خوش آمد می گم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدند
دوستان این بنر داستان مربوط به قصه ی #حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
اینم لینک پارت اول داستانمون
https://eitaa.com/romanyab/6
اینجا روزانه دو پارت داریم اما خصوصی مون داستان کامل شده 🌺
اگر می خوایید داستان بغلم کن کامل دریافت کنید کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
هدایت شده از گسترده فاطی🍃
این عکس واقعی شوهرمه محمدحسین.
فقط ۱۷ سالم بودیتیم بودم پیش زنداییم بزرگ شدم.یه شب براشون مهمون اومدتهرانی بودن بادک وپز عالی گفتن پسر بزرگشون زن داره.بچه دار نمیشه.توباید براش بچه بیاری.بعدش کلی پول طلا بهت میدن.هرچقدرالتماس کردم قبول نکردن و منو باهاشون فرستان.فکرکردم مردی زشت و عبوس باشه.اما مردی زیباجذاب وجنتلمن.باخودم گفتم زنش شدم یکاری میکنم به دلش بشینم وبرای همیشه منو بخواد.همون شب اول یقمو گرفت گفت یک زن دارم برای هفت پشتم بسه.نازو ادانیامن محال نزدیک توبشم.روسریتو شش تاگره میزنی که چی فکرکردی یه نمه ببینمت طاقت نمیارم نه بچه جون بروبخواب.بعداونشب زنش هم برگشت جرعت نداشت بیاداتاق من.دیگه داشتم ناامیدمیشدم دختر بزرگشون اومد صورتمو اصلاح کردروسری ازسرم درآوردگفت امروز زن داداشم خونه نیست تواین همه خوشگلی یکم به خودت برس داداشم زن اولش دوس نداشت ده سالم ازش بزرگتره.تاننداختنت بیرون یکاری کن به دلش بشینی.همون لحظه داداشش برگشت صداش زد گفت بیا تواتاق.خواستم روسری سرکنم خواهرشوهرم برداشت از اتاق رفت بیرون.شوهرم اومد.اولش خواست بره دوباره برگشت یکم نگام کردو دروبست و گفت:توپرتوهستی؟باورش نمیشدازاتاق زد بیرون.تاشب تنها گوشه ای کزکردم بالاخره به خواب رفتم نیمه های شب حس کردم یکی دستش روموهامه تابرگشتم چشم های پرالتماسشو دیدم گفت:چه معنی میده زن و شوهراتاقشون جداباشه
وایی چشمام داره کورمیشه ازدیشب دارم میخونم.هرکی نخونه پشیمون میشه.کارگردان خارجی قراره فیلمشو بسازه
گفته از پرفروشترین فیلم های سال۲۰۲۶ میشه
اسمش شبِ بلند موهایش اینجاست👇
https://eitaa.com/joinchat/2796357179C02e0e9dc64
هدایت شده از گسترده فاطی🍃
شبِ بلند موهایش زندگی پر تلاطم و پر از چـالش دختری یتـ.یم ناخواسته زن دوم مردی میشه تا فقط براش بچه بیاره اما زنش میفهمه و با مادرشوهرش از خونه میندازنش بیرون دختری تنها توی شهر غریب توی تمام نا امیدی هاش یک روز پیامکی از شوهرش میرسه که ...
https://eitaa.com/joinchat/2796357179C02e0e9dc64
وای که یه عاشقانه خیلی عالیه ازون کل کلی پر هیجان
با اینکه خواهر کوچیکه بودم خواهر های بزرگترم هنوز عروس نشده بودن اما من و که فقط یه بچه مدرسه ی بودم به زور نشوندن سر سفره ی عقد بعد از عقد تا نگاه ام به داماد افتاد شوکه شدم همون پسر مسجدی که من و تو کوچه پشتی توی بغل دوست پسرم دیده بود حالا شده بود شوهرم ....این داستان مهیج و اینجا بخون 👇
https://ble.ir/join/58NAyV45Ea
هدایت شده از گستردهبلک🖤
شش سال پیش وقتی ۱۰ سالم بود و یکسال نمیشد حجاب کردم، یه پسر عمو داشتم خیلی حساس بود که بهم دست نزن و ما نامحرم شدیم و فلان...
یه روز تو اتاقش داشت باهام مشق کار میکرد از بس سخت گیری کرد تو نوشتنم، با مشت زدم تو دهنش 😶🤭😂
اونم عصبی شد. خیره شد تو چشمام و گفت:
_ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چون...
توى حرفش پريدم: آخه عصبانى شدم
گفت: آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن!
پرسیدم: پس چجورى به هم محرم میشن؟
_ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن!
من قند توی دلم آب شد!
گفتم: خوب ازدواج کنیم!
علی شوكه شد:
_ چى؟
_ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم!
اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد:
_ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود
لب هامو جمع كردم:
_ نخير میخوام شوهرم بشى!
_ گفتم مشقتو بنویس
_ نميخوام... تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم!
نفس ممتد کشید:
_ لا اله الا الله…!
حالا شش گذشته
من توی اتاقش با موهای باز و افشون و گونه های گلگون رو به روش ایستاده ام!
لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیکم اومد:
_ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری!
از طعنه اش آب شدم. با اعتراض گفت:
_ علی؟
_ جان علی
برای این لحن جدید و تازه کشف شده ی علی دلم فرو ریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کردم.
پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بنده هاش عشق و علاقه جاری میکنه!
علی به من رسید:
_ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه!
اینو گفت و دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظرم موند.
صدای قلبم از پله های خانه ی عمو هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارم که...
این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست که به جای مصرف قند پیشنهاد میشه 😋 اگه میخواید از پارت اولش بخونید اینجاست 😍👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/874251682C7dadd89356
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم
هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم
و منتظرم اون بیاد خواستگاریم
آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها
به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی
این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره ....
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه
ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ...
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
خوش آمد می گم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدند
دوستان این بنر داستان مربوط به قصه ی #حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
اینم لینک پارت اول داستانمون
https://eitaa.com/romanyab/6
اینجا روزانه دو پارت داریم اما خصوصی مون داستان کامل شده 🌺
اگر می خوایید داستان بغلم کن کامل دریافت کنید کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
من عطا رادمنشم سرگرد آگاهی ! دختر پیشنماز محل و تو مهمونی شبانه گرفتم و یه شب باهاش تنها بودم
وقتی خبر به گوش خانواده شون رسید عاقد آوردن و گفتن باید عقدش کنی
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
هدایت شده از گسترده الی
با قیچی لباس عروس پر از سنگ دوزی رو تیکه تیکه میکردم!
خودمم دلم به حال اون پارچه و اون دوخت داشت میسوخت و کم مونده بود به خاطر لباس بیچاره که داشتم تیکه تیکش میکردم گریه کنم! همون موقع در اتاق باز شد و خواهرش داخل شد و با دیدن لباس عروس هینی کشید و زد تو صورتش:
- وای داداشم میکشتت حلما! میدونی چقدر پول این لباسو داده؟ از پاریس برات سفارش داده بود!
لباس رو انداختم اونور:
- بهش بگو کافیه مراسم بگیره تا مثل دیوونه ها کل مهموناشو این جوری پاره پوره کنم! نمیخوام باش ازدواج کنم! چرا نمیفهمه؟ من بله نمیدم سر عقـ..
حرفم تموم نشده بود که صدای مردونش منو تو جام پروند:
- چی شده؟
هم من هم خواهرش ساکت شدیم!
نگاهش روی لباس عروس بالا پایین شد و بعد به من نگاه کرد که ترسیده یک قدم رفتم عقب و اون مردونه لب زد:
- یکی دیگه سفارش میدم فداسرت!
انگشتامو مشت کردم که رو کرد به خواهرش:
- آبجی میری بیرون، هر چی شد نیاید هم تو هم مامان!
خواهرش سر انداخت پایین و رفت و پشت سرش خواستم منم برم از اتاق بیرون که با دستش مانعم شد:
- آ آ شما نه!
درو پشت سر خواهرش بست و قفلشو که چرخوند قلبم به سینم کوبید و عقب رفتم:
- گفتم لباس عروس نمیخوام! من تورو..
پرید وسط حرفم:
- گفتم فدا یه تار موت که لباس رو تیکه تیکه کردی! یه لباس دیگه خودت انتخاب میکنی!
اومد نزدیکم که لب زدم:
- من لباس عروسی که دامادش تو باشی انتخاب نمیکنم!
نیشخندی زد:
- اگه یه بچه از اون داماد داشته باشی چی؟ بازم انتخاب نمیکنی ؟
https://eitaa.com/joinchat/4275111211C580ea25d26
ادامهی رمان در بنر زیر: