سلام به روی ماهتون 🍂
پارت های جدید تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۸۵
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
پشت در پلک بستم نفسی تازه کردم زیر لب ذکر می گفتم که در با هول باز شد و حاجی غفار سینه به سینه ام ایستاد
ترس و خجالت زبونم وبند آورده بود و ناخواسته یاد شب خواستگاری افتادم خیره خیره نگاه اش می کردم که با همان چهره ی اخمو و زبان یخ زده اش گفت
_مشکلی پیش اومده ؟!
با دستپاچگی ازش فاصله گرفتم و همانطور که به جان ناخن های دستم افتاده بودم گفتم
_نه راستش من اومدم پیشتون می خواستم بگم فردا مرخصی بگیرم
_پس حتما مشکلی هست درسته !؟ با شوک سرم و بلند کردم بهش خیره شدم که خودش رو از جلوی در کنار کشید و گفت .
_بیا تو اتاق درست بگو چی شده !؟
وقتی حاجی در اتاق و بست و دست به جیب مقابلم ایستاده و با تیز بینی براندازم کرد تمام کلمات از ذهنم پرید .
تکیه ام و به در دادم و بریده بریده گفتم
_ باید برم تهران دنبال کار داداشم .با اضطراب خیره اش شدم و ادامه دادم فقط فرداست حاج آقا یه روز مرخصی کافیه زیاد طول نمی کشه .
بی آنکه کلامی حرف بزنه دستش وسمتم پیش آورد دستگیره ی در کشید
_باشه فعلا برو سر کارت فردا با هم می ریم
جوری شوک شدم که خجالت رو کنار گذاشتم و گفتم ....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#نویسنده_لیلا #نشر_دهید
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#بغلم_کن__۸۶
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
_ای وای حاج آقا شما چرا!؟ یعنی با من بیاید تهران نه امکان نداره
پف کلافه ی کشید و بی توجه به بالا و پایین پریدن های من سمت میزش رفت و همانطور که مشغول وارسی برگه های زیر دستش شده بود گفت
_ خودم حلش می کنم نمی خوام موضوع و کش بدی فردا میام دم خونتون با هم میریم
وقتی که در اتاقش و بستم هنوز هم توی شوک بودم
▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
خانجون شالم و تا روی پیشانیم پایین کشید و موهای ریخته ی روی صورتم را مرتب کرد و گفت
_ارغوان پاک از خودت غافل شدی به فکر همه هستی الا خودت!
آدمِ کمی که نیست حاج غفار ها!
آخه این چه سر و وضعیه !؟
اسمی یا شرعی ، قرار زنش بشی یه کم مرتب باش
مدارکم و توی کیفم جا دادم و همانطورکه کتونی هام و پام می کردم گفتم
_الهی قربونت برم چی شد یه دفعه ؟ تا دیروز که سرزنشم می کردی هوم !؟ حالا ازم می خوای خانوم باشم !؟
خانجون ویشگونی از پهلوم گرفت و گفت هنوزم دلخورم ارغوان نباید اسم خواهر خدا بیامرزت و پیش می کشیدی دیروز هم از اقدس خانم شنیدم می گفت حاجی زنش کجا بود!؟ مجرده
با اینکه عجله داشتم اما این حرف خانجون مثل یه پتک روی سرم آوار شد.....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشر_دهید #نویسنده_لیلا
عزیزان خیلی از دوستان دنبال لینک عمومی کانال مون بودن اینجا براتون می زارم
اگر خواستید می تونید برای دوستان تون ارسال کنید 👇
https://eitaa.com/joinchat/1966802148C7e71eb89cd
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
سلام به روی ماهتون 🌱
پارت های امروز تقدیم حضورتون ❤️
#بغلم_کن__۸۷
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
با اینکه عجله داشتم اما این حرف خانجون مثل یه پتک روی سرم آوار شد و معترض گفتم
_جون ارغوان اسمم و رو زبون اینا ننداز این مسله قرار پنهونی باشه اقدس خانم از خودش گفته از کجا می شناسه حاجی و!؟
خانجون همانطور که کیسه ی برنج و بالای سرم تاب داد و زیر لب ذکر می خوند جواب داد
_شوهرش توی کارخونه آبدارچی بی خبرم نیست برو ارغوان اینجا خدا نگاه مون کرده حاجی مرد بزرگواریه توی مرامش نیست سر زنش هوو بیاره نگاه کن هنوز هیچی نشده هوات و داره نزاشته تنها برای پی داداشت .
همانطور که پشتم بهش بود کلافه پلک بستم
آره اومدنش به تهران برام عجیب بود اما به قول مش رجب حج غفار دستش به کار خیره قصدش کمک بود در آهنی خانه را کشیدم رو به خانجون گفتم
_ خانجون من رفتم شما هم خواهشاً قصه درست نکن دعا کن همه چی درست بشه و دست پر برگردم .
همین که چفت در و زدم و روم سمت کوچه گرفتم ماشین مشکیش و دیدم کمی آنطرف تر ایستاده بود مردد سمتش رفتم و چند ثانیه ی کنار ماشین ایستادم نمی دونستم چه جوری اعلام حضور کنم
با خودخوری انگشت به هم تا ب می دادم که شیشه را پایین کشید و گفت
_منتظر چی هستی ؟ پس چرا سوار نمیشی ؟ .....
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نشردهید #نویسنده_لیلا
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۸۸
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
صداش جوری عصبی و سرد بود که لحظه ی بغضم گرفت همانطور که از استرس به جون ناخن های دستم افتاده بودم سمت شیشه ی نیمه باز خم شدم و رو بهش گفتم
_ من خودم میرم شما زحمت نکشید حاج آقا
انگار عصبی بود چون به غضب عینک دودیش رو از روی داشبورد برداشت و گفت
_کلی کار اداری هست تا وقتش تموم نشده باید بریم سوار شو الان وقت تعارف نیست
با تردید در عقب و باز کردم و سوار شدم
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
انگار نگاه اش از آیینه روی من بود از پشت شیشه های دودی عینکش حسش می کردم پشت صندلی پناه گرفتم و زیر لب گفتم
این چرا همه اش عصبیِ ؟
مگه من زورش کردم با من بیاد کاش این بازی مسخره شروع نشده تموم بشه آخ احسان کاش مجبور نمیشدم زیر دینش برم با خودخوری گوشه ی لبم را جویدم و زیر چشمی از لای صندلی خیره اش شدم سمت صندلی کنار دستش خم شد و دقیقه ی بعد همانطور که خیره به آیینه ی وسط بود قوطی شیر کاکأو و کیک را سمتم گرفت و گفت .
_بگیرش مطمنا صبحونه نخوردی .
دست پاچه لبهای خشکم و با زبان تر کردم و گفتم
_از کجا فهمید!؟......
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف
(*˘︶˘*).。*♡_______رمانیاب______(*˘︶˘*).。*♡
#بغلم_کن__۸۹
#بقلم_لیلا_بابایی✍️
دست پاچه لبهای خشکم و با زبان تر کردم و گفتم
_از کجا فهمید!؟
تشکری کردم و بیشتر پشت صندلی قایم شدم اما همچنان حواسم بهش بود
یه دستش و قفل فرمان کرده بود. و سعی داشت در قوطی و باز کنه
نا خواسته از لای صندلی خودم جلو کشیدم و گفتم
_بدیتش من باز می کنم براتون
کمی خودم و جلو کشیدم و بسته ی کیک و از روی صندلی برداشتم .
با وسواس بازش می کردم که متوجه سنگینی نگاه اش از آیینه شدم
دوباره عذاب وجدان به سراغم اومد این سفر زورکی به خاطر من بود با باش لبم گزیدم و همانطور که کیک و سمتش می گرفتم به نیم رخش خیره شدم و گفتم
_ببخشید اسیر من شدید کله ی سحر. بدون صبحانه اومدید دنبالم به خدا راضی به زحمت نیستم خودم بارها رفتم تهران .
قوطی شیر کاکاو را سر کشید و همانطور که از شیشه ی کناری به بیرون خیره شده بود گفت
_ خودمم کار داشتم معذب نباش کیکت و بخور
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
از پشت به شانه های مردانه اش خیره شده بودم تند تند قدم برمی داشتم تا به گرد پاش برسم بالاخره روی پاگرد پله ها که بهش رسیدم مقابلش ایستادم و همانطور. که چک و سمتش می گرفتم گفتم
_اخه اینجوری که نمیشه این چکی که شما برای کار جدید بهم دادی کنار گذاشته بودم برای احسان چرا خودتون دوباره چک کشیدید !؟
#کپی_ذخیره_حرام_و_حق_الناس
#نویسنده_لیلا #نشردهید
#داستان_حاج_رسول_و_دختر_قالیباف