(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۹۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
میثم همانطور که سمت در نیم خیز میشد گفت
_ حاج آقا شما چرا تشریف آوردید دستور می دادید خدمت می رسیدم
باورم نمیشد حاج غفار بین چهارچوب خیره بهم ایستاده بود .
با نگرانی نگاه میثم کردم و زیر لب گفتم
_خدا کنه لااقل به روم نیار که از همه چیز خبر داره
حاج غفار نگاه ازم گرفت و به میثم داد و در چشم بر هم زدنی در بهم کوبید و رفت .
میثم هم با نگرانی پشت سرش دوید
اما من پاهای لمس شده ام طاقت تحمل وزنم و نداشت با کرختی روی صندلی افتادم و به در نیمه باز اتاق خیره شدم .
نمی دونم چند دقیقه گذشت که میثم با شانه های افتاده برگشت .
نباید میثم احساس درونم فهمید
با بی تفاوتی پرونده های زیر دستم وارسی کردم اما دل توی دلم نبود که بفهمم چه خبر شده .
میثم با کلافگی چنگی به موهایش زد و گفت
_ جلسه ی امروز تکلیفش چی میشه پس !؟ عجیب تا حالا سابقه نداشت حاج آقا بره سراغ کارمنداش یا جلسه ی رو کنسله کنه!
خدای من نزدیک بود پس بیافتم .
نه می تونستم کنجکاوی کنم نه باهاش هم نظر باشم میثم بی شک از رابطه ی من و حاجی خبر داشت .
خودم و مشغول نشان دادم که دوباره رو بهم ادامه داد
_شاید هم رفته کارخونه ها خانم فرمند !؟ شاید می خواد اونجا جلسه رو برگزار کنه
خدای من میثم چرا من و مخاطب قرار داده بود......
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۱۹۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
خدای من میثم چرا من و مخاطب قرار داده بود با دست پاچگی پرونده ها رو زیر رو کردم و هر طور که بود به خودم مسلط شدم و به شوخی گفتم
_ آقای رزاق من استرس این پرونده ها رو دارم که تا ظهر باید تحویل ریٔسم بدم من و به حرف نگیرید لطفا !
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
وقتی که پشت دار نشستم مژگان دستم و کشید و گفت .
_می گم نرگس نبودی خبر نداری تو کارگاه چه بلبشویی شد .
ناخواسته فکرم سمت اتفاق صبح و رفتن یهویی حاجی از کارخونه رفت با نگرانی قلاب را رها کردم و گفتم
_ تو هم همیشه ته دلم و خالی کن چی می خواد بشه .
_ آه از دست تو نرگس همه اش فکرت جای بد می پره بابا این حاج آقا هم خوش
اشتها ست . یه زن طلاق داده یکی گرفته یه دونه هم تو آب نمک داره .
اولی و دومی که سِکرتِ ، اما نرگس اگه بدونی این آخری چه تیکه ایِ !
اشاره ی به بیرون سالن کردو با شیطنت ادامه داد
_کبوترهای عاشق از صبح رفتن تو اتاق پرده هارو کشیدن اما به حاج آقا نمیاد خدایی فکر کردم سلیقه اش ساده پسند باشه این دختره زیادی ژیگوله .....🙈🙈
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
هدایت شده از گستردهبلک🖤
❌لیست رمانهای کامل شده:
رمان پرپرواز(دو جلدی_کامل)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان غریب آشنا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان حنانه(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان دیبا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان سراب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان گناه اول و آخر(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان پاوان(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان قمر در عقرب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان رز زرد(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان ضحی(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان شعله(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان لوتوس(درحال نگارش)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
هدایت شده از گستردهبلک🖤
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰
۱۰ تا رمانشون #کامل یکجا میتونید دریافت کنید
همین الان کاملا واقعی
تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
نامزد داشتم اما برای اینکه به پدرم کمک کنم به خواستگاری قاضی پرونده ای مالی بابام جواب مثبت دادم
از عرش به فرش رسیده بودیمو تو یه خونه نمور تو محله های پایین شهر زندگی میکردیم غرورم اجازه نمی داد درباره ورشکستگی بابا به نامزدم چیزی بگم خودش هم پسر یکی از کارخانه دارهای معروف بود و برای مدتی به کانادا رفته بود
آقای قاضی تیپش شبیه کارمندهای حراست بود و برعکس مردهای دور و برم ریشو و مذهبی بود وقتی باهاش نامزد شدم تازه فهمیدم چه به سر زندگیم آوردم
مردی که همیشه اخم به چهره داشت و نگاهم نمی کرد جوری با محبت بهم خیره میشد که دست و پام رو گم میکردم
یک هفته نشده بساط عقد و عروسی رو راه انداخت
شب عروسی مثل خوابزده ها کنارش ایستاده بودم که یهو نامزدم رو دیدم به سمت مون آمد داشتم سکته میکردم در کمال ناباوری فقط سری برام تکان داد و خیلی گرم اقای قاضی رو بغل کرد و تبریک گفت من رو شناخت اما چیزی نگفت یعنی چه نسبتی با قاضی داشت
تا تموم شدن جشن دلم مثل سیر و سرکه می جوشید
بعد از مراسم عروس کشون کمی خیالم راحت شده بود اما بعد از رفتن چند نفری که باهامون تا خونه امده بودند جلوی در آپارتمان قاضی بودیم که از اسانسور بیرون آمد و همراه اقای قاضی که حالا دیگر شوهرم بود ...
ادامه اش اینجاست 👇
https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4
هدایت شده از گسترده الی
part1
از استرس رد تماسهای امیروالا در حال جان دادنم که با حرف مامان نگاه ناباورم را به چشمهایش میدوزم تا بگوید حرفش دروغ یا یک شوخی بی مزه است! اما دروغ نیست! من رکب خوردهام..
آن هم از پسردایی به ظاهر عاشق پیشهم
- آیه جان امشب خواستگاری امیروالاس داییت زنگ زد که ما هم بریم!
این همه نامردی حق مننیست!
چطور والا تونست؟
اشک درون چشمامحلقه بسته. اما نمیخوام مادرم رو ناراحت کنم.هنوزدوست دارم این موضوع یک بازی مسخره باشه!امانیست.. حقیقت محضه! رسوایی امیروالاست.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم و سارهای که پشت خطه،رو به مامان ببخشیدی گفته و دکمه ی اتصال رو میزنم. دلم میخواد با بهترین دوستم دردودل کنم، امادوباره با شنیدن حرفهای ساره، سیلی محکمتری به صورتم برخورد میکنه.
- وای آیه اگه بدونی چه حالیم. امشب که حتما میای؟
مگه قراره امشب من کجا برم؟
به سختی بغـ.ض صدا و لرزشش را مخـ.فی کرده و میگم: سلام ساره جان کجا قراره بیام؟
- وایعنی نمیخوای تومراسمنامزدی بهترین دوستت با تک پسرداییت شرکت کنی؟
مگه خواستگاری نبود؟ پس چه نامزدی؟
تا عضو*یتش راایگان شده بزن رو لیـ.نک رمان عاشقانه و واقعی بخون😋❌😜
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
فکر کن بفهمی پسری که سالها دوستش داشتی، قراره با بهترین دوستت ازدواج کنه...💔
هدایت شده از گسترده الی
💙💜💙💜💙💜
ویآیپی داستان رایگان شد...
رمان آیه و سپنتا رو میتونید رایگان بخونید.
البته فقط به ۵۰ نفر اول رایگان میدیم.
جا نمونی👇👇🤭😍😍
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم
هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم
و منتظرم اون بیاد خواستگاریم
آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها
به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی
این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره ....
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه
ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ...
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96