eitaa logo
romanyab
22.2هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ اما به حاج آقا نمیاد خدایی فکر کردم سلیقه اش ساده پسند باشه این دختره زیادی ژیگوله . عجیب افکارم مشغول حرف های مژگان بود جوری که حواسم پرت شد و رنگ ها را اشتباه گره زدم یعنی کی بود احتمالا به خاطر همین زود از کارخانه بیرون زد . با کلافگی شالم و بالای سرم تاب دادم و پشت گردنم گره زدم و همانطور که از دار پایین می پریدم گفتم _دیشب نخوابیدم چشمام داره بسته میشه برم یه آبی به صورتم بزنم وقتی که از سالن بیرون زدم خودم و پشت ستون انتهای راهرو پنهان کردم و همانطور که نگاه ام به اتاقک شیشه ی بود نچ نچ کنان گفتم واقعا که زن بیچاره اش از ابن کارهاش دیونه شده حاجی و نمیشه شناخت با دختره دوساعت تو اتاق با پرده های کشیده داره چی کار می‌کنه !؟ فکرم هرز می پرید این بیشتر آزارم می داد . تعریف های مژگان عجیب من و درگیر آن زن کرده بود _دخترم چیزی شده !؟ با صدای عمو رجب جوری هول کردم که صدای هینم بلند شد عمو رجب سینی به دست عقب تر ایستاده بود و من با دیدنش دوباره مصیبتم جلوی چشمم رژه رفت و شروع کردم به واکشی رفتارش ! تند تند سمت پله ها می رفتم که عمو صدام کرد و گفت _دخترم حاجی کارت داشت یه نوک پا برو دفترش یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید و با اشتیاقی که همه اش از روی کنجکاوی بود راه رفته رو برگشتم سمت اتاقک شیشه ی پا تند کردم دست مشت شده ام رو آروم به در کوبیدم و اضطرابم پشت چهره ی بی تفاوتم پنهان کردم . همین که پا به اتاقش گذاشتم با دیدن حاج غفار کنار دختر غریبه شوک شدم برای اولین بار می دیدم پشت میز پر ابهتش جا برای کسی باز کرده بود شانه به شانه هم مشغول وارسی برگه های زیر دستش بودند . جوری سرگرم بودند که حواسشون بهم نبود حالا به حد کافی فرصت داشتم تا واکشیش کنم موهای مشکی کلاغی با پوست سفیدش زیادی خیره کننده بود. وقتی دخترک دستهای ظریفش آروم روی بازویش گذاشت و نوازشش کرد چشمانم گشاد شد و ناخواسته بلند سلام کردم حاج غفار نیم نگاه ی بهم انداخت _آها بالاخره اومدید بفرمایید بشینید خانم فرمند دوباره مشغول دید زدن برگه های زیر دستش شد . روی انتهایی ترین کاناپه جلوی میزش نشستم و همانطور که انگشت به هم تاب می دادم لحظه ی فکرم سمت مینو رفت بیچاره چه حالی میشد از اینکه می دید شوهرش و با کسی شریک شده ....
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
هاوین! عاقد منتظر جواب توه!انگار چیزی را نمی‌شنیدم، یا شاید هم دلم نمی‌خواست بشنوم. سری تکان دادم و با صدای خفه‌ای بله را گفتم. ‌عاقد گفت:یه کم بلندتر دخترم. باید بشنوم. ‌- بله. ‌و همه دست زدند بعضی‌ها هم کل کشیدند؛ ‌امین که تا چند دقیقه قبل قرار بود شوهر خواهرم بشه الان شوهر خودم شده اخم‌هایش چنان در هم بود حتی مرا نگاه هم نمی‌کرد. حق داشت؛ با هزار امید و آرزو به دنبال عروس مو طلایی چشم رنگی‌اش آمده بود. حدس می‌زدم او هم با اجبار پدرش مجبور به این خاموشی شده بود. ‌وقتی به خودم اومدم دیدم خونه مادر امین هستم ‌_پاشو بیا دختر! ‌سرم را بالا گرفتم. کبری مادر امین بود. سعی می‌کرد خودش را آرام نشان بدهد اما عین برج زهرمار در چهارچوب در ایستاده بود.‌ منتظر نگاهم می‌کرد. ‌- بله؟ ‌- با من بیا. ‌و از پچ پچ های بقیه فهمیدم بدبختی من از چند لحظهٔ دیگر تازه شروع می‌شود. چشم‌هایم را بستم و کمی برای بلند شدن این پا و آن پا کردم. ‌- بیا دیگه دختر! از جای ام بلند شدم. نزدیکش که رسیدم گفتم:بله؟ ‌- دنبال من بیا. ‌به اجبار دنبالش راه افتادم. ‌- منو کجا می‌برید؟ ‌- نیاوردیمت که بشینی مردم نگات کنن! بیا برو تو اون اتاق الان امین هم میاد. پاخسو (در قدیم شبی که عروس و داماد به اتاق مشترک می‌رفتند یک نفر از پشت در آن‌ها را راهنمایی می‌کرد که کوردها به او پاخسو می‌گفتند) بهتون میگه چکار کنید.‌عرق خجالت روی پیشانی‌ام نشست و تمام جوارحم به لرزیدن افتاد. ‌- من...من نمیرم! ‌به طرفم برگشت. ‌- مگه دست خودته؟! نکنه توام مثل خواهرت... استغفرالله! نمیخوای که آبروی پدرت بیشتر از این بره. هم؟! می خوای؟! ‌حرف‌هایش تیزی بود! ‌راهش را پیش گرفت و ادامه داد:زود باش بیا. ‌ترسان و لرزان به دنبالش راه افتادم. به در اتاق که رسیدیم رو به زن چاقی که جلو در ایستاده بود گفت:شمسی خوب حواستو جمع کن. الان امین رو هم می‌فرستم. ‌زنی که حالا فهمیده بودم اسمش شمسی است سری تکان داد و گفت:باشه. ‌کبری که رفت شمسی لبخندی زد._نترس، برو تو دخترم. داخل اتاق شدم. نگاه ماتم زده‌ام روی پنجره‌ای رفت که در انتهای اتاق زده شده بوداز ترس خواستم برگردم که محکم خوردم به کسی وقتی برگشتم با چشمای عصبی امین روبرو شدم مطمن بودم انتقام خواهرمو از من می‌خواد بگیره.يه قدم اومد جلو باپوزخند گفت: ادامه ابن داستان جذاب تو این کانال هست👇 https://eitaa.com/joinchat/1654851135Cc69c9abd56
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
خواهرم شب عروسیش فرار کرد و پدرم برای حفظ ابروش منو به عقد شوهر خواهرم دراورد...شب عروسی شوهرش تمام در هارو قفل کردو اومد...😭 https://eitaa.com/joinchat/1654851135Cc69c9abd56
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
من پریسام دختری که به خاطر اولین قرارش با یه پسر بی آبرو شد و همون شب رگش و زد اما از شانس بد عمرش به دنیا بود که ای کاش میمرد حالا که از بیمارستان برگشته بودم چو افتاده بود که آره پریسا بچه سقط کرده محمد مذهبی ترین پسر محله و متولی مسجد همون که من با مسخرگی همیشه پسر بسیجی صداش میزدم از سر غیرت عقدم کرد بعد عقد هم بی سرو صدا من و برد خونه اش که تنها دو تا اتاق تو در تو بود از خجالت نمی تونستم تو روش نگاه کنم آخه چند باری مچ ام و با دوست پسرم تو خرابه ی انتهای کوچه گرفته بود ... ادامه ی این داستان مهیج در لینک زیر 👇 https://ble.ir/join/58NAyV45Ea
برای اینکه پدرم رو از زندان در بیارم خودم رو به قاضی پرونده نزدیک کردم اون هم عاشقم شد و بهم پیشنهاد ازدواج داد کل فامیل انگشت به دهن مانده بودن اما همان شبی که باهاش عقد کردم رازی برام برملا شد که .. این ماجرا رو اینجا 👇بخون https://eitaa.com/joinchat/2859271404Cd5517fead4
همه منتظر ازدواج پسر عمه ای پلیسم‌ با دختر عموم بودن اما اون به خواستگاری من آمد که ده سال ازش کوچکتر بودم شوکه بودم اون که هیچ وقت باهام همصحبت نمیشد اگر عموم می فهمید قشرق به پا میکرد قرار شد عقدمون تا ازدواج دخترعموم مخفی بمونه اما وقتی برای تعطیلات عید به خونه ای پدربزرگم رفتیم پسرعمه ام مثل همیشه خشک و جدی بود و هیچ توجه ای بهم نداشت اما اخر شب ها من رو به پشت خونه ای بابابزرگ می کشاند و .... https://rubika.ir/joinc/FABFJEFC0DQGNUONSFWLBXTRDZQXKEOP
به سقف چوبی خانه ی بابا بزرگ خیره شدمو فکرم سمت میثم کشیده شد یک دیوار بیشتر بین مون فاصله نداشتیم قلبم براش می تپید اما دلم خودش رو می خواست ... حالا که طعم آغوشش رو چشیده بودم دوری سخت تر شده بود صدای مینا دختر عموم رو شنیدم که گفت_ اگه بدونی چه حالی دارم داشتم از دلتنگی می مردم بلاخره دیدمش الهی قربونش برم ماشاالله روز به روز جذابتر میشه چقدر راحت و بی پرده داشت از علاقه اش به میثم که حالا دیگر شوهرم بود می گفت https://rubika.ir/joinc/FABFJEFC0DQGNUONSFWLBXTRDZQXKEOP
هدایت شده از گسترده الی
هنوز تورِ عروسی روی سرم بود که دنیام آوار شد... صدای کِل کشیدنِ فامیل هنوز توی گوشم بود، اما وقتی درِ ماشین رو قفل کرد، لرزیدم. سرد نگام کرد و با لحنی که ازش کینه می‌بارید، زهرش رو ریخت: فکر نکن عروسِ این خونه‌ای! فکر نکن عاشقتم... چند ماه اینجا می‌مونی، دست از پا خطا نمی‌کنی، بعدش هم جول و پلاست رو جمع می‌کنی و برای همیشه گم می‌شی از زندگیم! وا رفتم... آخه چرا؟! از اون روز به بعد زندگیمون توی سکوت و نفرت گذشت تا اون شبِ لعنتی. گفت بپوش بریم مهمونی. وقتی وارد شدیم، نفسم بند اومد. اینجا جای من نبود! یه مشت آدم که بوی گناه می‌دادن. داداشش اون طرفِ میزِ بازی، با یه پوزخندِ کثیف روی من زوم کرده بود. اون تنها کسی بود که می‌دونست شوهرم چقدر از من متنفره. همه‌چیز توی یه لحظه منفجر شد. برادرشوهرم خم شد و زیر گوشِ شوهرم یه چیزی پچ‌پچ کرد. یه پیشنهادِ کثیف در موردِ من بهش داد! شوهرم رو هیچوقت اونطوری ندیده بودم. رگِ گردنش بیرون زد و انگار خون جلوی چشماش رو گرفت. نعره زد: — غلط می‌کنی در موردِ زنِ من اینطوری حرف می‌زنی لاشخور! توی یه چشم به هم زدن، چنان بلایی سرِ برادرش آورد که کارش به اورژانس کشید. من داشتم از ترس قالب تهی می‌کردم. اما همون شب، لای اون جیغ و دادها، فهمیدم چرا ازم کینه داشت... اگه می‌خوای بدونی تهِ این داستانِ پر از گره و جذاب چی می‌شه، بقیه شو اینجا بخون...👇 https://eitaa.com/joinchat/724304744Cc4125bb8ca