هدایت شده از گستردهبلک🖤
شش سال پیش وقتی ۱۰ سالم بود و یکسال نمیشد حجاب کردم، یه پسر عمو داشتم خیلی حساس بود که بهم دست نزن و ما نامحرم شدیم و فلان...
یه روز تو اتاقش داشت باهام مشق کار میکرد از بس سخت گیری کرد تو نوشتنم، با مشت زدم تو دهنش 😶🤭😂
اونم عصبی شد. خیره شد تو چشمام و گفت:
_ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چون...
توى حرفش پريدم: آخه عصبانى شدم
گفت: آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن!
پرسیدم: پس چجورى به هم محرم میشن؟
_ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن!
من قند توی دلم آب شد!
گفتم: خوب ازدواج کنیم!
علی شوكه شد:
_ چى؟
_ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم!
اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد:
_ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود
لب هامو جمع كردم:
_ نخير میخوام شوهرم بشى!
_ گفتم مشقتو بنویس
_ نميخوام... تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم!
نفس ممتد کشید:
_ لا اله الا الله…!
حالا شش گذشته
من توی اتاقش با موهای باز و افشون و گونه های گلگون رو به روش ایستاده ام!
لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیکم اومد:
_ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری!
از طعنه اش آب شدم. با اعتراض گفت:
_ علی؟
_ جان علی
برای این لحن جدید و تازه کشف شده ی علی دلم فرو ریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کردم.
پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بنده هاش عشق و علاقه جاری میکنه!
علی به من رسید:
_ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه!
اینو گفت و دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظرم موند.
صدای قلبم از پله های خانه ی عمو هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارم که...
این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست که به جای مصرف قند پیشنهاد میشه 😋 اگه میخواید از پارت اولش بخونید اینجاست 😍👇🏻
https://eitaa.com/joinchat/874251682C7dadd89356
غیرت و آبرو
توی محل مون بی آبرو شده بودم خواستم خودم و سربه نیست کنم که مذهبی ترین پسر محله که متولی مسجد بود به خواستگاریم اومد اما برام شرطی گذاشت که .....
ble.ir/join/58NAyV45Ea
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم
هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم
و منتظرم اون بیاد خواستگاریم
آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها
به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی
این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره ....
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه
ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ...
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
خوش آمد می گم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدند
دوستان این بنر داستان مربوط به قصه ی #حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
اینم لینک پارت اول داستانمون
https://eitaa.com/romanyab/6
اینجا روزانه دو پارت داریم اما خصوصی مون داستان کامل شده 🌺
اگر می خوایید داستان بغلم کن کامل دریافت کنید کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66