سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۷۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت خودم هم میان دروغ و پنهان کاری هام گم شده بودم از سادگی نگاه خانجون دلم گرفت و با خودم گفتم تا مجبور نشم بهش نمی گم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
از لای پرده ی حریر نگاه ام به شانه هایش افتاد هنوز هم باورم نمی کردم حضور حاج غفارو اونم توی حیاط کوچک خانه ی ما ! دستم و روی سینه مشت کردم و گفتم
زیاد طول نمی کشه ارغوان به احسان فکر کن خانجون به رسم مهمان نوازی تعارف می کرد که نگاه ام به زن پشت سرش افتاد
پس تنها نیومده بود با ریز بینی خیره زن شدم مانتو ی شیک و سر و ظاهر خاصش توجه ام و جلب کرد .یعنی کیه که از ماجرای نقشه ی ازدواج صوری خبر داره !؟
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
گوشم از آشپزخانه به صدای ریز زن جوان بود که با خانجون گرم گرفته بود و با خود خوری انگشت به هم تاب میدادم
سرزنش وار با خودم گفتم چته ارغوان چرا قایم شدی ؟
خودت که می دونی همه چی الکیه اما واقعا روم نمیشد حتی با این لباس و سر و ظاهر غیر از آنچیزی که توی کارگاه بودم جلوی حاجی غفار ظاهر بشم خانجون هم کلی سفارش کرده بود
توی فکر بودم که صدام زد .
_ارغوان دخترم چایی نمیاری ؟
جوری که انگار یه پتک به سرم اصابت کرده باشه تمام تنم لَمَس شد .
خدایا نکنه خانجون همه ی نقشه هام و خراب کنه به کل فراموشم شده بود من نرگس فرمند بودم اما خانجون که خبر نداشت و حالا هم اسمم و صدا زده بود....
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۸۰
#بقلم_لیلا_بابایی
قبل از اینکه ماجرا خرابتر بشه به هول سراغ بند و بساط چایی رفتم
به کل فراموشم شد که قرار نقش عروس و بازی کنم و دیگه از دست پاچگی و خجالت لحظه ی قبل خبری نبود همانطور که جلوی رویشان سینی به دست ایستاده بودم بلند سلام کردم .
هم زمان نگاه ام قفل نگاه حاج غفار شد جوری که انگار داشتم تاثیر حرف های خانجون و اینکه اسم واقعیم و صدا کرده بود و در چهره اش حلاجی می کردم بی مهابا در صورتش چشم چرخوندم و از زن همراهش غافل موندم
به خودم که آمدم دستی با محبت دور شونه ام حلقه شد
_الهی عزیزم چقدر نازه داداش همینِ که دل یخیت و آب کرده خانجون که سینی را ازم گرفت با شوک به زن خیره شدم
پس خواهرش و با خودش آورده ! دست پاچه نگاه حاجی کردم سرش پایین بود و تسبح شاه مقصودش و تاب می داد
دست دور کمرم انداخت و گفت
_عزیزم بیا که باهات قد یه دنیا حرف دارم
چفتم روی راحتی نشست و گفت
_اسمتم که مثل خودت قشنگه ارغوان خانم !
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۸۱
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
دست دور کمرم انداخت و گفت
_عزیزم بیا که باهات قد یه دنیا حرف دارم
چفتم روی راحتی نشست
_اسمتم که مثل خودت قشنگه ارغوان خانم
با هول سرم و بالا گرفتم و به نیم رخ حاجی خیره شدم و بریده بریده گفتم
_ممنون ارغوان صدام می کنن من نرگسم !
این حرفم هم زمان شد با صدای هین خانجون و پشت بندش صدای جرینگ جرینگ شکستن استکان ها می دونستم خانجون از حرفم شوک شده و سینی از دستش افتاده اون لحظه حتی می ترسیدم نگاه اش کنم خدا خدا می کردم دنباله ی دروغم رو بگیره .
حاج غفار که سمت خانجون نیم خیز شد پیش دستی کردم و کنار خورد ریز های روی فرش زانو زدم نگاه سرزنش گر خانجون و نادیده گرفتم رو به حاج غفار که از آن فاصله چهره اش ترس به دلم می انداخت گفتم
_شما بفرمایبد من جمع اش می کنم .
دستام می لرزید سنگینی نگاه حاجی از یک طرف دست پاچگی خانجون از طرف دیگه آشوب به دلم انداخته بود خورد ریزه ها دقیقا زیر پای حاجی بود زیر چشمی نگاه اش کردم ابروهای پر پشتش جمع شده بود و بی هدف تسبحش و بالا و پایین می کرد حواسم پی اش بود که از سوزش دستام آه خفه ی کشیدم و صورتم از درد جمع شد قبل اینکه به خودم بیام ....
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#بغلم_کن__۸۲
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
نفس های کلافه اش توی صورتم پاشیده شد و دستمال سفید و روی انگشتم فشرد و دم گوشم گفت
_این و بزار روش فشار بده خونش بد بیاد بلند شو خودم جمع اش می کنم
خدای من چرا اینقدر دست و پا چلفتی شدم آبروم رفت حاجی که روی زمین کنارم زانو زده بود خانجون با اعتراض سمتم آمد و گفت .
_یا خدا شما چرا حاج آقا بفرمایبد بشیند
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️
خانجون سینه ریز بزرگ را جلوی چشمم تاب داد و گفت من که باور نمی کنم ارغوان تو داری گناه کبیره می کنی کی میاد برای یه بازی و نقشه این همه خرج رو دستش بزاره آخه مگه میشه نرگس دو سال زیر خاکِ اسم حاجی غفار بره تو شناسنامه اش به خدا که من دیگه دارم پس میافتم حلال و حرام حالیت نمیشه !؟
با کلافگی نگاه از جعبه ی سرویس جلوی روم گرفت و انگشتر نشان و توی دستم تاب دادم
_خوب خانجون خودش ازم خواست گفت یه پروژه ی کار چه ربطی به حلال و حروم داره آخه !؟ جوری که انگار میان این بلبشو به نور امیدی رسیده باشم جلوش دو زانو نشستم و گفتم
_تو که وضعیت بابا رو می دونی اینجوری نیاز به اجازه ی بابا هم نیست
دستم و به غضب پس زد
_ زن و شوهر شدن کار و پروژه حالیش نیست.....😊
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۸۳
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
دستم و به غضب پس زد
_ زن و شوهر شدن کار وپروژه حالیش نیست ارغوان می فهمی !؟
از بغض صدام لرزید هرگز خانجون اینجوری عصبی ندیده بودم
به شانه اش چنگ زدم و با زاری گفتم
_تو رو خدا خانجون با من اینجوری نکن فقط به مدت کوتاهِ حاج غفار مگه مخش تاب برداشت بیاد با من عروسی کنه تازه یه دخترم داره
خانجون به گونه اش چنگ زد و با تشویش گفت
_ارغوان چی داری میگی تو می خوای عقد به مرد زن و بچه دار بشی ؟ جوری حالش بد بود که دستش و به سرش کوبید و همانجا نشست
با خودخوری به جان ناخن های دستم افتاده بودم و زیر لب گفتم
_آخ ارغوان زدی خراب ترش کردی توعقل نداری
بغض بدی به گلوم چنگ انداخت و همانجا کنارش زانو زدم همانطور. که خودم و توی بغلش جا می دادم گفتم
_خانجون این و گفتم تا خیالت و راحت کنم اینکه نرگس باشم بهتره !
بچه ها می گن حاجی با زنش اختلاف داره تازه دخترش مثل ماه شب چهارده ست نمی فهمم از چی نگرانی حاجی آدم درستیه مطمنا یه مسله ی هست که داره این نمایش راه می اندازه .
خانجون آرام تر شده بود این و از نوازش انگشتانش لای موهام فهمیدم
بریده بریده ادامه دادم .
_ به احسان فکر کن خانجون دلم گرم که همه ی مشکلات مون حل میشه ....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
..
#بغلم_کن__۸۴
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پاهایم یاری نمی کرد نزدیک تر بشم کلافه پلک بستم و همانطور که انگشتر نشانم و از انگشتم بیرون می کشیدم زیر لب گفتم .
_خانجون گیر داده انگشترش و بندازم انگار که همه چیز واقعیه در آهنی کارگاه را که به داخل هول دادم هنوز هم داشتم جمله هایم را مرور می کردم باید یه سری به احسان بزنم و خیالش و بابت دیه راحت کنم .
حالا باید چه جوری با حاجی رو در رو بشم ؟ بعد از اون خواستگاری کذایی یک هفته ی سپری شده بود. و من ندیده بودمش گاهی از خدا می خواستم مشکلش حل بشه و یه دفعه بیاد بگه موضوع عقد و عروسی منتفیه اما این خیال هم مثل همه ی تخیلاتم واهی بود
ناخواسته نگاهی به آن اتاقک شیشه ی گوشه ی کارگاه انداختم و زیر لب گفتم
_ ترس نداره میرم بهش می گم باید برم دنبال کار احسان با اون انگشتر و خواستگاری چیزی تغییر نکرده کنار در اتاقش دوددل بودم اما باید قبل از اینکه منصرف بشم باهاش حرف بزنم
پشت در پلک بستم نفسی تازه کردم زیر لب ذکر می گفتم که در با هول باز شد و حاجی غفار سینه به سینه ام ایستاد
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا