eitaa logo
romanyab
21.9هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ اما سری تکان داد و گفت _باشه موردی نداره فقط کارخونه هم هماهنگ کن نفسم و آسوده رها کردم و ظرف شیرینی خشکار رو سمتش گرفتم _حاج آقا این چیز قابل داری نیست دست پخت خانجونمِ با مکثی طولانی دستش و جلو آورد و ازم گرفت به سردی تشکر کرد جوری که بغضم گرفت اما سرزنش وار با خودم گفتم _مثلا می خواستی چیکار کنه برات بشگن بزنه با کنجکاوی نگاه ام به مسیر رفتنش بود که دم در اتاقک عمو رجب ایستاد و ظرف شیرینی و سمتش گرفتم پوزخند دردناکی زدم و بغض سنگینی به گلوم چنگ زد حاجی از ما بهترونِ دستپخت خانجونم به کارش نمیاد بیچاره دلش برای ما بدبخت بیچاره ها سوخته که هر چند وقت با بن خرید و کالا خوشحالمون می کنه ▫️▪️▫️▪️▫️▫️▪️ شیشه ی ماشین کرایه ی را پایین کشیدم و همانطور که با بغض خیره ی کیان بودم رو به خانجون گفتم . _دکتر چیز بدی نگفت خوب باید بره فیزیو تراپی و ورزش تا عضلاتش بهتر بشه . خانجون پفی کرد و گفت _ارغوان بهت می گم ناراحت میشی اینقدر این بچه رو اذیت نکن الان این همه راه اومدیم چی شد هیچی !؟ شنیدی که دکتر گفت بچه تشنج کرده مغزش آسیب دیده خدا خیر نده پدر بی غیرتش و اون روزها خون به جگر نرگس کرد و خدا بیامرز خیر از دنیا ندید بچه اش هم که مثل یه تیکه گوشت اینجا افتاده ...
همانطور که موهای فر کیان را نوازش می کردم با بغض گفتم _خانجون به خدا نمی خوام کفر بگم اما خدا که اینقدر مهربون و این بچه ام بنده اشِ چرا باید به این حال و روز باشه همه اش می گم حکمتش چیه ؟! خانجون غُصه دار به نقطه ی نامعلومی خیره شد و بریده بریده گفت _حکایت قصه ی عیسی پیامبر و کوری که شفا داد اون مرد نابینا مصلحتش این بود که کور باشه صبح موسی پیغمبر شفاش داد و شب خبر به دار آویختنش توی شهر پیچید گاهی مصلحت به نداشتنِ دخترم خدا بیامرزه خواهرت و سه چهار سال بچه اش نمیشد زمین و زمان و بهم دوخت اما بعدش تمام بدبختی های عالم به زندگیش سرازیر شد تکیه ام را به شانه های خانجون دادم و فکرم به سمت گذشته ها رفت نرگس شش سال ازم بزرگتر بود. هرگز یادم نمیره روزی که عروس سیاوش شد اونقدر دوسش داشت که تو آسمان ها سیر می کرد. جوری که به خاطرش قید درس زد باز هم عذاب وجدان به سراغم اومد خواهر مرحومم دستش از دنیا کوتاه بود و من هویتش و برای خودم کرده بودم زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم ...
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ زیر لب جوری که انگار داشتم با نرگس حرف می زدم گفتم . من و ببخش دلم روشن به زودی زندگی روی خوش بهمون نشون میده از بهشت برامون دعا کن ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ با احساس خفگی قلاب از دستم رها شد و همانطور که گوشه شالم و تاب می دادم نفس های عمیق کشیدم مژگان با نگرانی صدام کرد _نرگس چی شد یهو !؟ جوری بغض به گلوم هجوم آورده بود که حتی نمی تونستم کلام کنم دوست داشتم فریاد بزنم تا بلکه هوایی برای نفس‌ کشیدن پیدا کنم . مژگان که شالم و باز کرد به سختی از دار پایین پریدم و گفتم _هوا بخورم حالم خوب میشه همین که به حیاط پشتی رسیدم بغضم بی صدا شکست پاهام رمق نداشت کنار حوض قدیمی زانو زدم همانطور که نفس نفس میزدم صورت مظلوم کیان پشت پلکم جان گرفت خدایا اگر امید خوب شدن کیان و نداشته باشم چطور می تونم کار کنم حضور کیان و امیدواری اینکه روزی می تونست خوب بشه بهم قوت و توان می داد اما حالا... دستم و به لبه ی حوض گرفتم تمام قصه هام و هق زدم _ خانم فرمند چه خبر شده حالت خوب نیست ؟ باورم نمیشد این صدای حاج غفار بود که دم گوشم بلند شد به هول به عقب چرخیدم ......
خودش بود کنارم خم‌ شده بود و‌ داشت با تیز بینی نگاه ام می کرد پاهام قوت گرفت و محکم قامت راست کردم و منمن کنان گفتم _ببخشید اومده بودم یه کم هوا بخورم الان میرم سر کارم هنوز قدمی برنداشته بودم که مقابلم ایستاد _خانم فرمند انگار مشکلی داری مربوط به پسرت با شگفتی سرم و بلند کردم و لحظه ی به چشماش خیره شدم احساس سرما کل وجودم و لر زوند باورم نمیشد داشت خبر کیان و ازم می گرفت لب هام از بغض لرزید و پچ پچ وار گفتم _به قول خان جون با قسمت نمیشه جنگید نفسم آه مانند فوت کردم و اجازه حضور به اشک هام ندادم به سمت ساختمان کارگاه پا تند کردم که دوباره صدام کرد _ امروز زودتر برو نیاز نیست تا آخر وقت بمونی ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ سرم و تکیه به دار دادم و به مژگان گفتم از حاجی غفار بعید بود حال کیان و ازم پرسید مژگان خودش و سمتم کشید و گفت . _می گم نرگس من شنیدم زنش قهر کرده بعضی بچه ها می گن طلاق گرفته اوف جیگری برای خودش به هیچ‌کس ام نگاه نمی کنه عجب زن بی دست و پایی بوده که نتونست این شازده رو برای خودش نگه داره ... رفقا اگر داستان و‌ دوست دارید برای دوستانتون هم می تونید ارسال کنید ❤️
چقدر روزانه از این پیام های قشنگ برام می فرستید واقعا انرژی می گیرم ممنون از حضورتون خوشحالم که اینجا دوباره کنار هم هستیم ❤️❤️
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ عجب زن بی دست و پایی بوده که نتونسته این شازده رو برای خودش نگه داره . به یاد آن مبینا افتادم و دلم بی هوا گرفت _مطمنا خوشگلم بوده مژگان دخترش مثل قرص ماه . حاجی غفار آنقدر مرموز بود که با همه ی خودداریم با مژگان هم پیاله شده بودم و‌دوست داشتم سر از زندگیش دربیارم . توی فکر بودم که مژگان سقلمه ی بهم زد و گفت . _حواست کجاست عمو رجب صدات می کنه . چنگی به کیفم زدم به هول از دار پایین پریدم و سمت در ورودی کارگاه رفتم نگران بودم نکنه بابام اومده باشه سراغم مدتی بود توی خونه پیداش نبود شاید دستش خالی شده وقتی که سمت در حیاط پا تند کردم عمو رجب صدام کرد _دخترم کجا ؟بیا برو حاجی کارت داره . نگرانی بدی به جانم افتاد یعنی چی کارم داشت بهتر کیفم و برداشتم فکر نکنه به حرفش بی توجه بودم می گم داشتم می رفتم خونه . پشت در اتاقک شیشه ی نفسی تازه کردم و تقه ی به در زدم یه لحظه از گوشه ی چشم نگاه ام کرد و همانطور که حواسش به برگه های زیر دستش بود گفت بیا تو جلوتر رفتم مقابل میزش ایستادم جوری که انگار روی موهاش چشم داره با تحکم گفت _بشین !! استرس بدی به جانم افتاده بود چیکارم داشت که می خواست بشینم . بریده بریده گفتم _بفرمایید من راحتم ......
بالاخره سرش و بالا گرفت و همانطور که خیره خیره نگاه ام می کرد گفت _چرا یادآوری نکردی مگه قرار نبود وام بگیری !؟ جوری که خیالم راحت شده بود. نفس آسوده ی کشیدم .که دوباره به حالت دستوری گفت _بشین کارت دارم نگاه ام به موکت زیر پام بود که بالاخره سکوتش و شکست _این مال تو !! به برگه ی روی میز خیره شدم حتما دلش برام سوخته بود که داشت نقدا وامم ‌ و بهم می داد نور امیدی توی دلم تابیده شد اگرچه حرف دکتر درباره ی کیان نا امیدم کرده بود اما با پول وام می تونستم بابا رو کمپ بستری کنم با ذوقی که نمی تونستم پنهان کنم رو بهش گفتم _حاج غفار چطور بدون هیچ تعهدی وامم جور شد ؟ دو دستش و زیر چانه اش قفل کرد و همانطور که با تیز بینی نگاه ام می کرد گفت . وام نیست دست مزد کار جدیدتِ!! ابرو هایم بالا پرید با شوک گفتم _من حقوقم و از کارخونه گرفتم حاج آقا ! جوری که از خنگ بازی ام کلافه شده بود پفی کرد و تکیه اش رو به صندلی چرمی داد _خوب بزار درست بگم تا متوجه بشی قبلش یه اتمام حجت کنم تا راحت تر تصمیم بگیری یک _مطلقا چیزی تو زندگیت تغییر نمی کنه ...
رفقا برای دریافت کل پارت ها به آیدی زیر پیام بدید 👇 @leila_bn66
سلام به روی ماهتون 🍂 امیدوارم امروز براتون پر از خبرهای خوب باشه 🌺🌺
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ یک _مطلقا چیزی تو زندگیت تغییر نمی کنه دو_ کارت توی کارگاه و کارخونه هم سرجاشِ نه دیگه واقعا منگ شده بودم . با تیزبینی چک و وارسی کردم و با جای خالی مبلغ چک استرس بدی به جانم افتاد .جوری که حتی جرات نمی کردم کنجکاوی کنم . حاج غفار خودش و‌کمی جلو کشید دستش و روی میز قفل کرد و شمرده شمرده گفت _ اینم بگم اجبارت نمی کنم و اگه قبول نکنی دلیلی نمیشه که دست از کارت هم بکشی یعنی شرایطت هیچ تغییری نمی کنه هوم !؟ خوب حالا می رسیم به مسٔله ی اصلی کنجکاویم به حدی بود که آرنجم روی میز ستون کردم بی مهابا به چشماش خیره شدم _خانم فرمند شما قرار یه مدت که بازه ی زمانیش دقیق مشخص نیست توی خونه ی من زندگی کنید . جرقه ی توی ذهنم زد نکنه می خواد پرستار شبانه بشم شاید بیمار داشت این سوال ها در ثانیه ی به ذهنم هجوم آورد اما قبل از اینکه فرصت پرسیدن داشته باشم صدای خشک و خشنش نفس توی سینه ام حبس کرد _خانم ازتون می خوام نقش همسرم و بازی کنید به طور رسمی و همان‌جور که عُرفِ شوک بودم اما نه اونقدر که پاهام توان نداشته باشند لحظه ی اون شب کذایی و اولین دیدارم با حاجی پشت پلکم جان گرفت به هول بلند شدم جوری که صندلیم با صدای قیژی به عقب پرت شد خدای من این مرد که اسم حاجی رو یدک می کشید. از من چی می خواست !؟ ....
بی محابا بهش خیره شدم این کوه اعتماد و مردانگی به یک باره جلوی روم فرو ریخت بریده بریده گفتم _حاج آقا این چه کاریه ی که مزدش چک سفید امضاست ؟! کاش تصوراتم خراب نمی کردید مردمک چشمام لرزید تصویرش تار و تارتر میشد به غضب کف دستم و زیر چشمم کشیدم سمت در اتاق گام برداشتم احساس ناامنی از یک طرف و حس حقارت از طرف دیگر گلوم و می فشرد . هنوز دست گیره ی در رو نکشیده بودم که کف دستش روی در کوبید و مقابلم ایستاد به هول سرم و بالا گرفتم از آن فاصله ی نزدیک چهر ه اش ترسناک تر به نظر می رسید با اخم خیره ام بود که با نارضایتی گفت _این فقط یه پیشنهاد کاری بود نه چیزی بیشتر ! نپذیرفتن اش هم چیزی رو عوض نمی کنه می فهمی که چی می گم !؟ خدای من چرا نگاه ام از چشماش کنده نمیشد جوری که می ترسیدم اگر سرم و پایین بندازم با غضب اش رو به رو بشم _متوجه ای چی گفتم !؟ تنها سری تکان دادم و به سرعت برق از اتاقش بیرون زدم ...