eitaa logo
romanyab
22.1هزار دنبال‌کننده
47 عکس
0 ویدیو
0 فایل
عاشقانه بخوان عاشقانه زندگی کن اینجا با هم رمان و داستان می خوانیم برای ارتباط با ادمین با آیدی تلگرام زیر مراجعه کنید 👇 @leila_bn66 داستان حاج رسول ( بغلم کن ) به قلم #لیلا در خصوصی کامل 💖این داستان ثبت اثر شده و در نوبت چاپ قرار گرفته 💖
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ مصمم رو بهش گفتم _نه حاج آقا من صدقه نمی خوام می تونم از عهده اش بر بیام فقط بگید باید چیکار کنم تعهد هم می دم بدون تعهد راضی نیستم حتی یک ریال بگیرم . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ نگاه ام به جای خالی رقم های روی برگه ی چک بود که حاج غفار پشت میزش نشست . به هول از روی راحتی جلوی میزش بلند شدم و گفتم _این که چک سفید من اینجوری نمی تونم من فقط ۱۹۰ تومن برای پول دیه لازم دارم . حاج غفار جوری که انکار از بحث کردن با من کلافه بود دفتر دستک روی میزش را وارسی کرد و گفت . _ببین خانم فرمند این چک امضا شده دست شماست هر رقمی می خوای بنویس همین الان برو نقد کن . بغضم و با بزاق دهانم قورت دادم و بی مهابا بهش خیره شدم _اما من هنوز کاری نکردم که چطور برم نقد کنم . جوری که انگار توی فکر بود با نگین انگشترش روی میز شیشه ی ضرب گرفت . سکوتش که طولانی شد مستأصل صداش کردم _حاج آقا راستش من نمی دونم باید دقیق چیکار کنم دستش و زیر چانه قفل کرد و نگاه سرد ش و بهم دوخت . _ بفرما بشین خانم حرف می زنیم همانطور که نگاه ام به کتونی هام بود به جون ناخن های دستم افتاده بودم که ...
صدای خش دارش توی گوشم پیچید . _خوب ظاهراً شاید ماجرا یه کم پیچیده باشه اما این ها نباید تو رو بترسون قبلا هم گفتم هیچی تو زندگیت عوض نمیشه . زیر چشمی به دستان مردانه اش خیره شدم چیزی روی برگه نوشت و مقابلم گذاشت این شماره ی موبایلمِ داشته باش باید یه چیزهای. و هماهنگ کنم . هنوز نگاه ام به برگه ی روی میز بود که گفت . برش دار چیز ترسناکی نیست نمی فهمم چرا می لرزی !؟ هم زمان دفتر چه ی روی میزش را سمتم چرخ داد و خود کارش و مقابلم گرفت . شماره ی موبایل خودتم اینجا بنویس . ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ وقتی که پشت دار نشستم باورم نمیشد ثانیه ی های قبل و قرار مدارهام با حاجی غفار واقعبت باشه ناخواسته دستم داخل جیبم سر دادم کاغذ و لمس کردم پس حقیقت بود من راضی شده بودم زنش بشم ! دستام می لرزید و طاقت تحمل وزن قلاب رو نداشت مژگان سمتم گردن کشید و گفت. چقدر دیر کردی نرگس !؟ رنگتم مثل گچ شده دختر به خدا مریض می شی تو یه چیزیت شده من مطمنا !؟. مژگان حرف میزد اما تمام حواسم سمت و سوی اسم نرگس می چرخید من اینجا نرگس بودم زن مطلقه ی که به بچه ی مریض داشت .....
من اینجا نرگس بودم زن مطلقه ی که به بچه ی مریض داشت . از اینکه حجم حناق شده زیر گلوم با نفسی باز شد عذاب وجدان به سراغم اومد . می خواستم با هویت خواهرم که سالها دستش از دنیا کوتاه بود. زن حاجی غفار بشم. ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ دستم و دور زانوهام حلقه کردم و‌ حواسم پی خانجون بود نمی دونستم چه جوری بهش بگم از وقتی به خونه اومده بودم یه چیزی مثل وزنه ی سنگین روی قلبم و می فشرد . زیر لب با خودم گفتم بهترین کار همین ارغوان شک نکن مهم احسان داره تو رندون می پوسه نگرام چی هستی مگه عشقت منتظرت یا تو چشم براه کسی هستی که می ترسی پشتت صفحه بزارن . نه باید به خانجون بگم . اما حالا نه وقتش که برسه همه چی و براش تعریف می کنم خانجون که دیس دم پختک را وسط سفره گذاشت صدای موبایلم بلند با اضطراب به شماره ی تا آشنای رویش خیره شدم و گفتم فکر کنم ترنم با گوشی نامزدش زنگ میزنه قرار بود. امروز از احسان خبر بگیره ! دگمه ی اتصال و که زدم با اشتیاق صداش کردم _ترنم جون ارغوان بگو داداش احسانم چطوره ؟ چرا خبر نمی ده ؟ وقتی به جای صدای ترنم صدای نا آشنایی توی گوشی پیچید نزدیک بود پس بیافتم _خانم فرمند شمایی ؟ خدای من خودش بود حاج غفار جوری که انگار مقابلم ایستاده به هول قامت راست کردم و با دست پاچگی جواب دادم بله بله حاج آقا خودمم ❤️❤️
صدای خشکش لرز به تنم انداخت و با دیدن نگاه تیز خانجون به سمت حیاط پا تند کردم . اینکه بهم زنگ زده بود. شروع ماجرا بود انگار باید واقعی به دل طوفان می رفتم _فردا نمی خواد بیای کارگاه حدود های غروب منتظر باش باید یه سری مقدمات و آماده کنم . تمام تنم داشت کی لرزید خدایا از چه مقدماتی حرف می زد زبانم به سقف دهانم چسبیده بود با هر جان کندی بود به حرف اومدم _ببخشید حاج آقا اما من هنوز به خانجونم چیزی نگفتم بابام هم نیست . _بازم می گم چیزی برای ترسیدن نیست فردا خودم حلش می کنم تو هم نیازی نیست حقیقت و به کسی بگی این یه قراره بین خودمون ! با شوک به سینه ام چنگ زدم و کلافه پلک بستم چطور می تونستم به خانجون نگم من قرار بود با هویت نرگس خواهر فوت شده ام زنش بشم _خانم فرمند حالتون خوبه !؟ دست پاچه جواب دادم _ببخشید حاج آقا اما اینجوری خانجونم خیال می کنه همه چیز واقعی پف کلافه اش حکایت از این بود که سوال هام باب دلش نیست....
سلام به روی ماهتون 🌱 امیدوارم هر روز صبح براتون نشانه ی از حضور خداوند در لحظه لحظه ی زندگیتون باشه 🌹
پارت های امروز تقدیم حضورتون 🌱 ✍️ یه لحظه صورت سردش پشت پلکم نشست و از ترس پس افتادم _خانم به من اعتماد کن حقیقت بین خودمون می مونه ▫️▪️▫️▪️▫️▪️ تکیه به دیوار سیمانی سر خوردم و همانجا نشستم محال بود بتونم از خانجون پنهان کنم برای حاجی من نرگس فرمند بودم و قرار بود همان نرگس بمونم . خانجون که با نگرانی صدام کرد از فکر بیرون آمدم . _ارغوان دخترم کی زنگ زد از احسان چه خبر !؟ سلانه سلانه سمت پذیرایی رفتم کاش می تونستم حرفی رو که مثل خوره به جانم افتاده بود به زبان بیارم اما حرف حاجی حق بود روا نبود به خاطر این محرمیت کوتاه مدت ذهن خانجون و بهم بریزم سفره را توی کشو جا دادم و با دودلی بهش چشم دوختم تا فردا زمان زیادی نبود حداقل باید می گفتم که قرار حاجی بیاد . نگاه ام به بخار روی کتری بود که دست دور گردنش انداختم و گفتم _خانجون روم نمیشه اما یه حرفی تو دلم می خوام بهت بگم رنگش پرید و گفت نکنه احسان طوریش شده ؟ با خجالت نگاه ام به پایین بود و داشتم دنبال کلمات می گشتم منِ از ازدواج فراری حالا چطور قضیه ی فردا رو بهش بگم !؟ جوابش و به هول دادم _نه نه خیره خانجون راستش من می خوام عروسی کنم خانجون یهو گل از گلش شکفت و دست انداخت دور گردنم .....
✍️ _الهی قربونت برم خدارو شکر از خر شیطون پایین اومدی کی هست ها ارغوان ؟از کجا تو رو دیده سوال های پشت هم خانجون و بغض توی صداش دلم و لرزوند دروغ پشت دروغ حالا چطور باید بهش می گفتم ازدواجم فقط یه پروژه ی کاریه! انگار حق با حاج غفار بود این ماجرا باید پنهان می ماند اما چطوری ؟ من باید با هویت نرگس عروس می شدم پنهان کاری جلوی خانجون محال بود . چیزی بهم نهیب زد و با خودم گفتم _ شادیش و خراب نکن حالا بزار ببین فردا چی پیش میاد !؟ سرم و به شانه اش تکیه دادم و گفتم _ببین چقدر پر رو شدم خانجون حالا بیا بشین دو‌تا چایی بریزم تعریف می کنم برات ▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ تابی به دامن بلندم دادم و رو به خانجون گفتم همین لباس خوبه سخت نگیر خانجون با خودخوری از آشپزخانه سرک کشید و گفت _ارغوان به خدا که از دیشب چشم رو هم نزاشتم این حاج غفار که می گی تو شهر اسمش پر شده کی که نشناستش اونوقت تو اینجوری می خوای بری جلوش لااقل اون چادر حریر توی صندوق و بردار سرت کن بغض بدی به گلوم چنگ انداخت خودم هم میان دروغ و پنهان کاری هام گم شده بودم ....🥺
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام به روی ماهتون 🍂 پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️ ✍️ بغض بدی به گلوم چنگ انداخت خودم هم میان دروغ و پنهان کاری هام گم شده بودم از سادگی نگاه خانجون دلم گرفت و با خودم گفتم تا مجبور نشم بهش نمی گم ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️ از لای پرده ی حریر نگاه ام به شانه هایش افتاد هنوز هم باورم نمی کردم حضور حاج غفارو اونم توی حیاط کوچک خانه ی ما ! دستم و روی سینه مشت کردم و گفتم زیاد طول نمی کشه ارغوان به احسان فکر کن خانجون به رسم مهمان نوازی تعارف می کرد که نگاه ام به زن پشت سرش افتاد پس تنها نیومده بود با ریز بینی خیره زن شدم مانتو ی شیک و سر و ظاهر خاصش توجه ام و جلب کرد .یعنی کیه که از ماجرای نقشه ی ازدواج صوری خبر داره !؟ ▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️ گوشم از آشپزخانه به صدای ریز زن جوان بود که با خانجون گرم گرفته بود و با خود خوری انگشت به هم تاب میدادم سرزنش وار با خودم گفتم چته ارغوان چرا قایم شدی ؟ خودت که می دونی همه چی الکیه اما واقعا روم نمیشد حتی با این لباس و سر و ظاهر غیر از آنچیزی که توی کارگاه بودم جلوی حاجی غفار ظاهر بشم خانجون هم کلی سفارش کرده بود توی فکر بودم که صدام زد . _ارغوان دخترم چایی نمیاری ؟ جوری که انگار یه پتک به سرم اصابت کرده باشه تمام تنم لَمَس شد . خدایا نکنه خانجون همه ی نقشه هام و خراب کنه به کل فراموشم شده بود من نرگس فرمند بودم اما خانجون که خبر نداشت و حالا هم اسمم و صدا زده بود....
قبل از اینکه ماجرا خرابتر بشه به هول سراغ بند و بساط چایی رفتم به کل فراموشم شد که قرار نقش عروس و بازی کنم و دیگه از دست پاچگی و خجالت لحظه ی قبل خبری نبود همانطور که جلوی رویشان سینی به دست ایستاده بودم بلند سلام کردم . هم زمان نگاه ام قفل نگاه حاج غفار شد جوری که انگار داشتم تاثیر حرف های خانجون و اینکه اسم واقعیم و صدا کرده بود و در چهره اش حلاجی می کردم بی مهابا در صورتش چشم چرخوندم و از زن همراهش غافل موندم به خودم که آمدم دستی با محبت دور شونه ام حلقه شد _الهی عزیزم چقدر نازه داداش همینِ که دل یخیت و آب کرده خانجون که سینی را ازم گرفت با شوک به زن خیره شدم پس خواهرش و با خودش آورده ! دست پاچه نگاه حاجی کردم سرش پایین بود و تسبح شاه مقصودش و تاب می داد دست دور کمرم انداخت و گفت _عزیزم بیا که باهات قد یه دنیا حرف دارم چفتم روی راحتی نشست و گفت _اسمتم که مثل خودت قشنگه ارغوان خانم !
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا