eitaa logo
romanyab
22.3هزار دنبال‌کننده
45 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ اما به حاج آقا نمیاد خدایی فکر کردم سلیقه اش ساده پسند باشه این دختره زیادی ژیگوله . عجیب افکارم مشغول حرف های مژگان بود جوری که حواسم پرت شد و رنگ ها را اشتباه گره زدم یعنی کی بود احتمالا به خاطر همین زود از کارخانه بیرون زد . با کلافگی شالم و بالای سرم تاب دادم و پشت گردنم گره زدم و همانطور که از دار پایین می پریدم گفتم _دیشب نخوابیدم چشمام داره بسته میشه برم یه آبی به صورتم بزنم وقتی که از سالن بیرون زدم خودم و پشت ستون انتهای راهرو پنهان کردم و همانطور که نگاه ام به اتاقک شیشه ی بود نچ نچ کنان گفتم واقعا که زن بیچاره اش از ابن کارهاش دیونه شده حاجی و نمیشه شناخت با دختره دوساعت تو اتاق با پرده های کشیده داره چی کار می‌کنه !؟ فکرم هرز می پرید این بیشتر آزارم می داد . تعریف های مژگان عجیب من و درگیر آن زن کرده بود _دخترم چیزی شده !؟ با صدای عمو رجب جوری هول کردم که صدای هینم بلند شد عمو رجب سینی به دست عقب تر ایستاده بود و من با دیدنش دوباره مصیبتم جلوی چشمم رژه رفت و شروع کردم به واکشی رفتارش ! تند تند سمت پله ها می رفتم که عمو صدام کرد و گفت _دخترم حاجی کارت داشت یه نوک پا برو دفترش یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید..... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ یهو همه ی نگرانیم برای فاش شدن پنهان کاریم جلوی عمو رجب پر کشید و با اشتیاقی که همه اش از روی کنجکاوی بود راه رفته رو برگشتم سمت اتاقک شیشه ی پا تند کردم دست مشت شده ام رو آروم به در کوبیدم و اضطرابم پشت چهره ی بی تفاوتم پنهان کردم . همین که پا به اتاقش گذاشتم با دیدن حاج غفار کنار دختر غریبه شوک شدم برای اولین بار می دیدم پشت میز پر ابهتش جا برای کسی باز کرده بود شانه به شانه هم مشغول وارسی برگه های زیر دستش بودند . جوری سرگرم بودند که حواسشون بهم نبود حالا به حد کافی فرصت داشتم تا واکشیش کنم موهای مشکی کلاغی با پوست سفیدش زیادی خیره کننده بود. وقتی دخترک دستهای ظریفش آروم روی بازویش گذاشت و نوازشش کرد چشمانم گشاد شد و ناخواسته بلند سلام کردم حاج غفار نیم نگاه ی بهم انداخت _آها بالاخره اومدید بفرمایید بشینید خانم فرمند دوباره مشغول دید زدن برگه های زیر دستش شد . روی انتهایی ترین کاناپه جلوی میزش نشستم و همانطور که انگشت به هم تاب می دادم لحظه ی فکرم سمت مینو رفت بیچاره چه حالی میشد از اینکه می دید شوهرش و با کسی شریک شده ....