هدایت شده از گستردهبلک🖤
❌لیست رمانهای کامل شده:
رمان پرپرواز(دو جلدی_کامل)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان غریب آشنا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان حنانه(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان دیبا(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان سراب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان گناه اول و آخر(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان پاوان(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان قمر در عقرب(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان رز زرد(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان ضحی(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان شعله(کامل شده)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
رمان لوتوس(درحال نگارش)
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
هدایت شده از گستردهبلک🖤
۱۲ تا رمان کامل شده دارن😍🥰
۱۰ تا رمانشون #کامل یکجا میتونید دریافت کنید
همین الان کاملا واقعی
تا طرحشون تموم نشده برید👇🏿👇🏿👇🏿
https://eitaa.com/joinchat/1365966931C6f6bcfaad8
نامزد داشتم اما برای اینکه به پدرم کمک کنم به خواستگاری قاضی پرونده ای مالی بابام جواب مثبت دادم
از عرش به فرش رسیده بودیمو تو یه خونه نمور تو محله های پایین شهر زندگی میکردیم غرورم اجازه نمی داد درباره ورشکستگی بابا به نامزدم چیزی بگم خودش هم پسر یکی از کارخانه دارهای معروف بود و برای مدتی به کانادا رفته بود
آقای قاضی تیپش شبیه کارمندهای حراست بود و برعکس مردهای دور و برم ریشو و مذهبی بود وقتی باهاش نامزد شدم تازه فهمیدم چه به سر زندگیم آوردم
مردی که همیشه اخم به چهره داشت و نگاهم نمی کرد جوری با محبت بهم خیره میشد که دست و پام رو گم میکردم
یک هفته نشده بساط عقد و عروسی رو راه انداخت
شب عروسی مثل خوابزده ها کنارش ایستاده بودم که یهو نامزدم رو دیدم به سمت مون آمد داشتم سکته میکردم در کمال ناباوری فقط سری برام تکان داد و خیلی گرم اقای قاضی رو بغل کرد و تبریک گفت من رو شناخت اما چیزی نگفت یعنی چه نسبتی با قاضی داشت
تا تموم شدن جشن دلم مثل سیر و سرکه می جوشید
بعد از مراسم عروس کشون کمی خیالم راحت شده بود اما بعد از رفتن چند نفری که باهامون تا خونه امده بودند جلوی در آپارتمان قاضی بودیم که از اسانسور بیرون آمد و همراه اقای قاضی که حالا دیگر شوهرم بود ...
ادامه اش اینجاست 👇
https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4
هدایت شده از گسترده الی
part1
از استرس رد تماسهای امیروالا در حال جان دادنم که با حرف مامان نگاه ناباورم را به چشمهایش میدوزم تا بگوید حرفش دروغ یا یک شوخی بی مزه است! اما دروغ نیست! من رکب خوردهام..
آن هم از پسردایی به ظاهر عاشق پیشهم
- آیه جان امشب خواستگاری امیروالاس داییت زنگ زد که ما هم بریم!
این همه نامردی حق مننیست!
چطور والا تونست؟
اشک درون چشمامحلقه بسته. اما نمیخوام مادرم رو ناراحت کنم.هنوزدوست دارم این موضوع یک بازی مسخره باشه!امانیست.. حقیقت محضه! رسوایی امیروالاست.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم و سارهای که پشت خطه،رو به مامان ببخشیدی گفته و دکمه ی اتصال رو میزنم. دلم میخواد با بهترین دوستم دردودل کنم، امادوباره با شنیدن حرفهای ساره، سیلی محکمتری به صورتم برخورد میکنه.
- وای آیه اگه بدونی چه حالیم. امشب که حتما میای؟
مگه قراره امشب من کجا برم؟
به سختی بغـ.ض صدا و لرزشش را مخـ.فی کرده و میگم: سلام ساره جان کجا قراره بیام؟
- وایعنی نمیخوای تومراسمنامزدی بهترین دوستت با تک پسرداییت شرکت کنی؟
مگه خواستگاری نبود؟ پس چه نامزدی؟
تا عضو*یتش راایگان شده بزن رو لیـ.نک رمان عاشقانه و واقعی بخون😋❌😜
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
فکر کن بفهمی پسری که سالها دوستش داشتی، قراره با بهترین دوستت ازدواج کنه...💔
هدایت شده از گسترده الی
💙💜💙💜💙💜
ویآیپی داستان رایگان شد...
رمان آیه و سپنتا رو میتونید رایگان بخونید.
البته فقط به ۵۰ نفر اول رایگان میدیم.
جا نمونی👇👇🤭😍😍
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم
هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم
و منتظرم اون بیاد خواستگاریم
آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها
به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی
این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره ....
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه
ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ...
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۹۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
اما به حاج آقا نمیاد خدایی فکر کردم سلیقه اش ساده پسند باشه این دختره زیادی ژیگوله .
عجیب افکارم مشغول حرف های مژگان بود جوری که حواسم پرت شد و رنگ ها را اشتباه گره زدم یعنی کی بود احتمالا به خاطر همین زود از کارخانه بیرون زد .
با کلافگی شالم و بالای سرم تاب دادم و پشت گردنم گره زدم و همانطور که از دار پایین می پریدم گفتم
_دیشب نخوابیدم چشمام داره بسته میشه برم یه آبی به صورتم بزنم
وقتی که از سالن بیرون زدم خودم و پشت ستون انتهای راهرو پنهان کردم و همانطور که نگاه ام به اتاقک شیشه ی بود نچ نچ کنان گفتم
واقعا که زن بیچاره اش از ابن کارهاش دیونه شده حاجی و نمیشه شناخت با دختره دوساعت تو اتاق با پرده های کشیده داره چی کار میکنه !؟
فکرم هرز می پرید این بیشتر آزارم می داد .
تعریف های مژگان عجیب من و درگیر آن زن کرده بود
_دخترم چیزی شده !؟
با صدای عمو رجب جوری هول کردم که صدای هینم بلند شد
عمو رجب سینی به دست عقب تر ایستاده بود و من با دیدنش دوباره مصیبتم جلوی چشمم رژه رفت و شروع کردم به واکشی رفتارش !
تند تند سمت پله ها می رفتم که عمو صدام کرد و گفت
_دخترم حاجی کارت داشت یه نوک پا برو دفترش
یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید.....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۲۰۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید و با اشتیاقی که همه اش از روی کنجکاوی بود راه رفته رو برگشتم سمت اتاقک شیشه ی پا تند کردم
دست مشت شده ام رو آروم به در کوبیدم و اضطرابم پشت چهره ی بی تفاوتم پنهان کردم .
همین که پا به اتاقش گذاشتم با دیدن حاج غفار کنار دختر غریبه شوک شدم
برای اولین بار می دیدم پشت میز پر ابهتش جا برای کسی باز کرده بود شانه به شانه هم مشغول وارسی برگه های زیر دستش بودند .
جوری سرگرم بودند که حواسشون بهم نبود حالا به حد کافی فرصت داشتم تا واکشیش کنم
موهای مشکی کلاغی با پوست سفیدش زیادی خیره کننده بود.
وقتی دخترک دستهای ظریفش آروم روی بازویش گذاشت و نوازشش کرد چشمانم گشاد شد و ناخواسته بلند سلام کردم
حاج غفار نیم نگاه ی بهم انداخت
_آها بالاخره اومدید بفرمایید بشینید خانم فرمند
دوباره مشغول دید زدن برگه های زیر دستش شد .
روی انتهایی ترین کاناپه جلوی میزش نشستم و همانطور که انگشت به هم تاب می دادم لحظه ی فکرم سمت مینو رفت
بیچاره چه حالی میشد از اینکه می دید شوهرش و با کسی شریک شده ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف