eitaa logo
romanyab
22.5هزار دنبال‌کننده
49 عکس
0 ویدیو
0 فایل
محفلی برای عاشقان نثر و کتاب 📚 اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم و وارد دنیای کتاب میشیم 📗🖋️ برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان ( بغلم کن ) به قلم لیلا بابایی ثبت اثر شده 📝 و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_رمانیاب____‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ سلام به روی ماهتون 🍂 ✍️ _بله البته حلش می کنم حاج آقا ! فقط ابعاد و زمانش جوری باشه که بتونم از پس اش بر بیام حاج غفار از پشت میزش بلند شد و مقابلم ایستاد و طرح ها رو جلوم گرفت نمی دونم چرا به جای طرح های توی دستش با بغض به صورتش خیره شدم . از روی طرح توضیح می داد که بی هوا متوجه ام شد از چشم چرانی ام خجالت زده شدم که حاجی سرش و پایین تر آورد و دم گوشم گفت _ چرا می لرزی !؟ نکنه نمی خوای انجامش بدی هوم !؟ چون مطمنم می تونی ازت خواستم بیای. صدای گوش خراش پاشنه ی کفش آن زن که نزدیک مان شد حاج غفار کمی فاصله گرفت بلندتر گفت _شما مسول اجرا هستید با انتخاب خودتون یه سری از بافنده ها رو جمع می کنید و کار و شروع می کنید سالن شماره ی دو رو براتون آماده می کنیم . بین این دل آشوبی شوک شدم ! جوری که به کل حواسم پرت شد و شدم همان ارغوان که مثل بچه ها ذوق می کرد و بالا و پایین می پرید سینه به سینه اش ایستادم و دستم و به سینه ام فشردم با بغضی ناشی از شادی گفتم _ یعنی من مسول پروژه ی به این بزرگی میشم !؟ این رفتارم برای حاجی تازگی داشت و.... 🌺🌺🌺
‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌_______رمانیاب______‌(⁠*⁠˘⁠︶⁠˘⁠*⁠)⁠.⁠。⁠*⁠♡‌ ✍️ این رفتارم برای حاجی تازگی داشت و پشت چهره ی عبوس و غمگینم ارغوان گذشته و به تاراج رفته رو می دید که بی هوا نقشه را روی میز پهن کرد و دست به سینه روی میز نشست روی طرح های گل و مرغ دست کشیدم با اشتیاق گفتم _چقدر خاص !؟ حالا دیگه حتی حضور آن دختر برایم هیچ اهمیتی نداشت از ظرافت و هنرش تعریف کردم و با شوق بچه گانه ی به آغوش کشیدمش ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ سرکی توی حیاط کارگاه کشیدم و با خود خوری گفتم هنوز دختره نرفته خدایا دارم از خستگی می افتم کل آن روز مشغول راه اندازی سالن و شروع پروژه بودم کاش روم بشه پیام بدم بگم امشب میرم خونه خودمون . هنوز هیچی نشده این پنهان کاری دامنم و گرفته نه تنها می تونم برگردم عمارت از کارگاه هم باید قایم موشک بازی کنم . صدای معده ام که بلند شد یاد لقمه ی کتلت مژگان افتادم با اشتها به کار بزرگی از ساندویچ زدم دو روز معده ام رنگ غذا ندیده از بس توی عمارت همه ی چشمها روی من بود که چیزی از گلوم پایین نمی رفت توی حال خودم بودم که با صدای حاجی از پشت سرم هول کرده به سرفه افتادم . جوری که نفسم یه لحظه بند اومد و با زانو روی موزاییک ها افتادم حاج غفار کنارم نشست و ......🙈🥰 برای دریافت کامل پارت ها کلمه ی عضویت رو به آیدی زیر ارسال کنید 👇 @leila_bn66