلم_کن__۵۰
احسان همانطور که نگاه اش به مقابل بود با کنجکاوی گفت
_نکنه همون حاتم طاهی هوم !؟ بابا این دیگه کیه !؟با کلافگی جوابش و دادم
_الان وقت شوخی نیست تو رو خدا برو احسان
ساک دستی را جلوی روم گرفت
_باشه بابا حالا نمی خواد اینقدر بترسی بیا این و بگیر خانجون گفت سفارشت و بیارم .
احسان که رفت شالم و پایین کشیدم و همانطور که زیر لب ذکر می گفتم سمت حیاط کارگاه گام برداشتم .
می تونستم تصور کنم کجاست حتما روی پله های دم اتاق دست به جیب ایستاده بود من که کاری نکرده بودم اینکه برادرم به دیدنم اومده بود خجالت نداشت چرا ترس داشتم !؟
مصمم تر سمت پله ها رفتم و صداش کردم
حاج آقا !!
سرم پایین بود اما سنگینی نگاه اش و حس می کردم
_من ...من یعنی داداشم !! خدایا چرا به لکنت افتادم
سردو خشک گفت
_متوجه نمیشم !؟
بهتر بود تو چشماش نگاه کنم اینجوری ترسم کمتر میشد سرم و بالا گرفتم و بریده بریده گفتم
_داداشم از تهران اومده بود برای کیان پسرم نوبت گرفته اگه شما اجازه بدید من یه دو روز مرخصی بگیرم .
نگاه اش جوری بود. که انگار باور نکرده...
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۱
اما سری تکان داد و گفت
_باشه موردی نداره فقط کارخونه هم هماهنگ کن
نفسم و آسوده رها کردم و ظرف شیرینی خشکار رو سمتش گرفتم
_حاج آقا این چیز قابل داری نیست دست پخت خانجونمِ
با مکثی طولانی دستش و جلو آورد و
ازم گرفت به سردی تشکر کرد جوری که بغضم گرفت اما سرزنش وار با خودم گفتم
_مثلا می خواستی چیکار کنه برات بشگن بزنه با کنجکاوی نگاه ام به مسیر رفتنش بود که دم در اتاقک عمو رجب ایستاد و ظرف شیرینی و سمتش گرفتم پوزخند دردناکی زدم و بغض سنگینی به گلوم چنگ زد
حاجی از ما بهترونِ دستپخت خانجونم به کارش نمیاد بیچاره دلش برای ما بدبخت بیچاره ها سوخته که هر چند وقت با بن خرید و کالا خوشحالمون می کنه
▫️▪️▫️▪️▫️▫️▪️
شیشه ی ماشین کرایه ی را پایین کشیدم و همانطور که با بغض خیره ی کیان بودم رو به خانجون گفتم .
_دکتر چیز بدی نگفت خوب باید بره فیزیو تراپی و ورزش تا عضلاتش بهتر بشه .
خانجون پفی کرد و گفت
_ارغوان بهت می گم ناراحت میشی اینقدر این بچه رو اذیت نکن الان این همه راه اومدیم چی شد هیچی !؟
شنیدی که دکتر گفت بچه تشنج کرده مغزش آسیب دیده خدا خیر نده پدر بی غیرتش و اون روزها خون به جگر نرگس کرد و خدا بیامرز خیر از دنیا ندید بچه اش هم که مثل یه تیکه گوشت اینجا افتاده ...
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#بغلم_کن__۵۲
همانطور که موهای فر کیان را نوازش می کردم با بغض گفتم
_خانجون به خدا نمی خوام کفر بگم اما خدا که اینقدر مهربون و این بچه ام بنده اشِ چرا باید به این حال و روز باشه همه اش می گم حکمتش چیه ؟!
خانجون غُصه دار به نقطه ی نامعلومی خیره شد و بریده بریده گفت
_حکایت قصه ی عیسی پیامبر و کوری که شفا داد اون مرد نابینا مصلحتش این بود که کور باشه صبح موسی پیغمبر شفاش داد و شب خبر به دار آویختنش توی شهر پیچید گاهی مصلحت به نداشتنِ دخترم خدا بیامرزه خواهرت و سه چهار سال بچه اش نمیشد زمین و زمان و بهم دوخت اما بعدش تمام بدبختی های عالم به زندگیش سرازیر شد
تکیه ام را به شانه های خانجون دادم و فکرم به سمت گذشته ها رفت نرگس شش سال ازم بزرگتر بود. هرگز یادم نمیره روزی که عروس سیاوش شد اونقدر دوسش داشت که تو آسمان ها سیر می کرد. جوری که به خاطرش قید درس زد باز هم عذاب وجدان به سراغم اومد خواهر مرحومم دستش از دنیا کوتاه بود و من هویتش و برای خودم کرده بودم زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم ...
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۳
زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم .
من و ببخش دلم روشن به زودی زندگی روی خوش بهمون نشون میده از بهشت برامون دعا کن
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
با احساس خفگی قلاب از دستم رها شد و همانطور که گوشه شالم و تاب می دادم نفس های عمیق کشیدم مژگان با نگرانی صدام کرد
_نرگس چی شد یهو !؟
جوری بغض به گلوم هجوم آورده بود که حتی نمی تونستم کلام کنم دوست داشتم فریاد بزنم تا بلکه هوایی برای نفس کشیدن پیدا کنم .
مژگان که شالم و باز کرد به سختی از دار پایین پریدم و گفتم
_هوا بخورم حالم خوب میشه
همین که به حیاط پشتی رسیدم بغضم بی صدا شکست پاهام رمق نداشت کنار حوض قدیمی زانو زدم همانطور که نفس نفس میزدم صورت مظلوم کیان پشت پلکم جان گرفت خدایا اگر امید خوب شدن کیان و نداشته باشم چطور می تونم کار کنم حضور کیان و امیدواری اینکه روزی می تونست خوب بشه بهم قوت و توان می داد اما حالا...
دستم و به لبه ی حوض گرفتم تمام قصه هام و هق زدم
_ خانم فرمند چه خبر شده حالت خوب نیست ؟
باورم نمیشد این صدای حاج غفار بود که دم گوشم بلند شد
به هول به عقب چرخیدم ......
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشردهید
#نویسنده_لیلا #کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۵۴
خودش بود کنارم خم شده بود و داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد
پاهام قوت گرفت و محکم قامت راست کردم و منمن کنان گفتم
_ببخشید اومده بودم یه کم هوا بخورم الان میرم سر کارم
هنوز قدمی برنداشته بودم که مقابلم ایستاد
_خانم فرمند انگار مشکلی داری مربوط به پسرت
با شگفتی سرم و بلند کردم و لحظه ی به چشماش خیره شدم احساس سرما کل وجودم و لر زوند باورم نمیشد داشت خبر کیان و ازم می گرفت
لب هام از بغض لرزید و پچ پچ وار گفتم
_به قول خان جون با قسمت نمیشه جنگید نفسم آه مانند فوت کردم و اجازه حضور به اشک هام ندادم
به سمت ساختمان کارگاه پا تند کردم که دوباره صدام کرد
_ امروز زودتر برو نیاز نیست تا آخر وقت بمونی
▫️▪️▫️▪️▫️▪️
سرم و تکیه به دار دادم و به مژگان گفتم از حاجی غفار بعید بود حال کیان و ازم پرسید
مژگان خودش و سمتم کشید و گفت .
_می گم نرگس من شنیدم زنش قهر کرده بعضی بچه ها می گن طلاق گرفته اوف جیگری برای خودش به هیچکس ام نگاه نمی کنه عجب زن بی دست و پایی بوده که نتونست این شازده رو برای خودش نگه داره ...
رفقا اگر داستان و دوست دارید برای دوستانتون هم می تونید ارسال کنید ❤️
#نشردهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۵۵
عجب زن بی دست و پایی بوده که نتونسته این شازده رو برای خودش نگه داره .
به یاد آن مبینا افتادم و دلم بی هوا گرفت
_مطمنا خوشگلم بوده مژگان دخترش مثل قرص ماه . حاجی غفار آنقدر مرموز بود که با همه ی خودداریم با مژگان هم پیاله شده بودم ودوست داشتم سر از زندگیش دربیارم .
توی فکر بودم که مژگان سقلمه ی بهم زد و گفت .
_حواست کجاست عمو رجب صدات می کنه .
چنگی به کیفم زدم به هول از دار پایین پریدم و سمت در ورودی کارگاه رفتم نگران بودم نکنه بابام اومده باشه سراغم مدتی بود توی خونه پیداش نبود شاید دستش خالی شده
وقتی که سمت در حیاط پا تند کردم عمو رجب صدام کرد
_دخترم کجا ؟بیا برو حاجی کارت داره .
نگرانی بدی به جانم افتاد یعنی چی کارم داشت بهتر کیفم و برداشتم فکر نکنه به حرفش بی توجه بودم می گم داشتم می رفتم خونه .
پشت در اتاقک شیشه ی نفسی تازه کردم و تقه ی به در زدم
یه لحظه از گوشه ی چشم نگاه ام کرد و همانطور که حواسش به برگه های زیر دستش بود گفت
بیا تو
جلوتر رفتم مقابل میزش ایستادم جوری که انگار روی موهاش چشم داره با تحکم گفت
_بشین !!
استرس بدی به جانم افتاده بود چیکارم داشت که می خواست بشینم .
بریده بریده گفتم
_بفرمایید من راحتم ......
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#بغلم_کن__۵۶
بالاخره سرش و بالا گرفت و همانطور که خیره خیره نگاه ام می کرد گفت
_چرا یادآوری نکردی مگه قرار نبود وام بگیری !؟
جوری که خیالم راحت شده بود. نفس آسوده ی کشیدم .که دوباره به حالت دستوری گفت
_بشین کارت دارم
نگاه ام به موکت زیر پام بود که بالاخره سکوتش و شکست
_این مال تو !! به برگه ی روی میز خیره شدم حتما دلش برام سوخته بود که داشت نقدا وامم و بهم می داد نور امیدی توی دلم تابیده شد اگرچه حرف دکتر درباره ی کیان نا امیدم کرده بود اما با پول وام می تونستم بابا رو کمپ بستری کنم
با ذوقی که نمی تونستم پنهان کنم رو بهش گفتم
_حاج غفار چطور بدون هیچ تعهدی وامم جور شد ؟
دو دستش و زیر چانه اش قفل کرد و همانطور که با تیز بینی نگاه ام می کرد گفت .
وام نیست دست مزد کار جدیدتِ!!
ابرو هایم بالا پرید با شوک گفتم
_من حقوقم و از کارخونه گرفتم حاج آقا !
جوری که از خنگ بازی ام کلافه شده بود پفی کرد و تکیه اش رو به صندلی چرمی داد
_خوب بزار درست بگم تا متوجه بشی قبلش یه اتمام حجت کنم تا راحت تر تصمیم بگیری
یک _مطلقا چیزی تو زندگیت تغییر نمی کنه ...
#کپی_ارسال_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشردهید