خوش آمد می گم به همه ی عزیزانی که تازه به کانال دعوت شدند
دوستان این بنر داستان مربوط به قصه ی #حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
اینم لینک پارت اول داستانمون
https://eitaa.com/romanyab/6
اینجا روزانه دو پارت داریم اما خصوصی مون داستان کامل شده 🌺
اگر می خوایید داستان بغلم کن کامل دریافت کنید کلمه ی
عضویت
رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
من عطا رادمنشم سرگرد آگاهی ! دختر پیشنماز محل و تو مهمونی شبانه گرفتم و یه شب باهاش تنها بودم
وقتی خبر به گوش خانواده شون رسید عاقد آوردن و گفتن باید عقدش کنی
https://eitaa.com/joinchat/2307262037Cbe37842c96
هدایت شده از گسترده الی
با قیچی لباس عروس پر از سنگ دوزی رو تیکه تیکه میکردم!
خودمم دلم به حال اون پارچه و اون دوخت داشت میسوخت و کم مونده بود به خاطر لباس بیچاره که داشتم تیکه تیکش میکردم گریه کنم! همون موقع در اتاق باز شد و خواهرش داخل شد و با دیدن لباس عروس هینی کشید و زد تو صورتش:
- وای داداشم میکشتت حلما! میدونی چقدر پول این لباسو داده؟ از پاریس برات سفارش داده بود!
لباس رو انداختم اونور:
- بهش بگو کافیه مراسم بگیره تا مثل دیوونه ها کل مهموناشو این جوری پاره پوره کنم! نمیخوام باش ازدواج کنم! چرا نمیفهمه؟ من بله نمیدم سر عقـ..
حرفم تموم نشده بود که صدای مردونش منو تو جام پروند:
- چی شده؟
هم من هم خواهرش ساکت شدیم!
نگاهش روی لباس عروس بالا پایین شد و بعد به من نگاه کرد که ترسیده یک قدم رفتم عقب و اون مردونه لب زد:
- یکی دیگه سفارش میدم فداسرت!
انگشتامو مشت کردم که رو کرد به خواهرش:
- آبجی میری بیرون، هر چی شد نیاید هم تو هم مامان!
خواهرش سر انداخت پایین و رفت و پشت سرش خواستم منم برم از اتاق بیرون که با دستش مانعم شد:
- آ آ شما نه!
درو پشت سر خواهرش بست و قفلشو که چرخوند قلبم به سینم کوبید و عقب رفتم:
- گفتم لباس عروس نمیخوام! من تورو..
پرید وسط حرفم:
- گفتم فدا یه تار موت که لباس رو تیکه تیکه کردی! یه لباس دیگه خودت انتخاب میکنی!
اومد نزدیکم که لب زدم:
- من لباس عروسی که دامادش تو باشی انتخاب نمیکنم!
نیشخندی زد:
- اگه یه بچه از اون داماد داشته باشی چی؟ بازم انتخاب نمیکنی ؟
https://eitaa.com/joinchat/4275111211C580ea25d26
ادامهی رمان در بنر زیر:
هدایت شده از گسترده الی
صدای هقهقم تو اتاق میپیچه، نایی نداشتم که صدای در اومد و بعدش صدای مادرش:
- ولش کن عامر! دختره رو کشتیش! داری میزنیش؟
نیشخند مردونهای زد و بدون این که جواب مادرشو بده با حرص داد زد:
- تو جوابشو بده! دارم میزنمت؟ آخه من دلم میاد تورو بزنم ؟
https://eitaa.com/joinchat/4275111211C580ea25d26
عاشقانهای حماسهای جدید به نام : ملکه
(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۲۰۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_بله البته حلش می کنم حاج آقا !
فقط ابعاد و زمانش جوری باشه که بتونم از پس اش بر بیام
حاج غفار از پشت میزش بلند شد و مقابلم ایستاد و طرح ها رو جلوم گرفت
نمی دونم چرا به جای طرح های توی دستش با بغض به صورتش خیره شدم .
از روی طرح توضیح می داد که بی هوا متوجه ام شد
از چشم چرانی ام خجالت زده شدم که حاجی سرش و پایین تر آورد و دم گوشم گفت
_ چرا می لرزی !؟
نکنه نمی خوای انجامش بدی هوم !؟ چون مطمنم می تونی ازت خواستم بیای.
صدای گوش خراش پاشنه ی کفش آن زن که نزدیک مان شد حاج غفار کمی فاصله گرفت بلندتر گفت
_شما مسول اجرا هستید با انتخاب خودتون یه سری از بافنده ها رو جمع می کنید و
کار و شروع می کنید سالن شماره ی دو رو براتون آماده می کنیم .
بین این دل آشوبی شوک شدم !
جوری که به کل حواسم پرت شد و شدم همان ارغوان که مثل بچه ها ذوق می کرد و بالا و پایین می پرید
سینه به سینه اش ایستادم و دستم و به سینه ام فشردم با بغضی ناشی از شادی گفتم
_ یعنی من مسول پروژه ی به این بزرگی میشم !؟
این رفتارم برای حاجی تازگی داشت و....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۲۰۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
این رفتارم برای حاجی تازگی داشت و پشت چهره ی عبوس و غمگینم ارغوان گذشته و به تاراج رفته رو می دید
که بی هوا نقشه را روی میز پهن کرد و دست به سینه روی میز نشست
روی طرح های گل و مرغ دست کشیدم با اشتیاق گفتم
_چقدر خاص !؟
حالا دیگه حتی حضور آن دختر برایم هیچ اهمیتی نداشت از ظرافت و هنرش تعریف کردم و با شوق بچه گانه ی به آغوش کشیدمش
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
سرکی توی حیاط کارگاه کشیدم و با خود خوری گفتم
هنوز دختره نرفته خدایا دارم از خستگی می افتم کل آن روز مشغول راه اندازی سالن و شروع پروژه بودم
کاش روم بشه پیام بدم بگم امشب میرم خونه خودمون .
هنوز هیچی نشده این پنهان کاری دامنم و گرفته
نه تنها می تونم برگردم عمارت از کارگاه هم باید قایم موشک بازی کنم .
صدای معده ام که بلند شد یاد لقمه ی کتلت مژگان افتادم با اشتها به کار بزرگی از ساندویچ زدم
دو روز معده ام رنگ غذا ندیده از بس توی عمارت همه ی چشمها روی من بود که چیزی از گلوم پایین نمی رفت
توی حال خودم بودم که با صدای حاجی از پشت سرم هول کرده به سرفه افتادم .
جوری که نفسم یه لحظه بند اومد و با زانو روی موزاییک ها افتادم
حاج غفار کنارم نشست و ......🙈🥰
برای دریافت کامل پارت ها کلمه ی
عضویت رو
به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف