(*˘︶˘*).。*♡_رمانیاب____(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🍂
#بغلم_کن__۲۰۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_بله البته حلش می کنم حاج آقا !
فقط ابعاد و زمانش جوری باشه که بتونم از پس اش بر بیام
حاج غفار از پشت میزش بلند شد و مقابلم ایستاد و طرح ها رو جلوم گرفت
نمی دونم چرا به جای طرح های توی دستش با بغض به صورتش خیره شدم .
از روی طرح توضیح می داد که بی هوا متوجه ام شد
از چشم چرانی ام خجالت زده شدم که حاجی سرش و پایین تر آورد و دم گوشم گفت
_ چرا می لرزی !؟
نکنه نمی خوای انجامش بدی هوم !؟ چون مطمنم می تونی ازت خواستم بیای.
صدای گوش خراش پاشنه ی کفش آن زن که نزدیک مان شد حاج غفار کمی فاصله گرفت بلندتر گفت
_شما مسول اجرا هستید با انتخاب خودتون یه سری از بافنده ها رو جمع می کنید و
کار و شروع می کنید سالن شماره ی دو رو براتون آماده می کنیم .
بین این دل آشوبی شوک شدم !
جوری که به کل حواسم پرت شد و شدم همان ارغوان که مثل بچه ها ذوق می کرد و بالا و پایین می پرید
سینه به سینه اش ایستادم و دستم و به سینه ام فشردم با بغضی ناشی از شادی گفتم
_ یعنی من مسول پروژه ی به این بزرگی میشم !؟
این رفتارم برای حاجی تازگی داشت و....
🌺🌺🌺
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۲۰۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
این رفتارم برای حاجی تازگی داشت و پشت چهره ی عبوس و غمگینم ارغوان گذشته و به تاراج رفته رو می دید
که بی هوا نقشه را روی میز پهن کرد و دست به سینه روی میز نشست
روی طرح های گل و مرغ دست کشیدم با اشتیاق گفتم
_چقدر خاص !؟
حالا دیگه حتی حضور آن دختر برایم هیچ اهمیتی نداشت از ظرافت و هنرش تعریف کردم و با شوق بچه گانه ی به آغوش کشیدمش
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
سرکی توی حیاط کارگاه کشیدم و با خود خوری گفتم
هنوز دختره نرفته خدایا دارم از خستگی می افتم کل آن روز مشغول راه اندازی سالن و شروع پروژه بودم
کاش روم بشه پیام بدم بگم امشب میرم خونه خودمون .
هنوز هیچی نشده این پنهان کاری دامنم و گرفته
نه تنها می تونم برگردم عمارت از کارگاه هم باید قایم موشک بازی کنم .
صدای معده ام که بلند شد یاد لقمه ی کتلت مژگان افتادم با اشتها به کار بزرگی از ساندویچ زدم
دو روز معده ام رنگ غذا ندیده از بس توی عمارت همه ی چشمها روی من بود که چیزی از گلوم پایین نمی رفت
توی حال خودم بودم که با صدای حاجی از پشت سرم هول کرده به سرفه افتادم .
جوری که نفسم یه لحظه بند اومد و با زانو روی موزاییک ها افتادم
حاج غفار کنارم نشست و ......🙈🥰
برای دریافت کامل پارت ها کلمه ی
عضویت رو
به آیدی زیر ارسال کنید 👇
@leila_bn66
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف