هدایت شده از گسترده الی
part1
از استرس رد تماسهای امیروالا در حال جان دادنم که با حرف مامان نگاه ناباورم را به چشمهایش میدوزم تا بگوید حرفش دروغ یا یک شوخی بی مزه است! اما دروغ نیست! من رکب خوردهام..
آن هم از پسردایی به ظاهر عاشق پیشهم
- آیه جان امشب خواستگاری امیروالاس داییت زنگ زد که ما هم بریم!
این همه نامردی حق مننیست!
چطور والا تونست؟
اشک درون چشمامحلقه بسته. اما نمیخوام مادرم رو ناراحت کنم.هنوزدوست دارم این موضوع یک بازی مسخره باشه!امانیست.. حقیقت محضه! رسوایی امیروالاست.
با شنیدن صدای زنگ گوشیم و سارهای که پشت خطه،رو به مامان ببخشیدی گفته و دکمه ی اتصال رو میزنم. دلم میخواد با بهترین دوستم دردودل کنم، امادوباره با شنیدن حرفهای ساره، سیلی محکمتری به صورتم برخورد میکنه.
- وای آیه اگه بدونی چه حالیم. امشب که حتما میای؟
مگه قراره امشب من کجا برم؟
به سختی بغـ.ض صدا و لرزشش را مخـ.فی کرده و میگم: سلام ساره جان کجا قراره بیام؟
- وایعنی نمیخوای تومراسمنامزدی بهترین دوستت با تک پسرداییت شرکت کنی؟
مگه خواستگاری نبود؟ پس چه نامزدی؟
تا عضو*یتش راایگان شده بزن رو لیـ.نک رمان عاشقانه و واقعی بخون😋❌😜
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
فکر کن بفهمی پسری که سالها دوستش داشتی، قراره با بهترین دوستت ازدواج کنه...💔
هدایت شده از گسترده الی
💙💜💙💜💙💜
ویآیپی داستان رایگان شد...
رمان آیه و سپنتا رو میتونید رایگان بخونید.
البته فقط به ۵۰ نفر اول رایگان میدیم.
جا نمونی👇👇🤭😍😍
https://eitaa.com/joinchat/4161930896C49fbbc2112
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم
هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم
و منتظرم اون بیاد خواستگاریم
آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها
به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی
این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره ....
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه
ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ...
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۱۹۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
اما به حاج آقا نمیاد خدایی فکر کردم سلیقه اش ساده پسند باشه این دختره زیادی ژیگوله .
عجیب افکارم مشغول حرف های مژگان بود جوری که حواسم پرت شد و رنگ ها را اشتباه گره زدم یعنی کی بود احتمالا به خاطر همین زود از کارخانه بیرون زد .
با کلافگی شالم و بالای سرم تاب دادم و پشت گردنم گره زدم و همانطور که از دار پایین می پریدم گفتم
_دیشب نخوابیدم چشمام داره بسته میشه برم یه آبی به صورتم بزنم
وقتی که از سالن بیرون زدم خودم و پشت ستون انتهای راهرو پنهان کردم و همانطور که نگاه ام به اتاقک شیشه ی بود نچ نچ کنان گفتم
واقعا که زن بیچاره اش از ابن کارهاش دیونه شده حاجی و نمیشه شناخت با دختره دوساعت تو اتاق با پرده های کشیده داره چی کار میکنه !؟
فکرم هرز می پرید این بیشتر آزارم می داد .
تعریف های مژگان عجیب من و درگیر آن زن کرده بود
_دخترم چیزی شده !؟
با صدای عمو رجب جوری هول کردم که صدای هینم بلند شد
عمو رجب سینی به دست عقب تر ایستاده بود و من با دیدنش دوباره مصیبتم جلوی چشمم رژه رفت و شروع کردم به واکشی رفتارش !
تند تند سمت پله ها می رفتم که عمو صدام کرد و گفت
_دخترم حاجی کارت داشت یه نوک پا برو دفترش
یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید.....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۲۰۰
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید و با اشتیاقی که همه اش از روی کنجکاوی بود راه رفته رو برگشتم سمت اتاقک شیشه ی پا تند کردم
دست مشت شده ام رو آروم به در کوبیدم و اضطرابم پشت چهره ی بی تفاوتم پنهان کردم .
همین که پا به اتاقش گذاشتم با دیدن حاج غفار کنار دختر غریبه شوک شدم
برای اولین بار می دیدم پشت میز پر ابهتش جا برای کسی باز کرده بود شانه به شانه هم مشغول وارسی برگه های زیر دستش بودند .
جوری سرگرم بودند که حواسشون بهم نبود حالا به حد کافی فرصت داشتم تا واکشیش کنم
موهای مشکی کلاغی با پوست سفیدش زیادی خیره کننده بود.
وقتی دخترک دستهای ظریفش آروم روی بازویش گذاشت و نوازشش کرد چشمانم گشاد شد و ناخواسته بلند سلام کردم
حاج غفار نیم نگاه ی بهم انداخت
_آها بالاخره اومدید بفرمایید بشینید خانم فرمند
دوباره مشغول دید زدن برگه های زیر دستش شد .
روی انتهایی ترین کاناپه جلوی میزش نشستم و همانطور که انگشت به هم تاب می دادم لحظه ی فکرم سمت مینو رفت
بیچاره چه حالی میشد از اینکه می دید شوهرش و با کسی شریک شده ....
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف