eitaa logo
romanyab
22.6هزار دنبال‌کننده
57 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
خاطرات بچگیم با پسر عموم خاک تو سرم 😂🤦🏻‍♀️🙈 🍃🍃🍃🌸 @romanekosar
هدایت شده از گسترده‌بلک🖤
شش سال پیش وقتی ۱۰ سالم بود و یکسال نمیشد حجاب کردم، یه پسر عمو داشتم خیلی حساس بود که بهم دست نزن و ما نامحرم شدیم و فلان... یه روز تو اتاقش داشت باهام مشق کار میکرد از بس سخت گیری کرد تو نوشتنم، با مشت زدم تو دهنش 😶🤭😂 اونم عصبی شد. خیره شد تو چشمام و گفت: _ من و تو... نامحرميم!... تو به سن تكليف رسيدى!... نباید منو بزنی… چون... توى حرفش پريدم: آخه عصبانى شدم گفت: آدما كه توى عصبانيت به هم محرم نميشن! پرسیدم: پس چجورى به هم محرم میشن؟ _ يا از همون اول كه به دنیا میان به هم محرمن مثل من و مامان و آبجی... يا مثل زن و شوهر با هم ازدواج ميكنن و محرم ميشن! من قند توی دلم آب شد! گفتم: خوب ازدواج کنیم! علی شوكه شد: _ چى؟ _ ازدواج کنیم که زن و شوهر بشیم! اخمهاش تو هم رفت. به دفتر اشاره كرد: _ بشين مشقتو بنويس ببينم بچه. يالا زود لب هامو جمع كردم: _ نخير میخوام شوهرم بشى! _ گفتم مشقتو بنویس _ نميخوام... تا وقتى شوهرم نشى مشق نمينويسم! نفس ممتد کشید: _ لا اله الا الله…! حالا شش گذشته من توی اتاقش با موهای باز و افشون و‌ گونه های گلگون رو به روش ایستاده ام! لبهای علی به لبخند باز شد. چند قدم آروم نزدیکم اومد: _ پس چرا زبونت قفل شده؟ تو وقتی نامحرمی بلبل زبون تری! از طعنه اش آب شدم. با اعتراض گفت: _ علی؟ _ جان علی برای این لحن جدید و تازه کشف شده ی علی دلم فرو ریخت و ناباورانه به چشمانش نگاه کردم. پس راست گفتن که بعد از جاری شدن عقد خدا در دل بنده هاش عشق و علاقه جاری میکنه! علی به من رسید: _ انگار نه انگار صاحب این چشمای فراری همونیه که آبرومو تو این خونه برده بود که چرا بهش بی محلی میکنم!... میبینی که من حریف تو نشدم و خودمو تسلیم کردم... حالا هم وقتشه! اینو گفت و دستاشو از هم باز کرد و با نگاهش منتظرم موند. صدای قلبم از پله های خانه ی عمو هم پایین رفت. اما هنوز تردید دارم که... این پارت 164 داستان خوشمزه ی «دین و دلبر» هست که به جای مصرف قند پیشنهاد میشه 😋 اگه میخواید از پارت اولش بخونید اینجاست 😍👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/874251682C7dadd89356
غیرت و آبرو توی محل مون بی آبرو شده بودم خواستم خودم و سربه نیست کنم که مذهبی ترین پسر محله که متولی مسجد بود به خواستگاریم اومد اما برام شرطی گذاشت که ..... ble.ir/join/58NAyV45Ea
دختر بزرگ بودم و مامان انگار که ترشیدم به زور می خواست شوهرم بده اما من زیر بار نمی رفتم هیچ کس خبر نداشت که با یکی دوستم و منتظرم اون بیاد خواستگاریم آخه دختر پیشنماز محل و چه به این قرتی بازی ها به خاطر خانواده ام مجبور بودم چادر سر کنم و حجاب بگیرم اما همین که می رفتم سر قرار با رفیقم چادرم و در می آوردم و میشدم یه دختر قرتی این پنهان کاری ادامه داشت تا اینکه دوست پسرم من و به پارتی شبانه دعوت کرد منم برای اینکه دوست نداشتم دختر املی به نظرم بیام قبول کردم اما خبر نداشتم اون مهمونی چه به روز زندگیم میاره .... https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
عشق ممنوعه ریحانه دختر پیشنماز محل برای اینکه جلوی دوستاش کم نیاره به پارتی شبانه رفت اما اونجا ... https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
خوش آمد می گم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدند دوستان این بنر داستان مربوط به قصه ی اینم لینک پارت اول داستانمون https://eitaa.com/romanyab/6 اینجا روزانه دو پارت داریم اما خصوصی مون داستان کامل شده 🌺 اگر می خوایید داستان بغلم کن کامل دریافت کنید کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66